Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
- تیپ زدی خاله قزی؟ به سلامتی کجا؟
یه نگاه دخترونه بهش کردم و گفتم:
- اولاً من ذاتاً تیپ دارم. دوماً اینکه دارم با سوگند میرم بیرون.
- آها، خوبه. تو درست میگی.
رفتم نشستم تو ایوون و کفشهام رو پوشیدم. برای اولین بار چادر سرم کردم تا بهتر به نظر بیام و جوّ برش نداره آقا پسر. مامان در حیاط رو باز کرد و اومد تو. همین که من رو دید دوید و بغلم کرد و با هیجان گفت:
- وای مامان قربونت بره، چه قدر بهت میاد... خیلی خانومتر شدی درسای مامان!
منم بغلش کردم و گفتم:
- مرسی مامانی.
- همین جا وایستا برات اسپند دود کنم!
دانیال اومد و نگاهی انداخت و گفت:
- مثل اینکه تو امروز قراره هی ما رو شگفت زده کنی با کارات، نه؟
یه ذره خودم را تکون دادم و گفتم:
- مامان جان، زود باش، دیرم شده!
- اومدماومدم!
داشتم به دانیال نگاه میکردم که در زدن. رفتم در رو باز کردم که سوگند اومد تو و با تعجب و صدای تقریباً بلندی گفت:
- تو چه قدر خوشگل شدی!
یعنی چادر انقدر تغییر میداد من رو. ازش تشکر کردم که دانیال زد زیر خنده. عصبی نگاهش کردم و گفتم:
- دانیال!
- جان دانیال!
- چرا میخندی آخه. اصلاً من قهرم باهات دیگه!
- ای جانم، چه دخملی... قهرم میکنه.
مامان اومد و اسپند رو دور سرم چرخوند که دانیال با لحنی مذهبی گفت:
- سلامتیش صلوات!
سوگند یه لبخندی زد. دانیال دوباره گفت:
- سلامتی رزمندگان اسلام، صلوات!
مامان: وای دانیال، تو دوباره مسخره بازیهاتو شروع کردی مامان؟
سوگند یه جوری شده بود. اون لبخندش یه جورایی از ته دل بود. زدم بهش و گفتم:
- بریم؟
خودش رو جمع کرد و گفت:
- ها؟ آرهآره بریم.
خداحافظی کردیم و سوار تاکسی شدیم. راننده تاکسی یه پسر جوون بود که یه جور خاصی از توی آینه نگاه میکرد. حواسم رو پرت کردم تا برسیم.
وقتی رسیدیم، سوگند پولش رو حساب کرد که باعث شد عصبی بشم:
- سوگند چرا اینطوری میکنی؟ قراره من حساب کنم؟
- بیخیال شو بابا، من و تو نداره که.
به سمت چپ و راست نگاه کردم و به سامیار پیام دادم. یه چرخی توی فروشگاههای اون اطراف زدیم تا اینکه سامیار زنگ زد به من.
- دقیقاً کجا باید بیایم؟
يكم بعد صداي زنگ خوردن گوشيم اومد.
سامیار: سلام خوبي؟ بیاید؟ مگه تنها نیستی؟
- نه، سوگند باهامه.
یه پوزخندی زد و گفت:
- سوگند؟ آخه... .
- آخه چی ها؟ مشکلی داری، نمیایم.
- نهنه، اشتباه کردم اصلاً، بیاید.
- کجا بیایم حالا؟
- دقیقاً الان کجایید؟
- روبهروی پاساژه**.
- خب، یه صد متر بیایید جلوتر یه کافه هست به اسم کافهِ**.
- باشه، الان میایم.
رفتیم تو کافه، یه نگاه اجمالی انداختم و سنگینی نگاه سامیار رو روی خودم احساس کردم. یه آهنگ ملایم عاشقانه از شادمهر داشت پخش میشد که فضا رو بیشتر رمانتیک میکرد. رفتیم و روی کنجیترین میز کافه نشستيم.
سامیار: سلام سرکار خانوم... چقدر تغییر کردید!
- علیک سلام. ببین آقای محترم، نه وقتش رو دارم نه دوست دارم اینجا باشم. زودتر حرفاتون رو بزنید و لطفاً حاشیه نرید.
- چشم، ولی آخه چرا انقدر سردی؟
- چه نسبت یا رابطهای با هم داریم که گرم برخورد کنم؟
سوگند یکم نگاهش کرد و با عصبانیت گفت:
- داداشت کدوم گوریه؟
- اون اگه داداش من بود که... هوف!
- چی شده مگه؟
- سوگند اون داداش دیگه نیست! تو هم فراموشش کن.
سوگند کمی دستپاچه شد و گفت:
- مگه چی شده؟
- بعداً برات تعریف میکنم. الان میخوام فکرم روی خودم باشه نه اون... .
- چرا حرفت رو میخوری؟
کلافه شد و گفت:
- وای سوگندجان عزیزم، بیخیال شو، چیزی نیست.
با این حرفش سوگند رفت تو خودش و شروع کرد به ور رفتن به گوشیش. سامیار یه نگاهی به من کرد و گفت:
- ببین درسا خانوم... هر چیزی بگی قبوله؛ هرکاری بگی قبوله. هر چی بخوای فراهم میکنم اما منو ببین.
- چرا باید شمارو ببینم؟
دستی توی موهاش کشید و با استرسی که توی چهرش موج میزد ادامه داد:
- چون... چون دوست دارم.
جا خوردم از حرفش و گفتم:
- من ندارم.
- کاری میکنم شما هم منو دوست داشته باشی.
پوزخندي زدم و گفتم:
- خیلی به خودت اعتماد داری فکر کنم، کمش کنی بهتره. اینو بدون تا نخوام به کسی دل نمیبندم... اوکی؟
- چکار باید بکنم؟ یه معیاری چیزی بگو حداقل.
- هیچی آقا سامیار، من نمیخوام با کسی باشم. اینارو از پشت تلفن هم گفتم.
آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- من که هرچی میگم شما باز حرف خودت رو میزنی.
یه دستی به صورتش کشید و با لحن خاصی گفت:
- درسا من... من عاشقتم و پا پس نمیکشم.
حرفش یه احساس خاصی رو برام ایجاد کرد. یه نگاهی انداختم بهش. یه بغض پنهانی توی نگاهش بود. برای اولین بار داشتم بهش نگاه میکردم. موهای رنگ کرده قهوهای. رنگ چشمهاش مشکی بود. هیکل روی فرمی داشت. صدام رو آروم کردم و گفتم:
- شما چند سالته آقاسامیار؟
- سال اول دانشگاه هستم... .
- یعنی ۱۹؟
- بله درسته. برای چی میپرسید؟
- همین طوری.
اومد حرف بزنه که گارسون سه تا آب میوه آورد. یه نگاهی بهشون کردم و گفتم:
- ما چیزی میل نداریم، شما برای چی سفارش دادید؟
- یه آب میوه که این حرفا رو نداره دیگه!
- مرسی... کاری ندارید ما بریم؟
- درسا خانم؟
- بله؟
برای اولین بار چشماش رو قفل کرد روی چشمام. اون چشمها حرفای زیادی میزدن اما من کسی نبودم که به عشق و عاشقی اعتقاد داشته باشم. چند ثانیه همینطوری بهم نگاه کرد و با صدای آرومی گفت:
- چشمات خیلی قشنگن!
سرم رو انداختم پایین و رو کردم به سوگند و گفتم:
- سوگند بریم دیگه... .
بلند شدم و به سامیار گفتم:
- مرسی بابت امروز... خداحافظ.
سامیار هیچ چیزی نگفت و فقط سرش رو انداخته بود پایین. همینطوری که داشتم از کافه میزدم بیرون، از توی شیشه نگاهش کردم؛ دستش توی موهاش بود و فقط داشت میز رو نگاه میکرد. همین که رسیدم به در کافه، سامیار بلند شد و با صدای تقریباً بلندی فریاد زد و گفت:
- خانوم رادمنش من شما رو دوست دارم. پای همه عواقبشم هستم. وقتی میگم دوست دارم یعنی اینکه نمیتونم بدون شما کاری بکنم.
همه داشتن بهمون نگاه میکردن. بدجوری شده بود. نمیدونستم باید چکار کنم. از کارش خیلی عصبی شده بودم. برگشتم و یه نگاهی به قیافه آشفتهاش کردم و از کافه زدیم بیرون.
***
«سوگند»
درسا خیلی عصبی شد، نگاهی بهش انداخت و با خشمی که توی چشماش برق میزد از کافه زد بیرون. منم همراهش رفتم. راه میرفت اما انقدر سرعتش بالا بود که نمیتونستم بهش برسم. شروع کردم به دویدن که یهو صدای بوق ماشین و جیغ درسا پیچید توی گوشم. یه ماشین با سرعت تقریباً بالایی با درسا تصادف کرد. تموم قدرتم رو جمع کردم توی گلوم و داد زدم:
- درسا!
همهی ماشینها وایستاده بودن. از ترس نمیدونستم چکار باید بکنم. سرش شروع کرد به خونریزی و همین باعث شد که افکارم به هم بریزه. دنیا داشت دور سرم میچرخید. صدای آدمهای دور و ورم داشت آزارم میداد. هرکسی یه چیزی میگفت. راننده که یه پیرمرد بود، اومد و با ترسی که توی صداش بود گفت:
- خاا... خاانن... خانوم... حاا... حالش خوبه؟
اشکام کمکم داشت میاومد. درسا جلوم داشت خونریزی میکرد و کنترلم رو از دست داده بودم. فقط یه نگاهی انداختم به صدایی که از پشتم میاومد:
- لعنتی.
سامیار بود که با مشتی که به راننده زد، اون رو پخش خیابونش کرد. اومد کنار من و با استرس گفت:
- چرا کاری نمیکنی؟ چرا همینطوری وایستادی؟
گریههام به هقهق تبدیل شده بود. صدام در نمیاومد. تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با یه خانومی درسا رو بلند کردیم و سامیار هم ماشینش رو آورد نزدیک ما. درسا رو گذاشتیم توی ماشین و سامیار با نهایت سرعت حرکت کرد به سمت بیمارستان ***. خودمم حال خوبی نداشتم و دستم زیر سرِ درسا بود. خون، قسمتی از صورتش رو پُر کرده بود. سامیار هم بوق میزد و هر کسی هم که کنار نمیرفت، بلند سرش داد میزد. اونم مثل من خیلی آشفته شده بود. یه جورایی میشد عشق رو از توی نگاهش خوند. درسا بیهوش بود و این قضیه من رو بیشتر عذاب میداد. کمتر از ده دقیقه رسیدیم به بیمارستان. سامیار ماشین رو پارک کرد و رفت توی بیمارستان و با چند نفر و یه تخت اومد بیرون. درسا رو گذاشتن روی تخت و بردنش داخل. من و سامیار نشستیم روی صندلیها و اونا درسا رو بردن داخل بخش اورژانس. چند نفر ریختن روی سرش و هر یکیشون یه کاری میکرد. داشتم از لای در داخل اورژانس رو نگاه میکردم که یه پرستاری اومد و گفت:
- همراه تصادفی که آوردن کیه؟
- بفرما خانوم، من هستم.
سامیار از روی زمین بلند شد و اومد با نگرانی پرسید:
- خانوم، حالش خوبه؟ چیزی که نشده؟
پرستار: آروم باشید، چیز زیاد مهمی نیست. فقط اینکه باید سیتیاسکن بشه چون ممکنه ستون فقراتش و همینطور جمجمهش آسیب دیده باشه.
- الان ما باید چکار کنیم؟
- شما چه نسبتی باهاش دارید؟
- من دوستش هستم.
یه اشاره به سامیار کرد و گفت:
- و ایشون؟
خودش دراومد و گفت:
- من رسوندمشون بیمارستان فقط.
پرستار یه تعجب خاصی کرد و گفت:
- خانوم، شما بیاید پذیرش و مشخصات بیمار رو بگید و یه تماسی هم بگیرید با خانوادش.
- چشم.
پرستار رفت و من یه نگاهی انداختم به سامیار و گفتم:
- آقاسامیار، خوب نیست شما دیگه اینجا باشی. ممکنه داداشش بیاد و خداینکرده اتفاقی بیفته.
- ولی... .
- ولی نداره، شما برو. خودم در جریان میذارمت.
- واقعاً؟
- آره، دروغی ندارم بهت بگم.
چشماش پر از اشک شده بود اما غرور مردونش اجازهی باریدن نمیداد. لبای خشکشدهش رو کمی باز کرد و گفت:
- فقط یه چیزی سوگند خانوم.
- بله؟
- اگر به هوش اومد، بهش بگو... بگو دوسش دارم... بگو واقعاً هر کاری بخواد براش میکنم.
یکم خندیدم و آروم گفتم:
- شما فقط الان برو لطفاً.
یه دستی توی موهاش کشید و از بیمارستان خارج شد. رفتم پذیرش و اطلاعات درسا رو بهشون دادم. بعدشم یه زنگی زدم به مادرش و با رعایت جوانب احتیاط بهشون اطلاع دادم.
***
«علی»
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم و یه نگاهی به خودم توی آینه انداختم. موهام خیلی بلند شده بود. ژولیدهپولیده بودم و بعد از مسابقه هم دوش نگرفته بودم. حولهم رو برداشتم و رفتم که برم حموم. دیدم بابام نشسته توی پذیرایی و داره با گوشیش درس میخونه. وایستادم و یه نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- سلام علیکم آقای سام... اهلاً و سهلاً یا ابی! کیف حالک؟
- بهبه آقا علی... گل آمد و بوی گند آورد. تو مگه نرفتی حموم؟
یه ذره خودم رو بو کردم و گفتم:
- اولاً که بو نمیدم، دوماً اینکه، نه نرفتم.
یه اشارهای به چشمم کرد و گفت:
- گل کاشتی آقاعلی... اما این بار زیر چشمت گل کاشتی.
- طوری نی، من که عادت دارم به این مسخرهبازیا.
- باشه، برو دیگه.
یه لبخندی زدم و رفتم توی حموم. آب یخ رو باز کردم و رفتم زیرش. روی بعضی از جاهای بدنم هنوز لکهی خون رو میشد پیدا کرد. بدنم رو شستم و یه نگاهی به خودم توی آینه انداختم و رفتم توی فکر. فکر اون دختره، هانیه. رفتار خیلی خاصی داشت. یه جورایی انگار دوست داشت که با من باشه. توی افکار خودم چرخ میزدم که یه دوست خیلی عزیز و بزرگواری اومد سراغم طبق معمول؛ جناب آقای وجدان.
وجدان: سلام عرض کردم حاج علیجان.
- میدونی این چند وقت که نبودی چه حالی میکردم؟
- بوگو به پیغمبر؟
- بابا به خدا، به کی قسم بخورم؟ من خو کاری نکردم که تو باز اومدی!
- آره، راست میگی، بچهی خوبی شدی.
- نبودم یعنی؟
- چرا لعنتی، تو بودی... مرسی، اَه!
- کارت رو بگو و زحمت رو کم کن، باید برم.
- اومدم یه سری بزنم و بهت بگم رفتی سراغ دختره، من همش دیگه باهاتم... حالا انتخاب با توست؛ بُدرود!
رسماً دیوونه شدهبودم که با همچین فرد خیالیای حرف میزدم. سرم رو شستم و از حموم اومدم بیرون. رفتم توی اتاق و یه نگاهی به ساعت انداختم. نزدیکای ظهر بود. یه دست لباس پوشیدم و رفتم توی آشپزخونه و گفتم:
- مادر من، چایی نداریم؟
یکم نگاهم کرد و با تعجب گفت:
- ساعت رو نگاه کردی و چایی میخوای؟
- خب یه راست بگو نداریم، چرا میپیچونی قضیه رو؟
- علی، امروز عصر کاری داری؟
نشستم روی میز و گفتم:
- جانم؟ بگو اگر کاری داری.
- میتونی کلاس خصوصی زبان برداری؟
لقمه رو خوردم و گفتم:
- با کی؟
- دوتا از بچههای دوستام هستن.
- چند ساله؟ پسر؟
- نه، دختر هستن... جفتشون ۱۵ ساله.
چشمام چهارتا شد از حرفش.
- مامان من، بیخیال. بابا بفهمه شاید ناراحت بشه و کلاً خوب نیست.
- نترس، بابا گفت مشکلی نداره.
- چه میدونم... هر طور شما میدونی.
- عصر ساعت ۵ میگم که بیان خونه، خوبه؟
- باشه، مشکلی نیست. الان یه چیزی بده بخورم، معدهم الان دعوام میکنه. نون خالی آخه باید بخورم؟
یه چیزی همینطوری خوردم و پاشدم رفتم سر کمدم. یه نگاهی انداختم و یه شلوار مشکی لی و یه پیرهن طوسیرنگ انتخاب کردم، با یه جفت کتونی مشکی. همون عطر همیشگی رو زدم و گوشیم رو برداشتم و گفتم:
- بابا رفتش بیرون؟
از تو آشپزخونه گفت:
- آره، چطور؟
- مامان جان، این ماشینت رو بده برم یه دوری بیرون بزنم.
- علی، مسخرهبازی در نیار، تو هنوز گواهینامه نداری.
- هوف، باشه.
اومدم دم در ساختمون که دیدم دخترای همسایمون از آسانسور اومدن بیرون. یکیشون بهم سلام کرد که من هم جوابش رو دادم، اما اون یکی هیچ کاری نکرد. آروم گفتم:
- این دیگه کی بود؟
اونم شنید و برگشت، اومد روبهروم ایستاد و گفت:
- ببین آقازاده، من دختر بابام هستم... اوکی؟
تکیه دادم به دیوار پارکینگ و دستام رو روی سینم جمع کردم و گفتم:
- من حاضرم، تو کی؟
- حاضری؟
- آره.
- خوبه، پس بریم؟
- خوشم نمیاد بدون مقصد حرکت کنم.
- هر جا تو بگی.
- آها، اینطوری بهتره.
چی داشتم میگفتم رو نمیدونم. ولی میدونم که جدیجدی باهاشون زدم بیرون. رفتیم لبهی خیابون و یه تاکسی گرفتیم. توی راه، راننده به خودش گفت:
- عجب.
یه نگاهی بهش کردم و گفتم:
- حاجی، چی عجب؟
- هیچی پسرم، همینطوری گفتم.
یه نگاهی به عقب انداختم از توی آینه. دیدم سر جفتشون توی گوشیه. من حتی اسمهاشون رو هم یادم رفته بود. رسیدیم اول یکی از خیابونهای اصفهان. کرایه رو خودم حساب کردم و از ماشین پیاده شدیم. راه افتادیم به سمت میدون امام و اون دوتا همچنان سرشون توی گوشی بود. یکمی که رفتیم، دوتا پسر جلف و یه جورایی دخترنما اومدن جلومون. شلوارهای پاره، ابرو برداشته، تیپی داشتن که من باهاشون حال نمیکردم. با دخترا دست دادن و اومدن با من دست بدن که دستام رو کردم توی جیبم و گفتم:
- من با نامحرم دست نمیدم!
بهشون برخورد و یکیشون گفت:
- سارا، این کیه با خودت آوردی؟
سارا: به تو چه؟ فکر کن عشقمه اصلاً!
تعجب کردم و برگشتم به سمتش که پسره گفت:
- چه عشق عصبانیای هم داری.
یه ذره با هم حرف زدن و با هم راه افتادیم سمت میدون. اون چهار تا دستاشون توی دستای هم بود. فقط نمیدونم چرا این دختره، سارا، من رو همراه خودش آورد. معلوم بود که دو به دو با هم دیگه رفیق هستن. رسیدیم اول میدون و انقدر هوا گرم بود که اون یکی دختره گفت:
- بچهها، نظرتون چیه بریم یه بستنیای چیزی بزنیم؟
نگاه کردم بهش و با تعجب گفتم:
- شما بستنی رو میزنید؟ ما که میخوریم.
زدن زیر خنده و رفتیم توی یکی از بستنیفروشیها. گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم به محمد:
- الو، سلام دایی، کجایی؟
- اومدم خیابون، کار دارم زندایی... تو کجایی؟
- اومدیم میدون امام!
- با کی هستی؟
- پاشو بیا، میفهمی خودت!
- باشه، حالا یه سری میزنم بهتون.
- منتظرم.
گوشی رو که قطع کردم، سارا گفت:
- قراره داییت هم بیاد اینجا؟
- نه، داییم نیست... من بهش میگم دایی.
- چه جالب.
صندلی رو از زیر میز کشیدم بیرون، نشستم و گفتم:
- خب، سارا خانوم، نمیخوای رفیقات رو معرفی کنی؟
اشاره کرد به دوستش و گفت:
- این خانوم رو که میبینی اسمش فانیاست و اسم رلش هم شروینه، و اون یکی هم که خیلی زشته اسمش کیاست.
کیا سرش رو از گوشیش درآورد با قیافه متعجب گفت:
- من زشتم؟ زشت خودتی، سیاهسوخته!
- حالا بحث زشت و زیبایی رو بذارید به موقعش... الان یه چیزی سفارش بدید که دارم از گرما قل میزنم.
یه آبهویج بستنی سفارش دادم و گفتم:
- تاکسی رو من حساب کردم... این رو شما حساب کنید.
سارا: باشه آقاعلی، چرا میزنیمون حالا؟
- از کجا اسم من رو میدونی؟
- مگه میشه همسایت رو نشناسی؟
شروین با یه حالت تمسخرآمیز گفت:
- با پسر همسایتون پاشدید اومدید؟
سارا: به تو هم هیچ ربطی نداره! گفتم که ایشون عشقمه.
بستنی رو گذاشتم رو زمین، لباس سارا رو گرفتم و آروم آوردمش بیرون. دم گوشش گفتم:
- خیلی مثل اینکه خوشت میاد عشق من باشی، نه؟
- مگه تو بدت میاد من عشقت باشم؟
- بیخیال دخترجان!
- اگه بیخیال نشم چی؟
اومدم ادامه بدم که محمد رسید و زد روی شونم و گفت:
- حاج علی، از شما بعیده جلوی مردم لاو بترکونی!
لباسش رو ول کردم و گفتم:
- تو از کجا اینجا رو پیدا کردی؟
- اومدم زنگ بزنم ببینم کجایی که پیدات کردم... حالا ایشون کی هستن؟
سارا: یه آشنا!
- نه، آشنا نیست، ببین خانوم محترم، این لفظ عشق رو از دهنت بنداز... با اجازه.
دست محمد رو گرفتم و رفتیم نشستیم کنار حوض وسط میدان.
محمد: حالا نمیشد بریم بشینیم باهاشون یه بستنی خشک و خالی بزنیم؟
- بستنی خشک رو نمیدونم، ولی پاشو بریم یه بستنی تر بزنیم.
- حالا چت بود با اون دختره؟
- دیوونه کنار دوستپسرش هی به من میگه عشقم عشقم.
- جلدل مخلوق!
رفتیم توی یه کافهای. نشستیم روی یکی از میزها و دوتا آبهویج بستنی سفارش دادیم. در حال خوردن بودیم که محمد گفت:
- عصر کار داری؟
- چطور؟
- شب بچهها دور هم جمعن؛ مارو هم دعوت کردن.
- کار دارم محمد، نمیشه!
- چه کار داری آخه؟ باید دوباره منتظر وایستیم تا جمعهی دیگه.
- اینا رو بیخیال، فردا تو چهکارهای؟
- باید برم دانشگاه، دوتا درس رو تحت نظر بردارم!
- سر راهت من رو هم بذار این کلاس زبانه!
- سر راهم روانی؟
- سخت نگیر بابا، شیرت خشک میشه.
- شیرم هان؟
- باید برم ببینم شرایطشون چجوریه، شاید اصلاً قبول نکردم.
- امیر زنگ زد سر گوشیم؛ گفت علی چرا گوشیش رو جواب نمیده؟
- چهکار داشت؟
- گفت فردا شب برو باشگاه، هم حکمت رو بگیر، هم تمرین کردن رو شروع کن كه رفتی توی اردوها باخت ندی.
- خیلی کار سرم ریخته ناموساً.
- علی، کارت همراهم نیست، تو حساب کن.
- حله، زندایی.
خوردیم و بلند شدیم رفتیم کنار صندوق. داشتم کارت میکشیدم که دیدم یه دختر و پسری دارن تهه آبمیوهشون رو مثل جاروبرقی بالا میکشن. محمد هم طبق معمول، از روي شوخي گفت:
- دکمت آفت رو بزن جاروبرقی!
پسره عصبی شد و به هواخواهی از عشقش اومد برای محمد. رفتم جلوش و سفت چسبیدم بهش و آروم بهش گفتم:
- آقا، من شرمندم، شما ببخشید، عذر میخوام.
محمد: علی، ولش کن ببینم میخواد چهکار کنه! هوی عمویی، خیز بردار ببینم خطری هم داری یا نه!
پسره عصبیتر شد که همه اومدن و جلوش رو گرفتن.
- ولم کنید تا بهش بفهمونم من کی هستم!
- آقای عزیز، شما گذشت کن... محمد، تو هم تمومش کن دیگه.
- اگر گذشت نکنم، مثلاً چه غلطی میکنی؟ میخوای یه بادمجونم بکارم زیر اون چشمت؟
- دوست من، استاد، بزرگوار، ببخشید گفتم.
- انقدر برای من لفظقلم حرف نزن... میزنم ناموست رو... .
حرفش تموم نشد که یه سیلی خابوندم توی گوشش. انقدر محکم خورد که پرت شد و افتاد روی صندلیها. صورتش رو گرفت و گفت:
- حیف که نمیتونم کاری بکنم.
- تو غلط میکنی کاری بکنی! اینهمه ازت عذرخواهی کردم، اونوقت توی بیشرف به من فحش ناموسی میدی؟ مرتیکه! بزنم همینجا نفت برینی؟
- شانست گفت با کسی اینجام و اینجا هم جاش نیست، مردی بیا بیرون.
محمد رفت یقش رو گرفت و گونهش رو بوسید و گفت:
- خوشگله، هنوز زوده برات با حاجیه ما قرار دعوا بذاری. ایندفعه رو من شفاعتت میکنم، ده ثانیه وقت داری بزنی به چاک.
یه نگاه خشمگینی بهش کردم و رفتم پای صندوق و با آرامی گفتم:
- آقا، اگر خسارتی بهتون وارد شد، بگید تا پرداخت کنم.
- نه، چیزی نیست. فقط این ماجرا رو تمومش کنید!
سریع رفتم دست پسره رو گرفتم و گفتم:
- من بازم معذرت میخوام... خسارتی زده شده، بگید تا بپردازم.
پسره یه جوری شد انگار. دست من رو ول کرد و گفت:
- نه، نمیخواد، محتاج خسارت تو نیستم.
دستم رو بردم توی موهام و آروم گفتم:
- لا اله الا الله.
محمد: داداش، بیخیالش بنداز تا بریم، ولش کن.
حساب کردم و از اونجا زدیم بیرون. یه نگاهی به محمد انداختم و با هم زدیم زیر خنده.
- دیوانگی ما به کسی... .
محمد: مربوط نیست، دایی.
زدیم زیر خنده. رفتیم توی بازار داخل میدان و کمی تاب خوردیم. یهو چشمم رو یه جا خودکاری گرفت. قیمت بالایی داشت چون ساخت دستی بود. اومدم بخرمش که یهو یادم افتاد توی این کارتم پول به اندازه کافی نیست. رو کردم به محمد و گفتم:
- با ماشین اومدی دیگه، آره؟
- آره بابا، نترس، پیاده نمیری خونه.
- بنداز تا بریم پس.
- کاملاً تاب خوردی؟ تمام؟
- یسیس.
راه افتادیم به سمت ماشین. همین که رسیدیم بهش، دیدیم که چند تا پسر دارن با ماشین عکس میندازن. البته حق داشتن، چون ما خودمون کلی باهاش عکس انداخته بودیم. لوطیش رو پر کردیم و رفتیم جلو. محمد در ماشین رو باز کرد و گفت:
- حال میکنی یا نه؟
نگاهمون کرد و با تعجب گفت:
- عه، ماشین مال شماست؟
پوکر نگاهش کردم و گفتم:
- نه، مال کمیته امداده، میخوایم باهاش پیرزن جابهجا کنیم.
یه نگاهی کرد و زدن زیر خنده که یکیشون گفت:
- مشتی باشی، سالار! عجب سلطانیه.
- قابل نداره.
- مبارک صاحبش باشه.
خداحافظی کردن و نشستیم توی ماشین و راه افتادیم به سمت خونه.
***
بعد از ظهر همون روز
ساعت ۴:۴۵
نشسته بودم روی تختم و داشتم به گوشیم ور میرفتم. از اینور به اونور. یه نگاهی به ساعت انداختم و بلند شدم، زنگ زدم به محمد. بعد از دوتا بوق جواب داد:
- سلام جانم، داش علی.
- سلام محمد، میگم شب ساعت چند میخواید برید؟
- ساعت ۹، میای؟
- کجا میرید؟
- خاجو دیگه.
ببینم چی میشه. گیتار بیارم؟
- آره، بیارش.
مامان: علی آقا؟
- جانم مامان؟
- محمد، من زنگت میزنم، کار دارم فعلاً.
گوشی رو قطع کردم که مامان با دوتا دختر اومد تو. از جام بلند شدم و ایستادم جلوشون.
- علی جان، این دوتا خانوم متشخص که گفته بودم... سپیدهجان و شبنمخانوم گل.
جفتشون با هم سلام کردن بهآرومی. منم خیلی آرومتر جوابشون رو دادم. مامان یه لبخندی زد و گفت:
- بچهها، بفرمایید بشینید... علی جان، شما هم چند لحظه بیا، کارت دارم.
از اتاق زدیم بیرون که مامان آروم گفت:
- علی، بدون داری چهکار میکنی، حواست ششدنگ به خودت باشه؛ میفهمی که چی میگم؟
سرم رو به نشونهی فهمیدن تکون دادم و رفتم تو.
- خب بچهها، فکر کنم باید این جلسه رو با تعیین سطح بگذرونیم تا من ببینم سطح شما در چه حده. اوکی؟
شبنم: اوکی استاد، ما حاضریم!
- خب شبنمخانوم، من اول از شما شروع میکنم، هوم؟
- بفرمایید.
شروع کردم به سؤال پرسیدن ازش. خیلی مبتدی و آماتور بود. یه لبخندی زدم و بهش گفتم:
- فکر کنم باید از حروف الفبا شروع کنیم.
جفتشون زدن زیر خنده که یهو گفتم:
- وای بچهها، کمی آرومتر، حالا خالتون فکر میکنه ما بهجای درس داریم میگیم و میخندیم.
سپیده: استاد، نمیخوای از من بپرسی؟
- چرا، فقط به من نگید استاد.
- پس چی بگیم؟
- اوووم، بگید علی... علی آقا.
جفتشون یه سری تکون دادن و منم شروع کردم به پرسیدن از سپیده. کمی بهتر بود، معلوم بود درسش هم بهتره. داشتم میپرسیدم که شبنم گفت:
- آقاعلی، میشه من این شالم رو باز کنم؟
تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم. یه نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- نه، نمیشه!
- چرا؟