انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان پارادوکس سرخ «جلد اول» | سید علی جعفری کاربر انجمن آوای رمان

آدرس رو ازش گرفتم و یکم بعد رسیدم بهش. توی یه پارک نشسته بود و دستاش رو کرده بود توی جیب کاپشنش. منو که دید بلند شد و اومد سمتم و گفت:
- سلام.
- سلام. دیر شد ببخش.
- کجا بودی؟ خیلی زود اومدی آخه.
- این اطراف بودم کار داشتم.
یه‌لحظه مکث کرد. بعد گفت:
- خوبی علی؟
نشستم روی نیمکت و پرسیدم:
- تو کجا بودی؟
- کتابخونه. برای پروژه‌مون.
نگاهش کردم. چشم‌هاش آروم بودن ولی یه چیزی توی صداش لرز داشت. قشنگ دروغ می‌گفت.
- کتابخونه؟
- آره. چطور مگه؟
- هیچی. همین‌طوری پرسیدم.
دستم رو گرفت و یه نگاهی به ساعتی که برام خریده بود انداخت و گفت:
- از خودت جداش نمی‌کنی نه؟
نگاهم رو دوختم به درخت روبه‌روم و گفتم:
- یادگاری عشق رو مگه میشه جداش کرد؟
کیفش رو برداشت و یه نایلون مشکی از توش درآورد و گرفت به سمتم. گفتم:
- این چیه؟
- بازش کن خودت متوجه میشی.
دستم لرزید. نایلون رو گرفتم سنگین نبود ولی یه‌جوری توی دستم سنگینی می‌کرد. بازش کردم. یه جعبه‌ی مقوایی بود ساده ولی با یه روبان قرمز دورش. درش رو باز کردم. یه دفترچه بود. جلد چوبی قهوه‌ای‌رنگ. نگاهم رفت سمت هانیه. لبخند می‌زد ولی اون لبخند یه‌جوری بود که انگار خودش هم نمی‌دونه باید خوشحال باشه یا نگران.
- هر صفحه‌ش یه جمله‌ست. برای تو. برای وقتی که نیستم ولی دلت می‌خواد بدونی هنوز هستم. خودم نوشتمش علی.
چشم‌هاش برق می‌زد. دفتر رو ورق زدم. صفحه‌ی اول نوشته بود:
«دوستش دارد دلم از کلّ دنیا بیشتر... از جهان از کهکشان از آسمان‌ها بیشتر... دوستش دارد دلم او فرق دارد با همه... گر همه ده بار خوبند او ز صدها بیشتر»
چقدر قشنگ بود این شعر چقدر دل‌نشین. لبخند زدم و رفتم صفحه دوم.
«اگه یه شب خوابت نبرد بدون که منم بیدارم با فکر تو.»
صفحه‌ی سوم:
«اگه یه لحظه شک کردی برگرد به این دفتر. چون من هنوز همونم.»
بستمش. نفس‌م سنگین شده بود. نه از خوشحالی از تناقض. از اون دروغ از اون شوخی با فروشنده و حالا این دفترچه‌ی پر از عشق. افکارم رو کنار زدم و نگاهش کردم.
- هانیه.
- جونم؟
- فقط یه چیز ازت می‌خوام.
- چی عزیزدلم؟
اولین قطره اشکم چکید و از سرما روی صورتم خشک شد. هانیه با دقت داشت بهم نگاه می‌کرد.
- نری یه وقتا با رفتنت علی تموم میشه!
ساکت شد و با پشت دستش اشکام رو پاک کرد و گفت:
- نمی‌رم علی. قول می‌دم.
هوا داشت تاریک می‌شد. پارک خلوت بود صدای برگ‌ها زیر پا و هانیه که روبه‌روی من نشسته بود با اون شال خاکستریش. دست‌هاش توی جیب کاپشن نگاهش آروم لبخندش مثل همیشه بود. من با دست‌هایی که نمی‌دونستم لرزشش از سرماست یا دل‌تردید گردنبند رو از جیبم درآوردم. یه جعبه‌ی کوچیک با روبان نقره‌ای.
- اینو برات گرفتم.
چشم‌هاش برق زد. لبخندش پررنگ‌تر شد همون‌جوری که همیشه وقتی سوپرایز می‌شد لب پایینش رو گاز می‌گرفت.
- وای علی... جدی؟ چی هست؟
- بازش کن خودت ببین.
جعبه رو گرفت. آروم با دقت درش رو باز کرد. یه گردنبند نقره‌ای بود با یه آویز کوچیک به شکل برگ. چند لحظه فقط نگاه کرد و بعد گفت:
- خیلی قشنگه علی! شبیه برگای پاییزه.
- آره. چون تو همیشه گفتی پاییز رو خیلی دوست داری.
 
لبخند زد و گردنبند رو از جعبه بیرون آورد گذاشت کف دستش و بعد گفت:
- میشه خودت بندازیش گردنم؟
- اینجا؟ سردت میشه دیوونه!
- نه نمی‌خوام شالم رو باز کنم که.
یه‌لحظه مکث کردم. دستمو بردم جلو گردنبند رو انداختم دور گردنش. انگشت‌هام یه‌لحظه پوست گردنش رو لمس کردن. گرم بود و بی‌خبر از چیزی که توی دل من می‌گذشت. برگشت سمتم و دستش رو گذاشت روی گردنبند و گفت:
- ممنونم علی. اینو همیشه می‌ندازم حتی وقتی تو نباشی.
نگاهش کردم و با لبخند گفتم:
- من همیشه هستم تورو نمی‌دونم.
یکم عصبی شد و گفت:
- چرا این‌قدر تلخ حرف می‌زنی؟ من که جایی نمی‌رم.
یکم مکث کرد و ادامه داد:
- البته الان باید برم شب شده!
خندید و منم باهاش خندیدم. راه افتادیم به سمت خروجی پارک که هانیه گفت:
- رفتی کره به اون دخترای لوس و زشت نگاه نکنی‌ها.
خندیدم و گفتم:
- باشه نگاه نمی‌کنم!
تاکسی که رسید پیشمون در رو براش باز کردم. توی در وایستاد و گفت:
- قهرمان شو علی کوچولو.
در رو بست و ماشین رفت نور چراغ عقبش توی تاریکی پارک محو شد. من موندم با یه نیمکت سرد یه دفترچه توی دست و یه دلِ بی‌قرار. دفترچه رو باز کردم و بازم متن‌های قشنگش رو خوندم. مونده بودم بین دروغ و عشق. یک ساعتی توی پارک قدم زدم و فقط فکر کردم. پاهام از سرما دیگه تکون نخوردن. نشستم که گوشیم زنگ خورد. مامانم بود.
- علی مامان کجایی؟
سرفه کردم و گفتم:
- سلام یکم دیگه میرسم خونه. نگران نباش.
گوشی رو قطع کردم اسنپ گرفتم و برگشتم خونه.
***
«دانیال»
هوا به شدت سرد بود. دست‌هام توی جیبم بود ولی انگشتام یخ کرده بودن. صف تلفن عمومی طولانی بود هر کسی یه حرفی داشت یه دلتنگی یه صدا که می‌خواست بشنوه. امروز حفاظت گفت باید گوشی‌هامون رو تحویل بدیم. و من موندم با یه تلفن عمومی و یه دلِ پر از حرف. نوبتم که شد گوشی رو گرفتم کارت رو وارد کردم و شماره‌ی سوگند رو گرفتم. قلبم تند می‌زد مثل همیشه. جواب داد:
- الو؟
- دانیال؟
- آره عزیزم خودمم.
- صدات... خش‌دار شده.
- هوا سرده صف طولانی بود ولی نمی‌خواستم امشب بی‌صدا بخوابی.
خندید. اون خنده‌ی آروم اون صدای نرم همون چیزی بود که تمام روز دنبالش بودم.
- سلام فدات‌شم چی‌کار کردی امروز؟
- هیچی فقط یه چیزی تو ذهنم بود.
- چی؟
- حلقه.
- حلقه؟
- آره اون مدلی که گفتی با نگین ساده ولی براق.
- وای دانیال... ولی تو که گفتی صبر کنیم تا بعد خدمت.
- صبر می‌کنیم ولی فکر کردن بهش خودش یه دل‌گرمیه.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
- لباس عقد چی؟
- سفید ساده با یه تور کوتاه.
- تو از کجا می‌دونی؟
خندیدم و گفتم:
- چون توی ذهنم هزار بار دیدمت با اون لباس.
- دانیال؟
- جان‌دلم؟
- قول بده مراقب خودت باشی و سرما نخوری!
- قول می‌دم.
یکی از بچه‌ها زد بهم و گفت:
- دانیال بس کن دیگه بابا شب شده الان افسر میاد. بجنب داداش.
- باشه‌باشه.
گوشی رو گرفتم دم گوشم و گفتم:
- سوگند من برم عزیزم حرف می‌زنیم.
- باشه ولی یادت نره!
خندیدم و گفتم:
- توام یادت نره من دوست دارم!
 
خداحافظی کردیم و توی تلفن عمومی، با دست‌های یخ‌زده و قلبی داغ، فهمیدم که عشق، حتی از پشت سیم‌های زنگ‌زده هم رد می‌شه. رفتم توی آسایشگاه و کمی استراحت کردم. با صدای یکی از سرباز‌ها از خواب بیدار شدم و لباس پوشیدم و رفتم که پست بدم. پست نگهبانی رو تحویل گرفته بودم. اسلحه روی شونه، چشم‌هام به تاریکی. ذهنم اما پیش سوگند بود. تکیه داده به ماشین و چشم‌هام رو بستم.
ذهنم پیش اون لحظه‌ای بود که حلقه رو دستش می‌کنم، پیش اون لبخند آرومش، پیش اون صدای چهرش وقتی داره بله رو میگه. توی افکار خودم غرق بودم که صدای انفجار، مثل پتک خورد وسط سکوت. زمین لرزید و بعدش صدای فریاد، شلیک و دویدن اومد.به پادگان حمله کرده بودن. از دیوار جنوبی، از تاریک‌ترین قسمت پادگان. به سمت صدا دویدم و دیدم رفقام، کادری‌ها و همه درگیر شده بودن. گلوله‌ها از کنار گوشم رد می‌شدن و نفس تو سینه حبس شده‌بود.امیر تیر خورد و کنارم افتاد و گفت:
- نذار برن داخل، دانیال... نذار... .
- امیر، امیر دووم بیار پسر.
از هوش که رفت، بلند شدم و اسلحه رو مسلح کردم. پشت ماشین نظامی سنگر گرفتم، نشونه گرفتم و شلیک کردم. یکی از مهاجم‌ها افتاد. ولی خیلی زیاد بودن. صدای گلوله‌ها گوش‌هام رو بی‌حس کرده بود. صدای بی‌سیم پر از خش بود. به زور وصلش کردم و فریاد زدم:
- جنوب پادگان رو گرفتن؛ کمک لازم داریم... .
- دانیال، موقعیتت رو بگو... .
بی‌سیم قطع شد و دیگه صداشون رو نشنیدم. یه لحظه سوگند اومد جلوی چشم‌هام. اون لحظه‌ای که قرار بود بیاد توی محضر، با لباس سفید، با چشم‌های پر از امید. پشت ماشین نشسته بودم. تکون می‌خوردم، می‌زدنم. یکم که گذشت، صدای تیراندازی قطع شد، بلند شدم که موقعیتم رو عوض کنم، یکی از پشت دیوار پرید بیرون. من شلیک کردم، ولی دیر بود. یه گلوله خورد به پهلوم. داغ شدم و زمین زیر پام لرزید. افتادم، ولی دستم هنوز اسلحه رو ول نکرده بود. چشم‌هام تار شد، صداها دور شدن، ولی یه صدا نزدیک شد. صدای سوگند، توی ذهنم، آروم و عاشقانه. اسلحه رو گرفتم سمتشون و انگشتم رو گذاشتم روی ماشه و ... .
***
«سوگند»
از مدرسه برگشتم و بوی خورشت قورمه‌سبزی توی خونه پیچیده بود. مامان با حوصله سبزی‌ها رو سرخ کرده بود، برنج دم کشیده بود؛ سریع اومدم و سر سفره نشستم. بابا هنوز نیومده بود. صداش زدم که بیاد. فقط گفت:
- شما ناهار بخورید، من یه لحظه اخبار رو ببینم.
مامان: بذار بعد ناهار، بیا غذا از دهن می‌افته.
بابا: فقط یه لحظه. یه چیزی گفتن صبح، می‌خوام مطمئن بشم.
صدای تلویزیون رو زیاد کرد. صدای گوینده‌ی خبر، خشک و رسمی، ولی یه لرزه انداخت توی تنم:
- حمله‌ی مسلحانه به یکی از پادگان‌های جنوب کشور، چابهار... .
قاشق از دستم افتاد. دست‌هام یخ کرد. به سمت هال رفتم و چشم‌هام به سمت صفحه‌ی تلویزیون رف. قلبم تند زد.
- در این حمله، چند نفر از نیروهای وظیفه و کادر پادگان به شهادت رسیدند... .
بابا ایستاده بود، دستش روی میز، نگاهش خشک شده بود. من نفس نمی‌کشیدم. فقط گوش می‌دادم. گوینده ادامه داد:
- اسامی شهدای این حادثه به شرح زیر است... .
اولی، دومی، سومی... و بعدش:
- سرباز وظیفه، دانیال رادمنش.
دنیا ایستاد. صداها محو شدن. نورها خاموش شدن. قلبم، یه لحظه دیگه نزد. مامان اومد کنارم و گفت:
- چی گفت این الان؟
بابا نشست روی زمین و آروم پچ‌پچ کرد زیر لبش. اشکام نمی‌اومد. قلبم خیلی کند می‌زد.
- مامان، مامان دانیال، مامان دانیال... .
بغلم کرد و گفت:
- آروم باش دخترم!
- نفسم در نمیاد! تورو خدا مامان!
بابا اومد سمت و فریاد زد:
- سوگند بابا، سوگند نفس بکش... .
گوینده‌ی خبر، با صدای خشک و بی‌احساس، ادامه داد:
- پیکر این شهدا پس از انتقال به پزشکی قانونی، برای تشییع به شهرهای محل سکونت‌شان فرستاده خواهند شد. مقامات امنیتی اعلام کردند که عملیات پاک‌سازی منطقه همچنان ادامه دارد و جزئیات بیشتر در ساعات آینده منتشر خواهد شد.
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا