Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
-معذرت میخوام، به مامان هم بگو حالم کاملا خوبه الانم تو ویلا پیش ویلیام هستم.
-جات امنه که؟!
-امن، خیلی امن!
-با واتساپ در ارتباط باش باهام، بد نیست گاهی هم از طریق لپ تابت با مامانت تصویری صحبت کنی شاید کمی رفع دلتنگی بشه.
-باشه آترون، مرسی.
-برو مواظب خودتم باش!
-فعلا، همچنین.
گوشی رو کلافهتر از قبل توی جیبم فرو کردم، ویلیام روی اولین راه پله منتهی به اتاق که کمی با سالن اصلی و اتاق رو بهروییش فاصله داشت ایستاد و چمدونم رو روی پله دوم گذاشت:
-این ویلا رو به تازگی و بعد از رفتن شما خریدم، دلم میخواد مثل ویلای خودت بدونی و توش راحت باشی!
بی تفاوت روی مبل افتادم، پوزخندی به روش زدم:
-از کی یاد گرفتی تا این حد با من رسمی و مودب حرف بزنی ویلی؟!
جلوم نشست، دستهاش رو پشت گردنش گذاشت و خیره بهم زل زد:
-یادم نمیاد هیچوقت بهت بی احترامی کرده باشم، همیشه باهات با مهربونی و ادب حرف زدم.
عصبی خندیدم:
-اما این ویلیام با اون ویلیامی که همدستم بود توی دستگیر کردن کیان شهیادی هزار درجه فرق میکنه، میفهمی یا خودت رو زدی به نفهمیدن؟!
اخم کرد:
-وقتی بدون هیچ احساسی ولم میکنی و میری ازم توقع چه رفتاری رو داری دل آسا؟ تو من رو شیفته خودت کردی ولی مثل یک دستمال زیر پاهات لهم کردی و رفتی ایران، یعنی من فقط برای تو یک همدست بودم برای دستگیری کیان شهیادی؟ نه حتی یک ذره بیشتر؟!
از جا بلند شدم، با خشم غریدم:
-تو بیخودی با خودت فکرهای غلط کردی و خیال بافتی، از اولم قرارمون همین بود که به من کمک کنی، قرار نبود دل ببندی!
-اگر دست خودم بود که هیچوقت دل به توئه خودخواه نمیبستم که اصلا من رو نمیبینی، نه تنها من بلکه کلا جنس مخالف برات پشیزی ارزش نداره.
-من اینجا نیستم واسه شنیدن این حرفها ویلیام، وقتی اومدی فرودگاه دنبالم و برخلاف همیشه از این حرفهای چرند تحویلم ندادی به خودم گفتم ایولا ویلی بالاخره سرعقل اومده ولی نمیدونستم آرامش قبل از طوفانه!
جلوم ایستاد، زل زد توی چشمهام:
-از یه عاشق توقع سر عقل اومدن رو داشتن واقعا انتظار بیجاییه، خیلی بیجا!
سرم رو بین دستهام گرفتم که به سمت آشپزخونه شیک و مدرن گوشه سالن رفت و کمی بعد با دو فنجون شیرکاکائوی داغ برگشت و با گذاشتن سینی روی میز به جلوش اشاره کرد:
-بشین، باید در مورد کیان شهیادی مفصل صحبت کنیم!
از اینکه این بحث رو تموم کرده بود راضی بودم، حقیقتش این بود که من هیچوقت ویلیام رو فراتر از یک دوست، دوست نداشتم و نگاهی به غیر از یک همراه، بهش نکردم!
نشستم، فنجون رو به سمتم گرفت و نگاهمون تلاقی کرد:
-عصبی میشی خیلی خوشگلتر میشی دل آسا!
فنجون رو گرفتم و به عقب تکیه زدم، جرعهای خورد، لبهاش رو با زبون خیس کرد و پرسید:
-خب حالا تصمیمت چیه؟!
-تصمیم من واضحه، اعدام کیان شهیادی.
-به این آسونیها نیست، مطمئنی همهی همدستها و کله گندههای پشت پدرت رو به زندان انداختی؟!
-فکر میکنم همینطور باشه، اون شب من مطمئن بودم که تمامی اعضای این باند توی اون مهمونی حضور داشتن، میشد گفت تمامی خلافکارهای زیر سلطه پدر اون شب حاضر شده بودن از لاک و پیلهی حفاظتی دورشون خارج بشن، مگه اینکه شماها با تنبلی و بی عرضگی حریف به دام انداختنشون نشده باشید!
ویلیام اخم کرد:
-من اگر بی عرضه بودم که نصف این عملیات دونفره به باد فنا رفته بود و شما الان اینجا جلوی من ننشسته بودی به متهم کردن من که قدرت ندارم!
-پس دلیل این سوالهای عجیبت چیه؟ اون از جملهی مسخرهات توی فرودگاه اینم از الان با این حرفهای چندش آورت!
-من فقط نگرانتم، میدونم که اگر نتونسته باشی به طور کلی خلاف کارهای پشت پدرت رو گیر بندازی بعد از اعدام کیان شهیادی برای انتقام بهت حمله میکنن، اونا الان نمیدونن که تو قاتل اصلی پدرت و باندش بودی خیال میکنن دختر کیان شهیادی هستی که اون شب تونسته فرار کنه و گیر نیفتاده پس بهت افتخار کردن و کاری بهت نداشتن ولی با فهمیدن اینکه کیان با شهادت تو سرش میره بالای چوبه دار فکر کردی چه رکبی میخورن و میفهمن تو مهره اصلی این بازی بودی؟!
-نه من مطمئنم که اون شب تمامی خلاف کارها همون جا بودن، من اونا رو میشناختم چون پدر برام ازشون صحبت کرده بود، همهی اونایی که باید حضور داشته باشن بودن، خیالم راحته تو نترس!
-البته به غیر از یک نفر.
فنجون خالی از شیرکاکائو که مقابل چشمهام رو میز قرار گرفت نگاهم از پاهای ویلیام سر خورد و به چشمهاش افتاد که سریعا از جا بلند شد و پشت بهم ایستاد:
-فعلا بهتره این بحث رو ادامه ندیم، پاشو یه دوش بگیر و لباسهات رو عوض کن تا یکم حال و هوات عوض بشه، خیلی فرصت هست واسه صحبت در اینباره!
بی حرف بلند شدم، خودمم از اون سرو وضع ناراضی بودم و دلم میخواست راحت باشم، وارد اتاق که شدم لبخندی به تم انتخابی ویلیام زدم.
سبز و سفید، ملایم و دوست داشتنی!
پس از خالی کردن چمدونم و چیدن لباسها توی کمد و جابه جایی لوازمم، خودم رو داخل حموم انداختم و دوش کوتاهی گرفتم، موهام رو با سشوار حالت دادم و با زدن مرطوب کننده به صورت و دستهام از بوی خوبش لحظهای چشمهام رو بستم.
شلوارک و تاپ قرمزم رو تنم کردم و عطر همیشگیم رو زدم، صندلم رو پام کردم و در نهایت از اتاق خارج شدم، خبری از ویلیام نبود، صداش از باغ میاومد.
ذهنم درگیر اون یک نفری بود که ویلیام ازش واهمه داشت!
بیرون رفتم، ویلیام روی صندلیهای خوشگل نزدیک به استخر پر آبش نشسته بود و با باغبان مسن و مهربونی که مشغول کاشتن گلهایی توی باغچه ویلا بود گرم صحبت بودن!
به کنارش رفتم که دستش رو سایه بان صورتش کرد و نفس عمیقی کشید:
-دلم واسه این عطر دل انگیزت تنگ شده بود مادمازل.
روی صندلی کنارش نشستم و به باغبان سلام کوتاهی دادم که با خوشرویی جواب داد و بعد ازمون فاصله گرفت، نگاهی به استخر انداختم، تمیز و پر آب!
-عمقش چقدره؟!
خندید:
-چیه؟ میخوای بری شنا؟!
شونههام رو بی تفاوت بالا انداختم، نگاهش به بازوهای سفیدم بود:
-باید ضد آفتاب میزدی، حیفه پوستت برنزه بشه زیر آفتاب!
بی توجه به حرفش نگاهم رو به باغ دوختم:
-انتخابت عالیه، باغ قشنگیه.
-بعد از رفتن شماها دیگه به خودم گفتم ویلیام آماده باش برای زندگی بدون مادمازل، باید عادت کنی، به همین منوال اینجا به دلم نشست و خریدمش!
-خیلی خوبه، خوشحالم که تونستی به خودت تکیه کنی و عادت بدی خودت رو به زمان و مکان.
-و به نبودن تو!
-اون یک نفر که ازش حرف زدی کیه ویلی؟!
-میخوای بدونی؟!
-معلومه!
-تنها کسی که اون شب تونست از دست ما فرار کنه، یعنی نبود، نمیدونم کلا از اولشم بود یا نبود، فقط میدونم اصلا ندیدمش.
زل زد به چشمهام:
-سریتا!
رعشهی تنم کاملا نمایان بود؛ این رو از اخمی که روی چهره ویلی نشست، متوجه شدم!
از جا بلند شد، با بیقراری نگاهش کردم:
-هنوزم نتونستید گیرش بندازید؟
-نه، اصلا نمیفهمم چرا ولی انگار کلا وجود نداشته، انگار اصلا خلافکار نبوده چون هیچ اسمی ازش نیست حتی پلیسها هم به دنبالش نمیگردن و انگار نه انگار اونم قاطی کارهای پدرت بوده دل آسا، یه جورایی دارم به هویتش شک میکنم، اگر خودم راجع بهش تحقیق نکرده بودم واقعا باورم نمیشد که هویتی که ازش تعریف کرده بودن برامون این باشه و میگفتم لابد بهمون دروغ گفتن اما من خودم راجع بهش پرسیدم، حتی از ایران هم تحقیق کردم ولی همه چیز اونی بود که برای همتونم تعریف کردم، یک خواننده که به ظاهر خواننده بود و سرش درد میکرد واسه کارهای غیرقانونی!
گیج و سردرگم شده بودم، زمزمه کردم:
-یعنی از نظر تو اون بعد از افشای هویت اصلی من به قصد انتقام از خون کیان شهیادی علیه من قیام میکنه؟!
-نمیدونم، بستگی داره که چقدر ما درست سریتا رو شناخته باشیم، نمیدونم تا چه حد وابسته بوده به باند پدرت، در کل این یک ریسکه که باید خودت در موردش تصمیم بگیری، اگر نمیخوای خودت رو به پدرت نشون بدی و باهاش نمیخوای رو در رو بشی میتونم از قاضی پرونده بخوام در سکوت و بدون بردن اسمی از تو اعدام رو حکم آخر اعلام کنه و اینکه مدارکی که داری رو بهش بدم و ازش بخوام با توجه به شرایطت مشخصاتت رو کاملا مخفی نگه داره تا هیچوقت هیچکس نفهمه تو بودی که کیان شهیادی و باندش رو زمین زدی، اما اگر بخوای خودت این کارها رو بکنی و ضربه نهایی رو به پدرت بزنی اون موضوعش کاملا جداست!
به فکر فرو رفتم، من اینهمه تلاش نکرده بودم که حالا بخوام پشت پرده خودم رو قایم کنم و اجازه بدم کیان شهیادی تو رویای داشتن دختری مثل من بمونه، من باید خودم این عملیات رو تموم میکردم تا همه بفهمن دل آسا خنجری تیز بود برای بریدن ریشهی یک باند قاچاقچی و رذل!
اینهمه سال بهم زجر داد، اذیتم کرد، با بی رحمیهاش باعث شد قلبم روزی هزار بار بشکنه و نتونم دم بزنم پس الان وقتش بود تلافی تموم اون عذابهایی رو که متحمل شده بودم تا به اینجا برسم رو سرش در بیارم، باید بهش میفهموندم که روی آوار زندگی کسی و ویرونههای یک مرد دیگه خونه ساختن تهش خرابیه نه کاخ رویایی و قصر پادشاهی، نباید دل مردی رو میشکست و از زن و بچهاش جداش میکرد تا با خودخواهی و ظالم بودن تقاص خونی که نریخته بود رو بگیره، باید یاد
میگرفت که از هر دست بدی از همون دست پس میگیری!
بلند شدم، مصمم و قاطع:
-من خودم این بازی رو تمومش میکنم ویلیام، از هیچ احدی هم نمیترسم مگر خدا، من فقط یک جون دارم که حاضرم در این راه حتی از جونمم بگذرم، مطمئنم که هیچوقت از این تصمیمم منصرف نمیشم پس توام سعی نکن نظرم رو عوض کنی چون غیر ممکنه، فقط همراهیم کن، کمکم کن مثل همیشه!
ویلیام توی چشمهام زل زد و انگار خوند تا چه حد مصمم هستم، چون بی حرف سرش رو به معنای تائید تکون داد.
×××
از جا بلند شدم، گیج سعی کردم موقعیتم رو به یاد بیارم، با کمی فکر تمام دیروز و اومدنم به آمریکا، مکالماتم با ویلی و آخر شب هم خوردن یک شام لذیذ توی بهترین رستوران نیویورک به خاطر
آوردم.
به سمت سرویس رفتم و پس از شستن دست و صورتم جلوی آینه ایستادم و میکاپ سادهای روی صورتم انجام دادم تا از این بی روحی در بیاد.
با خروج از اتاق، نگاهم به ویلی افتاد که روی کاناپه لم داده بود و قهوه میخورد، نگاهش کاملا معطوف لپ تاب مقابلش بود به نحوی که متوجه حضورم نشد!
-صبح بخیر.
سریع سر بلند کرد، نگاه مشتاقش رو بهم دوخت و برای هزارمین بار آزارم داد!
-صبحت بخیر بانوی شرقی.
خندهی کوتاهی کردم و وارد آشپزخونه اش شدم:
-باز این اسم جدید رو از کجا پیدا کردی تا روی من بذاری؟!
لبخند گرمی زد، فنجونی تمیز برداشتم و قهوه خوش عطر ویلیام رو داخلش ریختم، با کمی مکث جواب داد:
-خب تو که دیگه توی اون عمارت نیستی نمیتونم مادمازل صدات کنم چون رئیس و ارباب نیستی، میخوام صمیمیتر باهات حرف بزنم، از اونجایی که رفتی ایران ساکن شدی پس دیگه غرب کشور زندگی نمیکنی در نتیجه میشی بانوی شرقی!
روی مبل لم دادم:
-خب اسمم رو صدا کن، اینهمه صغری کبری چیدن نداره.
ویلیام که معنی حرفم رو درک نکرده بود با اخم پرسید:
-چی؟!
زدم زیر خنده، نگاهش به لبهای پر از خندهام بود و کم کم اون اخم جاش رو به محبت و نگاه سوزانش داد که سریعا خودم رو جمع و جور کردم:
-بیخیال، چه خبر از پلیسها؟!
سرش رو به سوی لپ تابش برگردوند و من واقعا نفس راحتی کشیدم، ویلی اصلا هیز نبود یعنی من
کاملا بهش اعتماد داشتم و میدونستم که نگاههای خاصش تنها از روی عشق و علاقهاس نه از روی هوس و هوای نفس!
-همه چیز تا الان همونجوری پیش رفته که ما میخواستیم، در ضمن پلیس ایران و نیویورک خیلی مدیون تو هستن برای تحویل یک باند بزرگ و کم کردن زحمتشون.
پوزخندی زدم:
-نیازی به مدیون بودن هیچکس ندارم، مهم دل خودمه فقط.
ویلیام شونههاش رو بالا انداخت و در جوابم گفت:
-دو روز دیگه زمانیه که از تو رونمایی میشه، تا اونروز باز هم میتونی فکرهات رو بکنی، اگر نخواستی خودم میتونم سروته این قضیه رو بدون افشای هویت تو، هم بیارم!
-ممنون، اما میدونی که تصمیمی بگیرم پاش میایستم!
ویلی بی حرف نگاهش رو دوخت به صفحه لپ تابش، باقیمانده قهوهام رو خوردم و از جا بلند شدم:
-یه ماشین میخوام، امروز میخوام گشتی توی نیویورک بزنم!
نگران نگاهم کرد:
-باید خیلی مواظب خودت باشی، اگر اذیت نمیشی بذار یه محافظ برات بذارم چون تو معروفی مسلما سریعا شناسایی میشی.
-نمیخوام مزاحم بادیگاردات بشم ویلی.
-ما با هم از این حرفها داشتیم؟!
مخالفتی نکردم، از جاش بلند شد و به سمت باغ رفت منم وارد اتاقم شدم تا حاضر بشم.
بعد از گذشت یک ربع حاضر و آماده با لباسهای راحت و مناسبی که واقعا احساس خوبی بهم میدادن وارد باغ شدم.
ویلی کنار باغبان ایستاده بود، با خودم فکر کردم چقدر با این پیرمرد مهربون گرم میگیره انگار سالهاست که همدیگه رو میشناسن!
با دیدنم اشارهای به ماشین مدل بالایی که جلوی ورودی گذاشته بود کرد و با صدای بلندی گفت:
-راننده داخلشه، میتونی بری!
-ممنون.
-خیلی احتیاط کن، عینکتم در همه حال بزن و از چشمهات برش ندار.
-نگران نباش، من یک عمر بین همین مردم زندگی کردم ویلی!
سری تکون داد، سریعا خودم رو به ماشین رسوندم که محافظ غول پیکر پیاده شد و با احترام در رو
گشود.
وقتی داخل شهر میگشتیم با اشتیاقی عجیب زل زده بودم به شهری که یک عمر توش قد کشیده بودم و بزرگ شده بودم، شهری که برام اصلا غریبه نبود و داخلش احساس غریبی نداشتم، راحت بودم و خو گرفته بودم، هم با خودش و هم با مردم آزادی طلبش!
نفس عمیقی کشیدم و رو به محافظ گفتم:
-برو یه رستوران یا جای دنجی که بتونم صبحونه مقوی بخورم.
با احترام زمزمه کرد:
-بله خانوم.
گوشیم رو بیرون آوردم، از جاهایی که میدونستم هارپر حتما دلش لک زده براشون عکس گرفتم و با ذوق همه رو از طریق واتساپ براش فرستادم.
لبخندی به روی لبم نشست، چه حس خوبی بود که هارپر هم باهام توی ایران بود، واقعا دوست خوبی بود و نمیخواستم از دستش بدم.
محافظ در رو باز کرد، نگاهی به چهره خونسردش انداختم و گفتم:
-هر چیزی که دلت خواست بخور و سفارش بده برای خودت، من تا نیم ساعت دیگه بر میگردم فقط هر چیزی که خوردی بگو بزنه توی فیش تا با صبحونه خودم حساب کنم!
تعظیمی کرد و تشکر.
وارد محوطه شدم، جای قشنگی بود و بهم آرامش میداد، ناخودآگاه باعث شد اشتهام بیش از پیش تحریک بشه، روی تخت کوچیکی نشستم و گارسون خیلی تند بالای سرم حاضر شد.
املت آمریکایی به همراه یک بشقاب سیب زمینی و دلستر میتونست یک صبحونه خیلی مقوی باشه.
پس از اینکه سفارشاتم رو گرفت و رفت گوشی رو بیرون آوردم و از خودم توی اون فضا چند تا عکس گرفتم و برای مامان فرستادم، میخواستم حتی الامکان خیالش از بابتم راحت باشه تا بتونم با ذهنی آروم به کارهام توی آمریکا رسیدگی کنم.
زود سین کرد و نوشت:
-چقدر دلتنگتم فرشتهی مامان.
احساس خوبی بهم دست داد، اولین بار بود که مامان اینجوری خطابم کرده بود!
-ممنونم، جاتون خالی.
-تنهایی؟ نگرانتم!
-نگران نباش، ویلی واسم محافظ گذاشته اون بیرون ایستاده، حسابی هم غول پیکره!
شکلکهای خنده گذاشتم که زود نوشت:
-بی ادب!
خندیدم، تایپ کردم:
-برای صبحونه اومدم، امروز خواستم چرخی تو نیویورک بزنم، اگر چیزی میخوای بگو تا برات تهیه کنم؟!
-نه دخترم، مرسی فقط خیلی مراقب خودت باش.
-حتما، فعلا.
-خدانگهدارت، از حالت بیخبرم نذار!
-چشم.
گوشی رو قفل کردم و توی جیبم گذاشتم، نگاهی به اطراف انداختم و منتظر چشم به ورودی دوختم تا بلکه این صبحونه از راه برسه.
پس از گذشت دقایقی پسری با سینی حاوی سفارشاتم بهم نزدیک شد و پیش روم گذاشت.
انعام کلانی بهش دادم که توی اون صبح دل انگیز نیویورک چشمهاش برق زد و اینبار بیشتر تعظیم کرد و با حرکت دستم عقب رفت، کمی بعد دیگه ندیدمش!
با خیال راحت و با ولع مشغول خوردن املت شدم که بینظیر بود، دلسترش از بس گاز داشت اشک رو توی چشمهام نشوند.
با خونسردی تمام، صبحونه رو تا ته خوردم، نمیدونم امروز چرا اینطوری شده بودم، احساس خوبی داشتم.
بعد از صرف صبحونه از جا بلند شدم و خودم رو به پیشخوان رسوندم، صورت حساب رو گرفتم و خوشحال شدم که محافظمم یه چیزایی گرفته و خورده بود!
توی ماشین که نشستم گفتم:
-بریم مرکز خرید، یه جایی که چیزهاش بهترین مارک باشه و بهترین برند!
تا رسیدن به مقصد باز هم خیره به خیابونهای اطرافم چشم دوختم، کمی بعد گوشیم زنگ خورد و
بعد از اینکه بیرون کشیدم نگاهم خیره شد روی اسم آترون!
سریع تماس رو وصل کردم:
-سلام.
-سلام خوبی؟ چه خبر؟!
-ممنون خوبم، سلامتیت خبری نیست اما انگار خبرا دست توئه، میدونی منتظرم ازت دو تا خبر خوب بشنوم!
صدای خندهاش توی گوشی پیچید:
-بله میدونم، امروز زنگ زدم واسه یکیش که خوش خبری بهت بدم، شرکت نقلی شیک و خیلی دنج تو یک جای عالی تو مرکز شهر تهران واست پیدا کردم، یه محله خلوت و آروم که بتونی خیلی راحت کار کنی!
با شوق خندیدم:
-چرا عکسهاش رو واسم نفرستادی؟ میدونی که چقدر کنجکاوم!
-آره میدونم، البته اولینبار که برای دیدنش رفتم صاحب ملک عجله داشت و بهم فرصت عکس گرفتن نداد اما امروز حتما عکس میگیرم و برات میذارم، در صورتی که مورد پسندت شد بگو تا
قولنامه کنم فقط باید خودت بیای برای امضا و کارهای انتقال سند!
-نه آترون نیازی به من نیست، تو تموم کارها رو انجام بده و سند رو شش دونگ بزن به اسم مامان، من و مامان نداریم هرچیزی متعلق به منه واسه مامان هم هست!
-عالیه پس تا تو برگردی من دیزاین و دکوراسیون شرکتتم ردیف کردم انشاالله یه ویلا هم پیدا بشه دیگه عالیه!
-تو میتونی، میدونم حسابی انداختمت تو زحمت!
-دیگه از این حرفها نزنیها ناراحت میشم، من برم به کارهام برسم، هر موقع عکسها رو تهیه کردم واست میفرستم!
-مرسی.
گوشی رو مجدد توی جیبم برگردوندم و نفس راحتی کشیدم، خوشحال بودم که سرمایهام بیخودی هدر نمیره، باید سود میکردم، باید بزرگ و مشهور میشدم مثل زمانی که توی نیویورک بودیم و کیان شهیادی از زبونها نمیافتاد اینبار باید اسم من از زبونها نیفته، نباید مثل آدمهای بلاتکلیف و بیکار و بیمصرف ول میچرخیدم، باید از تمام هنرهام استفاده میکردم تا بتونم توی ایران هم اونی بشم که همه میشناسن و ارتباط خوبی با مردم داشته باشم.
با توقف ماشین پریدم پایین، در رو کمی محکم بهم کوبیدم و رو به محافظ گفتم:
-خودت رو خسته نکن، همینجا بمون اگر بهت احتیاج داشتم زنگ میزنم.
-ولی آخه مادمازل...!
حرفش رو قطع کردم:
-نگران نباش، من چیزیم نمیشه!
به ناچار سری تکون داد، خودم رو کمی جمع و جور کردم و عینکم رو بالاتر آوردم.
وارد شدم، دلم میخواست نه تنها واسه خودم بلکه برای ویلی، مامان، آترون و هارپر هم خرید کنم، دلم میخواست هر چیزی که میبینم رو بخرم.
با غرور پا توی مغازهها میگذاشتم، این شهر ناخودآگاه توی وجودم حس خوب تزریق میکرد انگار که اینجا یک آدم دیگه میشدم آدمی که سرشناس و مشهوره و عکسش توی تمامی مجلات مد خودنمایی میکنه!
با یادآوری دنیای مد، نگاه و صورت مایکل نقش بست جلوی چشمهام، واقعا خوشحال بودم و خدا رو شاکر از اینکه نگذاشته بودم خون یک انسان به خاطر من به ناحق ریخته بشه، من کثیف نبودم نه
خودم و نه ذاتم!
پس از خریدهای زیادی که کردم همه رو جمع آوری کردم و خسته گوشیم رو بیرون آوردم، دقایقی بعد محافظ بهم نزدیک شد و تمامی خریدها رو به راحتی برداشت و با هم از مرکز خارج شدیم.
نگاهم که به روی ساعتم افتاد با تعجب زمزمه کردم:
-یعنی من سه ساعت تمام مشغول خرید بودم؟!
محافظ خریدهام رو با احتیاط درون صندوق جا داد، سوار شدیم که با ناراحتی زمزمه کردم:
-بریم سر خاک اهورا، دلم براش خیلی تنگ شده.
با ناراحتی اطاعت کرد، قبلا این بادیگارد برای عمارت پدر کار میکرد پس مسلما باید خوب میدونست اهورا رو کجا به خاک سپردیم!
با رسیدن به قبرستان با بغض از ماشین پایین اومدم، محافظ عینک دودیاش رو روی چشمهاش گذاشت و نزدیک ماشین ایستاد.
خودم رو به قبر رسوندم و نیم ساعت تمام با برادرم که برادر خونیامم نبود دردودل کردم و زار زدم!
دلم خیلی برای اهورا میسوخت، ای کاش حداقل ناکام از دنیا نمیرفت!
بعد از برخاستن از سرخاکش لبخند محوی زدم:
-خوشحالم که دارم حق تو رو هم از کیان شهیادی میگیرم ، تو که هیچوقت زندگی نکردی و همیشه فدایی خودخواهیهای پدر شدی!
با قدمهایی که حالا برای کشتن کیان شهیادی مصممتر شده بود به سمت ماشین رفتم و با چشمهام از اهورای تنها و عاشق خداحافظی کردم.
×××
ویلی سر میز نشست و زل زد بهم:
-دستور دادم غذای ایرانی درست کنن امروز که مخصوص تو باشه!
لبخندی به روش زدم، میزی که چیده شده بود حسابی وسوسه برانگیز بود و باعث میشد اشتهات
حسابی باز بشه.
از اینکه مهمون ویلی بودم خیلی احساس راحتی میکردم، مطمئنا اگر ویلی نبود نمیتونستم توی هتلهای نیویورک مدت زیادی دووم بیارم!
مشغول خوردن شدیم که باز ویلی به حرف اومد:
-مرسی برای کادوها، واقعا چیزهای خوشگلی بودن که حسابی به دلم نشستن، واقعا تو خیلی خوش
سلیقهای بانوی شرقی!
خندهی کوتاهی کردم:
-قابلت رو ندارن.
-محافظ برام تعریف کرد دعوتش کردی صبحونه بخوره، از کی اینهمه مهربون شدی خوشگل خانم؟!
-خب وقتی من تا این حد گرسنمه مگه میشه اون محافظ گرسنه نباشه؟ اونم بالاخره آدمه!
سری تکون داد و لیوان دوغ رو به سمتم گرفت:
-رفته بودی سوغاتی بخری؟!
با تمسخر به روم خندید، بی توجه لبخند زدم:
-یه جورایی آره، دلم میخواست بدونن توی ذهنم زنده بودن و به یادشون بودم!
-پس میتونم به خودم امیدوار باشم که توی ذهن تو حضور دارم، چون واسم کادو خریدی!
-خب معلومه، تو برای من یه دوست خیلی خوبی.
-کاش فراتر از یک دوست بودم برات دل آسا!
×××
سرانجام روز موعود فرا رسید.
ویلیام همه چیز رو برای دیدار من و کیان شهیادی حاضر کرده بود، بی صبرانه منتظر بودم تا ببینمش
و تلافی تموم زجرهایی که توی این سالها کشیدم رو جبران کنم، یه جورایی میخواستم وقتی میفهمه من رسواش کردم و زمین میخوره فقط عکس العملش رو ببینم و لذت ببرم از عذاب کشیدنش!
وقتی یادم میافته چطوری با نامردی تمام، اهورا رو از تنها دل بستگیش توی این دنیای لعنتی جدا کرد، با نقشههاش و اجبار کردن سریتا و ویلی، برای آناهیتا پاپوش درست کرد و اون رو درگیر کرد بدون اینکه حتی فکر کنه این بلاها رو داره سر بچهی خودش میاره با بی رحمی تمام خط کشید روی عقاید و زندگی تنها پسرش که از قضا، همخون خودشم بود ازش بیزار میشم، دلم میخواد زنده زنده پوست تنش رو جدا کنم تا بفهمه من و اهورا رو مهرهی بازی خودش قرار دادن و مدام مثل
توپ فوتبال پرتمون کردن اینور و اونور چه عواقبی در پی داره!
حیف!
فقط حیف که اهورا نبود تا این روزها رو ببینه، شاید اگرم بود دل به حال این مرد میسوزوند که پشت میلههای زندانه و توی انفرادی، اینکه به زودی به دار آویخته میشه مطمئنا واسه روح لطیف اهورا فاجعهای عمیق بود.
پس همون بهتر که نبود چون من به هیچ عنوان حاضر نبودم از تصمیمی که گرفته بودم صرف نظر کنم!
رئیس پلیس نیویورک که از همکاری من برای دستگیری باند کیان شهیادی باخبر بود با دیدنم به شدت ادای احترام کرد و خوش آمدی غلیظ بهم گفت که باعث شد لبخند روی لبهای ویلیام که در کنارم ایستاده بود نقش ببنده.
تشکر کوتاهی کردم، هنوزم عادت نکرده بودم کاملا از لاک سردی و نقاب گذشتهام بیام بیرون.
روی صندلی نشستم، بدون هیچ استرسی!
ویلیام به همراه رئیس پلیس رفته بودن برای آوردن پدر به اتاق گفتگو و من داشتم حرفهایی رو که میخواستم بهش بزنم رو مرور میکردم، باید هر چیزی رو که توی دلم تموم این سالها تلنبار شده بود، مثل یک غدهی چرکی سرباز میکرد و بیرون میریخت قبل از اینکه خفهام کنه!
دستهام رو تکونی دادم، باید جوری ماتش میکردم که خیال نکنه کسی نیست توی این دنیا که بتونه کیان شهیادی رو به دام بندازه!
ویلی با هول داخل شد، نگاهی به چهرهام انداخت و پرسید:
-آمادهای؟!
از جا بلند شدم:
-خیلی وقته که در انتظار این روزم، مطمئن باش کاملا آمادهام.
-اون میخواد عصبانیت کنه، سعی کن حتی الامکان خونسردیت رو حفظ کنی!
-بهتره کمتر نگران من باشی، میدونی که میتونم از خودم مراقبت کنم.
ویلیام دیگه حرفی نزد، با هم وارد اتاق گفتگو شدیم و دقایقی بعد ویلی ترکم کرد و من پشت به در ورودی ایستادم!
هنوز خبری از کیان شهیادی نشده بود، صدای باز شدن قفل در آهنی اتاق نشون از وارد شدن کسی میداد، کمی بعد عطر تلخش توی دماغم پیچید و تموم سالهای زندگی در کنار این مرد خودخواه مثل پرده از جلوی چشمهام گذر کرد، هنوز نمیدونست که من انداختمش توی این دام!
نمیدونست که قاتلش دخترش بوده که یک عمر بزرگش کرده و به قول معروف مار توی آستین پرورش داده!
روی صندلی نشوندنش، این رو از صداهایی که میاومد و صندلی که روی زمین کشیده میشد متوجه شدم.
-تو کی هستی؟!
پوزخند تلخی زدم!
آروم برگشتم سمتش، صورتم توی تاریک و روشن اتاق زیاد مشخص نبود، نور کمی که از گوشه اتاق از طریق یک لامپ کوچیک تابیده میشد جوری بود که فقط قسمتی رو که میز و صندلی قرار داشت رو کاملا روشن میکرد اما اطراف رو به صورت یه هاله، نه کاملا روشن!
هنوز متوجه نشده بود کسی که جلوش ایستاده، کسی هست که قراره طناب دار رو دور گردنش بندازه، کسی که واسطهی اینکار میشه و یک کشور یا حتی یک جهان رو از خون کثیف و رذالتهاش پاک میکنه تا بازی با جون جوونهای مردم براشون نشه پول ساز و مایه کسب و کار!
جلوتر رفتم، دستهام رو روی تکیه گاه صندلی گذاشتم و کمی به جلو خم شدم، با دیدن صورتم
مثل برق گرفتهها سر جا خشکش زد!
خواست بلند بشه که دستهام رو بالا آوردم:
-نه نه جناب شهیادی، من اصلا لایق این نیستم که شما، مرد به این بزرگی جلوی پای من حقیر بلند بشید!
مات نگاهم کرد، نمیتونست باور کنه حضورم رو توی این سلول کوچیک، هه!
هنوز دلیلِ واقعیِ بودنم رو نفهمیده بود، که مطمئنا در اون صورت شاید سکته میکرد و قبل از اعدام خودش از دست میرفت.
-تو، اینجا چیکار میکنی دل آسا؟! نباید میاومدی اینجا!
-چرا نباید؟ ناسلامتی شما پدر منی، من از خون شما هستم، چطور انتظار داشتید برای نجات شما نیام؟!
تموم جملاتم، تموم حرفهام نشون از تمسخر و تحقیرش میداد، دلم میخواست شخصیتش رو تخریب کنم، دلم میخواست به جبران تموم اون سالهایی که مادرم رو عذاب داد و هونیاک رو زجر داد ازش انتقام بگیرم!
-من کاری نکردم دل آسا، به زودی از اینجا آزاد میشم تو فقط باید مواظب مادرت باشی تا من از
اینجا خلاص بشم!
-زیادی امیدواری کیان خان، از کجا معلومه که به این زودیها از اینجا بیای بیرون؟!
اخم کرد، با دستهایی که در گرو دستبند بودن پیشونیش رو خاروند و زل زد بهم:
-منظورت رو نمیفهمم!
-من برات توضیح میدم تا خوب بفهمی.
عقب رفتم:
-من رو میبینی؟ توی تاریکی ایستادم و به صورت یک سایه دارم تماشات میکنم، تموم این سالها مثل یک سایه دنبالت اومدم و از تموم گندکاریات از تموم کثافت کاریات باخبر بودم، وقتی ظالمانه بچه دزدیدی، سرقت کردی، دزدی بی آبرو کردن زنهای شوهر دار و هزار جور کوفت و زهرمار دیگه من دیدم و دم نزدم، دیدم و سکوت کردم چون حس کردم پدرمی، نمیتونستم بندازمت تو هلفدونی، نمیتونستم تو رو توی زندان و پشت میلههای سردش ببینم و خودم راحت بیرون چرخ بزنم، نمیتونستم کیان شهیادی، من برعکس تو وجدان داشتم، نمیخواستم پلیسها از کارهات باخبر بشن وگرنه از همون موقعی که من رو وارد باندت کردی ازت مدرک جمع کرده بودم، فیلم و عکس و سند و چیزهایی که فقط چند تاشون کافی بود تا حکم اعدامت صادر بشه اما دست و دلم میلرزید، نمیتونستم خودم رو راضی کنم که گیرت بندازن چون تو رو همیشه پدر خودم میدونستم خبر نداشتم تو حتی پدرمم نیستی حتی خونت توی این رگها نیست، نمیدونستم، نمیدونستم...!
صدای فریادهام سکوت سهمگین اتاقک رو میشکست، از هیجان و عصبانیت و چرخشهام حسابی گرمم شده بود و موهام توی صورتم ریخته بود!
پدر توی بهت بود، شاید توی این دنیا نبود ولی میدونستم که تموم حرفهام رو مو به مو شنیده و
حالا فهمیده خنجری که از پشت توی کمرش فرو رفته دخترش بوده، دل آسا!
-وقتی فهمیدم پدرم نیستی و تموم این سالها با هویت جعلیت گولم زدی، از پدر واقعیم از کشور مادریم دورم کردی ازت بیزار شدم، وقتی برام تعریف کردن زندگی و آیندهی مادرم رو تباه کردی ازت کینه به دل گرفتم، حقِ خودم واسم اینقدر مهم نبود که حق مادرم برام اهمیت داشت، تو حق نداشتی با عشق و حس مادرم بازی کنی، درسته که برادرت رو کشته بودن اما قاتلی که باید قصاص میشد هونیاک نبود، اون بی گناه بود و الکی مجازات شد، تو مجازاتش کردی، تو با گرفتن عشقش با گرفتن بچهاش بدترین امتحان زندگی رو ازش گرفتی، موهبتهای الهی که نصیبش شده بود رو با بیرحمی برای خودت خواستی غافل از اینکه خدایی هم بالا سر شاهد و ناظره و یک روز برای این
کارت مجازاتت میکنه!
دستهام رو روی میز کوبیدم، تکون سختی خورد و توی چشمهای خشمگینم خیره شد:
-حالا اون روز رسیده، اون روزی که قراره منتقم درسا رحیمی، مادر بیچارهام و زن قانونی و شرعیت زجری که تموم این سالها بهش دادی رو بهت بده، سختیهایی که کشیده رو برات جبران کنه، نابودش کردی و نابودت کنه، از حق طبیعی خودش جداش کردی و از حق طبیعیت جدات کنه، من اومدم تا حقت رو بذارم کف دستت کیان شهیادی، اومدم تا با قصاصت آتیش این دل رو خاموش کنم، تا بتونم بعد از سالها با آرامش زندگی کنم بدون وجود تو، بدون دستوراتت، بدون اینکه اینهمه شبانه روز غرق بشم توی فساد و فحشاء و کثافت و زندگی لجنی که تو برامون درست کرده بودی!
ساکت شدم، نفس کم آورده بودم، هنوز هم تخلیه نشده بودم، هنوز هم دلم میخواست هوار بکشم، دلم میخواست حتی سرش رو بگیرم و بزنم به دیوار تا شاید کمی دردهای قلبم رو تسکین بدم!
-تو هیچی از من نمیدونی، با این حرفها و با این کارهات داری خودت رو توی بد مخمصهای میندازی، میدونم که اون درسای بد ذات تو رو شستشوی مغزی داده و برعلیه من پرت کرده و فرستادتت اینجا اما به همون خدایی که میگی شاهد و ناظر بوده قسم میخورم که همیشه دوستت داشتم و تو رو کاملا دختر خودم میدونستم، برای همین هم دلیلی نداشت تو رو از گذشته با خبر کنم چون نمیخواستم فکرت درگیر بشه نمیخواستم خیال کنی تو برام با اهورا متفاوتی نمیخواستم حس کنی به تو یکجور دیگه نگاه میکنم، تا موقعی که بیخبر بودی فرق میکرد چون حساس نبودی، رفتارام رو سوء تعبیر نمیکردی به قول خودت پدرت بودم، تو من رو دوست داشتی منم برات هیچوقت کم نذاشتم این رو با اطمینان میتونم بگم که من پدری رو در حقت تموم کرده بودم، شاید برای اهورا برای پسر خودم گاهی کم گذاشته باشم اما میدونم که برای تو هیچ موقع کم و کسری نذاشتم و تا ب بسم الله رو میگفتی من تا آخرش برات رفته بودم!
خودم رو بهش رسوندم، دستم رو روی تکیه گاه صندلیش گذاشتم و نالیدم:
-اما همه چیز پول نبود پدر، همه چیز اون چیزهایی نبود که شما به خیال خودتون فکر میکردید که واسه من کم نذاشتید و منم منکر نمیشم، موافقم که توی خیلی موارد از همهی زنان نیویورک سرترم چون پدر مقتدری مثل شما پشتیبانم بوده اما شما نخواستید درک کنید که من به محبت و بودن اطرافیانمم احتیاج داشتم، لازم بود گذشتهام رو بدونم، لازم بود بهم بگید که من شهیادی نیستم، من دختر شما نبودم پدر این من رو خیلی آزار میده چون از حق طبیعی خودم دورم کردید، مامان خواست بهم بگه و شما با تهدید جلوی زبونش رو گرفتید و قفل زدید بهش تا جرات نکنه پیش من چیزی رو فاش کنه!
-چون دوستت داشتم، برام عزیز بودی و نمیخواستم که از دستت بدم!
-اگر به من میگفتید قرار نبود شما رو رها کنم، قرار نبود اونقدر بیرحم باشم که پشت پا به زحمتهایی که برام کشیدید بزنم و برم سمت هونیاک!
-میزدی، مثل الان که خنجر شدی و داری توی قلبم فرو میری.
تنم لرزید، دستهام شل شد و خودم رو از صندلی جدا کردم، پوزخندی به روم زد:
-هیچوقت فکر نمیکردم روزی تو من رو لو بدی، حتی بیشتر از اهورا تو رو قبول داشتم چون میدیدم که برعکس جنس لطیفی که داشتی از صدتا مرد مردتر و قویتر بودی، تو از هیچی واهمه نداشتی واسه همینم همیشه روت حساب کرده بودم و توی تموم کارهام از تو مشورت میگرفتم.
-دیگه واسه این حرفها خیلی دیر شده کیان خان، من دیگه اون احمق سابق نیستم که طلسمم کنی توی اون عمارت که هر کاری که خودت میگی رو برات انجام بدم و مثل غلام حلقه به گوش باهام رفتار کنی، من اینجام تا تقاص سالها زجر و عذابی که خودم و مادرم کشیدیم رو ازت بگیرم، باید مثل مادرم که هیچ خوشی ندید توام به سزای اعمالت برسی!
-تو نمیتونی در برابر من باایستی بچه جون، یادت نره که من کی هستم.
-مثلا میخوای چیکار کنی؟!
نیشخندی زدم و ادامه دادم:
-اصلا توی این چاردیواری چه کاری از دستت بر میاد که بخوای انجام بدی؟!
-خیال میکنی اون بیرون آدم ندارم؟
-بس کن کیان شهیادی بسه، تو حتی اونقدری جرمت و پروندهات سنگینه که حتی نمیتونی با وکیلت تماسی برقرار کنی، حالا چطوری میخوای با آدمهای نامرئی اون بیرونت در ارتباط باشی؟!
تو چشمهام زل زد، خم شدم جلوش:
-اونقدری ازت مدرک دارم که تا آخر این هفته سرت بالای چوبه دار باشه، البته به نظر من مرگ برات حیفه چون یه لحظهاس و راحت میشی، اگر دست من بود زجرکُشت میکردم، کاری میکردم روزی ده هزار بار آرزوی مرگ کنی و حتی عزرائیلم به سراغت نیاد! -میبینم که مار تو آستینم پرورش دادم، خوشم میاد الان مطمئن شدم که اونی شدی که میخواستم، انقدر قوی شدی که حالا خودمم حریفت نشم، تو اینی که الان هستی هم مدیون منی، اگر پیش اون هونیاک بودی الان یه دختر نازنازی و لوس و بچه ننه بار اومده بودی که خیلی وقت بود شوهرِت داده بود و الان بچه دورت ریخته بود، اما الان چی هستی؟ خودت فکرش رو بکن و بعد من رو قضاوت کن لعنتی!
با صدای فریادش سربازی که بیرون اتاقک قدم رو، میرفت اخطار داد و تذکر که صدامون رو کنترل کنیم!
لبهام رو جویدم، سردرد بدی به سراغم اومده بود که اذیتم میکرد، از جا بلند شد:
-چرا ساکت شدی؟ خب بلبل زبونی کن دیگه!
-هونیاک هم قرار نبود محدودم کنه، اونم میگذاشت که برم دنبال علایقم، برم دنبال هر چیزی که میخوام و دوست دارم!
-آره تو دلت رو به این امیدهای واهی صابون بزن، مگه مامانت رو نمیدیدی؟ چقدر مخالف بود با این کارهات، چقدر من رو پر میکرد تا نذارم تو کارهای مردونهی ما سرک بکشی، چقدر باهام لج کرد و قهر کرد واسه تو، تویی که الان تو صورت من میایستی و گستاخی میکنی دل آسا خانم.
سرگیجه گرفته بودم، توی این موارد حق رو به او میدادم، مامان هیچوقت راضی نبود من پیشرفت
کنم، میترسید، از چی نمیدونم!
-من حاضر بودم روی صحنه نباشم اما تو قلب کسانی باشم که واقعا من رو دوست دارن، بهم محبت میکنن و میتونم افتخار کنم که اقوام و فامیل اطرافمون رو گرفتن، من حتی تو قلب اعضای خانوادهام هم نبودم پدر، همین مامان که برام مثالش میزنید اونموقع من رو دوست نداشت، ازم بدش اومده بود، میگفت تو قاتلی چون مایکل رو کشتی، میگفت قاطی کارهای پدرت نشو، ازدواج کن تشکیل خانواده بده، ولی شما نمیگذاشتی، نه من نه اهورا حق یه زندگی طبیعی رو نداشتیم باید متفاوت میبودیم، به من گفتی هیچوقت به ازدواج فکر نکنم چون غیر ممکنه و اهورا هم تنها برای اینکه وارث براتون بیاره با دختری که شما انتخاب میکنید باید ازدواج کنه، اینهمه سردی و آدم گریزی واسه
چی بود پدر؟ شما ما رو از همه دور کردید، انگار آدمها قصد داشتن ما رو بخورن که انقدر از رویاروییمون با انسانها وحشت داشتید و تاکید میکردید که به هیچکس دل نبندیم و وابسته نشیم، ولی جهان آفریده شده که آدمها با هم ارتباط داشته باشن، حرف بزنن بخندن برن بیان، اگر همه میخواستن مردم گریز باشن که اصلا سنگ روی سنگ بند نمیشد.
نفسم رو محکم فوت کردم بیرون:
-من دیگه از اون زندگی، از اون زندانی که واسم ساخته بودید دلزده شده بودم پدر، خسته شده بودم، شما فقط زندانم رو برام قشنگتر میکردید اما هرچقدرم بهش میرسیدید در آخر حکم قفس تنگی داشت که میخواست خفهام کنه، بعد از خودکشی اهورا اونم فقط واسه خاطر خودخواهی شما نمیخواستم دیگه باهاتون همکاری کنم میخواستم از همونجا کنار بکشم ولی
باید ماموریتم رو تموم میکردم، باید شما رو توی دام پلیسها میانداختم تا برای همیشه شرتون از سر زندگی خودم و مامان کم بشه، بعد از اینهمه خفت حق مامان بود که تا لحظه آخر عمرش کمی توی آسایش و رفاه زندگی کنه، حقش بود پدر چون از شما هیچوقت خوشش نمیاومده، هیچوقت دوستتون نداشته و همیشه فقط عاشق یک نفر بوده...هونیاک!
پدر با خشم زل زد بهم:
-یعنی میخوای بگی توی تمام این مدت تو برای من تله گذاشته بودی؟ داشتی بر علیه پدرت دسیسه میکردی؟ ایولا، باریکلا به تو که همه چیز حالیت میشه به جز نگه داشتن حرمت کسی که بزرگت کرده و یک عمر زحمتت رو کشیده!
-من دوستت داشتم، اگر موضوع پدر اصلی و زندگی گذشته رو خودت برام تعریف کرده بودی الان اینجا نبودیم پدر، میبخشیدمت و پابه پات میاومدم، تا قبل از اون هیچوقت تو فکر لو دادنت به پلیسها نیفتاده بودم ولی خودت کردی پدر، تو نگفتی تا موقعی که هونیاک گیرم آورد و همه چیز رو با مدرک واسم تعریف کرد، اگر خودت گفته بودی تخم کینه تو دل من کاشته نشده بود که حالا اینجوری تو روی همدیگه وایساده باشیم!