Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
عطا دستش را درون جیب شلوارش مخفی کرد و از پشت شیشه، به ورود خانوادهی حسین چشم دوخت. چه ساده در دامش افتاده بودند!
با باز شدن درب، هوای گرم به صورت سوفیا خورده و با دیدن جمعیت حاضر در خانه، اضطراب به جانش افتاد. روبهرو شدن با این همه آدم غریبه، سخت و دشوار بود.
عطا گامی به جلو برداشت و مردانه با حسین دست داد. حسین سریع نگاهش را به اطراف خانه دوخت و با دیدن جمعیت، ته دلش قرص شد که امشب کارش روی غلتک میافتد.
بعد از حسین، نوبت احوال پرسی با فرشته مادر خانواده بود. فرشته کیکی که با خود آورده بودند را به سمت عطا گرفت و گفت:
- ببخشید که کمه!
سوفیا مردمک چشمهایش را در حدقه چرخاند و زیر لب گفت:
- کم؟ پس چرا بابتش اینقدر خسته شدم؟
قبل از اینکه جملهاش را تمام کند، نگاهش به نگاه عطا گره خورد. سریع خودش را جمع کرده و به آرامی سلام کرد. عطا تای ابروی پهنش را بالا داد، سینی که کیکها درون آن قرار داشت را به خدمتکاری که کنارش ایستاده بود داد و رو به سوفیا گفت:
- سلام خوش آمدید.
سوفیا دم عمیقی گرفت و نگاهش را به سمت چپ دوخت. مادرش بدون اینکه منتظر حضور او باشد، رفته بود. با حرص پلکهایش را روی هم فشرد و گامی به جلو برداشت. حین اینکه دم عمیق میگرفت، از راهرویی که کوچک بود گذر کرد. با گذاشتن پایش درون سالن اصلی، نگاه بعضی از افراد روی او قرار گرفت. پچپچها شروع شده و او مجبور بود به تکتک کسانی که آنجا بودند، سلام کند. زمانی که کنار مادرش جای گرفت، از سر آسودگی نفسش را بیرون داد و گفت:
- کاش صبر میکردی منم باهات بیام.
فرشته لبهی چادرش را به همدیگر نزدیک کرده و آرام لب زد:
- نمیخورنت که!
سوفیا کمی خودش را به سمت مادرش متمایل کرد.
- نه، ولی وقتی این همه به مادر شوهرت شباهت میدم و اینا هم همه اهالی اون روستا هستن، سختمه که بخوام زیر نگاهشون راه برم!
فرشته دست از صحبت کردن با سوفیا کشید. میدانست حق با او است و از اخلاق او به خوبی آگاه بود، ولی استرس کار جدید حسین باعث شده که تمرکزی بر روی کارهایش نداشته باشد.
سوفیا پاهایش را بر روی هم انداخت و به اطراف نگاه کرد. هنوز چند نفری به او خیره شده بودند ولی او سعی کرد بیاعتنا به این موضوع اطراف را بررسی کند. جایی که آنها نشسته بودند پوشیده شده از قالی سفید بوده و دو پنجره بزرگ روبهرویش قرار داشت. همهچیز سفید و بیروح بود.
- چهقدر شبیه رعنا خانومین!
سوفیا به زنی که کنار مادرش نشسته بود، نگاه کرد. لبخندی بر روی لب نشاند و سخنی نگفت. مادرش به جای او پاسخ داد:
- تنها کسی که توی فامیل این همه شبیه اون خدا بیامرزه، دختر منه.
احساس غرور را در حرف مادرش حس میکرد. رعنا زن زیبایی بود که این طراوتش را حتی در زمان میانسالی حفظ کرده بود.
یک جای خالی کنار سوفیا مانده و مبل کنار آن توسط مردی که نمیشناخت پر شده بود. با دیدن عطا که از پلهها به سمت پایین میآمد، سریع نگاهش را به اطراف دوخت. تنها جای خالی کنار او بوده و عطا بدون مکث، کنار او نشست.
احساس معذب بودن در تن سوفیا نشست و برای همین، کمی خودش را به سمت مادرش متمایل کرد.
- ممنون بابت کیکهایی که آوردید.
به آرامی سرش را چرخاند و به عطا زل زد. از کجا متوجه شده بود که کیکها را او پخته؟ این مرد زیادی مرموز بود!
- خواهش میکنم.
دستهایش را در هم قلاب کرد و به روبهرو چشم دوخت. صدای صحبتهای افراد به گوشش میرسید و تنها کسی که حرفی برای گفتن نداشت، او بود.
عطا گوشهی لبش را به دندان گرفت و به نیمرخ سوفیا چشم دوخت. چهرهی معمولی ولی دلنشینی داشت.
- کافهتون رو باز کردین؟
سوفیا از دنیای خود بیرون آمده، سریع به سمت عطا چرخید و گفت:
- شما از کجا میدونین؟
- چی رو؟
- اینکه کافه دارم.
عطا از اینکه لبهای این دختر را به سخن باز کرده، خوشحال بود. قلبش با رضایت میکوبید و درخشش خاصی درون چشمهایش دیده میشد.
- پدرتون گفت.
سوفیا تای ابرویش را بالا پراند و بدون حرف به عطا زل زد. خیلی تلاش کرد که حرفش را نزند، اما تسلیم شد.
- ظاهرا پدرم خیلی به شما اعتماد داره که این چیزها رو میدونین.
عطا از زیرکی او خوشش آمد. اگر عقل این دختر را رعنا داشت، هیچوقت دست به چنین خریتی نمیزد که عواقبش حتی به نوههایش برسد.
- شاید.
سپس دستی به پشت گردنش کشید و نگاهش را به حسین دوخت که مشغول صحبت کردن با یکی از اهالی روستا بود. چشمهایش سوفیا را نمیدید اما نگاه سنگین او را به خوبی احساس میکرد. از اینکه بالاخره کنار او نشسته حس خوبی داشت! شلوغی خانه دیگر برایش مهم نبود، هرچند که به خاطر رسیدن به هدفش میبایست این اوضاع را تحمل کند اما بودن این دختر باعث شده بود که گذراندن این لحظات برایش آسانتر باشد. دل داده بود به اویی که میدانست آخر ماجرا، تف هم توی صورتش نمیاندازد!
سوفیا چشم از عطا گرفت. کاش میتوانست به گونهای به پدرش بفهماند که جزییات زندگیاش را جار نزند؛ اما این کار محال بود. هنوز رابطهشان بعد از زخمی شدن سوفیا بهبودی نیافته و او نمیخواست ماجرای دفترچه را به کسی بگوید.
به پشتی مبل تکیه داد و پاهایش را بر روی هم انداخت. زمان سریع میگذشت، پیشنهاد پدرش و عطا ارائه شده و استقبال خوبی از آن شده بود. سوفیا هرازگاهی که از او سوال میپرسیدند، لب به سخن باز میکرد و عطا تا انتهای مراسم کنار او نشسته و حضورش دیگر برای سوفیا معذب کننده نبود. اینکه آدمیزاد به شرایطش عادت میکند، سخن حقی به نظر میرسید!
خدمتکارها مسئول پذیرایی بودند و این پولداری عطا را به رخ میکشید. هرچند که از خانهی بزرگ و وسایل مجللش، میشد این را فهمید.
زمان صرف شام فرا رسیده و عطا از مهمانها خواست که به طبقهی بالا بروند و در سالن آنجا، شام را صرف کنند.
سوفیا به آرامی از روی مبل برخاست و کمی پاهایش را تکان داد تا حس خستگی آنها از بین برود.
عطا که حواسش به او بود، کنارش ایستاد و گفت:
- خوبید؟
سوفیا سرش را به آرامی بالا آورد و قبل از اینکه حرفی بزند، عطا ادامه داد:
- مثل اینکه خسته شدین.
فرشته که دید سوفیا مشغول حرف زدن است، به همراه زنی که از ابتدای مهمانی با او مشغول صحبت کردن شده بود، به طبقهی بالا رفت. دلیل تنها گذاشتن سوفیا با عطا این بود که، حسین به این پسر اعتماد داشت.
- یه کم.
سپس نگاهش را به مادرش دوخت که بیاعتنا به حضور او، درحال بالا رفتن از پلهها بود. گوشهی لبش را بالا داد و با حرص به سمت طبقهی بالا گام برداشت.
عطا، به رفتن او چشم دوخت. برقراری ارتباط با او سختتر از چیزی بود که فکرش را میکرد. تصمیم گرفت امشب تسلیم شود و در اسرع وقت، دنبال راه بهتری برای نزدیک شدن به سوفیا پیدا کند. گردنش را به چپ و راست تکان داد. سرگرمی امشبش، بدون موفقیت به اتمام رسیده و برای همین خستگی بیشتری به جانش رخنه کرده بود. قید ایستادن و فکر کردن را زد، میبایست به عنوان میزبان کارش را به اتمام برساند. حین اینکه دکمه آستین لباسش را میگشود و آنها را به سمت بالا هدایت میکرد، به سمت پلهها رفت. بیست پلهی روبهرویش، در عرض یک دقیقه طی شد و حال در سالنی ایستاده بود که به رسم ادب، در آن سفره بزرگی پهن شده و همه نشسته بودند.
به محض ورودش، حسین از جای برخاست و گفت:
- بیا اینجا بشین.
عطا زیر لب از او تشکر کرده و حین اینکه فاصلهی سه قدمی خودش را با سفره پر میکرد، به سوفیایی که دقیقا روبهرویش نشسته بود چشم دوخت. مشخص بود از اینکه مادرش به تنهایی بالا آمده ناراضیست؛ اما بدون هیچ حرفی نی را درون لیوانش گذاشت و نوشابه را سر کشید.
لبخندی بر روی لبهایش نقش بست؛ اما قبل از اینکه پررنگتر شود، مشغول تعارف کردن به بقیه شد تا غذایشان را میل کنند.
سوفیا لیوان در دستش را روی سفره سفید رنگ گذاشت. این مرد برای استفاده کردن از این رنگ، زیادی دست و دلبازی به خرج داده بود!
دم عمیقی گرفت و اجازه داد مادرش از برنج داخل دیس که با زعفران تزیین شده بود، برایش غذا بکشد. با اینکه شیرینی خورده، اما باز هم احساس گرسنگی زیادی در جانش نشسته بود. دیسهای کباب و ظرفهایی که ژلههای قرمز در آن قرار داشتند، همهجای سفره چیده شده و او به راحتی میتوانست به هرچه که میخواهد دسترسی داشته باشد.
دم عمیقی گرفت و اولین قاشق غذا را در دهانش گذاشت. با ولع شروع به جویدن کرد و تصمیم گرفت به مردی که روبهرویش نشسته توجه نکند.
صدای برخورد قاشق به ظرف تنها چیزی بود که به گوش میرسید. نبود بچه در این مجلس، از مزیتهای آن بود.
- مگه از قحطی اومدی؟
لقمه درون دهانش را قورت داد و به مادرش چشم دوخت.
- گشنمه خب.
فرشته با تاسف به او چشم دوخت و زمزمه کرد:
- کاش اول مراسم پز داشتنت رو نمیدادم.
لبهای سوفیا طرح خنده گرفتند؛ اما همینکه سرش را بالا آورد و با عطا چشم در چشم شد سریع خودش را جمع کرد. این مرد از او چه میخواست؟ جنس نگاهش را نمیفهمید، ولی برق نشسته در آن را به خوبی حس میکرد. نگاهش را از او گرفت و به خوردن غذایش ادامه داد تا جایی که سیر شده و دست از خوردن کشید. مثل بقیه از صاحبخانه تشکر کرد و عطا هم با نهایت احترام به بقیه پاسخ میداد.
مهمانها بعد از صرف شام، کم کم عازم رفتن شدند و سوفیا برای اینکه از دست شلوغی راحت باشد، جلوی تابلویی که در طبقهی پایین، بر روی دیوار نزدیک پلهها نصب کرده بود، ایستاد. در عین سادگی عجیب به نظر میرسید! تصویر مردی که با پانسمان چشمهای خونیاش را بسته، چیزی نبود که هرکسی بخواهد آن را در خانهاش نصب کند.
دستهایش را در سینه جمع کرد و گامی به عقب برداشت تا با دقت بیشتری آن را ببیند.
- زیباست نه؟
به حضور بیوقفه عطا کنارش عادت کرده بود، برای همین آرام لب زد:
- بیشتر از اینکه زیبا باشه، عجیب به نظر میرسه.
عطا شانهاش را به دیوار چسباند و گفت:
- عجیب؟
سوفیا انگشت اشارهاش را به سمت باندی که نقاشی شده بود، گرفت.
- آره، این ستارههای قرمز روی این باند زیادی نرمال نیست.
عطا تای ابرویش را بالا پراند، نگاهی به اطراف انداخته و بعد از اینکه دید حسین مشغول صحبت با یک مرد دیگر است، تکیهاش را از دیوار گرفت و پشت سر سوفیا ایستاد. دستهایش را بر روی شانههای او گذاشته و کمی به جلو هدایتش کرد.
- از این نزدیک توی این ستارهها چی میبینی؟
سوفیا سریع خودش را عقب کشید تا دستهای عطا از روی شانههاش برداشته شود. کمی از او فاصله گرفت و سپس به ستارهها چشم دوخت.
- انگار یه چشم توی هرکدوم از این ستارهها کشیده شده.
عطا بشکنی زد و گفت:
- آفرین، حالا فکر میکنی چه معنی میتونه داشته باشه؟
سوفیا قبل از اینکه به جواب عطا فکر کند، ذهنش پی این رفت که چرا این مرد یکدفعه با او صمیمی شد؟
عطا که مکث او را دید، کمی حرفهای خود را مرور کرد. گند زده بود! صمیمیت بیدلیل آنهم توی دومین دیدار، چهرهی خوبی از او نزد سوفیا نمیساخت. کلافه پلک بر روی هم فشرد.
- نمیدونم، این رو باید از نقاشش پرسید.
عطا نگاه خشمگینش را از تابلو گرفته و به سوفیایی دوخت که روبهرویش ایستاده بود. دم عمیقی گرفت و سخنی نگفت. این گند را چگونه جمع میکرد؟ کلافه شده و تمرکز نداشت. دستش را مدام به پشت گردنش میکشید و نگاه سوفیا همچنان بر روی او مانده بود. این مرد مشکل عقلی داشت؟ دستهایش را در هم گره زد و با تردید گفت:
- حالتون خوبه؟
دست عطا پشت گردنش ثابت ماند. نگاه بالا کشید و در چشمهای مشکی سوفیا زل زد. بدون هیچ آرایشی باز هم گیرا بودند!
- آره.
با آمدن حسین کنار سوفیا، عطا دستش را پایین انداخت و کمی فاصلهی خودش را با سوفیا بیشتر کرد.
حسین که از نتیجهی مهمانی امشب راضی به نظر میرسید بدون توجه به حضور دخترش در کنار مردی غریبه، گفت:
- ایدهات واقعا خوب بود. همهچیز تا به الان رضایت بخشه.
عطا با غرور گفت:
- امیدوارم این نتیجه تا انتها همچنان رضایت بخش باقی بمونه.
سوفیا به نیم رخ پدرش نگاه کرد. بعد از مدتها، همان شادی قبل به صورت پدرش برگشته و او از این موضوع خوشحال بود. با اینکه سختیهای زیادی کشیدند و دلیل اصلی آن هم هنوز یک راز نهفته بود، اما آرامشی که دقایقی در خانهشان مهمان شده، برایش ارزش زیادی داشت.
مراسم به اتمام رسیده، حسین مجدد از عطا تشکر کرد و ثانیهای بعد خانوادهی حسین از آن خانه بیرون زدند. هوا سرد و آسمان بدون هیچ لکهی ابری بود. سوفیا قبل از اینکه سوار ماشین شود، لبههای کتش را به همدیگر نزدیک و سرش را به عقب خم کرد تا به خوبی بتواند ستارههایی که امشب مهمان آسمان شده بودند را ببیند. لبخندی عمیق بر روی لبش جا گرفت و تمام استرسی که این مدت تحمل میکرد را، با خود شُست.
حین اینکه سوفیا به خاطر تشر مادرش دل از آسمان میکَند و درون ماشین مینشست، عطا پردهی اتاقش را رها کرده و بر روی تخت نشست. دکمههای لباسش را گشود و سپس دراز کشید. لبخندش زیبا بود، آنقدر زیبا که فکر بیخیال شدن ماجرا و راحت گذاشتن کسانی که روزی به او ظلم کرده بودند هم، از سرش گذشت. با سی و پنج سال سن، دلش میخواست امشب مثل یک نوجوان فکر و خیال کند چرا که بعدا کسی بابت این افکار، او را سرزنش نمیکرد!
***
دو هفته از آخرین دیدار محمد با سوفیا میگذشت. محمدی که خودش را چنان غرق کار کرده که اتفاقات اخیر را فراموش کرده بود؛ اما در انتهای قلبش هنوز به آن دفترچه فکر میکرد.
دستهایش را شست و سپس شیر آب را بست. صدای جلز و ولز سیب زمینیها که درون روغن غوطهور شده بودند که به گوشش رسید، ترجیح داد کمی بر روی صندلی بنشیند. کمی به سمت جلو خم شد و دستهایش را در هم گره زد. همیشه از اینکه از دورهمیهای فامیلی بینصیب میماند، ناراحت بود و حال با اینکه خانوادهی حسین با آنها خوب برخورد کرده بودند؛ اما به خاطر گذشتهای که حتی نمیدانست درست است یا نه، از این خواستهاش دست کشیده بود. به خاطر شرایط مالی پدرش، بارها مجبور به تعویض خانه شده بودند تا روزی که محمدعلی تصمیم گرفت دور از چشم رعنا، برای آنها یک خانه بخرد. برای همین او دوست صمیمی نداشت چرا که هربار به یکی عادت میکرد، اسباب کشی خانه او را از محمد میگرفت؛ برای همین او بعد از دیدن سوفیا توانست کمی از این حس بکاهد.
کلافه بازدمش را بیرون فرستاد و از جای برخاست. کفگیر را به دست گرفته و مشغول جابهجا کردن سیب زمینیهای درون ماهیتابه شد. اینکه سریع با سوفیا صمیمی شده بود هم برایش عجیب به نظر میرسید. اگر نوجوان بود، این را به پای احساساتش میگذاشت؛ اما حال که بیست و پنج سال سن داشت کمی این رفتارش غیر منطقی جلوه میکرد.
زیر گاز را خاموش کرد و به سراغ فواد پسری که به تازگی در اینجا مشغول به کار شده بود رفت. بر روی پوست تیرهاش به علت گرمای اندک آشپزخانه، چند قطره عرق نشسته بود.
- خیارها رو پوست کندی؟
نگاه فواد به بالا کشیده شد. آخرین خیار سبزی که در دست داشت را درون ظرف گذاشت و گفت:
- آره.
محمد سری به نشانهی تایید تکان داد و بدون اینکه به بقیه تازهکارها سر بزند، از آشپزخانه بیرون آمد. اگر سوفیا ناراحت شده باشد چه؟ شانههایش را بالا انداخت و به خود پاسخ داد:
- به من چه.
- چیشده محمد؟
ثابت ایستاد و به سمت راستش، جایی که دفتر مدیریت بود چشم دوخت. رئیس اینجا که دو سالی میشد با او آشنا شده و رابطهشان کمی رنگ و بوی صمیمیت گرفته بود، در چارچوب در ایستاده و به او نگاه میکرد.
- کلافهام حامد.
حامد حلقهی در دستش را کمی چرخاند و بعد از برداشتن گامی به سمت جلو، گفت:
- چیشده؟ مشکل مالی پیدا کردی؟
محمد پلک بر روی هم گذاشت و سرش را به طرفین تکان داد.
- نه پسر.
حامد دستش را بر روی شانهی محمد گذاشت و او را به سمت اتاقش هدایت کرد. اولین صندلی چرمی که نزدیک میز چوبی قرار داشت، توسط محمد پر شد.
- خب بگو ببینم چیشده.
محمد به سقف چشم دوخت. چه میگفت؟ اصلا چرا قبول کرد که بیاید و با او صحبت کند؟ کمی صدایش را صاف کرد و پای بر روی هم انداخت.
- به نظرت اگه یکی خیلی یهویی با یه دختری که نمیشناخت صمیمی بشه، دلیلش چی میتونه باشه؟
لبخند بر روی لبهای کوچک حامد نقش بست. پس درد این پسر این بود!
- جذب اون دختر شده.
محمد انگشت اشارهاش را در هوا تکان داد و گفت:
- نه این نیست.
سپس به سمت میز نیم خیز شد و ادامه داد:
- حالا اگه به خاطر اینکه ممکن بود توی خطر بیوفته دست از صمیمیت با اون دختره برداره چی؟ اون با خودش چی فکر میکنه؟
- اینکه اون آدم ترسوئه.
کلافه پلک بر روی هم فشرد. اگر مجدد با خانواده حسین ارتباط برقرار میکرد و پدرش میفهمید، مطمئن بود برایش بد تمام خواهد شد. سرش را کمی تکان داده و بعد بدون هیچ حرفی از روی صندلی برخاست و از اتاق بیرون آمد. ترجیح داد به مغزش بفهماند که باید به زندگی قبل از دیدن آن خانواده برگردد و فکر و خیال الکی نکند.
همزمان با اینکه محمد مجدد پا در آشپزخانه میگذاشت، سوفیا همراه با پدرش وارد مغازهای شد که رعنا برای او به ارث گذاشته بود. دستهایش را در هم گره زده و به نیم رخ پدرش نگاه کرد. چهرهاش خنثی به نظر میرسید!
- خب چطوره؟
حسین بر روی پاشنه پا چرخید و نگاه سرسری به اطراف انداخت. میدانست که مادرش تصمیمات یهویی نمیگیرد و بهترین را انتخاب میکند، برای همین لبههای کتش را به همدیگر نزدیک کرد و گفت:
- خوبه، مادرم هیچ وقت کاری رو سرسری انجام نمیداد. اینجا هم فضای خوبی داره، هم موقعیتش برای راه انداختن یه کافه مناسبه.
سوفیا لبخندی بر روی لب نشاند. پدرش راست میگفت، رعنا هیچ وقت بدون فکر دست به کاری نمیزد. هرچند برداشتن عتیقه را میبایست فاکتور گرفت!
- به عطا زنگ میزنم امروز بیاد اینجا، مطمئنم ایدههای خوبی میتونه برای شروع کارت داشته باشه.
تای ابروی سوفیا بالا پرید. به آن مردی که تازه او را شناخته بودند چه ربطی داشت؟
- فکر نمیکنم... .
حسین حین اینکه در مخاطبین گوشیاش به دنبال نام عطا میگشت، میان حرف سوفیا پرید:
- به حرفم گوش کن. توی این دور و زمونه فرصت آزمون و خطا کردن نیست. تا بیای توی فروش و کارت حرفهای بشی کلی سرمایه هدر میره، بهتره که با چند نفر مشورت کنی.
دستهایش را در سینه جمع و به پدرش چشم دوخت. حرفش را قبول داشت ولی اینکه آدم مورد نظرش عطا بود به مزاجش خوش نمیآمد.
- مگه شغل این مرد چیه که اینقدر تجربه داره؟
حسین آیکون سبز رنگ تماس را با انگشت شصتش لمس کرد و سپس پاسخ سوفیا را داد:
- باباش از کاسب کارهای قدیمی اینجاست. کل طایفهاش درگیر تجارت و سرمایه گذاری و کارهای این مدلی بودن. طبیعیه که تجربهاش از خیلی از آدمهای اطرافمون بیشتر باشه.
سوفیا در پی هضم حرفهای پدر بود که حسین مشغول سخن گفتن با عطا شد. چارهای جز پذیرش خواستهی حسین نداشت برای همین، صندلی از کنار میز برداشت و بر روی آن نشست. دستش را بر زیر چانه زده و منتظر به پدرش چشم دوخت تا مکالمهاش تمام شود.
حسین بعد از اتمام تماس، نگاهی به ساعتش انداخته و سپس رو به سوفیا گفت:
- تا ربع ساعت دیگه میرسه، من باید برم گاوداری همینجا بمون تا بیاد.
سوفیا سریع از روی صندلی برخاست.
- زنگ بزن بهش بگو که یه روز دیگه بیاد، حس خوبی ندارم وقتی شما اینجا نباشین بخوام با یه غریبه حرف بزنم.
حسین گامی به سمت درب مغازه برداشت. مثل همیشه کارهایش مهمتر از دغدغههای بچههایش بود.
- وقتی کافهات رو باز کنی قراره کلی آدم غریبه ببینی، فکر کن عطا هم یکی از همون آدماست.
سپس بدون این که منتظر پاسخ سوفیا بماند، از مغازه بیرون زده و سوار ماشینش شد.
سوفیا دستهایش را در سینه جمع کرد و با کلافگی چشمهایش را در حدقه چرخاند. اگر پدرش هر روز فاصله بینشان را بیشتر نمیکرد، میتوانست بدون فکر کردن به اینکه ممکن است رعنا او را نبخشد ماجرای صندوقچه را حداقل برای او بازگو میکرد.
بر روی صندلی نشست و به صفحهی گرد ساعتش چشم دوخت. هنوز یک دقیقه از رفتن پدرش نگذشته بود که تقهای به شیشهی درب مغازه خورد. نگاهش را بالا کشید و قامت عطا را دید. پالتوی بلند مشکی پوشیده بود. نکند جت شخصی داشت که اینگونه خودش را به سرعت به اینجا رسانده بود؟ از روی صندلی برخاست، گامی به جلو برداشت و با نگاهش به عطا فهماند که میتواند وارد مغازه شود.
عطا دست در جیب فرو برده و حین اینکه وارد مغازه میشد، با یک نگاه محیط اطراف را زیر نظر گرفت. همه چیز ساده به نظر میرسید!
- سلام خوب هستین؟
سوفیا زبان بر روی لبهای رژ خوردهاش کشید و زمزمه کرد:
- سلام، ممنونم.
سپس فاصلهی خودش را به عطا بیشتر و به دیوار نزدیکتر شد.
- بفرمایید بشینین.
عطا بدون توجه به صحبت سوفیا، با گامهای بلند به انتهای مغازه رفت. سپس بر روی پاشنهی پا چرخید و از همان فاصله به چشمهای سوفیا خیره شد.
- ایستاده بهتر میشه فضا رو بررسی کرد.
سوفیا آب دهانش را فرو فرستاد. حس بدی نسبت به این مرد نداشت اما از طرفی، نمیدانست چرا نمیتواند با او ارتباط برقرار کند. شاید همه اینها به خاطر دفترچه مادربزرگش بود!
- خب ایده خودتون چیه؟
- حقیقتا ایده زیادی ندارم.
عطا یک گام به جلو برداشت.
- مهم نیست، همون مقدار کم رو برام توضیح بدین.
سوفیا جرات پیدا کرد و مثل او، یک گام به جلو برداشت. مردمک چشمهایش را به اطراف مغازه دوخت و گفت:
- میخوام اینجا یه کافه باشه.
- خب؟
سوفیا یک قدم دیگر جلو آمد، ذهنش در ایدهای که در سر داشت غرق شده بود و دیگر حضور عطا او را اذیت نمیکرد.
- میخوام اینجا جایی باشه که مردم وقتی نیاز به یه خلوت برای حل کردن مشکلاتشون دارن، بتونن بهش پناه بیارن. دوست دارم کیکهایی که توی منو میذارم اسمهای خاص داشته باشن. مثلا اسمهایی که مربوط به حال و هواشون باشه. ظروف و بسته بندی اون کیک هم طبق اسمش تغییر کنه.
سوفیا دست از صحبت کردن برداشت و به دیوار روبهرویش اشاره کرد.
- اینجا هم یه دیوار باشه برای ثبت کردن جملاتی که بقیه دوست دارن توی اون روز به یکی بگن، ولی کسی حاضر نیست اونها رو بشنوه. یه جمله با ثبت کردن تاریخ اون روز!
عطا تای ابرویش را بالا پراند. دنیای این دختر زیادی لطیف بود!
سوفیا که متوجه نشده بود فاصلهاش با عطا تنها سه قدم است، یک دفعه به خودش آمد و نگاهش به نگاه او گره خورد. از این فاصله جنس نگاهش سرد بود، سردی از جنس کینه! سکوت عطا را که دید آهسته لب زد:
- خب؟
عطا سرش را به آرامی بالا و پایین کرد. از ایده او خوشش آمده بود. هرچند هنوز کلی کار داشت اما به عنوان یک ایده خام، زیادی خوب به نظر میرسید.
- ایده خوبیه. فقط اینکه برای شروع استفاده کردن از بسته بندی و ظروف متنوع برای کیکها، هزینه صرف شدهات رو بالا میبره. بهتره برای شروع فقط از چند نمونه کیک که فکر میکنی پرطرفدارتر میشه شروع کنی. کمکم با زدن یه پیج اینستاگرام، کافهات رو به بقیه معرفی و کیکهای دیگهات هم کم کم به منو اضافه کن.
سوفیا دستی به موهایش کشید و آنها را زیر شال پشمی زرشکیاش مخفی کرد. چشمهایش را به نوک کفشهای مشکی رنگش دوخت و گفت:
- برای جذب مغازههای اطراف باید چیکار کنم؟
عطا دم عمیقی گرفت. اگر همین امروز ایدهی سوفیا را تکمیل میکرد، ادامه یافتن رابطهاش با او سخت میشد، برای همین در لحظه تصمیم گرفت که امروز کمی خود را به نادانی بزند و مابقی صحبتها را به یک روز دیگر موکول کند!
- به نکته خوبی اشاره کردین. بهتره اول سن صاحب مغازههای اینجا رو بفهمیم، بعد درباره این موضوع تصمیم بگیریم.
سوفیا لبهایش را غنچه کرد و به بیرون مغازه چشم دوخت.
- اینجوری پی به سلیقهشون میبریم؟
عطا تای ابرویش را بالا پراند. پشت سوفیا به او بود و میمک صورت او را نمیدید برای همین با خیال راحت پوزخندی بر روی لب نشاند و بدون آن که تغییری در لحنش ایجاد کند، گفت:
- درسته.
سوفیا دم عمیقی گرفت. بوی ادکلن عطا خیلی سخت به مشامش میرسید و برای همین نمیتوانست تشخیص دهد که رایحه آن چیست.
- پس یه کم طول میکشه تا بتونم اینجا رو افتتاح کنم.
عطا گام بلندی برداشت و حال دوشادوش سوفیا ایستاده و به منظرهای نگاه میکرد که او، به آن چشم دوخته بود.
- برای به دست آوردن نتیجه مطلوب، لازمه که بعضی وقتها یه سری کارها طول بکشه.
سوفیا نیمنگاهی به او انداخت. ظاهر مرتبش، نگاه سردش، اینکه یهویی سر و کلهاش وسط زندگیشان پیدا شده و نقش رابین هود را ایفا میکرد و حال دو پهلو حرف زدنش باعث شد که تردید در قلب او جای بگیرد. دم کوتاهی گرفت و دست راستش را درون جیب پالتویش فرو برد. ظاهرا حرفی دیگر برای گفتن باقی نمانده بود و میبایست هرچه سریعتر این گفتگو را تمام کند. زبانی بر روی لبش کشید و با تردید گفت:
- فکر کنم امروز کارم اینجا تموم شده باشه. ممنون که اومدین و بهم کمک کردین.
عطا که انتظار این واکنش را از جانب او داشت، تنها کمی سرش را به پایین خم کرد و گفت:
- خواهش میکنم، بازم نیاز به کمک داشتین این کارت ویزیت منه، میتونین باهام تماس بگیرین.
سپس کارت ویزیت سفید رنگش را از داخل جیب پالتویش بیرون آورد و به سمت سوفیا گرفت. سوفیا بدون تردید او را پذیرفت و ثانیهای بعد عطا از مغازه خارج شد. او سالیان طولانی سوفیا را زیر نظر داشت و میدانست که به آسانی به کسی اعتماد نمیکند و از طرفی، احتمال میداد دفترچه رعنا حال به دست او رسیده باشد و این، کار او را سختتر میکرد!
در نهایت زندگی به کام او میشد حال چه با داشتن قلب سوفیا، چه با نداشتن او!
از خیابان رد شد و ریموت ماشینش را فشرد. بدون اینکه نگاهی به اطراف بیاندازد، درب آن را گشود و بر روی صندلی جای گرفت. انگشتهایش بر روی فرمان نشسته و شروع به ضرب گرفتن کردند. در سرش غوغا بود، غوغایی که اگر آرام میگرفت، خونهای زیادی ریخته میشد!
***
دو روز از دیدار سوفیا با عطا میگذشت. خانهشان کمی رنگ و بوی گذشته را گرفته و پدرش زمانی که در جمع بود، کمتر در خود فرو میرفت. او برای این که بهتر بتواند به افکارش سر و سامان بدهد و ایدههایش را بهتر بچیند، عصرها به مغازه میرفت. دفترچه صورتی رنگی که در دست داشت شامل لیست مغازههای اطراف و سن صاحبهای آنها بود. بودن آموزشگاه عکاسی کنار کافهاش، کار را برای او راحت میکرد.
امروز هم همسان روز قبلی، بر روی صندلی درون کافه نشسته و به دفترچهاش چشم دوخته بود. در لیست کردن کیکها و اسامیشان به مشکل خورده و هرچه فکر میکرد، به نتیجهای نمیرسید. کلافه پوفی کشید و دفترچه را بست. سرش را که بالا آورد، محمد را دید که جلوی مغازه ایستاده و به او نگاه میکند. به آرامی از جای برخاست و به سمت درب رفت. محمد هم به تبعیت از او، همینکار را کرده و حال هر دو روبهروی هم ایستاده بودند.
- سلام، خوبی؟
سوفیا لبخند کم عمقی بر روی لب نشاند، کمی خود را عقب کشید تا محمد بتواند وارد مغازه شود.
- سلام، ممنونم تو خوبی؟ اتفاقی افتاده که اومدی اینجا؟
محمد دستی به پشت گردنش کشید و حین این که نگاهش را به کفشهای مشکی سوفیا میدوخت، گفت:
- گفتم بیام یه سر بزنم ببینم اوضاع مغازهات چطوره.
سوفیا به میمک صورت او دقت کرد. انگار قصد گفتن چیزی را داشت!
- چیزی میخوای بهم بگی؟
محمد نگاهش را بالا کشید. فکرش را هم نمیکرد یک روز، حتی نتواند از عهده یک نقش بازی کردن ساده نیز برنیاید!
- آره، میشه بشینیم؟
سوفیا سری به نشانهی تایید تکان داد و ثانیهای بعد هر دو بر روی صندلی نشسته بودند. مغازه به دلیل نداشتن وسایل گرمایشی سرد و نوک بینی سوفیا، کمی قرمز شده بود.
- دفترچه رو خوندی؟
- نه.
محمد دستهایش را در هم گره زد و کمی به جلو متمایل شد.
- به نظرم قبل از اینکه دیر بشه، کامل بخونش.
سوفیا ترسید، او چه میدانست که اینگونه صحبت میکرد؟
- چیز مهمی میدونی درسته؟
- آره.
سوفیا نگاهی به بیرون از مغازه و سپس به محمد انداخت. برای اینکه بتواند آرامتر صحبت کند و نگران شنیده شدن حرفهایش توسط بقیه نباشد، صندلیاش را به محمد نزدیکتر کرد.
- خب بهم بگو.
محمد آب دهانش را فرو فرستاد. بین گفتن و نگفتن دو دل مانده بود و حال، خودش را لعنت میکرد که چرا پا به اینجا گذاشته. سوفیا که سکوت او را دید، بیشتر دلش را باخت. میدانست محمد به خاطر پدرش و شرایطی که در آن بزرگ شده، کمی دل و جراتش کم بود؛ اما اصلا فکرش را نمیکرد اوضاعش تا به این حد خراب باشد! کلافه ابرو در هم کشید و لبههای پالتویش را به همدیگر نزدیک کرد.
- زیر لفظی میخوای تا حرف بزنی؟
محمد فاصلهی اندک خودش را با سوفیا پر کرد. حال صورتش مقابل صورت او قرار داشت.
- فقط این رو بدون که صاحب اون گنجی که رعنا توی قدیم مخفی کردن، هنوز زندهاس و داره در به در دنبال اموالش میگرده.
سوفیا تای ابرویش را بالا پراند. او از کجا این چیزها را میدانست؟ کمکم حتی به نیت واقعی محمد هم داشت شک میکرد!
- تو اینها رو از کجا میدونی؟
محمد با نوک پایش روی زمین ضرب گرفت. قصد سخن گفتن نداشت و افکارش درهم بودند.
سوفیا عصبی شد. از روی صندلی برخاست و دستهایش را در سینه جمع کرد.
- محمد واقعا درکت نمیکنم، اون از روزهای اولت که تا تقی به توقی میخورد میومدی کمکم میکردی. این از الانت که چند روزه پیدات نشد و حالا یهویی تشریف فرما شدی و میگی که صاحب اصلی گنج هنوز زندهاس. من رو خر فرض کردی؟
کلافه نفسش را با دهانش بیرون فرستاد و ادامه داد:
- اون زمانی که مامان بزرگم این گنج رو مخفی کردن، جوون بودن. مسلما صاحب اون گنج حدودا سی سال سن داشته، اون زمان سال پنجاه و شش بوده، به نظرت اگه تا الان هم زنده باشه، اصلا توان راه رفتن داره؟
محمد از دیدن این برخورد سوفیا تعجب کرد. انتظار نداشت اینگونه به او بپرد. تا قصد دفاع از خود را داشت، سوفیا مانع او شد و گفت:
- هیچی نمیخوام بشنوم. اون مرد الان نزدیک هفتاد و پنج سال سنشه. حتی اگه آلزایمر نگرفته باشه، حتی اگه چهار ستون بدنش هم سالم باشه، چرا باید پی ماجرایی رو بگیره که برای چهل و هفت سال پیشه؟ ببخشید که این رو میگم ولی این روزها اینقدر اتفاقات عجیبی رو از سر گذروندم که حتی به سایه خودمم شک میکنم و الان، این حس کوفتی شک و تردید رو نسبت به تو هم دارم پیدا میکنم.
محمد از روی صندلی برخاست. بهش بر خورده بود. به قول خودش قصد خیر داشت و حال همه تقصیرها گردنش افتاده بود.
- باشه، مقصر منم که امروز اومدم اینجا و این حرفها رو بهت زدم. بابام راست میگفت، شما خسرویها همهتون سرتاپا یه کرباسین!
سوفیا پوزخندی بر روی لب نشاند. اصلا شخصیتش را درک نمیکرد. گامی به جلو برداشت و انگشت اشارهاش را به طرف او گرفت:
- خوبه که بدونی خودتم خون همین خسرویها تو رگهاته. برو پسر جون، به حرف بابات گوش بده و حتی اگه همه طایفهمون هم مُردن، حق اینکه بیای زیر تابوتمون رو بگیری هم نداری. مشخص نیست با خودت چند چندی، یه روز خوبی و ادای آدمهای مظلوم رو در میاری که کل کائنات جمع شدن و حقشون رو خوردن. یه روز دیگه میای، حق به جانب جلوی من وایمیسی و چیزی رو میگی که حتی خودتم میدونی چرته!