Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نفسش رو فوت کرد بیرون و گفت:
- هوف، امان از دست تو.
- جان من دایی!
- باشه بابا، چرا قسم میدی؟ اه... بذار زنگ بزنم یه نفر بلند بشه بیاد ببردت قبرستون خاکت کنه، من از دستت راحت بشم!
- دلت میاد من بمیرم؟
یهو زد زیر خنده و گفت:
- پاشو جمع کن خودت رو، که اصلاً مظلوم بودن بهت نمیاد.
***
«یک روز بعد»
تو خونه دراز کشیده بودم که صدای زنگ آیفون اومد. یه دستی به سر و صورتم کشیدم که مامانم گفت:
- علی، دوستهات اومدن عیادتت.
- باشه، بگو بیان تو.
چند تا از همکلاسیهام بودن؛ امین و رضا با عرفان، رقیب تحصیلیم.امین تا اومد تو، زد زیر خنده و گفت:
- پس چت شد؟ مُردی یا هنوز زندهای پسر؟
- زهرمار! چه خبر؟ رضا خوبی؟ عرفان، تو چه میکنی؟
رضا: هیچی، سلامتی.
عرفان: منم که نشستم برا کنکور میخونم.
یکم تعجبوار نگاهش کردم.
- عرفان، داداش، به خدا هنوز دوازدهم موندهها!
خندید و گفت:
- طوری نیست بابا... مرور میشه.
داشتیم باهم گپ میزدیم که دیدم صدای یه لشکر آدم میاد، گمونم فکوفامیل بودن. اومدم حرف بزنم که رضا گفت:
- حاج علی، ما دیگه بریم. مهمون براتون اومده، زشته بمونیم.
دستش رو گرفتم و گفتم:
- مسخرهبازی در نیارید، هیچ اشکالی نداره.
امین: من که مشکلی ندارم، ولی شما رو نمیدونم!
- اتفاقاً منظورم با تو نبود... پاشو برو تنهلش، اَهاَه!
یه نفر دوبار زد به در و با صدای نازکی گفت:
- اجازه هست بیام تو؟
دستپاچه شدم و آروم گفتم:
- بسمالله! این کیه پس؟
امین: آخجون، دخمل... من دیگه نمیرم.
- اه امین، حرف نزن ببینم.
صدام رو صاف کردم و گفتم:
- بفرمایید داخل!
در رو باز کرد، اومد تو. منم خوشحال از اینکه یه دختر اومده عیادتم، که دیدم پسرخالمه و دلش رو گرفته و داره هارهار به ما میخنده. چپچپی نگاهش کردم و گفتم:
- امین آقا، تحویل بگیر ببین چه جیگریه این دختر خانوم... بچه، تو مگه مرض داری؟ نمیگی من عمل کردم؟
آراد: خفه شو بابا، اسکل... چاکرتم حاجی! خوبی یا نه؟ مردی حالا؟
عرفان زد زیر خنده و گفت:
- حتماً باید این رو بکشیدش؟بابا فعلاً که زندست!
رضا: آقای سام خوش باشی. من دیگه برم.
عرفان و امین: وایستا تا باهم بریم.
رضا: پس پاشید.
اومدم بلند شم بچهها رو بدرقه کنم که یه دردی پیچید تو دلم، آراد گفت:
- بشین من میرم... بچهها خیلی خوش اومدین بفرمایید از اینور!
بچهها که رفتن خاله و دایی و مادربزرگ و فلان و بیسار اومدن تو اتاق، هر کسی یه طوری سلامتی داد و رفت، دیگه آراد اومد نشست روبهروم و گفت:
- حاجی دلم تنگ شده بود... برای شرارتامون. پس محمد کو؟مثلثمون هنوز تشکیل نشده که!
- الان چه موقعِ مثلث تشکیل دادن مؤمن. اینها رو ول کن. یه دانسی داشتیم تو بیمارستان؛ دهن همشون رو سرویس کردیم.
- چکار کردید مگه؟!
اومدم جریان رو تعریف کنم که دایی محمدرضام اومد تو و اول یه چپچپی بهمون نگاه کرد و گفت:
- نامردا خلوت میکنید اونم بدونم من؟
آراد: دایی داشتیم حنجرههامون رو داغ میکردیم تا تو بیای.
- آره دایی جون مگه بی تو میشه؟
دایی: آره دوبار. شما که راست میگید! آتیش بیافته توی دروغهاتون.
- دایی جون دلمون برات تنگ شده بود. خبری نبود ازت چرا؟
آراد: سرش گرم شده دیگه به ما محل نمیده.
نگاه کردم به دایی و گفتم:
- کجا؟
- کجا؟!خونه آقا شجاع... آقا تو یه شرکت نظامی معتبر داره کار میکنه.
دایی: نخود تو دهنت خیس نمیخوره شامپانزه؟
- دایی مبارکه... پس بالاخره این مدرک به کارت اومد نه؟
دایی یکی زد پس کله آراد و گفت:
- آره دایی جون، چهکنیم دیگه... گفته باشم شیرینی نمیدما!
- اه دایی گناس بازیها چیه در میاری؟
دایی رو کرد به آراد، یکی دیگه زد پس کلش و گفت:
- بیا جمعش کن... خو بدبخت، اُشتر، موجی، من چجوری این رو با این وضعش ببرم شیرینی بدم؟
آراد: دایی مسخره بازی در نیار؛ تو نمیخواد پول بدی من صد تومنت میدم فقط بلندشو برو آبهویج بگیر بیار.
یهو مامانم اومد تو گفت:
- کی میخواد آب هویج بخره؟
آراد: دایی محمدرضا.
- به چه مناسبت؟!
دایی دو دستی زد تو سر خودش و گفت:
- چرا شما اینطوری میکنید؟
مامان: محمدرضا خوبه حالا مهندس میشی، اونم یواشکی ها؟ باشهباشه!
- نه خواهر من، زنگ زدم بگم اما شما جواب ندادین خب.
- باشه حالا پاشو برو چند کیلو هویج بخر بیار همین جا آبش رو میگیریم.
دستام رو مثل مگس مالیدم بههم.
- آفرین به مامان خودم. دایی پاشوپاشو تا بخیههام باز نشدن... دکتر گفته باید آبهویج بخوری!
یه نگاه بیاحساسی بهم کرد.
- احیاناً دکتر نگفت هویجش رو داییت باید بخره... اونم اون دایی کوچیکت؟
- دایی تو از کجا میدونی؟ آره همین رو گفت.
- نه بابا... خداوکیلی؟
با پا زد به پام، کلاً عادت داشت من و آراد رو بزنه البته به شوخی.
- دایی نری میگم باید بستنیش رو هم بخری ها!
- پاشو خودت رو جمع کن مسخره! هرهرهر.
آراد: مس که خر نیست دایی، مس گاوه!
- بسه.
- دایی بس نیست، گلرنگه.
- گلنار نیست؟
- نه دیگه گلرنگ!
***
«دو ماه بعد»
- هلو اَند هاواریو محمد.
محمد: ها؟ چته؟
- بابا بیا بریم دیرم شد.
کفشهام رو پوشیدم.
- باشه عزیزم صبر بُنُما... الان تشریففرما میشم.
- ای بمیری زود باش دیگه!
- باشه.
گوشی رو قطع کردم و رفتم دم در وایستادم تا بیادش، همین که اومد صدای ضبط رو یه ذره برد بالا. آهنگ بهنام بانی داشت پخش میشد:
«از هر چی ترسید دل من سرش اومد... گفتم بهتر میشه اما بدترش اومد.»
داشتیم با محمد میرفتیم برای مسابقه انتخابی تیم ملی تو خانه ووشو؛ شهریور بود و تولد من سخت نزدیک. واسه این مسابقه خیلی تمرین کردهبودم، اما سرِ جریان آپاندیسم یک ماه از باشگاه دور بودم تا اینکه با رعایت مقرراتی برگشتم به باشگاه. محمد اومد و سوار ماشین 405 نقرهایش شدم که گفت:
- آمادهای بریم بکشنت از دستت راحت شم؟
- ها... آرهآره بمیرم از دستت راحت شم.
ماشین رو گذاشت تو دنده یک و گفت:
- لامصب بادمجون بم آفت هم نداره.
یه اهنگ شاد گذاشت و صدای ضبط رو هم برد بالا و راه افتاد و گفت:
- حاجعلی برو بریم! مادرم زمین خورد، قلب من تیر کشید!
- وایساوایسا من که اون حاج علینیستم، من این حاجعلیم!
- آره راست میگی، پس حاجعلی برو بریم... سلام الاغ عزیز، حالت چطوره؟
زدم زیر خنده به خاطر این همه چرت و پرتی که گفت.
- محمد خوب بلدی روحیه بدی واقعاً!
- پنجتومن میشه
***
«خانه ووشو اصفهان؛ ساعت نُه صبح»
سریع رفتم سراغ جدول مسابقات، بازی اول رو استراحت خوردهبودم و به غیر از اون سه تا بازی تا قهرمانی داشتم؛ وزن منفی 65 کیلوگرم جوانان. محمد اومد گفت:
- عمویی کارت هم که در اومد.
زد زیر خنده و ادامه داد:
- گاوت بعد از استراحتی سه قلو زایید!
با دست زدم روی پیشونیم.
- محمد، جان من سر به سرم نذار، اصلاً حال و حوصله ندارم!
- بیخیال پسر، تو آدم شرایط سختی... از چی ترسیدی؟ یادت نیست چهقدر تمرین کردی مگه؟
دوتایی نشستیم روی صندلیهای داخل راهرو و گفتم:
- محمد من شرایطم فرق میکنه پسر!
- بابا یه عملی کردیا... نترس چیزیت نمیشه.
- باشه بیا بریم تو؛ ببینم چه خاکی تو سرم باید بریزم.
بلند شد گوشیش رو نگاه کرد و گفت:
- یه زنگ بزن ببین برو بچ کجان!
رفتم توی سالن، یهو یه حرارتی خورد به صورتم که حاکی از استرس شدید بود، قلبم داشت مثل تیربار میزد، گوشی رو درآوردم و اومدم زنگ بزنم که یه نفر زد رو شونهم و گفت:
- آقاعلی گلِ گلا... بالأخره تشریففرما شدین!
آقارسول مربی باشگاه بود، مربی که نه، یه برادر بزرگتر، یه سرمربی که واسه بچههای باشگاهش واقعاً خونِ دل میخورد. باهاش دست دادم.
- سلام استاد خوبی؟
دستم رو محکم فشار داد که باعث شد یکم دردم بگیره.
- خوب شدی کاملاً؟
- آره خداروشکر خوبم که الان اینجام... چین چه خبر؟
- خبرهای خوب... نبودم تمرین میکردی یا نه؟
دستم رو به زور از دستش کشیدم بیرون و با یه حالت خاصی گفتم:
- آمادهم برای ناکاوت کردن حریفهام.
یکم خندید و یه مشت زد توی بازوم. ادامه دادم:
- راستی شما داوری؟
- خدا بخواد آره. سه تا بازی سخت داری گمونم، حریف اولیت هم تو لیگ برتر بازی میکنه!
زدم زیر خنده و گفتم:
- آقا رسول بیخیال، خودت بختیاری هستی، یه بختیاریو از چی میترسونی؟ بعدش هم منم تو تیم آفتابهسازان هستم.
خندید، زد رو شونهم و گفت:
- بنازم به غیرت بختیاریت شیرمرد. امروز منتظر قهرمانیتیم!
باهاش دست داد و سرم رو به نشانه تایید حرفش تکون دادم و رفتم پیش بچهها، همه نشستهبودن من رو نگاه میکردن؛ به طور عجیبی این نگاهشون برام ترسناک بود، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- آیدی کارتم کو؟ (کارت احراز هویت)
یهو یه دختر تقریباً هجدهساله اومد و گفت:
- آقای علی سام؟
- بله بفرمائید!
- سلام شما اسمتون داخل لیست تیم شهرستان اصفهانه.
یه دستی داخل موهام کشیدم، صاف و ل*خت بودن، همیشه مرتب ولی نه خیلی بلند. یه لبخند زدم و گفتم:
- مطمئنی؟
یه نگاه جدی بهم کرد و گفت:
- من با شما شوخی دارم؟
یعنی قهوهایم کرد رفت. تا این رو گفت بچهها از خنده کف سالن رو گاز گرفتن. آیدی کارت رو ازش گرفتم و رو کردم به بچهها و گفتم:
- آره بخندید... غش کنید از خنده؛ وقتی کتک خوردین اون موقع من میخندم، اسکلا خواستم اذیتش کنم.
اینو که گفتم بیشتر خندیدن، منم خندهم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم و نشستم همونجا روی سکو.
امیر: حق با داش علیه، نبینم اذیتش کنید.
برگشتم نگاهش کردم و گفتم:
- تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود عزیزم.
لباس قرمزهای ووشو رو پوشیدم و رفتم برای گرم کردن. محمد اومد و نشست روی صندلی کنارم و خواستم گرم کنم ولی سالن پر از دختر بود، البته نه اینکه من اونجوری باشما نه، فقط معذب بودم برای تمرین. خلاصه داشتم گرم میکردم که گوینده سالن گفت:
- بازی شماره 45، وزن منفی 65 کیلوگرم جوانان، علی سام با هوگوی قرمز از اصفهان در مقابل آقای حسین مردانی با هوگوی آبی از فلاورجان.*
تمام انرژیم رو جمع کردم برای کم کردن استرسم، یه نفس عمیق کشیدم و رفتم کنار مربی تیم اصفهان ایستادم و با نگرانی گفتم:
- استاد برای بخیههام مشکلی پیش نیاد؟!
شروع کرد به ماساژ دادن شونههام.
- نترس علی... فقط حواست به من باشه ببین چی میگم؛ اصلاً شلوغش نکن و از چیزی هم نترس، صاف وایستا جلوش. حریفت مهارتش تو کشتی قویه، سعی کن تو هم باهاش کشتی کار کنی نه پا؛ فقط علی نمیخوام آبروی تیمو ببری.
تمام این مدتی که استاد حرف میزد من نگاهم فقط به حریفم بود که اون طرف سکو ایستادهبود و استرس شدیدی توی وجودم رخنه کردهبود، با اینحال نمیخواستم به روی خودم بیارم. استاد کمی آب ریخت توی کمرم و کلاه رو کشید روی سرم، یهو همه بدنم داغ شد، بدنم داشت دم میکرد و یه حالت شرجی به خودش میگرفت، همینم باعث میشد نتونم درست نفس بکشم. پام رو گذاشتم روی سکو و توی دلم گفتم:
- یا علی کمکم کن. * توهینی به فلاورجانیهای عزیز نشه.
یه لحظه دیدم سالن از جاش کنده شد و شروع کردن به تشویق؛ محمد داد میزد و میگفت:
- حاج علی بکش... نابودش کن!
آیا من میرفتم به قتلگاه؟ شاید! همه داشتن تشویق میکردن، همین انرژی مضاعفی بهم میداد. داور تجهیزاتم رو چک کرد و اروم گفت:
- اگه نمیتونی میخوای انصراف بدی؟
با تعجب نگاهش کردم.
- چرا؟
- آخه حریفت... هیچی بیخیالش، موفق باشی.
حرف داور استرس شدیدتری بهم وارد کرد، بدنم عجیب داغ شدهبود و دستهام مثل بید میلرزید، دیگه تسلطی روی خودم نداشتم؛ تجربه بالایی داشتم اما نمیدونم چم شدهبود. با اشاره داور بازی شروع شد؛ توی دلم بسم الله گفتم و دستم رو دراز کردم تا با حریفم دست بدم، اما اون نامردی کرد و سریع دوخمِ منو گرفت و محکم کوبوندم روی تشک، بدجور گیج شدم، همه داشتن اون رو تشویق میکردن، یعنی دیگه تموم شده بود؟ داور شروع کرد به شمردن، این سمت سالن همه داد میزدن:
- علی بلند شو، علی بلند شو!
بلند شدم و گاردم رو جمع کردم و وایستادم جلوش، اون داشت میخندید و استرسی هم نداشت ولی من اصلاً حال خوبی نداشتم؛ بازی رو بردم تو حالت بسته، هر چند ثانیه یکبار اون حمله میکرد و منم فقط دفاع میکردم، سعی داشتم حرکاتش رو برانداز کنم. اما اون میخواست منو ترغیب کنه که حمله کنم و اونم سریع زیرگیری کنه. بعد از اون ضربه اول بازی دیگه ضربه خاصی رد و بدل نشد و راند اول به پایان رسید و اون با همون زیرگیری اول بازی تونست این راند رو پیروز بشه. اومدم نشستم روی صندلی که محمد بلند داد زد:
- این چه وضعشه؟ مگه اومدی که ببازی؟
استاد: کارت درست بود علی، تشخیصتم درسته؛ اون داره تورو هیجانی میکنه، باید یا ازش تک امتیاز بگیری یا با مشت ناکاوتش کنی.
یکم آب خوردم گفتم:
- میدونم... درستش میکنم نگران نباشید!
بلند شدم رفتم و این دفعه بلند داد زدم:
- یا علی!
با سوت داور خواستم این دفعه هم به رسم جوانمردی دست بدم ولی اون بازهم اومد که زیرگیری کنه و پای من رو بگیره، ولی من تموم قدرتم رو جمع کردم تو مشت راستم و با تمام قوا زدم زیر فکش. همون طور که داشت میاومد پایین، همونطور هم اومد بالا و مثل یه تیکه گوشت افتاد روی زمین؛ از دماغ و دهنش فقط خون میاومد ولی کاملاً بیهوش نشدهبود، لثهم رو از دهنم در آوردم و دمِ گوشش گفتم:
- سزای نامردی نامردیه، هر کی بهت دست میده اونطوری باهاش تا نکن چون اینطوری باهات تا میکنه.
داور من رو کشوند عقب تا بهش رسیدگی کنن، یه نفس راحت کشیدم و کلاهم رو در آوردم. داور هم اومد دست من رو به عنوان فرد پیروز بلند کرد و اینجا بچههای ما بودن که سالن رو از جاش کندن. داور که دستم رو آورد پایین، رو کردم بهش و گفتم:
- حیف شد، دیدی با برانکارد بردنش بیرون؟
هیچی نگفت و فقط آروم خندید، یه چشمکی به آقارسول که داور دور بود زدم و رفتم و محمد اومد بغلم کرد. مربی سر و صورتم رو خشک کرد و گفت:
- آفرین کارت خوب بود... برو استراحت کن تا نوبت به بازی بعدیت برسه!
بهش احترام رزمی گذاشتم. داشتم میرفتم که چندتا از دخترهای تیم اومدن جلو و تبریک گفتن و یکیشون که فکر کنم اسمش هانیه بود گفت:
- کارت خوب بود!
حرفهای زیادی تو نگاهش بود.
- مرسی ممنون.
- فکر نمیکردم از پسش بر بیای!
دستکشهام رو در آوردم و با تعجب گفتم:
- چرا بر نیام؟
- نمیدونم، ببین... .
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- شما ببین من برم یه آبی بخورم، لباس عوض کنم بیام در خدمتت... مشکلی نیست؟
- نه چه مشکلی؟ راحت باش.
رفتم پیش بچهها و اونا هم اومدن همه باهم بغلم کردن که گفتم:
- اَهاَه جمع کنید این مسخرهبازیها رو. خوبه دوتا دیگه مونده!
حسام: بابا میدونی چه آدمی رو ناکاوت کردی؟
- اره بابا میدونم شما نمیخواد برای من بگید!
یه فیگور گرفتم و گفتم:
- ما اینیم دیگه.
یه آبی خوردم و لباس گرمکنهای تیم رو پوشیدم و یه دستی به سر و بالم کشیدم، تیپ بدی نداشتم. رفتم کنار دخترها، هانیه نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد؛ با دست بهم اشاره کرد که شما برو من الان میام. انگار داشت با یکی بحث میکرد، به هر حال رفتم بیرون و یهو یه باد خنکی خورد بهم، حس خیلی خوبی بود که بعد از یه پیروزی مقتدرانه یه چیزی مثل آبمیوه بخورم، رفتم فروشگاهی که کنار ورزشگاه بود، یه ذره خرت و پرت خریدم و اومدم تو حیاط ورزشگاه و نشستم روی صندلی زیر درختا؛ داشتم میبلعیدم که هانیه و اون دوستش اومدن.
- اجازه هست ماهم بشینیم؟
یه ذره خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
- بلهبله با کمال میل بفرمایید.
یه تعارفی زدم که قبول نکردن، منم گذاشتم کنار و گفتم:
- در خدمت هستم!
هانیه: فکر میکردم اخلاق خوبی نداشته باشی.
ابرویی بالا انداختم.
- چطور مگه؟!
یکم خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
- آخه تو باشگاه خیلی جدی بودی.
- آدمهای جدی بداخلاقن؟ آیا؟
یه ذره مکث کرد.
- نه... یعنی نمیدونم. آقا علی من اصلاً حال خوبی ندارم، بیخیال این موضوع اگر مشکلی نیست!
جدیتر شدم و گفتم:
- اِه! چرا پس؟ چیزی شده؟
- نه چیزی نیست، فراموشش کنید.
- خب بگو دوست دارم بشنوم.
یکم صداش بغضی شد.
- اوم... میدونی؟
یکم لحنم رو خندهدار کردم و گفتم:
- نه نمیدونم!
- اَه چرا اذیت میکنی؟
خودم رو جمع کردم و نگاهم رو به آسمون دوختم.
- چه اذیتی؟ راست میگن دخترا خیلی ناز دارن!
- مگه نازکشِ منی شما که این رو میگی؟
- نه ولی چه ربطی داشت؟
کیفش رو محکم گرفت توی دستهاش و گفت:
- ربطش به خودم مربوطه.
- خب باشه به من مربوط نیست، من برم اگر کاری نیست؟
- اینجوری نگو لطفاً، میخوای بری مزاحمت نمیشم!
- شما مراحمی، حالا لطفاً بگو.
- اون پسره که باهاش مبارزه کردی... .
یه ذره با تعجب نگاهش کردم.
- خب؟
- اون من رو دوست داره.
بغض جمع شد تو صداش.
- چه جالب، شما هم دوستش داری؟
سرش رو انداخت پایین و سعی داشت چشمهای قرمزش رو نبینم.
- الان دیگه نه.
- چرا خب؟ اصلاً اون الان بیمارستانه، شما چرا پیشش نیستی؟
- نمیخوامش دیگه، مغروره؛ به خودش، به زورش، به تیپش!
یکم خندیدم و گفتم:
- تیپش؟ مگه حالا چه چیز خاصی هست؟
نگاهم کرد؛ چشمهاش خیس بود.
- نه ولی خب خسته شدم از دستش. همین که از شما شکست خورد من خوشحال شدم حقیقتاً.
یه دستی به صورتم کشیدم.
- عجب عشقی هستی شما.
- نمیخوام دیگه باشم، تموم شده همه چیز برای من.
دوستش یهو گفت:
- هانیه حداقل حسین بود، نمیذاشت اون مهدی عوضی بهت نگاه کنه.
هانیه: خودم آدمم میتونم جلوی مهدی وایستم.
- ولی هانیه... .
چشمهام رو یکم تنگ کردم و مثل فضولها پرسیدم:
- ببخشید میتونم بدونم جریان چیه؟
هانیه یه نگاه بدی به دوستش کرد و گفت:
- بیخیال علی.
دوست هانیه: مهدی یه پسریه که هانیه رو دوست داره، همیشه هم دنبالش بود... .
هانیه با دست زد بهش که چیزی نگه ولی اون ادامه داد:
- اَه ولم کن بذار بگم خب؛ البته تا وقتی که حسین با هانیه آشنا نشدهبود. حسین که اومد چند باری با مهدی دعواشون شد.
- هانیهخانم شما واقعاً از دست حسین خسته شدی حالا؟
- نمیخوام دیگه در موردش بشنوم. شما هم فراموشش کن دیگه.
- باشه هر جور راحتی... رو کمک من حساب کن، اگر اون پسره مهدی اذیتت کرد میتونی به من بگی!
- اولاً که شما نمیخواد خودت رو به دردسر بندازی؛ بعدش هم من که دیگه شما رو نمیتونم ببینم.
گوشیم رو از جیبم درآوردم و گفتم:
- خب میخوای شماره من رو داشته باشی؟
با این حرفم یه تکونی به خودش داد.
- نهنه اصلاً، به هیچ عنوان.
- به عنوان یه برادر یا یه دوست!
- نمیدونم؛ شما که حالا اینجایی فعلاً، آره؟
- آره من هستم، فقط یه سؤال؟
نگاه کرد بهم.
- بفرما!
- اون فلاورجون، شما اصفهان، بههم ربطی نداره که!
- داداشش اصفهان زندگی میکنه.
تو حال و هوای خودم بودم که محمد یهو اومد، یکی زد پسِ کلم و گفت:
- کفنت کنم با دستای اون پسره که زدیش؛ تنها خوری که میکنی، تنهایی هم که... .
سَرم رو یکم مالیدم. اشاره کردم به دخترا و گفتم:
- زهرمار حتماً باید یه چیزی بگی؟!
هانیه: بذار راحت باشه.
محمد: جان؟ بذار راحت باشه؟ یعنی چی؟
محمد دستم رو گرفت و مثل آدمهای گیج نگاه میکرد.
- اون پسره رل ایشون بود.
- بود؟
یکم خندید و ادامه داد:
- نکنه فکر کردی کشتیش که دیگه نیست؟ نه بابا فکش شکست فقط!
با دست زدم تو پیشونیم.
- یعنی میگم که دیگه ایشون اونو نمیخوادش.
- آها شیرفهم شدم... بگذریم؛ افتخار آشنایی با چه اشخاصی دارم؟
هانیه و دوستش داشتن به محمد نگاه میکردن و میخندیدن. اشاره کردم به هانیه و گفتم:
- این خانوم اسمشون هانیهست، ولی اوشون رو نمیشناسم.
دوست هانیه بلند شد و گفت:
- اسم دریاست!
محمد: بهبه خیلی از دیدنتون خوشحال شدم. منم محمد هستم.
هانیه: ماهم خوشحال شدیم از آشناییتون.
رو کردم به هانیه و با لبخند گفتم:
- هانیه خانوم من باید برم شاید الان مسابقه داشته باشم.
کمی لبخند زد و با چشمهای روشنش گفت:
- خیلی خوشحال شدم از آشناییت. امیدوارم امروز قهرمان بشی.
- تشکر، مرسی که به فکری!
- خواهش میکنم. فقط اینکه گوشیت رو بده شمارهم رو بزنم!
یه خنده ریزی کردم و گفتم:
- شما که پا نمیدادی، چی شد پس؟
البته اینو تو دلم گفتم، واقعیش این بود:
- شما که اعتماد نداشتی؟
- نه اختیار داری، بالاخره... .
گوشیم رو دادم شمارهش رو زد و گفت:
- فقط زنگ نزن، من خودم زنگ میزنم.
اومدم بگم باشه که یهو نگاهم افتاد توی چشمهاش، رنگ خیلی خاصی داشت، سبزی که واقعاً به دل مینشست، یه حالتی داشت صورتش. انگار خیلی معصوم بود؛ نگاهش دوخته شده بود بهم. سریع به خودم اومدم و گفتم:
- چشم هر جور شما راحتید؛ قفط شما که شماره منو نداری!
گوشیش رو داد و گفت:
- بی زحمت شمارهت رو بزن.
شمارهم رو زدم و گوشی رو بهش دادم که گفت:
- مرسی پس با اجازه.
منم که هاج و واج داشتم نگاهش میکردم، دست و پا شکسته گفتم:
- خدانگهدار.
نگاهم افتاد به محمد که داشت همه چیزهای داخل پلاستیک رو میخورد؛ پریدم روش و داد زدم:
- چِدِس عامو، پَ چِ همه رو خوردی؟
- گمشو بابا گشنمه!
- گشنته؟ بده ببینم گشنمه.
مثل دوتا دیوونه داشتیم کیک و آبمیوه میخوردیم که امیر مثل این جنزدهها اومد و بلند داد زد:
- علی کدوم گوری هستی همه جارو دنبالت گشتم؟
دهنم رو پاک کردم.
- کجا میخواستی باشم؟
- پاشو انقدر نخور دلدرد میگیری.
- خب چته حالا بنال؟
دست منو گرفت و به همراه خودش کشوند و هی میگفت:
- بیا... بیا.
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و داد زدم:
- امیر خب چی شده، حرف بزن.
- مسابقه دومیته... بدو الان دست حریفت میره بالا!
یهو شوکه شدم و خیز برداشتم به سمت سالن. اگر حذف میشدم خیلی بد بود. سریع رفتم داخل سالن و از بچهها پرسیدم:
- چه رنگی باید بپوشم؟
- مشکی.
- حسام هوگو مشکیه رو بِدش به من.
حسام: صبر کن الان میارمش.
استرسم بازم رفت بالا. ضربان قلبم شدت بیشتری گرفت؛ یکمم پهلوی راستم درد میکرد. شاید اگه این بازی رو میباختم آبروریزی بیشتری نسبت به بازی قبل داشت. لباسهام رو پوشیدم و یه نفس عمیق کشیدم و داشتم به سمت سکو میرفتم که هانیه اومد جلوم و گفت:
- امیدوارم بتونی شکستش بدی. من چشمم روشنه و میدونم که این بازی رو هم میبری.
با این حرفش یه روزنه امید تو دلم شکوفه زد؛ بهش یه لبخندی زدم و گفتم:
- امیدوارم بتونم با پیروزیم خوشحالت کنم.
از خجالت سرش رو انداخت پایین و خواست چیزی بگه که گفتم:
- با اجازه!
سریع رفتم روی سکو و داور وسط تجهیزاتم رو چک کرد، اما خبری از حریفم نبود. داور اشاره کرد که بشینم روی تشک. منم نشستم، که آقارسول یه بشکن زد و آروم گفت:
- استرس نداشته باش، چیزی نیست؛ مطمئن باش اون نمیادش!
با دستکش لثه داخل دهنم رو در آوردم و گفتم:
- از کجا میدونی؟
- منتظر باش حالا، حرفم نزن.
اومدم حرف بزنم که داور یه تذکر داد و خودش رفت کنار سرداورها، گوینده سالن دوباره اسم حریفم رو خوند و گفت:
- وزن منفی 65کیلوگرم جوانان آقای زارعی لطفاً عجله کنید، در صورت دیرکرد بازی به نفع حریفتون به پایان میرسه.
زمان داشت میگذشت و من هزار تا فکر کنار خودم کردم، یعنی برا چی نمیاد حریفم، ترسیده؟ نمیدونم شاید، هرچیزی ممکنه. تو افکار خودم سیر میکردم که داور اشاره کرد که بلند شم؛ از سرداور اجازه گرفت و یه جمله چینی به من گفت و دستم رو به عنوان فرد پیروز بالا برد. بازی بدون حریف تموم شد و من الان رسیدم به فینال. دستم که رفت بالا سالن بازهم منفجر شد و همه باهم میخوندن:
- حاجیمون قهرمان میشه، خدا میدونه که حقشه، به لطف ممد و بچهها، حاجعلی قهرمان میشه.
هم خوشحال بودم چون رفته بودم فینال، هم نبودم چون بدون حریف بازی رو بردم؛ به هر حال رفته بودم فینال و بازی آخرم افتادهبود ساعت نه شب. رفتم پیش بچهها و همه تبریک گفتن ولی هر چی چشمچشم کردم هانیه رو ندیدم. به محمد رو کردم و گفتم:
- دایی بغل ورزشگاه یه رستورانی هست، بریم یه دلی از عزا در بیاریم!
- باشه بیا تا بریم فعلاً.
حسام: تک خوری عمو علی؟
- اگر میخوای بیا بریم اما مگه تو مسابقه نداری الان؟
یه ذره پتهپته کرد و گفت:
-ها؟چ...چر...چرا... چرا؛ من مسابقه دارم شما برید خوش بگذره!
از سالن زدیم بیرون که یهو گوشیم شروع به زنگ خوردنکرد، شماره ناشناس بود. خواستم رد تماس کنم که کنجکاوی نذاشت؛ تماس رو برقرار کردم که یه خانومی گفت:
- سلام آقای علی سام؟
- سلام بله خودم هستم بفرمایید!
محمد زد بهم و گفت:
- کیه؟
- آقای سام شما مدرس زبان انگلیسی هستید؟
- مدرس که نه ولی موسسه زبانِ*** اسم من رو، روی سایتش قرار داده به عنوان مدرس جدید، چطور مگه؟
- ما دنبال مدرس برای مؤسسمون میگردیم؛ شما میتونید با ما همکاری کنید؟
- آره ولی فقط میشه بیشتر توضیح بدین؟
- خب ببینید دوست عزیز ما دوتا از کلاسهامون مدرس نداره و چند وقت دیگه هم مهرماه شروع میشه و ما میخوایم که برای مهرماه برنامهریزی کنیم. شما چندسالتونه و مدرکتون چیه؟
- من 17سالمه و مدرکمم FCE هست.
- اِه؟ خب ببینید سن شما برای شاگردهای ما یکم کمه.
- کمه؟ منظورتون چیه؟
- خب ببینید تو کلاسهای ما دخترهای همسن شما وجود داره که... .
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- آها یعنی چون اونجا دختر هست من نمیتونم باشم؟ مشکلی نیست دنبال یه مدرس دیگه بگردید.
محمد یکی زد تو دلم و گفت:
- بابا خب یک کلمه بنال ببینم کیه پشت خط!
- نهنه ببینید آقا عصبی نشید لطفاً؛ من آدرس رو براتون میفرستم. شما بیاید اینجا مشکل رو حلش میکنیم.
- باشه هر جور صلاح میدونید. فقط چه موقع باید بیام؟
- براتون پیامک میکنم.
- مرسی، خدانگهدار.
- روزتون خوش.
تماس رو قطع کردم و رفتیم داخل رستوران و روی کنجیترین میز رستوران نشستم. محمد زد به شونهم و گفت:
- کی بود؟
- از آموزشگاه زبان برای تدریس زنگ زدن بهم.
یکم تعجب کرد.
- قبول کردی؟
- باید ببینم چی میشه... میگم تو چی میخوری؟من که دلم هوس جوجه کرده.
- هر چی بخوری منم میخورم.
گارسون رو صدا زدم و یهو نگاهم افتاد به چند تا دختری که نشسته بودن طبقه بالا؛ میشد بالای رستوران رو نگاه کنی آخه؛ یه ذره ریز شدم که دیدم هانیه و دریا دوستش، با یه دختر دیگه نشستن دارن غذا میخورن.گارسون که اومد دیگه حواسم پرت شد.
گارسون: خیلی خوش اومدین چی میل دارید دوستان؟
محمد: لطفاً دو دست جوجه بدون پلو برای ما بیارید.
- چشم حتماً، امر دیگهای؟
- نه مرسی چیزی خواستیم میایم همونجا.
گارسون یه ذره تعجب کرد و گفت:
- کجا؟!
- منظورم صندوقه، نمیدونم همون پذیرش رو میگم، اِه اصلاً آقا چیزی خواستیم صداتون میزنیم.
از زیر میز با پا زدم به پای محمد. پاش رو جمع کرد که گفتم:
- ممدی قاط زدی دادا؟
- نه بابا دیوونم کرد این یارو.
یه لبخند ملیح زدم.
- اینهارو ول کن، بالا رو یه نگاه بنداز!
یه نگاهی کرد و گفت:
- چیه؟ دخترارو میگی؟ بابا دست بردار از این اخلاقت علی.
از حرفش چشمهام چهارتا شد.
- محمد من دختر بازم؟
یه چپچپکی بهم نگاه کرد و گفت:
- آره
- محمد... من؟
پای چپش رو انداخت رو پای راستش، یه بادی انداخت به قبقبش و گفت:
- تو مارو هم کشتی جیگر، چه برسه به دخترا بچه خوشگل!
یه دستی به صورتم کشیدم و با خنده گفتم:
- نمیدونم چت شده! همون که گفتم قاط زدی، اون بالا هانیه نشسته.
- هانیه کیست و چرا؟
- اون چیست و چرا نیست احتمالاً؟
دستاش رو گذاشت زیر چونش و مثل بچهها پرسید:
- هانیه کیه بلا؟ عشق جدیدته؟
یه فریاد آرومی زدم.
- وای محمد بس کن دیگه، عشق قدیمی داشتم مگه که این جدیدش باشه؟
- نه خب ببین، کمی که تأمل کردم دیدم نه راست میگی.
نفسم رو فوت کردم بیرون که خودش رو یکم جمع و جور کرد.
- بیخیالش اصلاً!
- خب بابا؛ میدونم کیو میگی، خب حالا به منو تو چه؟
- پاشوپاشو تا بریم پیششون.
یه اخمی کرد و گفت:
- جان من ول کن حاجی، حوصله داریها.
- نمیای؟
- نه... نچ.
یکم بلندتر ادامه دادم.
- نمیای؟
- نه آقای عزیز.
- نیا خودم میرم!
- برو!
بلند شدم و خواستم برم که یهو این پسر مسخره بازیش گل کرد، بلند فریاد زد:
- سمیه نرو!
آروم زدم روی پیشونیم و گفتم:
- محمد زشته.
- ببین اگر تو بری اینا به من غذا نمیدن که دستشوییم نگیره.
از خجالت داشتم آب میشدم، همه داشتن نگاهمون میکردن. نق زدم:
- وای محمد نکن جان من خب.
- نرونرو اگه بری جات خالیه.
همه داشتن نگاهمون میکردن، دوست داشتم زمین دهن باز کنه من برم توش. رفتم نشستم کنارش که گفت:
- میخوای بری؟
با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:
- نه من غلط بکنم تورو تنها بذارم بتولم.
- گفتی بتول یاد اسمت افتادم سکینه جون.
- خیلی رو داری، خیلی واقعاً.
اومد یه چیز دیگه بگه که گارسون با غذا اومد و گفت:
- نمکدون کی بودی تو؟ فکر کنم حالتم خوب نیست، تب داری.
محمد یه ذرش بهش بر خورد با عصبانیت و گفت:
- تو دکتری؟
گارسون هم که خواست کم نیاره گفت:
- آره، مشکلت چیه؟!
دیدم نمیشه اینجوری محمد رو ولش کنم، سریع ذهنم رو جمع کردم و جدی جواب دادم:
-مشکلش پروستاته، بلدی درستش کنی؟ بسم الله... .
انگار یه پارچ آب یخ ریخیتی روی سرش؛ اومد حرف بزنه که کل رستوران براش هو کشیدن. بنده خدا دهنش بسته شد و سریع رفت. اومدم حرف بزنم که صندلی کناریم کشیده شد بیرون و یه نفر نشست روش، یه نگاهی انداختم دیدم هانیه و رفقاش بودن، دریا یه لبخندی زد و گفت:
- آقا علی گنگتم که بالاست، خوب انداختی رو دلش.
خندیدم.
محمد: اختیار داری، خودم تربیتش کردم.
دستم رو گذاشتم زیر چونم و فقط به محمد نگاه کردم.
هانیه: آفرین به شما که همچین پسری تربیت کردی. قشنگ مشخصه مامان خوبی هستی.
محمد:قابل شما رو نداره، البته میتونم شما رو هم به سرپرستی قبول کنم.
هانیه از حرف محمد یکم جا خورد، ولی خب محمد بود دیگه، نمیشد کاریش کرد. منم سریع پریدم وسط حرفشون و گفتم:
- هانیه خانوم ناهار خوردین؟
- بله ما خوردیم. شما راحت باشید ما تنهاتون میذاریم.
- خب باشید چه اشکالی داره؟ اگه کاری ندارید بمونید.
دریا: نه دیگه نباید میاومدیم. فکر میکردیم شما هم ناهارتون رو میل کردین. مامانتون هم که یکم سختشه انگار.
محمد همون لحظه داشت مثل گاو غذارو میریخت پایین و دقیقاً هم مثل گاو داشت نگاه میکرد. اون دختره گوشیش زنگ خورد و بعد از اینکه تماسش تموم شد گفت:
- هانیه، مامان الان میاد دنبالمون.
پیش خودم گفتم یعنی این خواهرش باید باشه.
هانیه: گفت الان میام؟
- اره بلندشو که دیگه مزاحم آقایون هم نشیم.
یه لبخندی زدم و گفتم:
- ایشون خواهرتون هستن؟
هانیه دست خواهرش رو گرفت و گفت:
- بله... خواهر بزرگترم، حنا.
حنا یه سری تکون داد و آروم گفت:
خوشبختم.
- بهبه چه اسم قشنگی، خوشبختم از آشناییتون.
محمد تا اسمش رو شنید، یه پوزخند ریزی زد که از زیر میز محکم زدم تو پاش تا صداش بند بیاد.
هانیه: مشکلی هست؟
یه لبخندی زدم و گفتم:
- نه غذا پرید تو گلوش.
حنا هم یه نگاهی به محمد کرد و بعدش در جواب حرف قبلیم گفت:
- شما لطف دارین.
فکر کنم از کار محمد خیلی بهش برخورد، آخه خیلی ناجور پوزخند زد.
حنا: هانیه دل میکنی دیگه آجی.
حرف حنا مثل این بود که انگار به هانیه فحش داد؛ هانیه هم خیلی عصبی از من خداحافظی کرد و از رستوران زدن بیرون. یه ذره به محمد نگاه کردم و گفتم:
- دقیقاً به چی خندیدی!؟
زد زیر خنده، جوری که دیگه نمیتونست خودش رو کنترل کنه.
- حاجی یاد حنا دختری در مزرعه افتادم.
تا حرفش رو شنیدم ناغافل زدم زیر خنده و گفتم:
- این از کجا اومد تو ذهنت پلشت. بیخیال، بخور تا پاشیم بریم یه وقت اسم من رو میخونن.
محمد باز با یه نگاهی خاصی بهم زل زد، دقیقاً کپی خر شرک زل زده بود.
- علی میگم.
- هوم؟
شروع کرد دوباره به خندیدن.
- دیگه چیه؟ ناموساً انگار مستی.
- حنا با موهای قرمز.
- عدسمغز اون آنشرلیه.
- خر شِرِک آیا؟
- محمد بسه بیخیال بخور تا بریم.
- باشه
***
تو سالن مسابقات نشسته بودیم و مربی داشت فیلم مسابقه حریفم رو نشونم میداد و خوب برام آنالیزش میکرد تا مثلاً من بفهمم حریفم تو چه حرکاتی قویه و تو چه حرکاتی ضعیف؛ ولی من فکرم پیش هانیه بود، به اون نگاهش که فکر میکردم بدنم مورمور میشد، چشمهاش کمی قشنگ بود، کمی که نه، خیلی؛ خیلی رنگ چشمهاش قشنگ بود. تو افکار خودم قیرقاژ میدادم که مربی زد بهم و گفت:
- فهمیدی چی بهت گفتم:
یه ذره منّومنّ کردم.
- آرهآره گرفتم چی شد!
نفسش رو محکم فوت کرد و گفت:
- هووف تو که راست میگی... من باید برم، بلند شو برو خودت رو گرم کن.
- باشه چشم.
- علی ببین منو... این پسره مثل اون دوتا نیستها. دست کم بگیریش کارت تمومه.
- حواسم هست.
مربی رفت اما واقعاً آیا حواسم بود؟ اون دختر حواسی برام نذاشته بود، با اینکه تو باشگاه خودمون بود اما هیچ وقت به چشمم نیومد. انقدر خسته بودم که اصلاً نمیتونستم بازی کنم، فقط دوست داشتم امروز زودتر تموم شه. تجهیزاتم رو پوشیدم و شروع کردم به گرم کردن. بچهها هم یکییکی میاومدن و یه حرفی میزدن و میرفتن؛ یکی میگفت فقط مشت، یکی میگفت فقط پا؛ همشون مربی شده بودن برا من. هرچی اینور و اونور رو نگاه کردم خبری از هانیه نبود، دوست داشتم بازهم ببینمش ولی نبود. رفتم نشستم روی صندلیها که آقارسول اومد نشست کنارم و گفت:
- آماده هستی یا نه؟