Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
- استاد مگه میشه آماده نباشم؟
- پس چرا قیافت اینجوریه؟
- چجوریه مگه؟
- خوبی؟
یه دستی به سر و صورتم کشیدم و گفتم:
- آره آره، خوبم!
خواست حرف بزنه که گویندهی سالن اسم من رو خوند:
آقارسول: بلندشو؛ از مربیت خواستم که این بازی رو من کوچت (مربیت) بشینم.
- واقعاً؟ خب چه بهتر، عالیه!
بلند شدم و یه ذره آب خوردم و رفتم روی سکو. باز هم مثل قبل یه نفس عمیق کشیدم و توی دلم آروم گفتم:
- یاعلی.
با دستکشهام دوبار به کلاهم زدم و برای آخرین مسابقه آماده شدم؛ یعنی فینال. با طلا فاصلهی کمی داشتم. داور سوت مسابقه رو زد و من هم طبق معمول اول با حریفم دست دادم. دیدم داره دورم میچرخه، یه ذره عقبنشینی کردم تا اون حمله کنه اما خبری نبود. به سمتش رفتم تا برای حمله نکردنش اخطار بگیره. اولین مشتش رو آروم به سمتم پرت کرد که جا خالی دادم. بازی نسبتاً آرومی بود. سالن آرومِ آروم بود و هیچ کسی حرف نمیزد. بیرون تاریک شدهبود و چراغهای سالن رو روشن کردهبودن. پسره جلوم هی چپ و راست میرفت و منتظر بود تا من حمله کنم؛ اما نه اون حمله کرد و نه من. داور بازی رو متوقف کرد و گفت «اگه بازی نکنید، جفتتون اخطار دریافت میکنید». همین که بازی دوباره شروع شد، با تموم قوا بهش حمله کردم. مشت، پا. ترکیبی همه چی بهش میزدم. کاملاً گیج شده بود. منم از فرصت استفاده کردم و با پای راست محکم زدم توی دلش که این باعث شد بیفته کفه سکو. با این حرکت، محمد با فریادش سکوت سالن رو شکوند. بعد از اون هم کل سالن من رو داشت تشویق میکرد. فکر کردم بازی تموم شده اما سختجونتر از این حرفها بود. بلند شد و شروع کرد به ر*قص پا رفتن. اومدم تکرار مکررات کنم که راند اول به نفع من تموم شد. نشستم روی صندلی و یه ذره آب خوردم که آقارسول گفت:
- آفرین... خوب گیجش کردی. راند دوم رو هم همینطوری بازی کن. ازت خیلی ترسیده.
بازی سنگینی نبود، یه نفس عمیق کشیدم و رفتم روی سکو.
آقارسول: ماشاالله پسر.
داور سوت بازی رو زد و با حریف دست دادم و بلافاصله اومدم بگیرمش زیر مشت و لگد که یهو چشمم افتاد به در؛ هانیه بود که داشت یه جور خاصی نگاهم میکرد. اما یهو قیافهش تغییر کرد و دو دستش رو آورد بالا و فریاد زد:
- مواظب باش.
تا اومدم به خودم بیام یه چیز سنگینی روی فکم فرود اومد. دیگه نفهمیدم چی شد، از پشت افتادم روی سکو و ... .
***
«محمد»
همینطوری که علی رو داشتم تشویق میکردم، دیدم گاردش پایین افتاد و هیچ حرکتی نکرد. به یه جایی خیره شده بود. نگاهش رو دنبال کردم دیدم داره به هانیه نگاه میکنه، اما یه لحظه همه فریاد زدن:
- علی!
سرم رو برگردوندنم به سمت علی، دیدم افتاده کفه سکو و هیچ حرکتی نمیکنه. محکم زدم روی سرم و خیز برداشتم به سمتش. دکترا همه دورش بودن. از دهنش خون داشت میاومد. به خاطر همین کلی پنبه توی دهنش گذاشتن. انقدر عصبی شدم که افتادم دنبال حریفش. فکر بیمنطقی توی سرم بود اما بالأخره اعصابم خورد بود. همین که بهش رسیدم، خواستم دهنش رو پر از خون کنم که چندتا از بچهها جلوم رو گرفتن؛ منم بلند فریاد زدم:
- عوضی گیرت بیارم مثل سگ میزنمت که دیگه اینطوری نکنی با حریفات.
- گوه نخور بابا... من تموم حریفهام رو با برانکارد میفرستم.
- به مولا علی نابودت میکنم!
دستهام رو از داخل دست بچهها بيرون كشيدم و گفتم:
- ولم کنید کارش ندارم.
یه دستی به سرم کشیدم و به سمت علی رفتم. هانیه خیلی نگران ایستاده بود و داشت نگاهش میکرد.
بهش رو کردم و گفتم:
- همین رو میخواستی؟ وجود تو باعث شد حواسش پرت بشه!
سرش رو انداخت پایین.
- میدونم... ببخشید!
دلم میخواست به یکی گیر بدم اما مقصر فقط علی بود. هیچ کس تقصیری نداشت.
***
«علی»
فکم خیلی درد میکرد. آروم چشمهام رو باز کردم و دیدم همه دورم هستن. اومدم حرف بزنم که متوجه شدم دهنم پر از پنبهست. یه نگاه به محمد انداختم و با اشاره ازش پرسیدم هانیه کجاست؛ اونم گفت:
- خوبی؟ حالت بهتره؟
پنبهها رو درآوردم و به سختی گفتم:
- فقط بریم، حوصله ندارم.
آقارسول سریع اومد و گفت:
- علی حالت بهتره؟ درد نداری؟
- خوبم فقط میخوام برم خونه!
محمد زیر بغلم رو گرفت و کمک کرد تا بلند بشم. سرم خیلی گیج میرفت. از سالن بیرون زدیم. هانیه کنار ماشین ما ایستاده بود. قدمهام رو تندتر کردم و رسیدم كنارش که گفت:
- من باید برم!
یکم با اون چشمهای داغونم نگاهش کردم و گفتم:
- شما رو میرسونیم.
نيم نگاهی بهم كرد و گفت:
- شما بهتری؟
- من خوبم. شما خوبی؟
محمد در ماشین رو باز کرد و گفت:
- بذار دستمال بگیرم بیارم، لبت داره خون میاد.
هانیه: نمیخواد برید، من دستمالکاغذی دارم.
سریع از تو کیفش یه دستمال درآورد و گذاشتش روی لبم و اون دستش رو روی لبم گذاشت و گفت:
- خیلی درد داری؟
من که از حرکتش تعجب کردهبودم، دستمال رو ازش گرفتم و گفتم:
- من خوبم مرسی. سوار بشید تا شما رو هم برسونیم.
- نه من خودم میرم!
محمد: تعارف نکنید دیگه.
خلاصه با کلی اصرار قبول کرد که برسونیمش. محمد ماشین روشن کرد و از محوطهی ورزشگاه زد بیرون و آهنگ رو پلی و صداش رو هم زیاد کرد. یکم نگاهش کردم و با خشم آهنگ رو کمش کردم.
***
«دله من تنگه آهنگه آرومه توی نفسهاته! مگه آسونه دل کندن از اونی که همه دنیاته مرحمه زخماته! با خودم راه میرم تنها تو هرچی خیابونه! همه فهمیدن جایی که آرومم زیر نمنم بارونه نمنم بارونه.»
***
داشتیم میرفتیم و هانیه هم با صدای آرومی داشت آدرس رو به محمد میگفت. تو حال خودم بودم. حس عجیبی داشتم، یعنی عاشق شده بودم؟ من؟ نمیشد! نمیشد که من عاشق بشم ولی آخه وقتی دستش خورد به صورتم یه جوری شدم. نمیتونستم از فکرش بیرون بیام. یکم بعد رسیدیم سر خیابونشون؛ محمد ماشین رو نگه داشت و گفت:
- اینجاست؟
- بله، دست شما درد نکنه!
- برم داخل کوچه؟
در رو باز کرد و گفت:
- نه نه یه وقت کسی میبینه، تا همینجاشم شاید کسی من رو دیده باشه.
از ماشین پیاده شد و اومد لب پنجرهی سمتِ من و با لحنی قشنگ و آروم لب زد:
- امیدوارم زودتر خوب بشی!
این رو گفت و از ماشین سریع دور شد. حتی نذاشت من جوابش رو بدم. باز هم یه شوک جدید بهم وارد شد. این دختر چرا اینطوری میکرد؟ یعنی داشت گرا میداد که من باهاش دوست بشم؟! کارهاش خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود. شیشه ماشین رو کمی بیشتر پایین دادم که گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد، امیر بود. گوشی رو به سمت محمد گرفتم و گفتم:
- محمد بیا جواب این رو بده، بعدش هم برو بریم یه آبی چیزی گیر بیار من دست و صورتم رو بشورم.
محمد: باشه... الو بفرمایید.
امیر: علی خوبی؟
- من محمدم داش.
- آها، علی بهتره؟
- بد نیست گل، کارت رو بگو.
- ببین بهش بگو مدالت و دعوتنامهت دست منه.
- باشه بهش میگم. امیر داداش من پشت فرمونم اگه میشه قطع کن!
گوشی رو قطع کرد و داد بهم. نگاهش کردم و گفتم:
- چی میگفت؟
- میگه مدالت دسته منه.
یه پوز خندی زدم و گفتم:
- خیلی مسخرهست. طلا رو از دست دادم، نقره چه به درد میخوره پسر!
- دعوتنامهت هم دستشه.
- دعوتنامه؟
- آره دیگه دعوت شدی به اردویِ تیم استان.
- آها.خیلی بد ضربه خوردیها.
- بیخیال، در موردش دیگه حرفی نزن داداش.
- باشه بابا. حالا چِت هست؟ یه مشت خوردیها!
- محمد میدونی... .
- آره میدونم.
یکم تعجب کردم و گفتم:
- چی رو؟
- همون که توی ذهنت داره رژه میره.
با تعجب سرم رو برگردوندم به سمتش و گفتم:
- دقیقاً منظورت چیه؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
- از فکر اون دختره بیا بیرون. ندیدی چه آدمی خاطرخواهشه؟ بیخیالش شو.
پوزخندی زدم.
- دیدی چجوری زدم نابودش کردم که؟ یه بار دیگه هم روش.
- علی مثل اینکه دنبال دردسریها.
- هوف... نمیدونم محمد به خدا. آخه اون رفتارهاش یعنی چی؟ یادت نیست میگفت که از اون پسره دیگه خوشش نمیاد؟
- نمیدونم خودت بهتر میدونی. ولی کسی که یکیو اونطوری ول میکنه یه روزی هم تورو راحت رها میکنه.
بیرون رو نگاه کردم و گفتم:
- فکر کنم قرار بود یه جایی نگه داری!
- دو دقیقه مهلت بده آقا، چشم.
کنار یه پارک نگه داشت و اومد کمکمکرد تا رفتیم داخل سرویسهای پارک. دست و صورتم رو داشتم میشستم که گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد. مامانم بود. با دستمال دستام رو خشک کردم و تماس رو برقرار کردم.
- الو سلام.
- سلام علی، کجایی پس؟ تموم نشد مسابقه؟
- چرا مامان تموم شد، یه نیم ساعت دیگه میرسم خونه!
- بردی یا نه؟
صورتم رو خاروندم و گفتم:
- یه کاری کردم بالأخره. الان نمیتونم حرف بزنم. میام خونه تعریف میکنم. فعلاً.
- باشه مامان مراقب خودت باش.
گوشی رو قطع کردم و محکم با پا زدم تو در دستشویی و گفتم:
- سند باید بذارم درت بیارم؟
محمد: چرا جفتک میندازی؟ رسماً عقلت رو از دست دادی؛ صبر کن حالا میام.
- قربون خودت عقلکل. میترسم دیر کنی، یکی دیگه اختراعش کنه!
از دستشویی اومد بیرون و دستاش رو رفت شست و با شلوارش دستاش رو شروع به خشک کردن کرد.
- چیچی قراره زودتر اختراع بشه؟
- ها؟
- هیچی بابا بیخیال. بریم یه شیرموز آفتابه بزنیم، نظرت چیه؟
- کجا؟
- سر قبر حریفت. دیوونه شدی رفت. پاتوق ما مگه سی و سه پل نیست؟
از سرویسها زدیم بیرون که دوتا دختر و پسر اومدن نشستن روی نیمکتهای زیر درختها. یه جای تقریباً تاریک. سرم رو به سمت محمد برگردوندم که اونم دقیقاً همین کارو کرد و یه لبخند شیطانی زد و گفت:
- نه تموم کن این افکار کثیفت رو!
- جان خودم فقط یه ذره. کاریش ندارم!
محمد: آخرش دردسر درست میشه با این کارامون.
- غمت نباشه داداش گلم.
یه چشمکی زد و رفت به سمت دختر و پسره. مثل اینکه میخواست بشینه روی سنگ توالت، همونطوری رفت و جلوی پاهاشون نشست و دستاش رو زیر چونش گذاشت و بهشون زل زد. اون دوتا بدبخت هم داشتن لاو میترکوندن. پسره یه نگاهی بهش کرد و گفت:
- چیزی شده عزیزم؟
محمد هیچی نمیگفت و فقط نیشش رو باز میکرد. پسره مثل اینکه عصبانی شد و اومد بزنه تو سره محمد که من سریع نگهبانهای پارک رو خبر کردم. اونا هم سریع اومدن و دست پسره رو گرفتن.
نگهبان: مگه آزار داری بچه رو اذیت میکنی؟
پسره رنگش سفید شد و با ترس گفت:
- من غلط بکنم کسی رو اذیت کنم!
محمد هم خودش رو به خل و چل بازی زده بود. اَدای آدم عقبموندهها رو درمیآورد و هی اِگه اِگه میکرد. منم بغلش کردم و رو سرش دست کشیدم و گفتم:
- آقا این چه وضعشه؟ من دو دقیقه داداشم رو رها کردم رفتم دستشویی، ببین داشتن چه بلایی سرش میآوردن!
- آقا من معذرت میخوام. کوتاهی از ما بوده. ما درستش میکنیم، شما گذشت کنید.
دختره هنگ کردهبود و فقط نگاه میکرد. هیچ چیزی نمیتونست بگه. پسره هم از اون بدتر. جفتشون هاج و واج مونده بودن. من با عصبانیت بیشتر ادامه دادم:
- بعدشم آقا مگه اینجا محل کثافت کاریه؟ اینجا چرا انقدر خرابه؟ گندهکاری که میکنن، بچه عقبمونده رو که اذیتش میکنن!
پسره اومد جواب بده که یهو یه پاکت سیگار از جیبش افتاد بیرون و صداش بریده شد. منم از خدا خواسته گفتم:
- بله دیگه، مواد هم میکشن اینجا... .
نگهبان سری تکون داد و گفت:
- آقا بفرما. شما گذشت کن.
یه نگاه بدی به پسره کردم و گفتم:
- دست داداشمو ببوس و ازش عذرخواهی کن.
یه ذره عصبی شد که نگهبان گفت:
- دِه یالا، بدو دستش رو ماچ کن!
پسره با اکراه شدید دست محمد رو اومد ببوسه که محمد شل کرد تو گوشش. داشتم از خنده منفجر میشدم ولی نمیشد بخندم. محمد رو گرفتم و گفتم:
- اِه داداش این چه کاریه؟
محمد: ب... بب... ببخش... ید.
- زود باش آقا رو ببوس و از دلش دربیار.
نگهبان مثل اینکه خیلی از حرف من خوشش اومده بود گفت:
- احسنت به همچین برادر عادلی.
محمد تمام تفش رو جمع کرد و رفت یارو رو با تف یکی کرد. پسره سریع دست دختره رو گرفت و از پارک زدن بیرون. منم رو به نگهبان کردم و گفتم:
-چکارش میشه کرد دیگه! آقا اگه امری نیست ما رفت زحمت کنیم.
- بله بله... اشکال نداره، ایشون وضعیت خاصی دارن.
دست محمد رو گرفتم و از پارک زدیم بیرون. سوار ماشین شدیم و آرومآروم گشتیم دنبال دختر و پسره. داشتن دست تو دست همدیگه از توی پیادهرو میرفتن. محمد ماشین رو گرفت سمتشون، شیشه رو داد پایین و گفت:
- جون... آقا خوشگله دفعه بعدی حواست رو جمع کن!
پسره داشت از تعجب پس میافتاد. خواست حرفي بزنه که با خنده گفتم:
خیلی تو کفیا، نه؟ اشکال نداره خودت رو بشور!
خواست حمله کنه بهمون که محمد گازش رو گرفت و رفت جلوتر وایستاد. با هم سرمون رو از شیشه دادیم بیرون، شصتمون رو بهش نشون دادیم و داد زدیم:
- اوكی!
دیگه نفهمیدم چقدر فحش داد، ولی دهنش رو سرویس کردیم. از خنده داشتم پس میافتادم دیگه.
محمد: علی دیگه دیروقته، بریم سیوسهپل؟
- نمیدونم ولا، بریم؟
- بیخیالش، فردا عصر میام که بریم سمت کوه صفه.
- باش داداش، هر طور راحتی.
یکم بعد رسیدیم خونه و محمد من رو پیاده کرد و خودش رفت. ساکم رو گرفتم دستم و آیفون رو زدم و وارد شدم. مامان تا در رو باز کرد، خواست جیغ بزنه که من دستم رو روی دهنش گذاشتم و گفتم:
- جان من چیزی نگو، دعوا نکردم!
- چی شده؟
- مسابقس دیگه، مگه من رو کم اینطوری دیدی؟
- بیا تو حالا... شام خوردی؟
رفتم ساکم رو انداختم روی مبل و رفتم دستشویی. یه آبی به سر و صورتم زدم اومدم بیرون و گفتم:
- نه بابا شام چی؟ گشنگی دارم پس میافتم!
- چی شد؟ چه کار کردی؟
- هیچی، دوم شدم. مبارزه آخری بدجوری باختم!
- اشکال نداره حالا. پس كو مدالت؟
- دست یکی از بچههاست.
رفتم نشستم سر میز توی آشپزخونه و منتظر شدم تا غذا گرم بشه.
- مامان حالا غذا چی هست؟
- خورش بادمجون. غذات رو بخور، پاشو برو بخواب. ساعت رو نگاه کن!
***
«درسا»
تو حیاط نشسته بودم و رمان ملکه تنهایی رو داشتم میخوندم که یهو یکی محکم زد به در. از ترس سیخ وایسادم. میخواستم بپرسم کیه که یه نفر گفت:
- منزل رادمنش؟
صداش خیلی ترسناک بود. چادرم رو سرم کردم، چون لباسهام مناسب نبود. آروم به سمت در رفتم و بازش کردم. یه مرد بود با یه کولهپشتی روی دوشش. خواستم بپرسم شما که برگشت و بهم نگاه کرد. یهو یه جیغ نسبتاً آرومی کشیدم؛ داداش دانیال بود با اون همه ریش و سبیل. اومد تو و محکم بغلم کرد. چون خیلی دلم براش تنگ شده بود، محکمتر بغلش کردم و گفتم:
- نمیخوای در رو ببندی دانیالِ نبی؟ با این ریشهات. یکی میبینه و فکرهای صدمن یه غاز میکنه!
در رو با پاشنهی پا بست و گفت:
- اوهاوه، چه زبونی هم درآورده ورپریده! راستش رو بگو با این زبون دل چند نفر رو ربودی؟
- مهلت بده از بغلت بیام بیرون تا بهت بگم.
ولم کرد و با اون چشمای آبیش یه جور خاصی نگاهم کرد.
- مامان کجاست؟
- توی جیب من که نیست!
اومد دست بزنه به جیبم که یهو چادرم ول شد و خجالتزده شدم. سریع چادر رو سرم کردم که بیتفاوت گفت:
- اینا رو هم در میآوردی!
خواستم حرف بزنم که مامان با تمام عشق و علاقهاش اومد و دانیال رو بغل کرد. راست میگفت، وضعم خیلی بد بود؛ یه تیشرت کوتاه و یه شلوارک خیلی کوتاهتر. ساکش رو با تمام زورم خواستم بلند کنم ولی نشد. دست مامان رو بوسید و گفت:
- زور میزنی یه چیزیت میشه، مثلاً یهو چشمات میافتن بیرون.
خنده شیطانی آخرش باعث شد بیشتر خجالت بکشم. دیگه سمتش برنگشتم و رفتم اتاقم. سریع لباسهام رو عوض کردم و نگاهی به خودم تو آینه انداختم. باز مثل همیشه جیگرتر شدم. اومدم برم پایین که دیدم کتابم نیست، کمی دنبالش گشتم که داداش اومد تو و گفت:
- دنبال این میگردی نکنه؟
برگشتم به سمتش و به کتاب نگاه کردم.
- بله خودشه.
- عاشقم که شدی!
چپچپ نگاهش کردم و گفتم:
- هن؟ عاشق؟ من؟!
- آره دیگه، رمان عاشقانه میخونی!
- هرکی رمان عاشقانه میخونه عاشقه؟
کتاب رو باز کرد و نگاهی بهش انداخت.
- از نظر من آره.
- وای دانیال بیخیال عاشقیم کجا بود!
بلند شدم کتاب رو ازش گرفتم و گفتم:
- همه از سربازی که میان حداقل یک ماه خاطره تعریف میکنن. تو چرا انقدر بیخیالی؟
- اگر بدونی چطور رسیدم شیراز، همچین حرفی نمیزدی!
- خب چطور اومدی؟ حتما پیاده بودی دیگه!
یه نگاهی به اتاق انداخت و گفت:
- چهار پنجتا اتوبوس عوض کردم تا رسیدم شیراز.
- دانیال، تو دوباره رفتی رو حالت شر و ور گفتن؟
کمی عصبی شد و اومد جلو و بهم گفت:
- پاشو بیا پایین تا بهت بگم چطوری اومدم.
راستش یه ذره ترسیدم ولی به روم نیاوردم. دانیال رفت پایین و منم کتاب رو گذاشتم رو تختم و رفتم پایین. مامان و دانیال تو آشپزخونه بودن. یه نگاهی به دانیال انداختم و گفتم:
- داداشی جونم، بگو ببینم چجوری قدم بر این خاک و بوم نهادید؟!
- هیچی بابا، سوار شدم و به سمت زاهدان راه افتادم. بعدش با اتوبوسهای اصفهان رفتم کرمان، ولی وقتی به کرمان رسیدم، بلیطی برای شیراز پیدا نکردم. مجبور شدم چند ساعت صبر کنم تا با یه سواری که واقعاً شانسی بود، بیام. راننده انقدر حرف میزد که هر ده دقیقه یهبار آب میخورد!
با خندهی شیطانی گفتم:
- حقته، میدونی چرا؟
- ها؟
- بهت میگم داداش من برو درست رو ادامه بده، میگی نه؟! حالا باید تاوانش رو پس بدی.
میخواست چیزی بگه که مامان پرسید:
- دانیال، چند روز مرخصی داری؟
- ده روز در خدمتتون هستم.
- خوبه.
- چی خوبه؟ اینکه ده روز مرخصی دارم؟
- نه، هیچی، بیخیال! شام چی درست کنم عزیزدلم؟
زدم زیر خنده و گفتم:
- آقا دانیال، فکر کنم قراره زنداداش برام پیدا کنه!
- آره، بگو دوتا پیدا کنه، منم دوتاشو میگیرم.
مامان زد زیر خنده و گفت:
- نه، دوتا برای تو زوده... یکییکی!
دانيال: مامان، من زنبگیر نیستم!
- حالا کی گفت زن بگیر؟! دختر بگیر!
میخواستم حرفی بزنم که تلفنم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. بلند شدم رفتم توی اتاقم و تماس رو برقرار کردم:
- الو بفرمایید؟
کسی حرف نزد، دوباره حرفم رو تکرار کردم که صدای یه پسر توی گوشی پیچید:
- سلام... .
کمی دستپاچه شدم ولی با جدیت جواب دادم:
- سلام، بفرمایید؟
- خانم رادمنش؟
- بله، خودم هستم. امرتون چیه؟
- میتونم شما رو ببینم؟
- شما کی هستید اصلاً؟
كمی ترسیدم اما نذاشتم لرزشی توی صدام بیفته. با لکنت گفت:
- م... م... من... من سام... یارم.
جا خوردم و گفتم:
- سامیار؟
فکر کنم ترسیدهبود، گوشیو قطع کردم ولی بلافاصله پیام داد:
- درسا خانم، تورو خدا من قصد مزاحمت ندارم، فقط میخوام یه جایی با هم قرار بذاریم و حرفم رو بهتون بزنم.
نمیدونستم چکار کنم. حرف بدی نمیزد. از طرفی من اهل این نبودم که با پسری در ارتباط باشم. کمی فکر کردم و نوشتم:
- ببین آقای سامیار، من تا حالا با هیچ پسری رابطه نداشتم. این به این معنی نیست که شما آدم مناسبی نیستی، این منم که نمیتونم با پسری باشم.
دو دقیقه بعدش جواب داد:
- یعنی حتی نمیتونم برای دقایقی با شما حرف بزنم؟
- نه.
- قول میدم که کسی متوجه نشه!
يكم فكر كردم و بعد نوشتم:
- بحث این نیست... بحث اینه که من نمیخوام با کسی باشم. چرا شما این رو متوجه نمیشی؟
- زیاد وقتتون رو نمیگیرم.
عجب زبوننفهمیه این به خدا. اومدم بهش توهین کنم که جلوی خودم رو گرفتم و گفتم:
- باشه... کجا بیام؟
- آدرس رو براتون میفرستم!
گوشی رو گذاشتم روی حالت بیصدا و رفتم پایین. داشتم میرفتم توی حیاط که مامان صدا زد و گفت:
- درسا بیا این حوله رو بده به داداشت.
رفتم حوله رو دادم به داداشم و برگشتم توی حیاط. زنگ زدم به سوگند ولی جواب نداد. پیام دادم بهش و گفتم:
- شب تونستی بیا خونهی ما، کار واجب باهات دارم.
گوشی رو گذاشتم توی جیب و شیر آب رو باز کردم و شروع کردم به گلها آب دادن. داشتم آب میدادم که گوشیم ویبره زد، سوگند بود. تماس رو برقرار کردم و گفتم:
- چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟
- دستم بند بود!
- بند چی؟ عشقت؟
شیر آب رو بستم و با عصبانیت گفتم:
- وای امان از دست تو درسا، نخیر، داشتم گوشت خورد میکردم... خوبی؟
- اوه اوه، چه باکلاس. گوشت هم خورد میکنی خانوم مارپل؟!
- زهرمار؛ کارت رو بگو!
- شب بیا خونمون، کارت دارم.
- بعد شام یا قبل شام؟
پوزخندی زدم.
- دوست داری برای شام بیای؟
- آره، چرا که نه؟
- خیلی رو داری سوگند... در ضمن خانداداشمونم خونست.
مثل اینکه جا خوردهبود، گفت:
- دانیال؟
- نه، اون یکی داداش رو میگم... .
یکم سکوت کرد و ادامه داد:
- ساسان اجازه نمیده بیام.
متجبانه پرسیدم:
- چی؟ تو باز ادای آدمای عاشق رو درآوردی؟
خندید.
- مگه من چمه؟
- هم خودت هم من میدونیم که فقط برای پوله که با ساسانی سوگند.
- نه، من دوسش دارم.
- شارژم تموم شد، گودزیلای شارژخور. بعد شام خونهی مایی، خداحافظ!
اومد حرف بزنه که گوشی رو قطع کردم. نشستم روی پلهها. هوا کمکم داشت تاریک میشد. یه آهنگ پلی کردم و رفتم توی فکر. داشتم فکر میکردم فردا قراره چی بشه. یعنی منم باید یکی بشم مثل سوگند که همش توی بغل یکی افتاده باشم؟ داشتم توی افکارم چرخ میزدم که یهو یکی از پشت تقریباً محکم زد توی کمرم.
دانیال: کجا سیر میکنی خانوم خانوما؟!
محکم زدم توی بازوش و داد زدم:
- دانیال مگه من رفیقاتم؟ دردم میگیره خب!
- بمیرم برات، میخوای جاشو بوس کنم خوب شه؟
- بیتربیت، تو باز رفتی حموم و اومدی شاد شدی؟ خدا میدونه چی کار میکنی توی حموم که شاد میشی بعدش!
- مثلاً چی کار میکنم؟
یکم سکوت کردم و با لحن جدی گفتم:
- مثلاً یه چیزی یا میخوری یا میزنی؟ هوم؟ شیشه یا در و پنجره!
یه نگاه خاصی کرد و گفت:
- درسا؟
- بفرمایید؟
- مامان دختر برای من زیر سر گذاشته؟
یکم خندیدم و گفتم:
- داداش به خدا من نمیدونم!
یکم فکر کرد و گفت:
- قسم نخور الکی حالا!
- دارم میگم به خدا... حالا نکنه خودت کسی رو گذاشتی زیر سر بلامَلا؟
- نه بابا، عشق و دختر کجا بود؟ دهنم داره سرویس میشه اونجا!
اومدم جوابش رو بدم که سوگند زنگ زد. از اونجایی که من عکس سوگند رو گذاشتهبودم روی صفحهی مخاطبش، دانیال عکسش رو دید و یه لبخند ملیحی زد. تماس رو برقرار کردم که گفت:
- خانومی در رو باز کن که پشت درم. درسا در واکن مویوم.
خواست ادامهی آهنگ رو بخونه که گفتم:
- تورو خدا، ما رو مهمون صدای نَکَرت نکن لعنتی!
- باشه، اصلاً تو خوبی قناری. در رو باز کن.
گوشی رو قطع کردم و به دانیال گفتم:
- همینجا میشینی؟
- نشینم؟
- هر طور دوست داری.
در رو باز کردم که سوگند مثل این دیوونهها و کاملاً بیتوجه به دانیال پرید تو و گفت:
- آخ خدا، کاش من پسر بودم و میاومدم تورو میگرفتم، خوشگله... تو چرا انقدر جذابی؟ شیطونه میگه... .
نگاهش افتاد به سمت دانيال و سكوت كرد.
- چرا حرفتو میخوری؟ شیطونه غلط کرد!
اومد ادامه بده که دانیال بلندشد و یه سرفهي آرومي کرد. سوگند دستپاچه شد و گفت:
- سس... سلا... سلام آقا دانیال!
دانیال یکم خندید و سرش رو گرفت پایین.
- سلام، خوبی شما؟ اسمتون چی بود؟ آها سوگندخانم، بفرمایید!
زدم به سوگند و گفتم:
- سوگند، چرا هنگ کردی؟ دانیال مگه لولوخورخورهست که اینقدر خجالت میکشی؟
دانیال: اگه مشکلی هست میخواید من کلاً برم بیرون؟
سوگندخودش رو جمع و جور کرد و گفت:
- نهنه، اصلاً برای چی برید بیرون؟
کلافه شدم.
- وای اصلاً بیا بریم تو!
دست سوگند رو گرفتم و بردمش توی خونه. یه سلامی به مامانم کردم و رفتیم بالا. دانیال هم که اون لبخند ملیحش رو روی لباش داشت. رفتیم توی اتاق و در رو بستم. سوگند رو هلش دادم روی تخت که و گفت:
- حسه کی رو الان داری که اینطوری من رو پرت میکنی رو تخت؟ پاشم بزنمت؟
زدم روی پیشونیم و گفتم:
- وای سوگند حرف نزن، فقط گوش کن و جواب بده!
- ها؟ چی شده باز؟
- تو شمارهي من رو دادی به سامیار؟ فقط آدم باش و راستشو بگو!
تعجب کرد و با مکث گفت:
- نه، من ندادم!
- داری دروغ میگی سوگند!
- درسا، به رفاقتمون قسم، من ندادم!
راه رفتم توی اتاق و بلندتر گفتم:
- پس کی داده؟
- تو اول بگو چی شده؟نكنه سامیار زنگ زده بهت؟
نشستم کنارش.
- آره، زنگ زده، قرار گذاشت باهام.
زد زیر خنده و گفت:
- تو چی گفتی بهش؟
با خشم نگاهش کردم و گفتم:
- اولش قبول نکردم، ولی انقدر التماس کرد تا راضی شدم فقط حرفاش رو بشنوم.
- تو که خیلی جونسخت بودی... چه جوری قبول کردی؟
- سوگند، چیزی در کار نیست. من میخوام فقط حرفاش رو بشنوم.
بلند شد و یکم تو اتاق قدم زد و کمی بعد گفت:
- نمیدونم، شاید گوشیم وقتی دست ساسان بود، شمارت رو برداشت... شاید.
با حرفش چشمام چهارتا شد.
- گوشیت دست اون چکار میکرد؟
- هی اصرار کرد، منم مجبور شدم دادم بهش... حالا کی باید بری؟ تنهایی میری اصلاً؟
- هوم؟ آره، تنهایی میرم... فردا!
- بذار باهات بیام درسا.
- بیای چی بشه؟. نمیدونم، بیا اصلاً.
اومد نشست کنارمو، سرش رو گذاشت رو شونم و گفت:
- حالا واقعاً نمیخوای باهاش رل بزنی؟
- نه، دلیلی نمیبینم که رل بزنم. یه چیزایی میگی.
- هر طور دوست داری خوشگله. داستان خیلی قشنگ بود... کجاشی تو؟
- نمیدونم، فکر کنم نصفش رو خوندم تقریباً.
داشتیم باهم حرف میزدیم که مامانم در زد و اومد تو و رو کرد به سوگند و گفت:
- چه عجبی سوگندخانم، تو یه سری به ما زدی!
- من زنگش زدم وگرنه محال بود که بیاد.
- آره سوگند جان؟
سوگند یه نیشگون ریز ازم گرفت و با لبخند گفت:
- نه خاله لادن، خودم میخواستم بیام یه سری بهتون بزنم واقعاً!
- باشه خاله جان. درسا، حتماً من باید یه چیزی بیارم تا از دوستت پذیرایی کنی؟
- مامان، سوگند از خودمونه، بیخیالش؛ چرا آوردی؟ چیزی نمیخوره!
یه نگاهی انداختم به قیافهي نابود شدهي سوگند و یه گازی به سیب زدم و گفتم:
- مگرنه سوگندخانم؟
مامان: زشته تو هنوز یه سری چیزا رو یاد نگرفتیها!
- باشه مامان... لباس پوشیدی، جایی میخوای بری؟
- آره، میرم جایی کار دارم، برمیگردم.
- کجا؟
- بعداً بهت میگم، فعلاً دیرم شده. پذیرایی کن از این دخترخانم خوشگل ما. خداحافظ!
- مامان، دانیال کجاست؟
- داشت ور میرفت به تلویزیون.
- باشه، مراقب خودت باش.
سوگند: خداحافظ خاله!
مامان رفت و من و سوگند تا جایی که میشد زدیم تو سروکله همدیگه. داشتیم چرت و پرت میگفتیم که ساسان زنگ زد به سوگند. تماس رو برقرار کرد و با سردی گفت:
- بله؟
ساسان: سلام بلد نیستی؟
- کارت رو بگو.
- چه خانوم بدخلقی دارم من!
- کار دارم میگی یا قطع کنم؟
- باشه، چته تو اصلاً؟
- ساسان رو مخ من نرو. تو با اجازه کی رفتی توی مخاطبهای من؟
- مجبور شدم سوگند جانم... .
سوگند عصبی شد و فریاد زد.
- زهرمار و سوگند جانم. تو با اجازه کی رفتی توی مخاطبهای من گفتم؟
- غلط کردم، خوبه؟ سامیار کلافم کرده بود.
گوشی رو قطع کرد که دانیال در زد و اومد تو با دستپاچگی گفت:
- چیزی شده؟
لبخند زدم بهش و گفتم:
- نه داداش چیزی نیست.
سوگند بدجور داغ کردهبود. دانیال که چهرهاش رو دید، یه "باشه" ای گفت و رفت پایین. دست انداختم دور گردنش و گفتم:
- آجی خوشگلم، چرا خودت رو به خاطر من عصبی میکنی؟
- درسا قضیه چیز دیگهست. خسته شدم از دستش.
- آروم باش خب... بگو چی شده؟ بگو تا کمکت کنم قربونت برم.
دستاش رو گذاشت رو صورتش و گفت:
- درسا انقدر ناراحتم به خاطر کارام. خسته شدم، نمیتونم باهاش ادامه بدم!
- خب چرا؟ مگه چی کار کرده؟
- هیچی درسا، هیچی... نمیخوام ذهنیتت رو نسبت به سامیارم خراب کنم.
بلند فریاد زدم.
- وای دیوونم کردی، بگو ببینم چه غلطی کرده.
بغضش ترکید و اومد توی بغلم و با صدای لرزون و آرومی گفت:
- عوضی ازم میخواد که برم خونه مجردیش... .
- تو چی گفتی؟
- فقط سکوت کردم. هیچی بهش نگفتم. ولی نمیخوام... نمیتونم باهاش ادامه بدم؛ درسا من نیستم.
محکمتر بغلش کردم و دستمو گذاشتم روی سرشو و گفتم:
- میدونم، فدات بشم. تو نیستی! کی همچین حرفی زده؟ تو فقط گول حرفای اون عوضی رو خوردی.
- نمیتونم بمونم پیشت، منو ببخش... باید برم.
سریع بلند شد و از اتاق زد بیرون. اونقدر سریع رفت که نفهمیدم چی شد. منم پشت سرش داشتم میرفتم که یهو پاش گیر کرد به لبه موکت و یه جیغی کشید. از پله به سمت پایین پرت شد. اونقدر جیغ بلندی کشیدم که گوشهای خودم سوت کشید. با حداکثر سرعت به سمت راهپله رفتم و با ترس پایین رو نگاه کردم. دانیال مثل فرشته نجات خودش رو رسونده بود به سوگند، گرفته بودش. سوگند که از ترس غش کرده بود، ولی دانیال با نگاه خاصی داشت بهش نگاه میکرد. خیلی ترسیده بودم، به خاطر همین خودم رو سریع به پایین رسوندم و گفتم:
- نفس میکشه اصلاً؟ جاییش ضربه نخورده؟
- نه، نترس چیزیش نشده، فقط از ترس بیهوش شده... کمکش کن ببریمش روی مبل.
سوگند که توی بغل دانیال بود، با آبی که به صورتش ریختم ناگهان به هوش اومد و خودش رو توی بغل دانیال دید. سریع خودش رو جمع و جور کرد و نشست و گفت:
- چی شده؟
دانیال برای اینکه ترسش کمتر بشه یه لبخندی زد و گفت:
- هیچی نشد. شما انقدر عصبی بودی که نفهمیدی پات به کجا گیر کرد؛ پرت شدی پایین و منم مجبور شدم بگیرمت. ببخشید اگر دستم خورد بهت. در حالت اجبار مشکلی نداره فکر کنم.
سوگند صورتش سرخ شد و گفت:
- من میخوام برم! ببخشید.
دستش رو گرفتم.
- کجا سوگند؟ حالت خوب نیست تو... چرا بچهبازی در میاری؟
دانیال: آره درسا راست میگه، چند دقیقهای بشین شاید حالت بهتر شد.
سوگند دستاش رو گرفت جلوی چشمهاش و آروم گفت:
- نمیخوام کسی از ماجرای امشب خبر دار بشه... باشه؟
- باشه آجی، چشم. به کسی چیزی نمیگیم.
دانیال: درسا بلند شو آبقندی چیزی بردار بیار، نمیتونی اینارو هم تشخیص بدی... بدو!
بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه، آبقند درست کردم و اومدم به سمت سوگند. دانیال یه جوری شده بود؛ مثل اینکه ناراحت باشه داشت به سوگند نگاه میکرد. سوگند هم که دستاش روی چشماش بود و جایی رو نگاه نمیکرد. آبقند رو دادم بهش که با دست پس زد. بار دوم بهش دادم اما باز هم قبول نکرد. اومدم دوباره بهش بدم که دانیال از دستم گرفت و با لحنی تقریباً عصبي گفت:
- زود باش بگیرش دیگه. همین الان!
سوگند هم مثل اینکه ترسیده باشه آبقند رو گرفت و با صدای خیلی آرومی گفت:
- مرسی!
از رفتار دانیال انقدر تعجب کردم که خودش در اومد بهم گفت:
- بچهپس نیفتی یه وقت؟! کمکش کن بتونه بلند شه.
- سوگند جان عزیزم بلند شو بریم تو اتاق من دراز بکش حالت بیاد سر جاش.
سوگند: نه باید برم، مامانم منتظره... عصبی میشه یه وقت.
- باشه، پس صبر کن لباس بپوشم باهات بیام.
- نه شبه، نمیخواد تو بیای، خوب نیست.
بلند شدم و گفتم:
- بس کن دیگه اَه؛ با دانیال میام.
- درسا نمیخوام مزاحم آقادانیال بشم... اینطوری خوب نیست.
دانیال: نه، چه مزاحمتی. من و درسا هم یه تابی باهم بیرون میخوریم.
- وایستا تا من برم لباس بپوشم و بیام.
- باشه، فقط زود بیا.
***
«یک روز بعد»
از خواب بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم، ساعت 9 و نیم صبح بود. سامیار توی یه کافه قرار گذاشته بود. رفتم دست و صورتم رو شستم و یه صبحانهی ساده خوردم و زنگ زدم به سوگند. بعد از دوتا بوق جواب داد:
- سلام خواهری! خوبی قربونت برم؟
- سلام... مرسی درسا، ساعت چند بریم؟
- میای؟ حالت خوبه اصلاً؟
- مگه چمه؟ آره میام.
- ساعت ۱۱ گفت بیا.
- اسنپ میگیرم میام دنبالت... .
- رسیدی تک بزن.
گوشی رو قطع کردم و رفتم یه دست لباس انتخاب کردم که سامیار فکر نکنه از من بهتره. یه مانتوی گلبهای با شلوار کتون مشکی و یه شال گلبهای سرم كردم و مثل همیشه مقدار کمی رژ زدم. الحق و الانصاف قیافهم خوب بود. کیفم رو برداشتم و رفتم پایین. دانیال که من رو دید، تعجب کرد و گفت: