انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان پارادوکس سرخ «جلد اول» | سید علی جعفری کاربر انجمن آوای رمان


جمعه‌شب بود. صفه شلوغ، و پرنور بود. ماشین‌ها صف کشیده بودن، موزیک بلند، بوق، دود، و یه عالمه آدم که اومده بودن با ماشیناشون عشق کنن. من و سعید رسیدیم. ۴۰۵م برق می‌زد. ماشین رو پارک کردم و سعید پیاده شد، رفت سمت یه گروه دختر و پسر، شروع کرد به پز دادن.
- سلام بچه ها. میبینم که دارید از دیدن این ماشین لذت میبرید. موتورشو خودمون تقویت کردیم، شتابش عالیه.
از ماشین پیاده شدم و تکیه دادم بهش. سیگار رو روشن کردم و رفتم توی فکر. یه لحظه، چشمم افتاد به یه ۲۰۷ مشکی. صندلی جلوش هانیه نشسته بود و ماشین رو به من بود. فاصله زیاد نبود. خشکم زد. اون پسره کنارش بود. داشتن می‌خندیدن. هانیه یه لحظه برگشت، منو دید. چشم‌هامون قفل شد. هانیه سریع یه چیزی گفت به پسره. اونم ماشین رو روشن کرد و با سرعت خارج شدن. سیگار رو پرت کردم و داد زدم:
- سعید سوار شو.
در ماشین رو محکم بستم. سعید برگشت و با تعجب پرسید:
- چی‌شده؟
- سوار شو بهت میگم!
ماشین رو روشن کردم و گاز دادم. لاستیک‌ها جیغ کشیدن.
- هانیه توی همون ۲۰۷ هستش.
سعید دستش رو گذاشت روی داشبورد و گفت:
- خیلی خب محمد آروم‌تر! داری دیوونه‌بازی درمیاری!
- اون دختر داره با یه پسر دیگه می‌ره. منو هم دید.
پیچید سمت اتوبان و منم پشتش. سرعت بالا. نور ماشین‌ها توی چشم‌هام. دست‌هام محکم روی فرمون. پام روی گاز. من فقط نگاه می‌کردم. به اون ماشین، به اون دختر، به اون لحظه‌ای که چشم‌هامون قفل شد. ماشین‌ها از کنارمون رد می‌شدن. صدای بوق، صدای جیغ لاستیک، صدای نفس‌های سنگین من.
- محمد قسم می‌دم آروم‌تر برو! داریم می‌ریم از جاده بیرون!
معکوس دادم و داد زدم:
- سعید خفه شو. علی نیست، ما که هستیم.
یه پیچ تند. ماشین‌مون لیز خورد. ولی کنترلش کردم. دوباره افتادیم.
***
«سعید»
- محمد وایسا لعنتی! داری می‌کُشی‌مون!
ماشین با سرعت می‌رفت. محمد فرمون رو محکم گرفته بود، چشم‌هاش پر خون، نفس‌هاش سنگین. اون لحظه، محمد دیگه محمد نبود؛ یه بغضِ متحرک بود، یه دردِ فشرده‌شده، یه فریادِ بی‌صدا. جاده شلوغ بود ولی محمد یکی بعد از یکی همه رو رد میکرد و اون ۲۰۷ لعنتی، دورتر شده بود. سرعتمون که بیشتر شد، یه لحظه صدای پکیدن چیزی اومد و ماشین لرزید. لاستیک عقب، ترکید. فرمون از کنترل خارج شد. ماشین چرخید و من بلند داد زدم. ماشین بعد از چرخ زدنش شروع کرد به کله کردن و... همه‌چی تار شد. صدای شیشه، صدای آهن های تا شده ماشین و صدای فریادِ محمد و بعد، سکوت.
چشم‌هامو باز کردم. همه‌چی وارونه بود. بوی بنزین، بوی خون و بوی خاک. محمد یه نگاهی بهم کرد با صورت پر از خونش لب زد:
- من بهار رو از دست دادم، نذار علی، هانیه رو از دست بده.
گوش‌هام داشت سوت میکشید و متوجه چیزی نبودم. محمد دستش رو برد سمت گردنبندی که افتاده بود روی صورتش. نگاهش کرد و با لبخند چشم‌هاشو بست. چندثانیه که گذشت دیگه چیزی نفهمیدم.
***
«هانیه»
حمید ماشین رو نگه داشت و سریع پیاده شدم. با دیدن صحنه ای که جلوی چشم هام بود، دستم رو روی دهنم گذاشتم، جیغ کشیدم و نشستم. حمید اومد کنارم و فریاد زد:
- هانیه چرا نمیگی اینا کی بودن؟ یعنی چی که ازشون میترسی؟
از ترس اشکام بند نمی اومد. حمید یکم آب بهم داد و گفت:
- بلند شو بریم؛ پاشو دیگه صلاح نیست اینجا بمونیم.
دستم رو گرفت و نشوندم توی ماشین و حرکت کردیم. توی آینه بغل، ماشینی بود که چپ شده بود. وای خدا من چکار کردم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak
***
«علی»
سالن مسابقاتِ سئول
نور سفید، صدای بلندگوها و کلی خبرنگار که آماده پوشش خبری مسابقات آسیایی بودن. هوای سالن یکم سرد بود، ولی بدنم داغ. نفس‌هام عمیق، ذهنم متمرکز، ولی یه چیزی ته دلم سنگینی می‌کرد. یه «یاعلی» توی دلم گفتم و لباسم رو صاف کردم. دستکشام رو بهم زدم و کنار سکو ایستادم.
داور وسط، به زبون چینی گفت:
- شِن‌شو جُن‌بِی! کای‌شی! «مبارز آماده! شروع!»
قدم گذاشتم روی سکو. حریفم نماینده‌ی هندوستان بود. قد بلند، بدن آماده و چشم‌های سفیدی که توی صورت سبزه‌اش برق میزدن. صدای تماشاچی‌ها بلند شد. پرچم‌ها، فلاش دوربین‌ها، ولی من فقط صدای نفس‌هامو می‌شنیدم. با سوت داور بازی شروع شد. ضربه‌ی اول از اون بود. جاخالی دادم. ضربه‌ی دوم، از من؛ دقیق، سریع، ولی نه با تمام قدرت. یه لحظه، تصویر محمد اومد توی ذهنم. نه با جزئیات، فقط یه حسِ غریب، یه دل‌نگرانی بی‌دلیل. خودمو جمع کردم. ضربه‌ی سوم، یه لگد از طرف اون. به پهلوم خورد. درد داشت، ولی باعث شد به خودم بیام. چندتا ضربه بینمون رد و بدل شد و دوبار متوالی به پایین سکو هلش دادم. داور نزدیک شد و گفت:
- تینگ! «توقف!»
نفسم سنگین بود. ولی چشم‌هام، فقط دنبال تمرکز می‌گشتن. راند اول به نفع من تموم شد. آب رو که خوردم آماده شدم برای راند دوم. داور وسط گفت:
- دی‌ار هویی‌هه، جُن‌بِی! «راند دوم، آماده باشید!»
نفسم عمیق بود. بدنم گرم و ذهنم صاف. راند اول رو برده بودم، ولی حالا باید نشون می‌دادم که اون برد، اتفاقی نبود. حریف با چشم‌هایی که حالا کمی مردد بودن، دوباره ایستاد روبه‌روم. با اعلام داور مبارزه شروع شد. قدم اول رو برداشتم. نه با عجله بلکه با دقت. ضربه‌ی اول از اون بود، یه مشت مستقیم. جاخالی دادم، و با یه چرخش، پامو به پهلوش زدم. تماشاچی‌ها صداشون بلند شد. امتیاز اول راند دوم، مال من شد. حریف عقب کشید. ولی من جلو رفتم. ترکیب ضربه‌ها، مشت، لگد، حرکت سریع پاها. دوباره من. دوباره تمرکز. دوباره سکوت ذهن. یه لحظه، صدای محمد توی ذهنم پیچید. نه واضح، فقط یه زمزمه‌ی دور:
- علی باید ببری!
نفسم لرزید. ولی بدنم، محکم‌تر شد. ضربه‌ی آخر، یه لگد چرخشی، دقیق و تمیز، به سینه‌ی حریف زدم که باعث شد نفسش وایسته. داور رفت سمتش و شروع کرد به شمردن ولی دیگه توان ادامه دادن نداشت. پام به خاطر ضربه ای که زدم یکم درد گرفت. رفتم پیش سرمربی و کلاهم رو درآوردم که گفت:
- غیرت داری پسر، غیرت داری!
خندیدم و برگشتم روی سکو و کنار داور ایستادم و سرداور میکروفون رو برداشت و گفت:
- شِنگ‌ژِه: یی‌لانگ! «برنده: ایران!»
دستمو بالا بردن و صدای تشویق بلند شد. با اینکه خوشحال بودم ولی دلشوره خاصی داشتم. برگشتم به سالن تمرین و سریع گوشیم رو از سرپرست گرفتم. زنگ زدم به هانیه، ولی جواب نداد. چندتا پیام فرستادم: «هانیه، حالت خوبه؟ چرا جواب نمیدی؟» اما هیچی نیومد. دلم بدجوری گرفت. بعدش شماره محمد رو گرفتم، زنگ زدم که اونم خاموش بود گوشیش. قلبم داشت توی قفسه سینه می‌کوبید، استرس همه وجودم رو گرفته بود. نمی‌فهمیدم چرا هیچ خبری ازشون نیست. انگار یه سنگ بزرگ افتاده بود روی دلم. صدای قدم‌های مربی نزدیک شد. گوشی هنوز توی دستم بود، ولی انگشت‌هام بی‌حرکت. آروم گوشی رو ازم گرفت، نگاهم کرد و گفت:
- علی، تمرکز کن پسر. بازی بعدیت با نماینده‌ی چین تایپه‌ست. حریف خیلی قدرتمندیه، باید آماده باشی.
سرمو پایین انداختم. انگار صدای مربی از دور می‌اومد. ذهنم هنوز توی پیام‌های بی‌جواب هانیه و گوشی خاموش محمد گیر کرده بود. یه نفس عمیق کشیدم، ولی آروم نشدم. مربی دستش رو گذاشت روی شونه‌م:
- الان وقت فکر کردن به چیزای دیگه نیست. تو اینجایی که بجنگی، نه اینکه بترسی.
سرمو بلند کردم. چشم‌هامو بستم و سعی کردم همه‌چی رو از ذهنم بندازم بیرون. ولی اون دلشوره لعنتی، ول‌کن نبود. صدای بلندگو پیچید توی سالن:
Chinese Taipei's Liu Jun-ho will face Iran's Ali Sam. Ladies and gentlemen, this is your and this exciting fight. - «لیو جون هو نماینده چین تایپه با نماینده ایران، علی سام رو در روی هم قرار میگیرن. آقایون و خانوم ها این شما و این مبارزه هیجان انگیز.»
بدنم آماده بود، ولی ذهنم نه. رفتم سمت سکو. صدای تماشاچی‌ها، نور سفید، پرچم‌ها، همه مثل قبل بودن. ولی من، یه چیزی کم داشتم. یه تکه از تمرکزم، یه تکه از آرامشم، یه تکه از خودم. قدم گذاشتم روی سکو. حریف جدیدم روبه‌روم ایستاده بود. صورت آروم و بدن روفرمی داشت. چشم‌هامو بستم، یه «یاعلی» دیگه توی دلم گفتم. حالا وقتش بود. وقت جنگیدن. وقت فراموش کردن همه‌چی، جز مبارزه. راند اول شروع شد. حریفم آروم و خونسرد، مثل یه کوه یخ بود. ضربه‌ی اول از اون بود، یه مشت مستقیم به صورتم. برای جاخالی دادن دیر بود. تعادلم به‌هم خورد. مربی داد زد:
- علی! تمرکز کن!
ولی تمرکز؟ اون لحظه فقط پیام های بی‌جواب توی ذهنم بودن. ضربه‌ی دوم، یه لگد به پهلوم بود. درد داشت و کمی گیجم کرد. چندتا ضربه‌ی دیگه و داور گفت:
- تینگ! «توقف!»
راند اول، به نفع اون تموم شد. رفتم کنار و آب خوردم، ولی مزه‌ش تلخ بود. مربی گفت:
- علی، این تو نیستی. برگرد! چکار داری میکنی؟
سرمو تکون دادم، ولی ذهنم هنوز توی گوشی بود. راند دوم شروع شد. این‌بار خواستم بجنگم، ولی بدنم سنگین بود. ضربه‌هام کند، دفاعم ضعیف. حریف مثل یه ماشین، ضربه پشت ضربه. مشت، لگد، چرخش و یه ضربه‌ی نهایی که منو به زمین انداخت. داور شروع به شمردن کرد. گیج بودم ولی من بلند شدم و ایستادم؛ اما دیگه دیر بود. امتیازا رفته بودن. حالم بد بود و اصلاً نمی‌تونستم به سرمربی نگاه کنم. دست اون بالا رفت و تشویقش می‌کردن. من فقط ایستاده بودم و با بهت نگاه می‌کردم. بازی رو خیلی بد واگذار کردم. از سکو رفتم پایین و سرمربی دستم رو گرفت و گفت:
- علی، هنوز تموم نشده. ولی باید بفهمی چیشده. برو الان و به هیچی فکر نکن، فدای سرت پسر.
سرمو پایین انداختم و وارد سالن تمرین شدم. وسایلم رو برداشتم و وارد رختکن شدم. سریع در کمد رو باز کردم و گوشی رو برداشتم اما خبری از هیچ کسی نبود. دوباره به محمد و بعدش به هانیه زنگ زدم اما کسی جوابی نمی‌داد. نشستم و چشم‌هام رو بستم. این همه تمرین کردم که الان اینجا، جلوی این همه دوربین ناک‌اوت بشم؟ اولین قطره اشکم اومد. دلم می‌خواست داد بزنم اما الان وقتش نبود. گوشی رو برداشتم. چند لحظه فقط به صفحه‌اش نگاه کردم. بعد شماره‌ی بابا رو گرفتم. چند بوق خورد. صداش گرمش اومد و کمی دلم رو آروم کرد.
- سلام پسرم، قهرمان من!
لبخند تلخی زدم. صدام آروم بود:
- سلام بابا... خوبی؟
- خوبم بابا، تو خوبی؟ مسابقه چطور بود؟ صدات یه‌کم گرفته‌ست انگار!
مکث کردم. یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- باختم بابا. حذف شدم.
چند ثانیه سکوت. بعد با صدای محکم و دلگرم کننده‌ای گفت:
- فدای سرت پسرم. تو برای ما همیشه قهرمانی. مهم اینه که رفتی، جنگیدی، تلاش کردی.
- ولی همه‌چی تموم شد. همه‌ی این ماه‌ها تمرین، همه‌ی امیدها.
- نه، هیچ‌چی تموم نشده. این فقط یه مسابقه بود. زندگی هنوز ادامه داره. تو هنوز علی‌ای، همون پسری که با غیرت می‌جنگه.
چشم‌هام پر اشک شد. ولی صدامو کنترل کردم.
- بابا... از محمد خبر داری؟ گوشیش خاموشه، هیچ‌کس جواب نمی‌ده.
مکث کرد. صداش کمی لرزید، ولی سریع خودش رو جمع کرد.
- شاید سرش شلوغه. نگران نباش، حتماً بعداً تماس می‌گیره. تو فعلاً استراحت کن، برگرد ایران، همه‌چی درست می‌شه.
یه چیزی توی صداش بود. یه لرزش، یه تردید. ولی چیزی نگفت. فقط آروم گفت:
- مامان هم خیلی دلش برات تنگ شده. همه منتظر برگشتتن.
- منم دلم براتون تنگ شده... خیلی.
تماس قطع شد. گوشی رو گذاشتم کنار. اشک‌هام آروم ریختن. از باخت، از اون حسِ مبهمی که توی صدای بابا بود. انگار یه چیزی رو پنهان می‌کردن. یه چیزی که نمی‌خواستن من بدونم.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Mahak

موضوعات مشابه

عقب
بالا