Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
آدرس رو ازش گرفتم و یکم بعد رسیدم بهش. توی یه پارک نشسته بود و دستاش رو کرده بود توی جیب کاپشنش. منو که دید بلند شد و اومد سمتم و گفت:
- سلام.
- سلام. دیر شد ببخش.
- کجا بودی؟ خیلی زود اومدی آخه.
- این اطراف بودم کار داشتم.
یهلحظه مکث کرد. بعد گفت:
- خوبی علی؟
نشستم روی نیمکت و پرسیدم:
- تو کجا بودی؟
- کتابخونه. برای پروژهمون.
نگاهش کردم. چشمهاش آروم بودن ولی یه چیزی توی صداش لرز داشت. قشنگ دروغ میگفت.
- کتابخونه؟
- آره. چطور مگه؟
- هیچی. همینطوری پرسیدم.
دستم رو گرفت و یه نگاهی به ساعتی که برام خریده بود انداخت و گفت:
- از خودت جداش نمیکنی نه؟
نگاهم رو دوختم به درخت روبهروم و گفتم:
- یادگاری عشق رو مگه میشه جداش کرد؟
کیفش رو برداشت و یه نایلون مشکی از توش درآورد و گرفت به سمتم. گفتم:
- این چیه؟
- بازش کن خودت متوجه میشی.
دستم لرزید. نایلون رو گرفتم سنگین نبود ولی یهجوری توی دستم سنگینی میکرد. بازش کردم. یه جعبهی مقوایی بود ساده ولی با یه روبان قرمز دورش. درش رو باز کردم. یه دفترچه بود. جلد چوبی قهوهایرنگ. نگاهم رفت سمت هانیه. لبخند میزد ولی اون لبخند یهجوری بود که انگار خودش هم نمیدونه باید خوشحال باشه یا نگران.
- هر صفحهش یه جملهست. برای تو. برای وقتی که نیستم ولی دلت میخواد بدونی هنوز هستم. خودم نوشتمش علی.
چشمهاش برق میزد. دفتر رو ورق زدم. صفحهی اول نوشته بود:
«دوستش دارد دلم از کلّ دنیا بیشتر... از جهان از کهکشان از آسمانها بیشتر... دوستش دارد دلم او فرق دارد با همه... گر همه ده بار خوبند او ز صدها بیشتر»
چقدر قشنگ بود این شعر چقدر دلنشین. لبخند زدم و رفتم صفحه دوم.
«اگه یه شب خوابت نبرد بدون که منم بیدارم با فکر تو.»
صفحهی سوم:
«اگه یه لحظه شک کردی برگرد به این دفتر. چون من هنوز همونم.»
بستمش. نفسم سنگین شده بود. نه از خوشحالی از تناقض. از اون دروغ از اون شوخی با فروشنده و حالا این دفترچهی پر از عشق. افکارم رو کنار زدم و نگاهش کردم.
- هانیه.
- جونم؟
- فقط یه چیز ازت میخوام.
- چی عزیزدلم؟
اولین قطره اشکم چکید و از سرما روی صورتم خشک شد. هانیه با دقت داشت بهم نگاه میکرد.
- نری یه وقتا با رفتنت علی تموم میشه!
ساکت شد و با پشت دستش اشکام رو پاک کرد و گفت:
- نمیرم علی. قول میدم.
هوا داشت تاریک میشد. پارک خلوت بود صدای برگها زیر پا و هانیه که روبهروی من نشسته بود با اون شال خاکستریش. دستهاش توی جیب کاپشن نگاهش آروم لبخندش مثل همیشه بود. من با دستهایی که نمیدونستم لرزشش از سرماست یا دلتردید گردنبند رو از جیبم درآوردم. یه جعبهی کوچیک با روبان نقرهای.
- اینو برات گرفتم.
چشمهاش برق زد. لبخندش پررنگتر شد همونجوری که همیشه وقتی سوپرایز میشد لب پایینش رو گاز میگرفت.
- وای علی... جدی؟ چی هست؟
- بازش کن خودت ببین.
جعبه رو گرفت. آروم با دقت درش رو باز کرد. یه گردنبند نقرهای بود با یه آویز کوچیک به شکل برگ. چند لحظه فقط نگاه کرد و بعد گفت:
- خیلی قشنگه علی! شبیه برگای پاییزه.
- آره. چون تو همیشه گفتی پاییز رو خیلی دوست داری.
لبخند زد و گردنبند رو از جعبه بیرون آورد گذاشت کف دستش و بعد گفت:
- میشه خودت بندازیش گردنم؟
- اینجا؟ سردت میشه دیوونه!
- نه نمیخوام شالم رو باز کنم که.
یهلحظه مکث کردم. دستمو بردم جلو گردنبند رو انداختم دور گردنش. انگشتهام یهلحظه پوست گردنش رو لمس کردن. گرم بود و بیخبر از چیزی که توی دل من میگذشت. برگشت سمتم و دستش رو گذاشت روی گردنبند و گفت:
- ممنونم علی. اینو همیشه میندازم حتی وقتی تو نباشی.
نگاهش کردم و با لبخند گفتم:
- من همیشه هستم تورو نمیدونم.
یکم عصبی شد و گفت:
- چرا اینقدر تلخ حرف میزنی؟ من که جایی نمیرم.
یکم مکث کرد و ادامه داد:
- البته الان باید برم شب شده!
خندید و منم باهاش خندیدم. راه افتادیم به سمت خروجی پارک که هانیه گفت:
- رفتی کره به اون دخترای لوس و زشت نگاه نکنیها.
خندیدم و گفتم:
- باشه نگاه نمیکنم!
تاکسی که رسید پیشمون در رو براش باز کردم. توی در وایستاد و گفت:
- قهرمان شو علی کوچولو.
در رو بست و ماشین رفت نور چراغ عقبش توی تاریکی پارک محو شد. من موندم با یه نیمکت سرد یه دفترچه توی دست و یه دلِ بیقرار. دفترچه رو باز کردم و بازم متنهای قشنگش رو خوندم. مونده بودم بین دروغ و عشق. یک ساعتی توی پارک قدم زدم و فقط فکر کردم. پاهام از سرما دیگه تکون نخوردن. نشستم که گوشیم زنگ خورد. مامانم بود.
- علی مامان کجایی؟
سرفه کردم و گفتم:
- سلام یکم دیگه میرسم خونه. نگران نباش.
گوشی رو قطع کردم اسنپ گرفتم و برگشتم خونه.
***
«دانیال»
هوا به شدت سرد بود. دستهام توی جیبم بود ولی انگشتام یخ کرده بودن. صف تلفن عمومی طولانی بود هر کسی یه حرفی داشت یه دلتنگی یه صدا که میخواست بشنوه. امروز حفاظت گفت باید گوشیهامون رو تحویل بدیم. و من موندم با یه تلفن عمومی و یه دلِ پر از حرف. نوبتم که شد گوشی رو گرفتم کارت رو وارد کردم و شمارهی سوگند رو گرفتم. قلبم تند میزد مثل همیشه. جواب داد:
- الو؟
- دانیال؟
- آره عزیزم خودمم.
- صدات... خشدار شده.
- هوا سرده صف طولانی بود ولی نمیخواستم امشب بیصدا بخوابی.
خندید. اون خندهی آروم اون صدای نرم همون چیزی بود که تمام روز دنبالش بودم.
- سلام فداتشم چیکار کردی امروز؟
- هیچی فقط یه چیزی تو ذهنم بود.
- چی؟
- حلقه.
- حلقه؟
- آره اون مدلی که گفتی با نگین ساده ولی براق.
- وای دانیال... ولی تو که گفتی صبر کنیم تا بعد خدمت.
- صبر میکنیم ولی فکر کردن بهش خودش یه دلگرمیه.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
- لباس عقد چی؟
- سفید ساده با یه تور کوتاه.
- تو از کجا میدونی؟
خندیدم و گفتم:
- چون توی ذهنم هزار بار دیدمت با اون لباس.
- دانیال؟
- جاندلم؟
- قول بده مراقب خودت باشی و سرما نخوری!
- قول میدم.
یکی از بچهها زد بهم و گفت:
- دانیال بس کن دیگه بابا شب شده الان افسر میاد. بجنب داداش.
- باشهباشه.
گوشی رو گرفتم دم گوشم و گفتم:
- سوگند من برم عزیزم حرف میزنیم.
- باشه ولی یادت نره!
خندیدم و گفتم:
- توام یادت نره من دوست دارم!
خداحافظی کردیم و توی تلفن عمومی، با دستهای یخزده و قلبی داغ، فهمیدم که عشق، حتی از پشت سیمهای زنگزده هم رد میشه. رفتم توی آسایشگاه و کمی استراحت کردم. با صدای یکی از سربازها از خواب بیدار شدم و لباس پوشیدم و رفتم که پست بدم. پست نگهبانی رو تحویل گرفته بودم. اسلحه روی شونه، چشمهام به تاریکی. ذهنم اما پیش سوگند بود. تکیه داده به ماشین و چشمهام رو بستم.
ذهنم پیش اون لحظهای بود که حلقه رو دستش میکنم، پیش اون لبخند آرومش، پیش اون صدای چهرش وقتی داره بله رو میگه. توی افکار خودم غرق بودم که صدای انفجار، مثل پتک خورد وسط سکوت. زمین لرزید و بعدش صدای فریاد، شلیک و دویدن اومد.به پادگان حمله کرده بودن. از دیوار جنوبی، از تاریکترین قسمت پادگان. به سمت صدا دویدم و دیدم رفقام، کادریها و همه درگیر شده بودن. گلولهها از کنار گوشم رد میشدن و نفس تو سینه حبس شدهبود.امیر تیر خورد و کنارم افتاد و گفت:
- نذار برن داخل، دانیال... نذار... .
- امیر، امیر دووم بیار پسر.
از هوش که رفت، بلند شدم و اسلحه رو مسلح کردم. پشت ماشین نظامی سنگر گرفتم، نشونه گرفتم و شلیک کردم. یکی از مهاجمها افتاد. ولی خیلی زیاد بودن. صدای گلولهها گوشهام رو بیحس کرده بود. صدای بیسیم پر از خش بود. به زور وصلش کردم و فریاد زدم:
- جنوب پادگان رو گرفتن؛ کمک لازم داریم... .
- دانیال، موقعیتت رو بگو... .
بیسیم قطع شد و دیگه صداشون رو نشنیدم. یه لحظه سوگند اومد جلوی چشمهام. اون لحظهای که قرار بود بیاد توی محضر، با لباس سفید، با چشمهای پر از امید. پشت ماشین نشسته بودم. تکون میخوردم، میزدنم. یکم که گذشت، صدای تیراندازی قطع شد، بلند شدم که موقعیتم رو عوض کنم، یکی از پشت دیوار پرید بیرون. من شلیک کردم، ولی دیر بود. یه گلوله خورد به پهلوم. داغ شدم و زمین زیر پام لرزید. افتادم، ولی دستم هنوز اسلحه رو ول نکرده بود. چشمهام تار شد، صداها دور شدن، ولی یه صدا نزدیک شد. صدای سوگند، توی ذهنم، آروم و عاشقانه. اسلحه رو گرفتم سمتشون و انگشتم رو گذاشتم روی ماشه و ... .
***
«سوگند»
از مدرسه برگشتم و بوی خورشت قورمهسبزی توی خونه پیچیده بود. مامان با حوصله سبزیها رو سرخ کرده بود، برنج دم کشیده بود؛ سریع اومدم و سر سفره نشستم. بابا هنوز نیومده بود. صداش زدم که بیاد. فقط گفت:
- شما ناهار بخورید، من یه لحظه اخبار رو ببینم.
مامان: بذار بعد ناهار، بیا غذا از دهن میافته.
بابا: فقط یه لحظه. یه چیزی گفتن صبح، میخوام مطمئن بشم.
صدای تلویزیون رو زیاد کرد. صدای گویندهی خبر، خشک و رسمی، ولی یه لرزه انداخت توی تنم:
- حملهی مسلحانه به یکی از پادگانهای جنوب کشور، چابهار... .
قاشق از دستم افتاد. دستهام یخ کرد. به سمت هال رفتم و چشمهام به سمت صفحهی تلویزیون رف. قلبم تند زد.
- در این حمله، چند نفر از نیروهای وظیفه و کادر پادگان به شهادت رسیدند... .
بابا ایستاده بود، دستش روی میز، نگاهش خشک شده بود. من نفس نمیکشیدم. فقط گوش میدادم. گوینده ادامه داد:
- اسامی شهدای این حادثه به شرح زیر است... .
اولی، دومی، سومی... و بعدش:
- سرباز وظیفه، دانیال رادمنش.
دنیا ایستاد. صداها محو شدن. نورها خاموش شدن. قلبم، یه لحظه دیگه نزد. مامان اومد کنارم و گفت:
- چی گفت این الان؟
بابا نشست روی زمین و آروم پچپچ کرد زیر لبش. اشکام نمیاومد. قلبم خیلی کند میزد.
- مامان، مامان دانیال، مامان دانیال... .
بغلم کرد و گفت:
- آروم باش دخترم!
- نفسم در نمیاد! تورو خدا مامان!
بابا اومد سمت و فریاد زد:
- سوگند بابا، سوگند نفس بکش... .
گویندهی خبر، با صدای خشک و بیاحساس، ادامه داد:
- پیکر این شهدا پس از انتقال به پزشکی قانونی، برای تشییع به شهرهای محل سکونتشان فرستاده خواهند شد. مقامات امنیتی اعلام کردند که عملیات پاکسازی منطقه همچنان ادامه دارد و جزئیات بیشتر در ساعات آینده منتشر خواهد شد.
صدای گویندهی خبر هنوز توی گوشم میپیچید. انگار نه انگار که حرفش تموم شده بود. فقط ایستاده بودم. دستهام یخ زده بود، پاهام دیگه حس نداشت. مامان دوید سمت من، دستم رو گرفت. گفت:
- سوگند؟ سوگند جان؟ نگاه کن به من.
ولی من نمیتونستم. چشمهام روی صفحهی تلویزیون خشک شده بود. اون اسم، اون سه کلمهی لعنتی: دانیال رادمنش. بابا اومد جلو، دستش رو گذاشت روی شونهم. صداش میلرزید:
- سوگند... نفس بکش دخترم.
نفس؟ چه نفس؟ مگه کسی که دنیاش داره تکهتکه میشه میتونه نفس بکشه؟ یهو همهچی دور سرم چرخید. دیوارها کج شدن، زمین زیر پام لغزید. مامان فریاد زد، ولی صداش مثل این بود که از ته یه تونل بیاد. بعدش... چیزی نفهمیدم.
***
«درسا»
نشسته بودم روی مبل، کتابم باز بود، ولی چشمهام نمیدیدن. یه چیزی توی هوا بود. یه حس سنگین، یه دللرزهی بیدلیل. مامان از توی آشپزخونه گفت:
- به سوگند زنگ زدی امروز؟
- نه، ظهر پیام دادم، جواب نداد.
- شاید خواب بوده، یا رفته بیرون.
ولی ته دلم یه چیزی قل میزد. یه چیزی که نمیفهمیدم، ولی آروم نبود. صدای زنگ در اومد. مامان رفت سمت آیفون و نگاه کرد و گفت:
- کسی نیست. اشتباه زدن.
من بلند شدم، رفتم سمت پنجره. کوچه خلوت بود، ولی یه ماشین ایستاده بود پایین. یه ماشین سیاه و بیحرکت. گفتم:
- مامان، یه چیزی عجیبه.
از توی آشپزخونه اومد بیرون و گفت:
- چی مامان جان؟
- نمیدونم. فقط یهجوریه امروز.
- نگران نباش عزیزم. همهچی خوبه.
ولی نبود. همهچی خوب نبود. گوشیم رو برداشتم، دوباره به سوگند زنگ زدم. بوق خورد، ولی کسی جواب نداد. یهدفعه، موبایل مامان زنگ خورد. مامان جواب داد، صداش آروم بود، ولی بعدش یهدفعه نشست روی صندلی. چشمهاش خیره بود و دستاش میلرزید. دویدم سمتش و گفتم:
- مامان؟
- سوگند...
- سوگند چی شده؟
- سوگند توی خونهشون از هوش رفته.
- چی؟ چرا؟
- نمیدونم، فقط گفتن که حالش خوب نیست، بردنش بیمارستان.
قلبم تند زد.
- الان باید بریم بیمارستان؟
- آره مامان بریم. حاضر شو زود. راهروهای سرد بیمارستان رو یکییکی رد کردیم و دنبال اتاقی بودیم که سوگند داخلش بود. مامان کنارم راه میرفت، چادرش رو مرتب کرد، ولی دستهاش میلرزید. من از ترس فقط سکوت کرده بودم. رسیدیم به اتاق. سوگند روی تخت بود. سرم وصل بود، صورتش رنگپریده و چشمهاش بسته. یه پرستار کنار تخت ایستاده بود، آروم گفت:
- هنوز بیهوشه. شوک شدید بوده.
مامان: چی شده؟
پرستار فقط نگاه کرد. یکم بعد پدر و مادر سوگند اومدن و مامانم، مادرش رو بغل کرد و گفت:
- چی شده عزیزم؟ چرا رنگت پریده!
کسی حرفی نمیزد. پدر سوگند رفت سمت پنجره و بازم سکوت مرگبار ادامه داشت. مامان رفت سمتش و گفت:
- سوگند چرا بیهوش شده؟
پدر سوگند برگشت. نگاهش به مامانم بود، ولی انگار از پشت یه دیوار حرف میزد. صداش آروم بود، ولی هر کلمهاش مثل تیغ.
- خواهرم...
- بله؟
- میشه بشینید؟
مامان صداش گرفت و با استرس گفت:
- چرا شما حرفی نمیزنی آخه؟
- دانیال...
نگاهم افتاد به مامان سوگند که اشکاش شروع به باریدن کردن. یکم مسلط شدم به خودم و آروم گفتم:
- داداشم چی شده؟
با دستش، چشمش رو مالید و سرش رو گرفت پایین.
- دانیال... شهید شده.
مامان ایستاد. نه حرف زد، نه گریه کرد. فقط ایستاد. مثل کسی که نفسش رو گم کرده باشه. رنگش پریده بود. من رفتم سمتش و بغلش کردم.
- مامان؟ مامان نفس بکش... مامان تورو خدا...
پدر سوگند: به پادگانشون حمله کردن. چند نفر شهید شدن و دانیال هم...
مامان رو نشاندم روی صندلی کنار دیوار. دستهاش رو گذاشت روی صورتش و هیچ حرکتی انجام نمیداد. مامان سوگند اومد جلوی پاش نشست و گفت:
- لادن... لادن گریه کن. حرف بزن لادن!
تکونش دادیم ولی فایدهای نداشت. از طرفی میخواستم منفجر بشم از گریه. دانیال، داداشم دیگه نیست؟ پدر سوگند سریع رفت پرستار رو خبر کرد و... .
***
«علی»
صبح زود بود. از زیر قرآن رد شدم و از خانواده خداحافظی کردم. هوا خیلی سرد بود و دل من این سردی رو بیشتر احساس میکرد. محمد با ماشینش اومد دنبالم. وسایل رو گذاشتم توی صندوق و راه افتادیم به سمت تهران. جاده خلوت بود. درختها از کنارمون رد میشدن، مثل خاطرههایی که نمیذارن تمرکز کنی. محمد ضبط رو روشن کرد. یه آهنگ پخش شد که نمیدونم اسمش چی بود، ولی انگار داشت از دل من میخوند. خارجی میخوند. چند کیلومتر گذشت. من هنوز ساکت بودم. محمد گفت:
- میخوای حرف بزنی یا نه؟
- یه چیزی هست که باید بهت بگم.
- بگو.
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- مراقب هانیه باش. وقتی من نیستم داداش.
یکم مکث کرد و بعد گفت:
- نگران نباش علی. حواسم هست.
لبخند زدم. نه از ته دل، از اون جایی که آدم میفهمه دلتنگی، یهجور تنهایی با خودش میاره. هم من و هم محمد کلی حرف برای گفتن داشتیم، ولی نمیدونم چرا حرفی زده نمیشد. نگاهم رو دوختم به جاده و کلمات زیادی بینمون رد و بدل نشد. یک روز بعد
دم در خوابگاه ایستاده بودیم. محمد داشت آماده میشد برگرده اصفهان. یه کیف کوچیک دستش بود، و اون نگاه ناراحتش، آروم، ولی همیشه یهچیزی توش پنهون بود. اومد نزدیکم و گفت:
- مراقب خودت باش. تمرینها رو جدی بگیر. مربیها ازت توقع دارن. با مدال برگرد ایران.
سری تکون دادم. یه لحظه سکوت شد. بعد محمد گفت:
- چیزی هست که بخوای بگی؟
نگاهش کردم. چشمهام رفت توی چشمهاش. اونجا، یه چیزی بود که همیشه ازم پنهون کرده بود، ولی دیگه نمیتونستم نگهش دارم. رفتم جلو. بغلش کردم و گفتم:
- من جریان بهار رو میدونم.
محمد خشکش زد. آروم ازم جدا شد. چیزی نگفت. فقط یه نگاه کرد، یه نگاه که توش هزار تا سؤال بود، هزار تا خاطره، هزار تا سکوت. بعد، بیهیچ حرفی، رفت سمت ماشین. رفتم دنبالش که گفت:
- علی چیزی نگو، خب؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- تو جاده مراقب خودت باش.
ازم خداحافظی کرد و راه افتاد به سمت اصفهان. منم برگشتم داخل خوابگاه و گرمکنهای جدیدی که بهمون داده بودن رو پوشیدم و با سرویس راه افتادیم به سمت سالن تمرین. یکم بعد همه توی سالن جمع شده بودیم. سرمربی اومد. با اون قدمهای محکم و صدای خشدارش ایستاد وسط سالن. چند لحظه فقط نگاه کرد. بعد گفت:
- بچهها، مسابقات آسیایی اصلاً شوخی نیست. اونجا تیمهایی هستن که از نظر بدنی، ذهنی، و تاکتیکی، از خیلیهامون جلوترن. شما نمایندهی ایرانید. نه فقط برای مدال، برای غرور، برای اونایی که توی خونههاتون منتظرن.
همه ساکت بودیم. حتی اونایی که همیشه وسط حرف مربی پچپچ میکردن، حالا فقط گوش میدادن. مربی ادامه داد:
- کره جنوبی میزبانه. سالنهاش حرفهایان، داورها سختگیر، و تماشاگرها پر سر و صدا. ولی چیزی که اونجا بیشتر از همه مهمه، تمرکز شماست. اگه یه لحظه حواست پرت بشه، نه فقط امتیاز، اعتماد به نفست رو هم از دست میدی. یه مکث کرد. بعد گفت: - از امروز، از این اردوی آخر، تمرینها سنگینتر میشن. نه برای خسته کردن، برای ساختن. هر ضربه، هر دویدن، هر فریاد، باید یه قدم باشه به سمت اون سکو.
بلند شدم. بدنم آماده بود، ولی ذهنم هنوز توی جادهی برگشت محمد گیر کرده بود. با خودم گفتم:
- اگه قراره بجنگم، باید همهچی رو بذارم کنار.
با سوت مربیها، شروع کردم به دویدن. نفسهام سنگین، ولی ریتمدار. سالن پر شد از صدا، از حرکت، از عرق. فکر میکردم حریفی که تو فینال بازی رو واگذار کرد خودش رو به اردو میرسونه ولی خبری ازش نبود و حالا دیگه رسماً من نماینده کشور توی مسابقات بودم.
پنج روز از اون روزی که به تهران اومده بودم میگذشت. روزها توی سالن تمرین میگذشت، شبها توی خوابگاه. ولی انگار هیچکدومش برام واقعی نبود. ذهنم جای دیگهای بود. یه جای دور، جایی که هانیه بود، جایی که محمد بود، جایی که همهچی هنوز سر جاش بود. ولی اینجا، توی این سالن سرد، فقط من بودم و یه مشت آدم که توقع داشتن قهرمان بشم.
صبح یه روز، توی خوابگاه بیدار شدم. هنوز هوا روشن نشده بود. بلند شدم، رفتم سمت پنجره. شهر زیر پام خواب بود. چراغهای خیابون هنوز روشن بودن، مثل چشمهایی که نخوابیده بودن. خودم رو توی آیینه نگاه کردم. زیر چشمام گود افتاده بود، موهام نامرتب، قیافهام خسته. انگار نه انگار که یه مبارزم، انگار نه انگار که قراره برم مسابقات آسیایی. با خودم گفتم: «علی، اینجوری که نمیشه. باید جمع و جور کنی خودتو.»
لباس تمرین رو پوشیدم و از خوابگاه زدم بیرون. هوا سرد بود، نفسهام بخار میشد. قدمهای بلند برداشتم تا خودم رو گرم کنم. رسیدم به سالن تمرین. چند نفر از بچهها زودتر از من اومده بودن و داشتن گرم میکردن. صدای ضربههای مشت به کیسه، صدای نفسهای سنگین، همهچی مثل همیشه بود. ولی من، انگار توی یه فیلم بیصدا بودم. صداها رو میشنیدم، ولی به دلم نمینشست.
رفتم سمت کمد شخصیم، کیفم رو باز کردم. گوشی رو از لابهلای لباسها درآوردم. دلم میخواست یه نگاه بندازم، ببینم کسی پیام داده یا نه. هانیه چی؟ شاید یه خبری ازش باشه. شاید محمد زنگ زده باشه. انگشتم رو روی دکمهی روشن کردم که یهو صدای خشنی از پشت سرم پیچید:
- علی! بدش به من!
سرپرست تیم بود. مرد میانسالی با چهرهی همیشه جدی و نگاه نافذ. تا اومد نزدیکم، حس کردم همهی وجودم یخ زد. گوشی رو محکم گرفتم توی دستم و برگشتم سمتش:
- استاد!
- علی بده. چند روزه داری قول میدی و کار خودت رو میکنی.
دستش رو دراز کرد سمت من. یه لحظه تردید کردم. دلم میخواست بهش بگم فقط یه نگاه، فقط چند ثانیه. ولی میدونستم فایده نداره. قوانین اردو، قوانینِ آهنینی بود که کسی حق شکستنش رو نداشت. گوشی رو گذاشتم توی دستش. سنگینی اون رو توی کف دستم حس کردم، انگار داشتم آخرین ارتباطم با دنیای بیرون رو میدادم.
سرپرست گوشی رو گرفت، نگاهی بهش انداخت و بعد با صدای بلندتر و خشمگینتر گفت:
- واقعاً چکار میکنی با این گوشی؟ هر شب بهت میگم استراحت کن ولی سرت رو میکنی توی این گوشی؟ میدونی چی میشه اگه خوابت نبره؟ فردا توی مسابقه، یه لحظه بیتمرکزی، یه ضربهی ساده، میتونه همهچی رو تموم کنه.
سکوت کردم. چیزی برای گفتن نداشتم. حق با اون بود. میدونستم دارم اشتباه میکنم، ولی نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم. هانیه توی ذهنم بود، محمد توی ذهنم بود، همهچی توی ذهنم بود جز خود مسابقه. صداش رو برد بالاتر، طوری که چند نفر از بچهها که نزدیک بودن، برگشتن و نگاهشون کردن:
- آقای سام عزیز، سرمربی ازت ناراضیه. میگه علی درست تمرین نمیکنه. حواسش یه بار هست، یه بار نه! میدونی این یعنی چی؟ یعنی تو داری جایگاهت رو از دست میدی پسر. یعنی داری نشون میدی که به اندازهی کافی جدی نیستی.
نشستم روی تخت کنار کمد، سرم رو گرفتم پایین. دستام رو بردم توی موهام و فشار دادم. میدونستم تقصیر خودمه، ولی نمیتونستم کنترل کنم. این همه فشار، این همه انتظار، این همه دلتنگی... انگار داشت لهم میکرد. سرپرست یه نفس عمیق کشید و اومد نشست کنارم. صداش آرومتر شد، ولی هنوز جدی بود:
- اگه چیزی هست باید به من بگی پسر. ذهنت خیلی آشفته هستش. من میتونم کمک کنم، ولی باید حرف بزنی.
سرم رو تکون دادم که نه. نمیتونستم. نه دربارهی هانیه، نه دربارهی محمد، نه دربارهی هیچچیز. اینا مال من بودن، مال دل خودم. کسی نمیتونست درکش کنه.
- مشکلی نیست استاد. فقط گوشی رو بدید یه زنگ بزنم و بیارم تحویلش بدم.
سرپرست یه نگاه طولانی بهم کرد، انگار داشت توی چشمهام میخوند. بعد با اکراه گوشی رو داد دستم و گفت:
- فقط یه تماس، علی. فقط یه تماس. بعدش گوشی پیش منه تا روز مسابقه.
گوشی رو گرفتم. دستام میلرزید. انگشتام رو بردم روی شمارهی سعید. چند ثانیه بعد، صدای آشنا توی گوشم پیچید:
- سلام قهرمان، چطوری؟
صداش گرم بود، ولی من نتونستم جواب گرمی بدم. فقط گفتم:
- سلام خوبی سعید؟ باید سریع گوشی رو تحویل بدم پس گوش بده.
سعید سکوت کرد و من شروع کردم به حرف زدن، سریع و نگران:
- سعید این چند وقت هانیه رو خیلی چک کردم. اصلاً معلوم نیست چی تو سرشه. به محمد هم گفتم، به توام میگم. خیلی حواستون بهش باشه. من حس میکنم هانیه داره یه کاری میکنه. یه چیزی توی رفتارش عوض شده، نمیتونم دقیق بگم چی، ولی یه حسی دارم. الان هم باید گوشی رو تحویل بدم، دیگه نمیذارن دستم بمونه.
- علی انقدر نگران نباش. تمرکزت رو بذار روی مسابقه و خودت و این چیزا رو بسپار به من.
- دمت گرم!
- خیلی بده تا دیروقت چکش کنی، نه؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- یه سری هم به خونه ما بزن، اگه مامانم چیزی نیست براش بگیر. من پسفردا شب میرم کره.
- حله سلطان، با طلا ببینمت.
خندیدیم و گوشی رو قطع کردم. هنوز لبخند روی لبم بود که سرپرست دستش رو دراز کرد سمت من. گوشی رو گذاشتم توی دستش. سنگینی دوبارهاش رو حس کردم، ولی این بار دیگه مال من نبود. سرپرست بلند شد و قبل از رفتن، یه نگاه آخر بهم انداخت و گفت:
- روزی نیم ساعت حق استفاده از گوشی داری. از تمرین امروز هم باید خودت رو بیشتر ثابت کنی. نمیخوام ناامیدت کنم، ولی اگه اینجوری ادامه بدی، جایگاهت رو از دست میدی.
رفت و من موندم با یه دل پر از آشوب. گرمکنم رو پوشیدم، رفتم سمت سالن تمرین. توی راهرو، عکسهایی که با هانیه گرفته بودم رو توی ذهنم مرور کردم. اون خندههاش، اون نگاههاش، اون قولهایی که بهم داده بود و من باور کرده بودم. توی دلم گفتم:
- کوچولو... یعنی تو واقعاً منو دوستم داری؟ نمیدونم. کاش حالم بهتر از این بود، ولی بدون الان از هر لحظه دیگهای دلتنگ وجودتم. دلتنگ اینکه تو بشینی و من تماشات کنم. دلتنگ اون روزایی که کنار هم بودیم و دنیا برامون قشنگ بود.
چشمام رو پاک کردم و وارد سالن شدم. نورهای سفید، صدای ضربهها، بوی عرق و تلاش. همهچی مثل قبل بود، ولی من دیگه اون علی قبل نبودم. یه چیزی توی دلم شکسته بود، یه چیزی که با هیچ تمرینی درست نمیشد. چشمام رو پاک کردم و گوشی رو تحویل دادم به سرپرت که گفت:
- روزی نیم ساعت حق استفاده از گوشی داری. از تمرین امروز هم باید خودت رو بیشتر ثابت کنی.
هوا سرد بود. نه از جنس زمستون، از جنس دلهایی که منتظرن. از جنس سکوتی که قبل از طوفان میاد. فرودگاه خلوت نبود. پر بود از آدمهایی که ساکت ایستاده بودن، با چهرههای گرفته، با چشمهایی که دنبال یه هواپیما بودن. سوگند کنارم بود، با چادر مشکی، با صورتی که انگار رنگش رو جا گذاشته بود. سرش رو گذاشته بود روی شونه مامانش و هنوز هیچ حرفی نزده بود. مامان دستم رو گرفته بود، محکم، مثل کسی که میدونه قراره زمین بخوره. دستام لرزش زیادی داشت و بین اون شلوغی منتظر پیکر دانیال بودیم.
هیئتهای نظامی ایستاده بودن، با لباسهای رسمی، با پرچمهای تاخورده، با سکوتی که سنگینتر از هر صدایی بود. هیچکس حرف نمیزد. نه صدای خنده، نه حتی نجوا. فقط سکوت. سکوتی که سنگینتر از هر فریادی بود. من ایستاده بودم، دستام رو توی هم قفل کرده بودم، انگار با این کار میتونستم جلوی لرزششون رو بگیرم. ولی نمیتونستم. انگار همهی وجودم داشت میلرزید. کمی بعد، صدای بلندگوی سالن پیچید توی فضا، مثل زنگ خطر، مثل هشدار آخر:
- هواپیمای حامل پیکر شهید دانیال رادمنش، دقایقی دیگر در باند فرود خواهد نشست.
قلبم تند زد. سوگند نفسش رو حبس کرد. مامان نگاهم کرد، چشمهاش پر از اشک بود، ولی لبهاش رو گاز گرفت تا گریه نکنه. زیر لب گفت:
- یا حسین...
با ماشین وارد باند فرودگاه شدیم. ماشین کنار هواپیما ایستاد. درهای هواپیما باز شد. چند تا سرباز با قدمهای هماهنگ، تابوت پیچیدهشده در پرچم ایران رو بیرون آوردن. پرچم، روی تابوت افتاده بود، مثل یه پتوی گرم که دیگه قرار نیست کسی روش رو بکنه.
صدای مارش نظامی بلند شد. نه مثل موسیقی، مثل ضربه. مثل کوبیدن حقیقت به دیوار دل آدم. تابوت روی دوش سربازها بود. آروم، با احترام، با شکوه. هر قدمشون، یه وداع بود. هر حرکتشون، یه سلام آخر به یه سرباز. سوگند خم شد، دستش رو گذاشت روی قلبش. آب دهنم رو قورت دادم و قطرههای اشکم رو پاک کردم. میدونستم اگه بخوام بلند داد بزنم برای داداشی که ندارم، یه اتفاقی برای مامان میافته. باید قوی میبودم. باید تحمل میکردم. مامان جلو رفت، ولی پاهاش لرزید. یکی از فرماندهها گفت:
- اجازه بدید مادر شهید نزدیک بشه.
من و سوگند همراهش رفتیم. دستش توی دستم بود، سرد، بیرمق، ولی هنوز ایستاده. تابوت رو گذاشتن روی پایهی مخصوص. پرچم هنوز روش بود. فرمانده گفت:
- با اجازه، در تابوت باز میشه.
و اون لحظه، انگار زمان ایستاد. سربازها پرچم رو کنار زدن. در تابوت آروم باز شد. دانیال رو دیدم. با صورت آروم، با چشمهای بسته، با رد لبخندی که انگار هنوز مونده بود. همون لبخندی که همیشه وقتی میدیدمش، دلم آروم میگرفت. چشمام رو دوختم به اون چشمهایی که دیگه بسته بودن، به اون داداشی که دیگه نیست که بهش تکیه کنم. به اون برادری که همیشه میگفت «درسا، نترس»، ولی خودش رفته بود، بیصدا، بیدفاع، بیبرگشت. مامان دستش رو گذاشت روی سینهی دانیال، و با صدایی که از ته دل میاومد، گفت:
- اومدی پسرم... ولی چرا اینجوری؟ چرا با پرچم، نه با لباس دامادی؟
سوگند گریه نمیکرد. فقط ایستاده بود، با چشمهایی که انگار دیگه چیزی نمیدیدن. اومد نزدیک و دستاش رو روی لبه تابوت گذاشت. چند ثانیه به صورت دانیال خیره شد. بعد، با صدای لرزون و آرومی که به زور از گلوش بیرون میاومد، گفت:
- دانیال... من هنوز لباس عقدمو نگرفتما.
اشکهام دیگه بند نمیاومد. ولی نه مثل گریههای معمولی. این گریه، از ته دل بود. از اون جایی که آدم وقتی همهچی رو از دست داده، دیگه چیزی برای از دست دادن نداره. مامان بغلم کرد، ولی خودش هم داشت میلرزید. نه از سرما، از دیدن پسری که با هزار آرزو فرستاده بودش سربازی، و حالا با پرچم برگشته بود.
سوگند هنوز هم گریه نمیکرد. فقط خم شده بود، پیشونیاش رو گذاشته بود روی لبهی تابوت، و لبهاش تکون میخورد. انگار داشت با دانیال حرف میزد، آروم، بیصدا، فقط خودش و اون. یه لحظه، صدای مارش قطع شد. سکوت افتاد و بعدش مامان روی زمین نشست، کنار تابوت. دستش رو روی صورت دانیال گذاشت، انگار میخواست گرماشو برگردونه. انگار میخواست بیدارش کنه. من فقط نگاه میکردم. به اون صحنهای که هیچوقت فکر نمیکردم ببینم. به اون داداشی که همیشه میگفت «درسا، نترس»، و حالا خودش رفته بود، بیصدا، بیدفاع و بیبرگشت. سوگند بلند شد. چادرش رو مرتب کرد، ولی چشمهاش هنوز خالی بودن. اومد سمت مامان، کنارش نشست و فقط گفت:
- من هنوز باور نکردم. من هنوز فکر میکنم دانیال یه پیام میده، میگه رسیدم، نگران نباش!
سوار ماشین شدیم و به سمت حرم شاهچراغ حرکت کردیم. ماشین حامل پیکر، وارد صحن شاهچراغ شد. جمعیت از قبل منتظر بودن. سربازها ایستاده بودن، فرماندهها، خانوادهها، مردم عادی؛ همه با چشمهایی که اشک داشت، ولی بغض هنوز نگذاشته بود بریزه. سوگند بیصدا کنار مامانش ایستاده بود. مامان من، کنار تابوت، با چشمانی که دیگه نمیدید، فقط حس میکرد. من، وسط این جمعیت، با قلبی که انگار از درون شکسته بود، فقط نگاه میکردم. پیکر رو روی جایگاه گذاشتن و مداح بالا رفت. صدای نوحهش آروم شروع شد، ولی مثل خنجر بود:
- مادر پسرت اومده، ولی با پرچم... نه با لباس دامادی، با کفن اومده...
صدای گریه از گوشههای صحن بلند شد. یکی نشست، یکی خم شد، یکی ذکر میگفت. بعد از مداحی، صدای اذان بلند شد. نماز با صدای بغضدار روحانی، شروع شد. همه ایستاده بودن. سربازها تابوت رو به سمت قبله چرخوندن. صدای اللهاکبر پیچید توی صحن، مثل وداع، مثل آخرین بوسه. باور نمیشد دارم نماز برای کسی میخونم که چند وقت پیش صدای مسخرهبازیهاش تو گوشم بود.
***
«سوگند»
باد آروم میوزید، ولی من حسش نمیکردم. صدای جمعیت، صلواتها، گریهها، همه دور بود. انگار یه پرده بین من و دنیا افتاده بود. فقط یه چیز رو میدیدم: تابوت دانیال، که حالا قرار بود باز بشه، برای آخرین بار. سربازها آروم خم شدن. تابوت رو باز کردن. مامان دانیال جلو رفت. صداش لرزید، ولی ایستاد و گفت:
- بذارید با پسرم صحبت کنم!
همه ساکت شدن. هیچکس چیزی نگفت. فقط عقب رفتن، جا دادن به یه مادر، برای آخرین حرفهاش. مامان دانیال نشست کنار پیکر. دستش رو گذاشت روی صورت دانیال، و گفت:
- پسرم، من هنوز اون لباس سفید دامادیت رو ندیدم، اون حلقه رو، اون خندهتو.
من ایستاده بودم. نه گریه میکردم، نه نفس میکشیدم. فقط نگاه میکردم به دانیال، به اون چهرهی آروم، به اون چشمهای بسته، به اون کسی که قرار بود شریک زندگیم باشه. درسا کنارم بود. دستش رو گرفتم، محکم، انگار اگه ولش کنم، خودم میافتم توی قبر. اونم دستم رو فشار داد و آروم گریه میکرد. مامانم اومد کنارم. دستش رو گذاشت روی شونهم و گفت:
- آروم باش دخترم، خدا خودش صبر میده.
ولی من صبر نمیخواستم. من دانیال رو میخواستم. اون صدای آرومش، اون نگاه مطمئنش، اون جملهی همیشگیش: «سوگند، نترس. من هستم.» ولی حالا نبود. توی دلم باهاش حرف زدم:
- دانیال، من هنوز اون روزی رو که گفتی میریم حرم و نذر میکنی رو ندیدم. هنوز اون پیام آخرتو نگه داشتم، با همون ایموجی قلب، با همون جملهی «زود برمیگردم.» ولی تو زود رفتی بیوفا.
نزدیکتر شدم و نگاه آخرم رو انداختم. و فقط یه جمله زیر لب گفتم:
- دانیال، من هنوز دوستت دارم؛ حتی توی خاک.
سربازها منتظر بودن. لحظهی آخر بود. لحظهای که قرار بود اون چهرهی آشنا، برای همیشه از چشمها پنهان بشه. مادر دانیال خم شد. دستش رو گذاشت روی صورت پسرش. لبهاش لرزید. بعد آروم، با صدایی که فقط خودش و خدا شنیدن، زیر لب حرفی زد. و بعد، صورتش رو آروم برد جلو. یه بوسه. یه بوسهی آخر. یه بوسهی وداع. همون لحظه، بدنش لرزید. چشماش بسته شد و بعد افتاد. من و درسا با هم سریع بغلش کردیم. صورتش بیجون بود، رنگش پریده، نفس نمیکشید. درسا با دست به صورتش زد و با فریاد و اشک گفت:
- مامان؟ مامان تورو خدا اینطوری نکن.
من دستش رو گرفتم. سرد بود. خیلی سرد. یکی از زنها داد زد:
- آمبولانس، زود باشید!
مامانم اومد، نشست کنارمون و گفت:
- آروم باشید!
ولی من نمیتونستم آروم باشم. نه وقتی مامان، اون زنی که با دانیال نفس میکشید، حالا خودش داشت از نفس میافتاد. توی دلم داد زدم:
- دانیال ببین، مامانت طاقت نیاورد. تو رفتی، حالا اونم داره میره.
اشکام ریختن، بیصدا و بیوقفه.
***
«درسا»
آمبولانس که اومد، کمک کردم مامان رو روی تخت گذاشتیم و نگاه کردم به مامان سوگند که دستم رو گرفت و گفت:
- دخترم نگران نباش. تو بمون اینجا، ما میریم.
ولی چطور میتونستم؟ نه میشد دانیال رو تنها بذارم، نه میشد مامان رو رها کنم. هر دو یه تکه از من بودن. یکی رفته بود، یکی داشت میرفت. جمعیت گریه میکردن. بوی خاک پیچیده بود توی هوا، مثل خفگی، مثل بغض، مثل مرگ. من خم شدم. آمبولانس که رفت، دست کشیدم روی خاک تازه. نگاه کردم به قبر، به اون جایی که قرار بود دانیال برای همیشه بخوابه. کنار پیکر دانیال بودم که یکی گفت:
- آمادهاید برای دفن؟
من فقط نگاه کردم. نه جواب دادم، نه پلک زدم. اشکام شدت بیشتری گرفتن و حال عجیبی داشتم. حتی مامان به خاک سپردن دانیال رو هم قرار نیست ببینه. سوگند کنارم نشست. دستش رو گذاشت روی شونهم. هیچی نگفت. فقط با سکوتش بغلم کرد.
***
«سوگند»
صدای بیل توی خاک، مثل ضربه بود. نه به زمین، به دل داغون شدهی من. پیکر دانیال رو آروم گذاشتن داخل قبر. جمعیت صلوات فرستادن. ولی من فقط نگاه میکردم. درسا کنارم بود. اشکاش بیوقفه میریخت. دستش رو گرفته بودم، ولی انگار اون دست، دیگه جونی نداشت. اولین مشت خاک که ریخته شد، درسا یهدفعه فریاد زد:
- نه! توروخدا روی داداشم خاک نریزید!
همه ساکت شدن. صدای گریهها بیشتر شد. فقط صدای درسا بود؛ صدایی پر از لرزش و غم. خم شد، انگار میخواست خودش بره توی قبر کنار دانیال. من محکم بغلش کردم، انگار اگه ولش کنم، خودش رو میندازه توی خاک.
- درسا، آروم باش.
با هقهق گفت:
- نمیتونم، نمیتونم ببینم خاکش میکنن!
منم شکسته بودم. نه از دیدن خاک، از دیدن درسا، از دیدن دانیال، از دیدن همهی چیزهایی که قرار بود بشن ولی نشدن. یکم بعد، وسط اون شلوغی، وسط اون اشکها، وسط اون صداها، یه چیزی دیدم. سامیار. از دور ایستاده بود. با لباس مشکی، با چشمهایی که اشک نداشت، ولی غم داشت. نگاهش به درسا بود. نه با حرف، فقط با نگاه. درسا هم دیدش. یه لحظه، فقط یه لحظه، اشکاش ایستاد. نفس کشید. دستش رو محکمتر توی دستم فشار داد و آرومتر گریه کرد.
***
«درسا»
خاکسپاری تموم شد. جمعیت آرومآروم پراکنده شدن. ولی ما هنوز ایستاده بودیم. یکی از فرماندههای نظامی نزدیک شد؛ چهره مهربونی داشت و بعدش کلاهش رو از سرش برداشت و نشست و فاتحه خوند. بعدش رو کرد به ما و گفت:
- شما امروز فقط یه پسر، یه برادر، یه نامزد رو از دست ندادید، ما یه ستون از غیرت این خاک رو دفن کردیم. شهید رادمنش فقط سرباز نبود. مردی بود که اجازه نداد به خاک کشورش تعرض بشه.
سوگند سرش پایین بود. اشکاش دوباره ریخت. من فقط نگاهش میکردم. اون جملهها، مثل مرهم نبودن، مثل داغ تازه بودن. ولی راست بودن. با دستمال اشکام رو پاک کردم. فرمانده ادامه داد:
- من دانیال رو توی مانور دیدم. ساکت بود، ولی وقتی حرف میزد، همه گوش میدادن. از وقتی رفیقش شهید شد، اونم علاقه خاصی به شهادت پیدا کرد و الان هم به آرزوش رسید.
دستم رو گذاشتم روی خاک. گرم نبود. ولی زنده بود. زنده از خاطره، از عشق، از فداکاری.
- ممنونم از همدلیتون جناب.
فرمانده بلند شد. کلاهش رو گذاشت روی سرش و احترام نظامی گذاشت و بعد گفت:
- خاک به این شهید مدافع وطن افتخار میکنه. ما هم همینطور. بازهم تسلیت و تبریک عرض میکنم خدمتتون.
و رفت. ما موندیم. با یه قبر تازه، با یه دل شکسته، با یه اسم که حالا شده بود شهید دانیال رادمنش. خورشید داشت کمکم غروب میکرد. سامیار نزدیک شد و صحبتی نکرد. فقط آروم تسلیت گفت. چادرم رو تکوندم و به سوگند گفتم:
- باید بریم بیمارستان.
سوگند نشست کنار قبر و گفت:
- من نمیام درسا. برید شما.
نشستم روبهروش و گفتم:
- شب اینجا میترسی!
پوزخندی زد و گفت:
- دانیال هست، من از هیچی نمیترسم.
سری تکون دادم و با سامیار به سمت بیمارستان حرکت کردیم.
***
«سوگند»
نشستم روی زمین. همونجایی که حالا دانیالم خوابیده. دست کشیدم روی خاک. سرد بود. مرطوب بود. زنده بود. انگشتر توی دستم سنگین شده بود. نه از طلا، از خاطره. از اون لحظهای که دانیال با خوشحالی دستم کرد.
- دانیال، ولی حالا برگشتی، با کفن، نه با کتوشلوار دامادی.
لبهام خشک بودن. اشکام تموم نشده بودن، ولی دیگه نمیریختن. فقط یه سوز توی سینهم بود، یه چیزی که نمیذاشت نفس بکشم. آروم گفتم:
- دیدی بالاخره اون روز رسید؟ ولی نه اونجوری که فکر میکردیم. نه با لباس سفید، نه با حلقه، نه با خنده. با سکوت، با خاکی که الان بوی تورو میده.
دستم رو گذاشتم روی سینهم. انگشتر رو لمس کردم. انگار یه تکه از دانیال هنوز با من بود. ولی نمیدونم باهاش چیکار کنم. نه میتونم درش بیارم، نه میتونم ادامه بدم.
- ولی پسر خوب، قول میدم بیام. قول میدم هر هفته، هر ماه، هر وقت دلم گرفت، بیام با تو حرف بزنم، برات گل بیارم، برات از روزایی بگم که نیستی.
دستام یخ کرده بود. هوا خیلی سرد بود و صورتم بیحس شده بود. ولی انگار اینجا آرومتر بودم و میترسیدم برم پیش بقیه.
- دانیال من بدون تو چکار کنم؟ ها؟
گریههام شدت بیشتری گرفت.
- تو رفتی، ولی من هنوز نامزدتم. هنوز دوستت دارم. هنوز منتظرتم. منتظرم که تو خواب ببینمت.
گوشیم زنگ خورد. بابام بود. از روی خاک بلند شدم و نگاه کردم به اسم دانیال و گفتم:
- حالا دیگه خودم باید مراقب خودم باشم بیوفا. الان وقت رفتن نبود دانیال من.
***
«محمد»
توی ماشین نشسته بودم و سیگار توی دستم بود. دودش میرفت بالا، ولی آتیشش توی دل من بود. چند روز گذشته بود از اون بله لعنتی، ولی هنوز صدای بهار توی سرم میپیچید. گوشیم زنگ خورد.
- بله سعید؟
- داداش کجایی؟ باید بریم دنبال هانیه!
- باشه ولی الان نه سعید.
- ولی... .
نذاشتم حرفش رو بزنه و گوشی رو قطع کردم و انداختم روی صندلی کناریم. شوهر بهار قرار بود بیاد بیرون از اون مغازه و من، با یه ماشین، با یه سیگار، با یه دلِ پارهپاره، منتظر بودم. پام روی گاز بود. دستم روی فرمون. چشمهام پر خون. یه جمله فقط توی ذهنم میچرخید: «اون بهار رو ازم گرفت.»
نفس کشیدم. در مغازه باز شد و اون مرد اومد بیرون و داشت با موبایل صحبت میکرد و بلندبلند میخندید. پام رو فشار دادم روی پدال گاز. ماشین لرزید. دود سیگار توی چشمم رفت. ولی من فقط اون مرد رو میدیدم. باید تمومش میکردم. یه قدم مونده بود تا حرکت کنم که در مغازه دوباره باز شد و بهار... با لباس ساده، با روسری مشکی، با چشمهای خسته، اومد کنار شوهرش.
خشکم زد. دود توی گلوم گیر کرد. نفسم برید. بهار یه لحظه نگاهم کرد. فقط یه لحظه. چشمهاش لرزید. لبهاش تکون خوردن، ولی صداش نرسید. دود با اشک چشمهام قاطی شد. اون مرد دستشو گرفت و باهم از خیابون رد شدن. پامو از روی گاز برداشتم. سیگار رو خاموش کردم. دستم لرزید. بهار داشت نگاهم میکرد. نمیشد رفت جلو. نذاشتی تمومش کنم بهار. چنگ زدم به فرمون و رفتنش رو تماشا کردم. صبح زود بود. هوا سرد، خیابونها نیمهخالی، و من با یه حال خراب برگشته بودم اصفهان. شب قبلش، فقط خواب دیدم که بهار داره دور میشه ازم و من، هیچ کاری نمیتونستم بکنم. سعید سوار ماشین شد و نگاهم کرد.
- سلام داداش. خوبی؟
- سلام مخلصم.
دستاشو کمی بهم مالید و گفت:
- تو چجوری سردت نیست؟ من مردم از سرما؛ بزن بخاری ماشین رو. خیلی ریختهای بهم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- کجا باید بریم؟
- آموزشگاه زبان، ساعت هشت. هانیه همیشه اون موقع میرسه.
رانندگی کردم. بیحرف و بیحوصله و با یه سیگار خاموش بین انگشتهام. رسیدیم. پارک کردیم روبهروی آموزشگاه. چند دقیقه بعد، هانیه اومد. با مانتو خاکستری، کیف روی دوشش رفت داخل. سعید گفت:
- یه ساعت کلاس داره.
من فقط نگاه کردم. بعد پرسیدم:
- از علی چه خبر؟
- امشب پرواز داره به سمت کره.
ساکت موندیم و این صدای موزیک بود که فقط توی ماشین پیچیده بود. هانیه از آموزشگاه بیرون اومد و رفت سمت ایستگاه اتوبوس. دستم رو بردم سمت سوییچ و گفتم:
- خب، اوکیه. با اتوبوس میخواد بره.
- نه وایستیم تا بره. دلم داره شور میزنه.
چند دقیقه گذشت. هانیه کنار ایستگاه ایستاده بود. موبایل توی دستش بود و یهکم اضطراب داشت. یه ۲۰۷ مشکی از دور اومد و کنار ایستگاه ایستاد. در جلو باز شد و هانیه سوار شد. چشمهام چهار تا شده بود. خشکم زد. سعید زد روی داشبورد و گفت:
- چی بود این؟ اون کیه؟
من فقط نگاه کردم. سیگار رو روشن کردم و گفتم:
- میریم دنبالشون ببین این بیناموس کیه!
ماشین راه افتاد. سعید گفت:
- دنبالش بریم؛ من فیلم میگیرم.
راه افتادیم. فاصله رو حفظ کردیم. ماشین مشکی پیچید توی یه کوچهی خلوت. ایستاد جلوی یه خونه. هانیه پیاده شد و بعد از خداحافظی رفت داخل خونه. انقدر عصبی بودم که میخواستم پیاده بشم و برم جلو. نگاه کردم به سعید و گفتم:
- فیلم و عکسا رو اصلاً به علی نشون ندی یه وقت. بذار مطمئن بشیم اول.
حالم انقدر بد بود که نه حرفی، نه فریادی، فقط یه حسِ تهی، یه حسِ خالی، یه حسِ اینکه شاید هانیه هم داره میره، توی وجودم بود. سکوت بینمون تا لحظه رسیدن کنار خونهی سعید حکمفرما بود. ماشین رو نگه داشتم که سعید گفت:
- باید دقیقاً متوجه بشیم چی به چیه حاجی.
دستی توی موهام کشیدم که موبایل سعید زنگ خورد. سعید گفت:
- علیه!
- بذار رو آیفون.
تماس رو وصل کرد و گفت:
- سلام داش علی. حالت چطوره؟
علی گفت: سعید سلام، خوبم تو خوبی؟
یه نگاهی به سعید کردم و آروم گفتم:
- نفهمه من اینجام!
علی گفت: سعید زنگ زدم بپرسم از هانیه چه خبر!
سعید استرس گرفت و آروم گفت:
- هانیه؟!
علی گفت: آره... ولی نیازی نیست زیاد حواستون باشه، هانیه بهم گفته خانوادش بهش گیر میدن سر گوشی، برا همین چند وقت یه بار گوشیش رو روشن میکنه. زدم توی پیشونیم. واقعاً این دختر عاشق علیه؟
سعید گفت: حله داداشم! کی از کشور خارج میشی!
علی گفت: آها راستی پروازمون زودتر داره انجام میشه، من یک ساعت دیگه پرواز دارم.
سعید گفت: خوبه به سلامتی، با مدال برگردی قهرمان.
موبایل رو قطع کرد و یه نگاهی کرد به من و گفت:
- سر از کار این دختره درمیارم. حق نداره با علی بازی کنه.
سری تکون دادم و گفتم:
- سعید فقط میخوام بخوابم و به هیچی فکر نکنم.
- حله حاجی مراقبت کن!
از ماشین که پیاده شد، دوتا بوق زدم و گفتم:
- فردا شب میام دنبالت بریم صفه دوردور.
سعید رفت و من موندم با کلی فکر و خیال. صدای موزیک رو زیاد کردم و راه افتادم به سمت خیابونهای سردِ شهر.