انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان پارادوکس سرخ «جلد اول» | سید علی جعفری کاربر انجمن آوای رمان

- بذار کلاس با قوانین خودش پیش بره.
- حداقل بذار درستش کنم.
- ایرادی نداره.
یهو شالش رو باز کرد، موهاش رو یه تکونی داد و دوباره شالش رو سرش کرد. موهاش آبی و بلند بود. نمی‌دونم، شاید می‌خواست رنگ موهاش رو به من نشون بده. دو تا سرفه کردم و گفتم:
- فکر کنم برای امروز کافیه. سطحتون مشخص شد. از جلسه‌ی بعدی با نظم و روال واقعی پیش می‌ریم. خوبه؟
شبنم: باشه علی آقا. بریم الان یعنی؟
- دوست داری بمونی؟
از حرفم خیلی سرخ شد و آروم گفت:
- ما می‌ریم دیگه. سپیده، بلند شو.
- خوش اومدین. فقط یه لحظه، شماره‌ی من رو ذخیره کنید تا یه گروه بزنیم و مطالب رو اونجا براتون بذارم.
شمارم رو که ذخیره کردن، یه فکری اومد توی سرم. دوباره گفتم:
- خانوما، یه کار دیگه هم می‌تونید بکنید.
سپیده: چی؟
- ببینید، من فردا می‌رم یه کلاس زبان. شاید اونجا تدریس بردارم. می‌تونم شما رو هم با خودم ببرم. نظرتون؟
شبنم: من که باید با مامانم صحبت کنم.
- باشه، حالا شما دست نگه دارید. خبرتون می‌کنم. شاید اصلاً فردا نشد که تدریس بردارم اونجا.
- پس فعلاً، بای.
- به سلامت.
با هم رفتیم توی پذیرایی که مامانم اومد و گفت:
- عه، کلاس تموم شد؟ یا زنگ تفریحه؟
زدیم زیر خنده و گفتم:
- خانم مدیر، کلاس تموم شد. اجازه‌ی تعطیلی بدید، می‌خوان برن.
- خیلی خب، باشه. وایستید شربتی چیزی بخورید، بعد می‌رسونمتون.
سپیده: خاله، دستت درد نکنه. باید بریم.
- حالا یه شربت وقت زیادی نمی‌گیره.
- مامان، بابا کجا رفتن؟
- رفت با عموت کار داشت. بچه‌ها، بیاید ببینم چی یاد گرفتید.
رفتم توی اتاق، یه نگاهی به خودم توی آینه انداختم. گوشیمو درآوردم، رفتم توی تلگرام و داشتم چرخ می‌زدم که یهو یادم افتاد به پروفایل این دوتا دختر. سپیده یه عکس گربه گذاشته بود، اما شبنم عکسای خودش رو گذاشته بود. توی تایلند و ترکیه. یعنی این کشورها رو رفته بود. در کل دختر قشنگی بود، ولی برای خودش قشنگ بود. به من چه آخه!
رفتم توی گروه «برو بچ دیوونه». همه بودن، البته همه‌ی پسرا که با هم رفیق بودیم.
- سلام بچه‌ها، امشب برنامه چیه؟
سعید: سلام حاج علی، برنامه ریاضی و علومه!
- خوشمزه‌بازی در نیار، خیارشور!
سعید پسر دایی رضام بود. بچه‌ی گل و باحالیه این آقا سعید.
محمد: علی، کجایی؟
- خونم قربونت برم. کاری داری؟
- پاشو بیا پارک روبه‌روی خونه‌ی ما.
- چه خبره مگه؟
- هیچی، پاشو بیا بشینیم اینجا. روز جمعه‌ست، شلوغ‌پلوغه.
- حالا میام.
سعید: حاجی، شب میای دیگه؟
- آره داش، شبم میام. دیگه چی؟
- سلامتی!
 
نت رو خاموش کردم، یه تیشرت آبی پوشیدم و از خونه زدم بیرون. در ساختمون رو که باز کردم، دیدم سر کوچه شبنم و سپیده ایستادن. یه ذره وایستادم تا برن، اما نرفتن. یه کم ور رفتم به در ورودی که یهو دیدم یه پسر خیلی خوش‌تیپ اومد جلوی سپیده. با هم خوش‌وبش کردن و بعدش راه افتادن.
منم که اطلاعات محله دستم بود، باید می‌رفتم ببینم جریان چیه. به‌صورت کاملاً نامحسوس پشتشون راه افتادم. دیدم رفتن و نشستن توی پارک. محمدم که دراز کشیده بود روی چمنا. هم باید می‌رفتم، هم نمی‌شد برم.
خواستم از اون‌ور پارک برم محمد رو صدا کنم و بلندش کنم بریم. آروم قدم برداشتم و رفتم سمت محمد. محمد یهو مثل دیوونه‌ها بلند شد نشست و گفت:
- سلام دایی علی!
دو دستی زدم توی سرم. سپیده بلند شد و سریع رفت با شبنم. پسره هم افتاد دنبالشون. دستامو گذاشتم روی کمرم و گفتم:
- محمد، حتماً باید داد بزنی؟
- خو چته حالا؟ چه‌طوریه مگه؟
- هیچی بابا، می‌خواستم ببینم این پسره کیه با این دخترا می‌تابه!
- به تو چه خب؟
- شاگردامن بابا... سپیده و شبنم. کلاس زبان دارم باهاشون.
- اوی ناقلا، کلک شدی... خصوصی حضوری‌ها؟
- پاک کن این افکار کثیفت رو، دیوونه!
- اینا رو بی‌خیال. شب میای حتماً دیگه؟
آره دیگه، تو گروه که گفتم. چه‌کار داشتی حالا؟
- هیچی، گفتم بیای یه مسئله‌ای رو حل کنیم.
خودمو جمع‌وجور کردم و خیلی جدی گفتم:
- چی شده؟ چه مسئله‌ای؟
- نظرت در مورد خواستگاری من از موگرینی چیه؟
زدم زیر خنده و گفتم:
- شیشه می‌زنی داداش؟
- خیلی وقته!
***
ساعت ۹ شب
پل خاجو
گیتار به شونم بود و با محمد داشتیم می‌رفتیم سمت بچه‌ها. جمعه شب بود و انقدر آدم اومده بود که جای سوزن انداختن نبود. رسیدیم به بچه‌ها و با همه سلام‌علیک کردیم. حدود ده نفری می‌شدیم.
رفتیم نشستیم لب آب. بعد از کلی شوخی و خنده، من گیتارم رو درآوردم و سعید هم گیتارش رو. شروع کردیم به زدن و خوندن. بازم مثل همیشه آهنگ "والایار" بود که همه رو جمع می‌کرد دورمون.
بین بچه‌ها فقط من و محمد خوب این آهنگ رو می‌خوندیم. جمعیت زیادی دورمون جمع شده بود و همه داشتن فیلم‌برداری می‌کردن. آهنگ که تموم شد، کلی برامون دست زدن.
اومدم گیتارم رو جمع کنم که همه با هم داد زدن:
- دوباره، دوباره!
بچه‌ها خیلی جوگیر شده بودن، انگار که کنسرتشون بود. این بار آهنگ احساسی مهدی احمدوند رو خوندیم.
بعد از اینکه آهنگ تموم شد، سر گوشیم یه پیام اومد. نوشته بود:
- خیلی قشنگ می‌خونی. صدات مثل مسکن می‌مونه.
هانیه بود که پیام داد. یعنی اونم اونجا بود؟ گوشی رو گذاشتم توی جیبم و بلند شدم. چپ و راست رو نگاهی انداختم، اما نبودش.
دوباره پیام داد:
- دنبالم نگرد... خانوادم باهامن.
- مرسی.
پیامش خیلی تکونم داد. یه دستی توی موهام کشیدم، بلند شدم و گفتم:
- بچه‌ها، بلند شید بریم یه چیزی بخوریم!
 
***
ساعت ۸ صبح؛ مؤسسه زبان
یه شلوار مشکی پارچه‌ای نسبتاً تنگ، کفش چرم قهوه‌ای سوخته، با یه پیراهن یقه جعبه‌ای سورمه‌ای پوشیده بودم و کیف چرمم همراهم بود. عینکم رو برداشتم و وارد مؤسسه شدم.
اولش که وارد شدم، یه بوی تند عطر به مشامم خورد که باعث شد عطسه کنم. منشی بلند شد و گفت:
- بفرمایید!
- سلام، دیروز تماس گرفته بودید با بنده برای بحث تدریس.
- شما آقای سام هستید؟
- بله.
- بفرمایید بشینید تا بهتون اطلاع بدم.
- مرسی.
رفتم نشستم روی یکی از صندلی‌ها و نگاهی به دور و ورم انداختم. مؤسسه قشنگی بود. زبان انگلیسی، فرانسوی، چینی و... . زبان‌های مختلفی اونجا تدریس می‌شد. ولی من اینجا بودم برای زبان انگلیسی.
خودم تازه تحصیلات مقدماتی زبان رو تموم کرده بودم و یه روزی دانش‌آموز همین کلاسا بودم. توی افکار خودم بودم که منشی گفت:
- آقای سام، تشریف ببرید طبقه‌ی چهارم. اتاق مدیریت، آخر سالن.
- باشه، مرسی.
کمی رفتم و برگشتم سمت منشی و گفتم:
- فقط اینکه آسانسور دارید؟
یه لبخندی زد و گفت:
- بله، آسانسور هم داریم.
منم یه لبخند زدم و رفتم داخل آسانسور. انقدر بوی عطر و کرم و این‌جور چیزا می‌داد که آدم حالش بهم می‌خورد.
رفتم پشت در، دو تا سرفه کردم و آروم در زدم.
- بفرمایید.
در رو باز کردم و رفتم تو. با آرامی گفتم:
- سلام.
یه خانم خیلی متشخص، که تقریباً سی سالش بود، با یه چادر مشکی که شخصیت استوارش رو بیشتر نشون می‌داد، بلند شد و گفت:
- سلام... آقای سام؟ درسته؟
- بله، بله.
- خب، بفرمایید بنشینید. نمی‌خواید که همین‌جور سرپا حرف بزنیم.
- بله، حتماً.
- خب آقا، فکر کنم شما خودتون محصل باشید، درسته؟
یکم صدام رو صاف کردم و گفتم:
- بله، من سال آخر رشته‌ی انسانی هستم.
- پس یعنی در طول هفته نمی‌تونی کلاس برداری؟
- بله، درسته. من اینجام فقط برای پنج‌شنبه‌ها.
- پس جمعه چی؟
- جمعه‌ها آزمون دارم. به هیچ عنوان نمی‌شه.
آرنج دستاش رو گذاشت روی میز و دستاش رو توی هم گره کرد و گفت:
- خب، کارمون کمی گره خورد اما اشکال نداره. پنج‌شنبه، دو تا کلاس صبح، دو تا هم بعد از ظهر. خوبه این‌طوری؟
- آره، تایم کلاس‌ها خوبه ولی... .
حرفم رو قطع کرد:
- ولی من هنوز نمی‌دونم سطح زبان شما تا چه حده یا چه مدارکی دارید.
مدارکم رو درآوردم و گذاشتم روی میزش. چند دقیقه‌ای بهشون نگاه کرد و گفت:
- خب، اینا درست. بحث مالی می‌مونه الان! یه چند روز آزمایشی بیا، من عملی هم شما رو ببینم. بعدش ان‌شاءالله در مورد اونم حرف می‌زنیم. البته امیدوارم سوءتفاهم پیش نیاد، اینا همش به خاطر اینه که سن شما کمه.
کمی نگاهش کردم و با لبخند گفتم:
 
- باشه، ممنون. فقط من هنوز فامیل شریفتون رو نمی‌دونم.
- من غلامی هستم.
- خوشبختم. اجازه هست برم؟
- آره، فقط اینکه مدارکتون رو تحویل منشی بدید، این یک. دوم اینکه کلاس‌های ما مختلطه و سن شما هم کمه. مراقب یه‌سری رفتارها و برخوردها باشید.
- بله، متوجه هستم. با اجازه.
از جاش بلند شد و اومد این‌ور میز و گفت:
- خوش آمدین.
از اتاق زدم بیرون و رفتم پیش منشی. مدارک رو تحویلش دادم و گفتم:
- چقدر طول می‌کشه، خانم منشی؟
- عجله دارید؟
دستم رو گذاشتم رو میزش و با لحن تمسخرآمیزی گفتم:
- عجله من رو داره، خانم.
سرش رو آورد بالا و کمی خندید و گفت:
- پس شما هم آره؟
یکم نگاهش کردم.
- نه، من نه هستم. آره بیرون منتظر نشسته.
دستم روی میز بلندش بود که یک نفر ایستاد کنارم و گفت:
- خانم منشی، شهریه‌ی این ماه رو می‌خواستم پرداخت کنم.
برگشتم به سمتش... هانیه بود. اونم برگشت سمت من و نگاهش قفل شد توی نگاهم. با سرفه‌ی منشی، جفتمون به خودمون اومدیم.
هانیه: س... س... سلا... سلام.
- سلام، خوب هستی شما؟
- به خوبی شما.
منشی: همدیگه رو می‌شناسید؟
- بله، ایشون رو می‌شناسم من.
- علی آقا، شما هم برای ثبت‌نام اومدی؟
- من تدریس برداشتم اینجا.
- جدی؟ چه جالب!
- شما اینجا کلاس داری؟
- اوهوم.
منشی: آقای سام، کارای شما تموم شد. باهاتون تماس می‌گیرم.
- تشکر. هانیه خانم، شما الان می‌مونی؟
- من نه، فقط اومدم برای پرداخت شهریه.
- پس منتظر می‌مونم، با هم بریم.
- چی؟
منشی یه نگاهی خاصی کرد و سرش رو انداخت پایین و به کارش مشغول شد.
- هیچی.
- باشه، فقط مزاحمتون نباشم الان؟ عجله ندارید؟
- نه، عجله کجا بود؟
منشی: نه، آقای سام عجله اصلاً نداره.
یه لبخندی زدم و خداحافظی کردم. رفتم بیرون، عینک دودیم رو زدم و منتظرش وایستادم تا بیاد. وقتی که اومد، یه نگاه کلی بهش کردم. دختر خوب و زیبایی بود. یه شلوار لی قد ۹۰، یه جفت کفش اسپرت سفید، شال آبی تیره و یه مانتوی چهارخونه‌ی تقریباً آبی. در کل، خوب بود.
 
- آقا علی، ببخشید معطل شدید واقعاً.
- نه، این چه حرفیه؟ من با مترو می‌رم. شما چی؟
- منم مسیرم با متروعه.
- خب، چه بهتر. پس می‌تونیم با هم بریم.
کمی خجالت کشید و آروم گفت:
- آره، می‌تونیم.
اولین بارم بود که با یه دختر توی خیابون قدم می‌زدم. تیپ رسمی من کمی ذهن آدم‌ها رو به‌هم می‌ریخت. توی سکوت داشتیم راه می‌رفتیم که گفت:
- بهتری راستی؟
- آره، ولی خب کمی صورتم درد می‌کنه.
- تقصیر من بودم... من حواست رو پرت کردم.
- نه، این حرف رو نزن. خودم حواسم جمع نبود.
- امیدوارم توی اردوها جبران کنی.
- مرسی، بانو.
وارد مترو شدیم. کنار گیت اومد کارت بزنه که من سریع دوبار زدم و رفتیم داخل.
- کارتم شارژ داشت، چرا شما زدی؟
- چه فرقی می‌کنه آخه؟ چند تومن که پولی نیست!
نشستیم روی صندلی‌ها و منتظر قطار بودیم. حس عجیبی داشتم نسبت بهش. کیفم رو خوابوندم روی پاهام و گفتم:
- شما دیشب منو از کجا می‌دیدی؟
- از بالای پل.
- آره، چون ندیدمت.
- خیلی قشنگ می‌خونی. تا حالا کسی بهت گفته صدات... .
قطار اومد و حرفش رو قطع کرد. دیگه ادامه نداد. رفتیم داخل واگن. خیلی شلوغ بود و اکثراً هم مرد بودن. هانیه یه جور مثل اینکه پشیمون باشه از سوار شدن؛ آخه بین کلی مرد بود. کمی خودم رو تکون دادم و یه صندلی خالی جستم. سریع هلش دادم روی صندلی و خودم نشستم کنارش. صندلی دونفره بود. منم برای اینکه اذیت نشه، کیفم رو گذاشتم بینمون.
یه لبخندی زد و گفت:
- هنوزم آدم با اعتقادی گیر میاد. مرسی.
- من با اعتقاد و غیرت توی خونم زنده‌م. نیازی به تشکر نیست.
- راستی، سطح زبانت خیلی بالاست؟
- نه زیاد. یعنی در حد رفع نیاز هست. چطور؟
- آها، گفتم شاید بتونم با شما کلاس بردارم.
از حرفش کمی خندیدم و گفتم:
- مگه دانشگاهه که خودت انتخاب کنی استادت رو؟
- آره، مگه نمی‌دونستی؟ این آموزشگاه خودت می‌تونی استادت رو انتخاب کنی.
- جدی؟ جالبه واقعاً. حالا اگر دوست داشتی، با ما کلاس بردار.
یه لبخندی زد و سرش رو برگردوند و آروم گفت:
- باشه.
- راستی، یه حرفایی از اون پسره کردی... روز مسابقه...
- مهدی رو می‌گی؟
- آها، آره. اسمش رو فراموش کرده بودم.
- خب، مهدی چی؟
- اونم همش با تو کلاس برمی‌داره؟
- آره دیگه. به قول خودش نمی‌خواد بذاره تنها بمونم.
 
- شما به حسین گفتی که بیاد باهاش دعوا کنه؟
- نه بابا، خودش رسید و دید مهدی داره اذیت می‌کنه. اونم اومد و... اصلاً بی‌خیالش. نمی‌دونم چرا داری اینا رو می‌پرسی!
- ببخشید، کمی کنجکاو شدم.
- نه، نیازی به عذرخواهی نیست. پیام‌رسان چی داری راستی؟
- دارم اکثرش رو. من پیام ندادم که یه وقت مزاحم نباشم!
- نه بابا، این چه حرفیه؟ هر وقت خواستی پیام بده!
اومدم تشکر کنم که قطار ایستاد. هانیه بلند شد و گفت:
- خب، اگر اجازه بدی من برم دیگه.
بلند شدم و یه نگاهی به چشماش انداختم و گفتم:
- مراقب خودتون باشید.
یه لبخندی زد و قطار رو ترک کرد. نشستم، نگاه کردم به ساعتم و نفسم رو محکم فوت کردم بیرون. کمی از بوی عطرش سرم درد گرفت. اصلاً عطر آرومی نبود، ولی خب به دلم نشست.
نه فقط عطرش، بلکه کل وجودش. توی ذهنم هزار بار چشماش رو مرور کردم. از هر چیزیش می‌شد گذر کرد، الا چشماش. آروم‌آروم داشتم یه حسی بهش پیدا می‌کردم. جوری که انگار دلتنگش شدم، توی همین چند دقیقه که رفت.
از مترو پیاده شدم و رفتم خونه. یه دوبار صدا زدم، ولی کسی خونه نبود. رفتم لباسام رو درآوردم و رفتم روبه‌روی قفسه‌ی کتاب‌ها. تاریخ دهم و یازدهم رو برداشتم، اومدم و شروع کردم به خوندن. عاشق درس تاریخ بودم و همیشه توی کلاس، حرف اول تاریخ رو من می‌زدم. دبیرهای تاریخ هم همیشه توی درس دادن بهم فرصت می‌دادن تا باهاشون همکاری کنم. درس جنگ‌افزارهای هخامنشیان رو باز کردم و یک خط می‌خوندم و برای خودم توضیح می‌دادم. باید تا آخر هفته بودجه‌بندی رو می‌خوندم، چون آخر هفته آزمون داشتم. حدود سه ساعت خوندم. توی گذشته‌ی تاریخ داشتم سیر می‌کردم که صدای اذان بلند شد. کتاب رو بستم، خمیازه کشیدم، قلنج انگشت‌هام رو شکوندم و بلند شدم رفتم وضو گرفتم.
***
«ساعت ۸:۳۰ شب؛ باشگاه»
با جعبه‌ی شیرینی توی دستم وارد باشگاه شدم و رفتم داخل رخت‌کن. لباسام رو درآوردم و با شیرینی رفتم پیش بچه‌ها. با همه سلام‌علیک کردم و شیرینی رو گذاشتم روی سکو. باشگاه ما یه زمین مستطیلی بزرگ داشت که یه سکو و یه تشک وسطش بود. شروع کردیم به تمرین کردن. من کمی خسته بودم، اما چون توی اردوها بودم، مربی باهام خیلی بیشتر کار می‌کرد. آخر تمرین، همه توی یه صف وایستادن. من شیرینی رو پخش کردم و ایستادم کنار استاد.
استاد: خب بچه‌ها، اول یه صلوات برای سلامتی علی بفرستید.
بچه‌ها صلوات فرستادن و شروع کردن به دست زدن. همه یکی‌یکی بهم تبریک گفتن.
استاد: علی، امیر و پدرام، سه نفری هستن توی رده‌ی سنی جوانان که تونستن برن داخل اردوها. باید خیلی بیشتر تمرین کنید. مخصوصاً تو علی، زیاد توی باغ نبودی امشب.
استاد حرفش تموم نشد که امیر گفت:
- استاد، آقا عاشق شده!
همه زدن زیر خنده. خودمم کمی خندیدم و گفتم:
- نه بابا، عشق کجا بود؟
استاد: امیر، راستی حکم و مدال علی رو بیار.
مدال رو آورد. استاد حکم رو داد دستم و اومد مدال رو بندازه گردنم که امتناع کردم و گفتم:
- استاد، لطفاً این رو گردن من ننداز. قول شرف می‌دم با مدال طلای انتخابی تیم ملی برگردم و خود شما مدال رو بنداز گردنم.
- امیدوارم بتونی... البته می‌تونی.
مدال رو داد دستم و دست گذاشت رو شونم و گفت:
- بهترین‌ها رو برات آرزو دارم.
سریع اومدم لباسام رو پوشیدم و رفتم خونه.
 
آخرین ویرایش:
***
«سوگند»
نشسته بودم پشت در اورژانس که دانیال و خاله لادن اومدن. خاله خیلی دستپاچه شده بود. با استرس پرسید:
- چی شده؟ درسا کجاست؟
- خاله، آروم باش. چیزی نشده.
- باشه، بگو دخترم کجاست؟ کجاست؟
اومدم حرف بزنم که پرستار اومد سمت من و گفت:
- خانوادش اومدن؟
دانیال: خانوادش ما هستیم، خانم. خواهرم خوبه؟
خاله لادن: چی شده خانم؟ تو رو خدا بگید!
- آروم باشید، خانم. هیچ چیزیش نشده. سرش شکسته و...
- و چی؟
- ستون فقراتش کمی آسیب دیده.
این حرف رو که زد، رنگ خاله پرید و افتاد کف بیمارستان. دانیال و من بلندش کردیم، بردیمش و یه سرم بهش وصل کردن.
دانیال: به خدا انقدر به خودش فشار میاره که نمی‌تونه سر پا وایسته. ضعیف شده خیلی!
- آقا دانیال، باز هم خدا رو شکر اتفاق بدتری نیفتاد.
- الان می‌شه رفت پیشش؟
- نمی‌دونم، بذار بپرسم.
بلند شدم، رفتم پیش پرستار و گفتم:
- ببخشید خانم، الان می‌تونیم بیمار رو ببینیم؟
- بیهوشه! شما لطف کنید برید این‌ها رو که می‌نویسم تهیه کنید.
- باشه، ممنون.
برگشتم پیش دانیال و کاغذ رو دادم بهش. سرش رو آورد بالا و گفت:
- این چیه؟
- پرستار گفت باید این‌ها رو تهیه کنی.
بلند شد و کمی فکر کرد و... .
***
«دانیال»
برگه رو ازش گرفتم و کمی فکر کردم ببینم توی کدوم حساب‌هام پول هست. ولی هیچ‌کدوم به اندازه‌ی کافی پول نداشتن. رفتم ببینم مامان به هوش اومده یا نه. رفتم، اما هنوز بی‌هوش بود. منم که پولی نداشتم اینا رو تهیه کنم.
اومدم زنگ بزنم به یکی از رفیقام که سوگند اومد و گفت:
- آقا دانیال، این کارت منه. می‌تونی ازش استفاده کنی!
یهو عصبی شدم، نگاهم رو ازش دزدیدم و گفتم:
- نیازی نیست... خودم جورش می‌کنم!
- شما اون پولی رو که می‌خوای جور کنی، جور کن برای هزینه‌ی بیمارستان، نه این وسایل.
- ممنون، نیازی نیست!
یهو عصبی شد، دست من رو گرفت و کارت رو گذاشت توی دستم. با صدای تقریباً بلند گفت:
- نیازه... نیازه... نیازه... رمزشم ۸۶۸۶. کسی هم نمی‌فهمه! فعلاً.
من که از حرکتش خیلی بهت‌زده بودم، هاج و واج فقط نگاهش می‌کردم. حرفش که تموم شد، سریع رفت. منم آروم راه افتادم به سمت داروخانه.
 
آخرین ویرایش:
***
«سوگند»
رفتم پشت دیوار ایستادم و یواشکی نگاهش کردم. خیلی بهت‌زده شده بود، بنده خدا. آخه این چه کاری بود که من انجام دادم؟ نباید دستش رو می‌گرفتم. دوباره نگاهش کردم، ولی نبود. فکر کنم رفته بود.
رفتم نشستم روی صندلی که مامانم زنگ زد.
- الو، سلام مامان. بله؟
- کجایی عزیزم؟
- بیمارستان.
یهو جیغ زد و بلند گفت:
- بیمارستان؟ برای چی؟
- درسا تصادف کرده مامان. منم الان مجبورم پیشش باشم.
- درسا؟ خوبه الان؟ چی شده؟ چرا؟
- مامان، یکی‌یکی بپرس. نگران نباش. ماشین زد بهش، الانم حالش تقریباً خوبه.
- هوف، باشه. بمون، من و پدرت هم میایم اونجا.
- نه مامان، نیازی نیست. الکی نیاید.
- چرا میایم.
- خب، حداقل الان نه. شب بیاید.
- باشه. لادن حالش خوبه؟
- نه بابا، بنده خدا حالش بد شد. الان سرم بهش وصله.
- ای بابا، خدا شفا بده.
- ان‌شاءالله. مامان، کار نداری؟ من برم فعلاً.
- مواظب باش. به سلامت.
یه نگاهی انداختم به ساعت. از ظهر گذشته بود. بلند شدم، رفتم سمت اتاق خاله لادن. همین که وارد شدم، به هوش اومد و با صدای کم‌جونی گفت:
- سوگند... درسا... درسا... .
رفتم دستش رو گرفتم و گفتم:
- آروم باش خاله، چیزی نیست. باید خدا رو شکر کنید که اتفاق بدتری نیفتاد. خوب می‌شه!
- می‌خوام ببینمش. کمکم کن بریم پیشش.
- الان نمی‌شه خاله، باید صبر کنی!
- هوف... دانیال کجاست؟
- رفته دنبال وسایلی که دکتر نیاز داره.
- دکتر به چی نیاز داره؟
- اه... هیچی خاله!
- یعنی چی هیچی؟
- نمی‌دونم خاله.
اینو که شنید، دستی زد توی سرش و گفت:
- بدبخت شدم؛ دخترم از دستم رفت!
دستاش رو کمی فشار دادم و گفتم:
- آروم باش، تو رو خدا خاله.
دانیال اومد و بدون اینکه مامان متوجه بشه، به من اشاره کرد که برم پیشش.
- آقا دانیال، چی شد؟ گرفتی؟
- از حرکتت اصلاً خوشحال نشدم. از کارتت عکس گرفتم؛ تا آخر شب می‌ریزم به حسابت.
- نه، این‌طوری نگو. ببخشید، خودم می‌دونم حرکتم درست نبود. اما مجبور بودم. الانم وقت این کارا نیست. لطفاً اینا رو بدید، من ببرم که منتظر نمونن.
وسایل رو ازش گرفتم و رفتم دادمشون به پرستار. داشتم رفتن پرستار رو نگاه می‌کردم که دانیال کارت رو زد روی شونم. برگشتم سمتش و کارت رو ازش گرفتم که گفت:
 
آخرین ویرایش:
- شمارت رو بده که شب خواستم پول رو بریزم به حسابت، از فیشش بهت عکس بدم!
کمی دست‌پاچه شدم و گفتم:
- نه، نیازی نیست!
- پیامک میاد برات مگه؟
- نه، نه نمیاد ولی خب نیازی نیست.
- نترس، من آدمی نیستم که... .
- ربطی به ترس و اینا... .
نذاشت حرفم رو کامل کنم. گوشیش رو گذاشت توی دستم و گفت:
- شب پیامت می‌دم.
کمی نگاهش کردم. شمارم رو زدم توی گوشیش و بهش دادم و گفتم:
- آقادانیال، لطفاً کسی نفهمه. نمی‌خوام فکری در موردم بکنن!
سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد و رفت پیش مامانش. منم رفتم داخل سرویس‌های بیمارستان، یه آبی به صورتم زدم که ساسان زنگ زد؛ ولی جواب ندادم و رد تماس کردم. از سرویس اومدم بیرون و نشستم روی صندلی‌ها.
***
«درسا»
همین که چشمام رو باز کردم، سه چهار تا دکتر بالا سرم بودن. سرم انقدر درد می‌کرد که نمی‌تونستم حتی حرف بزنم. یه نگاهی کردم، دیدم نمی‌تونم پاهام رو تکون بدم. با دیدن این صحنه، انقدر حالم بد شد که دوباره از هوش رفتم.
همین که دوباره به هوش اومدم، دکتر اومد و سرعت سرم رو کمی بیشتر کرد و گفت:
- نگران نباش عزیزم، خوب می‌شی. شانس آوردی واقعاً که الان زنده‌ای.
تموم جونم رو جمع کردم توی زبونم و آروم گفتم:
- چ... چی... چی شده؟
- متأسفانه به ستون فقراتت یه آسیب جزئی وارد شده و باید چند روزی بگذره تا بتونی پاهات رو تکون بدی. اینکه سرت رو هم چند تا بخیه زدیم چون کمی شکسته. ولی خودت رو نگران نکن، به‌زودی خوب می‌شی!
- همراهم... کسی اینجاست؟
- آره، الان صداشون می‌کنم بیان تو.
پاهام و بدنم انقدر درد می‌کردن که نمی‌تونستم نفس بکشم. خیلی سخت بود.
در باز شد و مامان، با سرمش که توی دستای دانیال بود، به همراه سوگند اومدن داخل اتاق. مامان انقدر رنگش پریده بود که من به خودم اجازه ندادم حال بدم رو بهش بگم.
- سلام مامان... چرا انقدر ترسیدی آخه؟
- سلام قربونت شکلت بشم... چشمت کردن مادر، به خدا که چشمت کردن!
دانیال: حالا قسم نخور مادر من اِه... . می‌بینی که خطری تهدیدش نمی‌کنه.
- آره آقا دانیال، خطر رفع شده. مامان، شما نگران نباش. یه چند روزی نیستم، از دستم راحتی!
سوگند: منم اینجا حضور دارما، خانوم خانوما!
- اِه، راست می‌گی... خوبی؟ سلامتی؟
- ممنون، سلامت باشی.
مامان: دانیال، مامان، شما و سوگند برید. من می‌مونم پیشش.
سوگند: خاله، شما حالت زیاد مساعد نیست. من خودم می‌مونم.
- نه خاله‌جان، تا همین جاشم خیلی زحمت کشیدی.
داشتن حرف می‌زدن که پلیس در زد و اومد داخل. مامان پتو رو کشید روی من و گفت:
- بفرمایید آقا؟
- سلام خانم. پرونده‌ی تصادفی بوده و اون کسی که با دختر شما برخورد کرده، خودش معرفی کرده و بیرون ایستاده.
- خدا لعنتش کنه!
مامان اومد بره سمتش که دانیال گرفتش محکم و گفت:
- عه مادر من، چرا این‌طوری می‌کنی؟ جناب سروان، لطف کنید من رو ببرید پیشش.
 
آخرین ویرایش:
- داداش، تو رو خدا کاری نکنی.
- حواسم هست.
دانیال رفت بیرون و سوگند آروم دم گوشم گفت:
- سامیار منتظره یه جوابی بدی‌ها.
منم آروم گفتم:
- سوگند، بهش بگو جوابم همونیه که گفتم.
یکم متعجب نگاهم کرد و ادامه داد:
- اون رسوندت بیمارستان. به خدا خیلی نگرانت بود.
- اون من رو رسوند؟
- آره خب.
- الان کجاست؟
- بهش گفتم بره، یه وقت اینجا داداشت باهاش برخورد نکنه.
دستم رو مشت کردم.
- امان از دست تو... فعلاً که می‌بینی حالم داغونه.
- بهش قول دادم حال تو رو بهش بگم.
- تو چرا قول دادی؟
- چه‌کار کنم دیگه؟ خیلی اصرار کرد.
مامان: درسا، اتفاقی افتاده مامان؟
- نه مامان، سوگند داره از وقتی می‌گه که ماشین زد بهم.
- آره خاله، چیز خاصی نیست.
دانیال و پلیس اومدن تو و دانیال گفت:
- مامان، می‌خوام رضایت بدم. این بنده خدا از ما بدبخت‌تره.
مامان: نه... رضایت چی؟ باید سزای کارش رو ببینه.
- مامان، تقصیر اون چیه؟ من حواسم نبود، رفتم وسط خیابون.
دانیال: مادر من، بی‌خیال شو. بیا رضایت بده!
مامان یه نگاهی به من کرد و آروم زیر لب یه چیزی زمزمه کرد و گفت:
- باشه... کجا رو باید امضا کنم؟
سرکار: لطفاً اینجا رو امضا کنید. خوشحالم که گذشت کردید. این بنده خدا ماشینش بیمه نداره و الان پاش گیر هست، همین‌جوریشم.
- من گذشت کردم. ان‌شاءالله خدا هم ببخشه.
افسره خداحافظی کرد و رفت از اتاق بیرون. مامان دست سوگند رو گرفت و گفت:
- سوگند، تو هم مثل دختر خودمی. دستت درد نکنه. شما دیگه برو، من هستم.
- قربان شما خاله، وظیفه‌ست این کارا!
- ممنون عزیز دلم. می‌گم دانیال تو رو هم برسونه.
- نه‌نه، مرسی. خودم می‌رم دیگه.
دانیال: مامان، حالا اذیتش نکن. شاید معذب باشه با من بیاد. من رفتم، ولی شب میام یه سری می‌زنم. خداحافظ.
- آره سوگند جان، معذبی؟ دانیال هم مثل داداشته دخترم!
- باشه خاله، مرسی. درسا، خداحافظ. مراقب خودت باش حتماً. بعداً با خانواده میایم.
- باشه آجی... ببخشید امروز خیلی اذیت شدی.
سوگند رفت و منم به مامان گفتم:
- مامان، به دکتر بگو خیلی بدنم درد می‌کنه. بیاد یه کاری بکنه.
- باشه عزیزم. استراحت کن شما.
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا