انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان پارادوکس سرخ «جلد اول» | سید علی جعفری کاربر انجمن آوای رمان

- سلام مامان، من برگشتم.
مامان از توی آشپزخونه جوابم رو داد:
- سلام دخترم، خسته نباشی. لباست رو عوض کن تا ناهار بخوریم.
وارد اتاقم شدم، لباسم رو عوض کردم و گوشیم رو برداشتم. وارد اینستاگرام شدم، یه چرخی زدم. بیشتر پست‌ها مربوط به پیانو بود. آخه من علاقه‌ی خاصی به پیانو داشتم و دوست داشتم یاد بگیرم. یکم بعد، از خستگی سر گوشی خوابم برد، ولی مامان‌خانوم از اون‌جایی که اجازه نمی‌داد بعد از مدرسه بخوابم، بیدارم کرد و با هم رفتیم که ناهار بخوریم. یه‌کم آب خوردم و به مامانم گفتم:
- مامان، برای عقد دانیال نمی‌خوای فامیل‌های بابا رو دعوت کنی؟ بدون اونا زشت نیست؟
عصبی شد و با صدای تقریباً بلندی گفت:
- ما هیچ نیازی به بودن اونا نداریم، درسا. دیگه در موردشون حرف نزنی.
ظرفش رو برداشت و رفت توی آشپزخونه. منم سفره رو جمع کردم و راه افتادم دنبالش.
- مامان، چرا قهر می‌کنی؟
- درسا، صحبت نکن. برو سراغ درست.
سفره رو گذاشتم و وایستادم روبه‌روش. با جدیت گفتم:
- بالاخره کی قراره ما بدونیم تو چرا با خانواده‌ی پدری‌مون قهر کردی و رفت‌و‌اومدی وجود نداره؟
دستم رو گرفت و چشماش پر از اشک شد. با صدای بغضی گفت:
- می‌خوای بدونی؟
یکم استرس گرفتم، ولی به روی خودم نیاوردم.
- آره، می‌خوام بدونم. بهم بگو.
با هم رفتیم نشستیم روی مبل و با گریه شروع کرد به حرف زدن. دستش رو گرفتم و گفتم:
- مامان، آروم باش. چرا گریه می‌کنی آخه؟
- چیزایی که می‌خوام امروز بهت بگم، رو بهشون فکر نکن و در موردشون هم با کسی حرف نزن. مخصوصاً دانیال، چون عصبی می‌شه.
- آخه چرا؟ چرا دانیال باید عصبی بشه؟
چشماش خیس‌تر شد و با صدای خسته‌ای ادامه داد:
- بابات وقتی ۲۳ سالش بود، از بوشهر اومد به شیراز تا درس بخونه. اون موقع من دختر رئیس دانشکده بودم و بعضی وقتا برای اینکه توی خونه حوصلم سر نره، با پدرم می‌رفتم دانشگاه و چرخ می‌زدم. همون‌جا با پدرت آشنا شدم و کم‌کم عاشق هم‌دیگه شدیم. رابطه‌مون ادامه داشت تا اینکه یه روز پدرم ماجرا رو فهمید و کلی عصبانی شد. من رو توی خونه حبس کرد و نذاشت دیگه باهاش به دانشگاه برم. اون موقع‌ها هم گوشی نبود که بتونیم با هم حرف بزنیم، ولی بابات یواشکی می‌اومد پشت پنجره‌ی اتاقم و اون‌جا بهم نامه می‌دادیم.
لبخند خاصی روی لبای مامان نشسته بود. یکم سکوت کرد و ادامه داد:
- یه روز از زمستون، بابات رفت و با پدر من صحبت کرد و من رو ازش خواستگاری کرد، ولی پدرم قبول نکرد و اونو از دفترش انداخت بیرون. شب که بابام برگشت خونه، بلافاصله بعدش زنگ خونه زده شد؛ بابات بود. مادرم آیفون رو برداشت و بعدش با ترس خاصی به بابام گفت: حاجی، همون پسره‌ست. بابام عصبی شد و با دایی پرویزت رفتن دم در و با بابات درگیر شدن. من کلی جیغ زدم و به مامانم التماس کردم جلوشونو بگیره، ولی داییت خیلی بد می‌زدش. بابات واقعاً عاشق شده بود. هر ضربه‌ای که می‌خورد، بلندتر می‌گفت: من عاشق لادنم. بالاخره انقدر دعوا شدید شد که بابات از هوش رفت و مجبور شدن بیارنش داخل خونه. بعد از اون ماجرا، بابا خونه‌ی ما رو ول نکرد و بالاخره خانوادم قبول کردن که بیاد خواستگاری. هیچ سرمایه‌ای برای زندگی نداشت و از طرفی هم حمایت خانوادش رو نداشت. خانوادش هیچ‌جوره راضی نشدن که بیان خواستگاری. من هر شب گریه می‌کردم و به بابام التماس می‌کردم تا قبول کنه و کنار بیاد با این مشکل. پرویز کم‌کم با بابات دوست شد و اونو با خودش به مغازه‌ی فرش‌فروشیش برد.
 
بلند شدم، یه‌کم آب براش آوردم و آروم گفتم:
- مامان‌جان، آروم باش... نفس بکش.
- خوبم عزیزم، نگران نباش.
- خب، خانواده‌ی بابا بالاخره کنار اومدن یا نه؟
- بابام قبول کرد که ما عقد کنیم و بعد از چند وقت عقد کردیم؛ عقدی که خانواده‌ی بابات هیچ‌کسی نبود و یه غم بزرگ اون روز توی چهره‌ش بود. یه عقد ساده برگزار شد. بعد از اون، منم رفتم دانشگاه و منشی بابام شدم. کار می‌کردیم تا بتونیم یه پولی برای زندگی آیندمون جمع کنیم. مشکل از اون‌جایی شروع شد که یه روز خانواده‌ی بابات اومدن شیراز و توی دانشگاه تا تونستن آبروی پدر من رو بردن. همون روز بابام... .
اشکاش بیشتر شد و یه‌کم سرفه کرد. آب رو بهش دادم و یه‌کم خورد.
- بابابزرگ چی شد؟
- سکته کرد و وقت نشد برسونیمش بیمارستان. مامانمم چند وقت بعد از دوری بابام دق کرد و فوت شد. من مونده بودم و داییت و بابات. چند روز بعد، بابات با داییت رفتن بوشهر و منو با خودشون نبردن. هیچ‌وقت هم بهم نگفتن چکار کردن، اما شبی که برگشتن خونه، دست و بالش خیلی زخمی بود. دیگه خونه نگرفتیم و سه‌نفری همون‌جا زندگی می‌کردیم. زندگی بالا پایین داشت، ولی ما به سختی‌ها عادت کرده بودیم. اون موقع من داداشت رو حامله شدم... داداشی که تو هیچ‌وقت ندیدیش.
از این حرف شوکه شدم و با تعجب پرسیدم:
- یعنی قبل از دانیال، تو بازم باردار بودی؟
دستاش رو روی صورتش گذاشت و ادامه داد:
- مامانِ بابات با دخترش اومدن دم در خونه. کسی خونه نبود، ولی من با ترس در رو باز کردم و اونا اومدن توی خونه. رفتارشون خیلی با من خوب بود، همین باعث تعجبم شد. بابات وقتی برگشت خونه و اونا رو دید، دعواشون شد. بابات جوری داد می‌زد که تا حالا اون‌طوری ندیده بودمش. بحث زیاد شد و نمی‌شد بابات رو تنها بذارم. از اینکه باعث شدن بابا و مامانم رو از دست بدم، بهشون گله کردم. ولی عمت نتونست جلوی خودش رو بگیره، منو به سمت میز هل داد و... .
اشکای منم داشت می‌اومد. مامان رو بغل کردم و گفتم:
- ولی تو همیشه به من و دانیال گفتی اونا ما رو نمی‌خوان.
نگاهم کرد و با چشم‌های بادکرده و قرمز گفت:
- اونا اومده بودن که آشتی کنن، ولی با کاری که عمت کرد، رابطه‌ی ما برای همیشه تموم شد. حتی موقع خاکسپاری پدرت هم داییت نذاشت بیان و جلوشونو گرفت. بعد از فوت پدرت، هیچ‌وقت دیگه خبری ازشون نشد.
مامان نفس عمیقی کشید و دستمو محکم‌تر گرفت. اشک‌هاش روی صورتش می‌ریخت و صداش لرزون بود:
- مامان‌جان، یعنی من یه داداش داشتم که هیچ‌وقت ندیدمش؟
مامان با صدای بغض‌آلود گفت:
- عزیزم، اون بچه همیشه توی قلب ما هست. همیشه با ما زندگی می‌کنه، فقط تو نمی‌بینیش. ولی بدون که تو قوی‌ای. تو دانیال رو داری و منو. ما این‌جا هستیم که هیچ‌وقت تنها نباشی.
یه لحظه سکوت کرد، بعد ادامه داد:
- می‌دونم باور کردنش سخته، ولی اگه گذشته‌مون رو با هم بپذیریم، می‌تونیم آینده‌مون رو بهتر بسازیم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- شاید یه روزی بتونم بدون درد و غرور به این داستان نگاه کنم. با تو و دانیال، همه‌چی بهتر می‌شه.
مامان لبخند زد و آروم گفت:
- همین روحیه‌ست که باعث می‌شه ما بتونیم ادامه بدیم. همیشه یادت باشه، هر چقدر سختی باشه، خانواده پشتت هست.
 
به سمت پنجره رفتم و به بیرون نگاه کردم. افکارم پر بود از نگرانی‌ها و امیدها. مامان اومد پیشم و بغلم کرد. سرم رو گذاشتم روی سینش و گفت:
- بهش فکر نکن، فدات بشم... به هیچ‌کسی هم چیزی نگو.
منم سفت بغلش کردم و با سر حرفش رو تأیید کردم. از بغلش اومدم بیرون و گفتم:
- مامان، راستی اگه صلاح بدونی، می‌خوام کلاس پیانو ثبت‌نام کنم!
از حرفم یکم جا خورد و گفت:
- ولی ما که پیانو نداریم.
- مامان، من خیلی علاقه دارم... تو رو خدا بذار ثبت‌نام کنم.
یه لبخندی زد و سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد و رفت داخل آشپزخونه.
***
«بعد از ظهر روز بعد»
همیشه توی دلم دوست داشتم پیانو یاد بگیرم. هرچند خونه پیانو نداشتیم و نمی‌تونستم هر وقت دلم خواست تمرین کنم، ولی انگار عشق به موسیقی توی رگ‌هام بود. تصمیم گرفتم دیگه صبر نکنم. باید برم یه جایی که بتونم جدی پیانو رو شروع کنم؛ یه آموزشگاه که براش وقت بذارم. راستش یه‌کم می‌ترسیدم، نمی‌دونستم آخرش چی می‌شه، ولی یه صدایی توی دلم می‌گفت باید این راه رو برم. گوشی رو برداشتم، از یکی از دوستام شماره‌ی یه آموزشگاه موسیقی رو گرفتم. زنگ زدم و کلی ذوق کردم وقتی گفتن هنوز جا هست و می‌تونم ثبت‌نام کنم. هنوز فکرم پیش حرف‌های مامان بود، ولی سعی کردم خودم رو آروم نگه دارم. کیفم رو برداشتم، آماده شدم و رفتم پیش مامان.
- مامان‌خانوم، من باید برم آموزشگاه موسیقی ببینم شرایطشون به چه صورته.
- باشه عزیزم، مراقب خودت باش... کارتت پول داره؟
گونش رو بوسیدم و گفتم:
- بله، قشنگ‌ترین مادر دنیا.
خندید و منم ازش خداحافظی کردم و از خونه رفتم بیرون. دلم پر بود از هیجان و اضطراب با هم. نمی‌دونستم اون‌جا چی قراره بشه، ولی مطمئن بودم که دارم یه قدم بزرگ برای خودم برمی‌دارم. این‌جا بود که تازه شروع یه مسیر جدید برای من بود. وقتی رسیدم دم در آموزشگاه، یه نفس عمیق کشیدم. قلبم تندتند می‌زد و یه جورایی خجالت‌آور بود که دارم می‌رم یه چیز جدید یاد بگیرم، ولی این بهترین تصمیمی بود که می‌تونستم بگیرم. وارد شدم. رفتم به سمت میز ثبت‌نام و داشتم فرم رو پر می‌کردم که یه صدای آشنا بهم خورد:
- سلام! کی این‌جا کلاس پیانو می‌خواد ثبت‌نام کنه؟
برگشتم و دیدم سامیار ایستاده و با لبخند داره بهم نگاه می‌کنه. زبونم بند اومد، ولی گفتم:
- سلام! نمی‌دونستم تو این‌جا هم هستی.
لبخند زد و گفت:
- آره، من این‌جا استاد پیانو شدم. خوشحالم دیدمت.
قلبم داشت از سینه‌م می‌پرید بیرون. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- من اومدم کلاس پیانو ثبت‌نام کنم. راستش یه‌کم استرس دارم.
سامیار با مهربونی گفت:
- نگران نباش، همین روز اول همه‌ی ما این حس رو داشتیم. بیا با هم شروع کنیم.
اون لحظه حس کردم یه دنیا آرامش و انگیزه بهم داد. داشتم فکر می‌کردم این دیدار چقدر قراره زندگیم رو تغییر بده. یه جورایی هم از اینکه استاد کلاس سامیار بود، خوشحال شدم. گفتم:
- باشه، من آمادم. منتظرتم.
لبخندی زد و گفت:
- من چون تازه این‌جا اومدم، تو دومین هنرجوی من هستی. پس باید صبر کنی تا کلاس اولم تموم بشه.
منتظر نشستم و به گوشیم ور رفتم. کلاس که شروع شد، سامیار نشست پشت پیانو و گفت:
- اول بریم سراغ نت‌ها. دست‌هات رو بذار روی کیبورد.
من دست‌هام رو آروم گذاشتم روی پیانو. هنوز حسابی استرس داشتم. وقتی سامیار داشت نت‌ها رو نشونم می‌داد، یه لحظه دستش بی‌اختیار تماس پیدا کرد به دست من. یه برق کوچیک از وسط بدنم گذشت. قلبم تند زد و برای چند لحظه نفس کشیدن یادم رفت. سریع دستم رو عقب کشیدم و چشم‌هام رو ازش گرفتم.
 
سامیار که متوجه ترس من شد، لبخند زد و گفت:
- آروم باش، همه‌ی اینا طبیعیه.
من هنوز یه‌کم گیج و مضطرب بودم، اما سعی کردم آروم بمونم و روی درس تمرکز کنم. صدای پیانو و حس کلاس یه جور آرامش خاصی داشت که کم‌کم استرسم رو کم می‌کرد. بعد از اینکه کلاس تموم شد، سامیار بهم گفت:
- می‌دونی، کافه‌ای هست که خیلی آروم و خوبه. دوست داری بریم اون‌جا و یه‌کم حرف بزنیم؟
با یه لبخند گفتم:
- آره، خیلی خوبه. منم دلم می‌خواد بیشتر باهات آشنا شم. اما باید زود برگردم خونه.
از آموزشگاه زدیم بیرون و پیاده راه افتادیم سمت کافه. هوا تقریباً داشت سرد می‌شد، ولی توی دلم یه حس گرم داشتم؛ انگار که یه چیزی تازه توی زندگیم شروع شده باشه. کافه همون چیزی بود که انتظار داشتم؛ ساده، دنج و کمی خلوت. نشستیم کنار پنجره‌ای که نور خورشید کم‌کم داشت غروب می‌کرد. دو تا قهوه سفارش دادیم و آروم شروع کردیم به حرف زدن.
سامیار یه لبخند ملایم زد و گفت:
- راستش خیلی خوشحالم که قبول کردی بیای کافه. می‌خواستم بیشتر با هم صحبت کنیم، نه فقط درباره‌ی موسیقی، بلکه درباره‌ی خودمون و آینده.
یکم خجالتی شدم، سعی کردم آروم‌تر بشم. نفس کشیدم و گفتم:
- راستش، نمی‌دونم چطوری باید شروع کنم... من همیشه دوست داشتم موسیقی بخونم، ولی خب نمی‌دونم چقدر می‌تونم موفق شم.
سامیار با صدای آرومی گفت:
- می‌دونی، من دانشجوی موسیقی هم هستم، هم استاد پیانو. فکر می‌کنم اینو اون روزی که تصادف کردی بهت گفتم. مسیر سختیه، ولی ارزش داره. تو هم که شروع کردی، مهم اینه که ادامه بدی.
یه سکوت کوتاه بین‌مون افتاد. من نگاه کردم به دست‌هام که توی هم قفل شده بودن و بعد سرمو بالا گرفتم و نگاه کردم به سامیاری که با یه لباس آبی پررنگ جلوم نشسته بود. کمی لبخند زدم و گفتم:
- فکر می‌کنم بعد از چند سال، می‌خوام از چیزی که هستم فراتر برم. می‌خوام یه زندگی‌ای بسازم که توش آدم‌هایی باشن که واقعاً بهم اهمیت می‌دن.
سامیار کمی لبخند زد و گفت:
- منم می‌خوام یه جایی باشم که بتونم خودم رو درست نشون بدم، نه فقط یه دانشجو یا استاد. هر روز که می‌گذره، بیشتر مطمئن می‌شم که آدم باید با کسی باشه که واقعاً بفهمتش؛ کسی که کنارش بتونه به آرزوهاش نزدیک بشه. نگاهش کردم و به آرومی گفتم:
- شاید ما... یعنی ما می‌تونیم همون باشیم!
نگاهش نرم‌تر شد، دستش رو آروم گذاشت روی دست من. خواستم دستم رو بکشم، ولی انگار دلم قبول نکرد. سامیار ادامه داد:
- درسا، من دوست دارم این مسیر رو با تو ادامه بدم، قدم‌به‌قدم.
یه حس عجیب و تازه توی دلم شعله‌ور شد؛ هیجان و ترس همزمان. گفتم:
- من یکم خجالتی هستم و... شاید بعضی وقتا نمی‌تونم خوب حرف بزنم.
سامیار خندید و گفت:
- اشکالی نداره، من همین رو هم دوست دارم. با هم یاد می‌گیریم، با هم پیش می‌ریم.
قهوه‌هامون داشت تموم می‌شد، ولی حرف‌هامون تازه شروع شده بود. این کافه‌ی دنج، یه نقطه‌ی شروع بود؛ شروعی برای یه رابطه‌ی جدید که پر از موسیقی، احساس، و آینده‌هایی بود که با هم می‌ساختیم. صدای موسیقی داخل کافه و برگ‌های پاییزی که داشتن روی زمین کشیده می‌شدن... واقعاً پاییز فصل عاشقاست. بعد از اینکه قهوه‌هامون تموم شد و کلی حرف زدیم، سامیار گفت:
- خب، اگه مایلی بریم که تو دیرت نشه!
با لبخندی که مخلوطی از خستگی و خوشحالی بود، گفتم:
- آره، بهتره برم خونه.
از کافه زدیم بیرون. هوا نرم و خنک پاییزی بود؛ نه سرد بود، نه گرم. برگ‌های رنگارنگ پاییزی زیر پامون خش‌خش می‌کردن و نور ملایم چراغ‌های خیابون فضای شهر رو جادو کرده بود. صدای باد و سکوتی که با بودن همدیگه قابل‌تحمل‌تر شده بود. قدم‌زنان سمت آموزشگاه راه افتادیم. حرفی نمی‌زدیم، ولی حس می‌کردم که این سکوت پر از معنیه. مسیر کوتاه بود و من انگار از هر قدم، یه قطعه‌ای از قصه‌ی خودم رو می‌ساختم.
وقتی رسیدیم دم آموزشگاه، سامیار گفت:
- ماشینم همین‌جاست، بیا سوار شیم.
 
سوار شدیم و اون ماشین رو روشن کرد. صدای شادمهر از بلندگو بلند شد؛ فضای داخل ماشین پر شد از آرامش و یه شور خاص. داشتم به این فکر می‌کردم که این شروع تازه چقدر ارزش داره. تو راه گفتم:
- خیلی خوشحالم که این مسیر رو با تو شروع کردم، سامیار. منظورم پیانو زدن هست.
لبخند زد و گفت:
- منم درسا. این فقط اولشه؛ راهمون طولانیه، ولی مطمئنم تو می‌تونی.
دیگه چیزی نگفتم. سرم رو تکیه دادم به شیشه و به خیابونا زل زدم. چراغ‌های خیابون یکی‌یکی رد می‌شدن و من به فکر آینده‌ای بودم که شاید الان داشت کم‌کم رنگ واقعیت می‌گرفت. وقتی رسیدیم نزدیکی خونه، رو کردم به سامیار و گفتم:
- همین‌جا لطفاً نگه دار.
یه کم خندید و ماشین رو نگه داشت. نگاهم کرد و گفت:
- باشه، پس صحبت می‌کنیم باهم. شمارم رو که داری؟
سرم رو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. قبل از اینکه در رو ببندم، سامیار صدام زد:
- درسا.
خم شدم و نگاهش کردم. چشمای سبز رنگش بازم بغضی شده بود. یه کم نگاهم کرد و گفت:
- هیچی.
ازش خداحافظی کردم و سریع رفتم به سمت خونه.
***
«علی»
سالن گرم و پر از صداهای مشت و لگد بود. همه‌ی بچه‌ها تمرکز کرده بودن و با جدیت تمریناشون رو انجام می‌دادن. مربی هم با داد و فریاد، تمرین‌ها رو زیر نظر داشت. حسابی عرق کرده بودم. لباسام چسبیده بود بهم، ولی همه‌ی فکرم این بود که مسابقات انتخابی تیم ملی نزدیکه و باید قوی‌تر از همیشه باشم. داشتم به کیسه ضربه می‌زدم که مربی صدام کرد:
- علی بی‌خیال کیسه‌ها شو. بیا با یکی از هم‌تیمی‌هات تمرین کن.
رفتم سمتش. یکی از بچه‌ها اومد و شروع کردیم به تمرین رو در رو. مشت می‌زدم، دفاع می‌کردم؛ حس می‌کردم که دارم واقعاً رشد می‌کنم. حس می‌کردم طلای کشوری زیادم سخت نیست. چند بار که بهش ضربه زدم، یاد هانیه افتادم. اون روز کنار سکو بود و فقط تماشا می‌کرد. دلم می‌خواست بهش نشون بدم که می‌تونم، که این راه رو بلدم. با تموم شدن تمرین، همه جمع شدیم دور سرمربی و کادر تیم. همه خسته بودن و کسی اجازه‌ی آب خوردن نداشت. سرمربی نگاهمون کرد و گفت:
- دو هفته مونده تا مسابقات. باید همتون حسابی حواستون جمع باشه و کنار هم باشیم. ما باید تیم اصفهان رو امسال قهرمان کشور کنیم، بچه‌ها.
به استاد احترام گذاشتیم و بعد از عوض کردن لباس، از سالن زدیم بیرون. دلم برای هانیه تنگ شده بود. گوشی رو درآوردم و شمارش رو گرفتم. چند تا زنگ خورد و بالاخره جواب داد. صدای گرمش تو گوشم پیچید:
- سلام علی من، چطوری؟
- سلام هانیه. تازه تمرین تموم شد. خستم، ولی خوب بود! گفتم بهت زنگ بزنم.
- خوب کاری کردی عزیزم. خیلی خسته‌ای حالا؟
- خیلی خسته‌ام، ولی باید باشم. مسابقه نزدیکه خب.
خندید و گفت:
- می‌دونم. من پشتتم، با همه‌ی وجودم!
یه حس خوب رفت تو دلم. دلم می‌خواست کلی باهاش حرف بزنم.
- خیلی وقتا می‌ترسم. نمی‌دونم می‌تونم یا نه.
آروم جواب داد:
- نترس علی. اون روز توی مسابقه، نگاهت و اصرارت همه‌چی رو نشون می‌داد. مطمئن باش که می‌تونی. من می‌دونم.
 
لبخند زدم. با خودم گفتم هنوز راه مونده، ولی حرفاش مثل یه آتیش کوچیک تو تاریکی بود. هانیه واقعاً بهم انگیزه می‌داد.
- ممنون که هستی، کوچولو. حرف‌هات بهم انرژی می‌ده.
- خوشحالم که این‌طوری فکر می‌کنی؛ هر وقت خواستی، من اینجام.
- خب، من برم خونه و یه دوش بگیرم.
- باشه، پس پنج‌شنبه تو کلاس می‌بینمت.
- باشه عزیزم؛ مراقبت کن.
خندید و آروم گفت:
- من مراقبم؛ تو بیشتر مراقبت کن.
گوشی رو قطع کردم و یه نفس عمیق کشیدم.
خدایا شکرت بابت همه‌چیز.
هوای پاییزی قشنگی شهر رو گرفته بود و فقط دوست داشتم تو این هوا با هانیه قدم بزنم. اسنپ گرفتم و رفتم خونه.
***
«پنج‌شنبه صبح؛ آموزشگاه زبان»
صبح زود که رسیدم آموزشگاه زبان، کلاس پر شده بود و همه اومده بودن. چشمم که به هانیه افتاد، لبخندی زد که دلم رو گرم کرد. همیشه وقتی نگاهش می‌کردم، یه اتفاق خوب تو دلم می‌افتاد؛ یه جورایی با وجود اون، همه‌چیز روی روال بود. شروع کردم به درس دادن. صدای خودم رو که تو کلاس شنیدم، یه حس عجیبی بهم دست داد؛ انگار داشتم یه دنیا رو به هانیه و بقیه نشون می‌دادم. هانیه با دقت گوش می‌داد و من گاهی غرق نگاهش می‌شدم. کلاس که تموم شد، از آموزشگاه زدیم بیرون. هوا کمی خنک بود، اما دستای هانیه توی دستم گرم‌تر از هر چیزی حس می‌شد. نگاهم کرد و چشم‌هاش پر از اون نوری بود که نمی‌شد نادیده گرفت. صدای نفس‌هامون توی سکوت خیابون می‌پیچید و هر قدم که برمی‌داشتیم، فاصله‌مون کمتر می‌شد. با صدای آرومی گفتم:
- هانیه، نمی‌دونی چقدر این لحظه برام خاصه. وقتی دستات رو توی دستام می‌گیرم، انگار همه‌ی دنیا یه‌جا جمع شدن.
لبخندی زد و نزدیک‌تر شد:
- علی، منم همین حس رو دارم. انگار تا حالا دوست داشتن یه معنی درست نداشت، تا اینکه تو اومدی. الان می‌فهمم یه آدم چقدر می‌تونه دوست‌داشتنی باشه.
یه نفس عمیق کشیدم، رو‌به‌روش وایستادم و گفتم:
- با تو کنارم، هر چی سختی باشه، قابل تحمله. حتی اگه دنیا به هم بریزه، من همین‌جا می‌مونم.
چشماش برق زد. دستش رو توی دستم فشار داد و گفت:
- باشه، پس قول می‌دم هیچ‌وقت تنهات نذارم.
دستمو محکم‌تر گرفت و لبخند زدم. دلم می‌خواست این حس هیچ‌وقت تموم نشه؛ یه شروع تازه برای ما دو تا، یه داستان که هر روزش پر از نفس‌های عاشقانه باشه. قدم زدیم و هر لحظه بیشتر توی دل هم فرو می‌رفتیم؛ مثل اینکه دنیا فقط برای ما دو نفر ساخته شده بود. قدم‌هامون آهسته‌تر شد وقتی رسیدیم به کوچه‌ای که خونه‌ی هانیه اونجا بود. دستام رو محکم‌تر گرفت تا نذاره برم. تو چشم‌هاش نگاه کردم و گفتم:
- نمی‌خوای زودتر بری خونه؟
خندید و گفت:
- آره، ولی دلم نمی‌خواد الان این لحظه تموم بشه.
یه لحظه بهم خیره شدیم. بعد آروم دستش رو بالا برد و با پشت دست صورتم رو نوازش کرد. با صدایی کش‌دار گفت:
- علی.
- جان علی؟
- تو شبیه نفس کشیدنی هستی که هیچ‌وقت نمی‌خوام تموم بشه.
نفسم گرفت و گفتم:
- این فقط اولشه، هانیه. قصه‌ی ما تازه شروع شده.
لبخند زد و یه کم دور شد. با آخرین نگاه پر از محبتش گفت:
- خدا بهت رحم کنه. من دیگه نمی‌ذارم تنهام بذاری.
 
خندیدم و منتظر وایستادم برسه کنار در خونه. بعدش رفتم تا یه کم قدم بزنم. توی افکار خودم بودم و داشتم از خیابون رد می‌شدم که صدای بوق ماشین پیچید توی گوشم. سریع خودم رو به پیاده‌رو رسوندم. دیدم راننده از ماشین پیاده شد و گفت:
- عاشقی مثل اینکه.
خندیدم و بلند گفتم:
- آره، عاشقم. اونم چه عاشقی!
یه فحشی داد و سوار ماشینش شد. من بازم به خندیدن ادامه دادم. واقعاً هم خنده برای این موقع بود؛ برای من، برای منی که واقعاً داشتم عشق رو تجربه می‌کردم.
***
«ظهر روز حرکت به تهران»
اتاق ریخته بود به هم. لباس‌ها و وسایل روی تخت و زمین پراکنده بودن. داشتم کیف و لباس‌هامو جمع می‌کردم که گوشی زنگ خورد. شماره‌ی هانیه بود. جواب که دادم، صدای گرم و مهربونش توی گوشم پیچید. شروع کردیم حرف زدن:
- سلام، علی آقای ما چطورن؟ آماده‌ای واسه قهرمانی یا هنوز داری توی اتاقت می‌چرخی؟
کمی خندیدم و جواب دادم:
- سلام نفس من. من کاملاً آمادم تا شما و خودم رو با مقام اول خوشحال کنم.
داشتیم حرف می‌زدیم که صدای باز شدن در اومد. محمد اومد تو، یه کم نگاهم کرد و گفت:
- داداش، این همه وسیله جمع کردی چرا؟ مگه داری اردو می‌زنی؟
خندیدم و گفتم:
- دایی‌جون، دارم با تلفن حرف می‌زنم. متوجه نیستی؟
نشست روی تخت و شروع کرد به چرخوندن کلیدهای توی دستش. گفت:
- باشه، من مزاحم نمی‌شم. ایش!
گوشی رو گرفتم کنار گوشم که هانیه گفت:
- علی‌جان، برو کنار محمد. فقط قول بده حواست باشه. دلم می‌خواد بعد مسابقه هم شوخی‌هات رو بشنوم، نه اینکه هیچی ازت نشنوم.
- قول می‌دم. شما نگران چیزی نباش.
محمد نزدیک‌تر شد و با لحن مسخره گفت:
- بابا ناز کن علی‌جان! جنگ که نمی‌خوای بری... یه مسابقه‌ست!
از هانیه خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم. گفتم:
- به‌جای مسخره‌بازی، یه کمک بده وسیله‌ها رو جمع کنم.
محمد جیغ کوچیکی کشید و گفت:
- مواظب خودت باش، برادر! می‌ترسم وسیله‌ها خستت کنن.
با کمک محمد وسیله‌ها رو جمع کردیم. زنگ زدم به سرمربی تیم و اطلاع دادم که همراه تیم به خوابگاه نمی‌رم و خودم میام تهران. هوا داشت کم‌کم تاریک می‌شد. بعد از یه معطلی کوچیک، به همراه خانواده راه افتادیم به سمت تهران. وقتی رسیدیم تهران، رفتیم خونه‌ی خالم. یه کم مونده بود برسیم که مامانم گفت:
- علی، گوشی من شارژ نداره. یه زنگ بزن به خاله یا آراد، بگو ما رسیدیم.
شماره‌ی آراد رو گرفتم. بعد از دوتا بوق جواب داد:
- ببین کی زنگ زده! به‌دردبخورترین پسرخاله‌ی دنیا!
خندیدم و جواب دادم:
- سلام آراد خان، چطوری؟
- خوبم داداش. رسیدید؟
- آره، در رو باز کن ماشین رو بذاریم داخل پارکینگ.
ماشین رو داخل پارکینگ گذاشتیم. بعد از سلام و احوال‌پرسی، شام خوردیم و بعدش با آراد رفتیم و شروع کردیم به حرف زدن. آراد یکی زد به شونه‌م و گفت:
- خب، چه خبر؟ مخ کسی رو نزدی احیاناً؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- تو چی فکر می‌کنی؟
بلند شد و رفت کنار کمدش. گفت:
- اگه همون علی‌ای باشی که من می‌شناسم، هیچ دختری الان تو زندگیت نیست!
 
حق با اون بود. من واقعاً تمایلی به ارتباط عاطفی با دخترا نداشتم، اما هانیه... تو فکر بودم که آراد اومد، خم شد جلوم و تو چشم‌هام نگاه کرد. تو چشم‌هام زل زد و آروم گفت:
- دلو دادی؟
یه دستی توی موهام کشیدم و چیزی نگفتم. آراد زد زیر خنده، یه آهنگ شاد پلی کرد و گفت:
- پس بیا وسط! توام یاد گرفتی باید دل بدی و دل ببری!
منو کشوند وسط اتاق و شروع کردیم به رقصیدن. وسط رقص هی می‌پرسید:
- خب، حالا تعریف کن. بگو این آدم بدبخت کیه که دل به تو بسته؟
- چرت و پرت نگو آراد. خیلی هم خوشبخته، چون منو داره!
وایستاد و نگاهم کرد.
- اسمش چیه؟
- هانیه.
- هانیه و علی یا علی و هانیه؟ به‌هرحال اسم قشنگی داره!
رفتم نشستم روی تخت و گفتم:
- آره، اسم قشنگه. مثل خودش.
به دیوار خیره شده بودم که آراد یکی زد تو پام. کلاً عادت داشت به آدم ضربه بزنه. داد زدم سرش:
- چته، وحشی؟
نشست کنارم، یه قیافه‌ی مظلوم به خودش گرفت و گفت:
- جان من عکسش رو ببینم.
- نه، نشون نمی‌دم.
- علی، می‌زنمتا! نشون بده لطفاً.
اومدم نشون بدم که هانیه زنگ زد.
با پا زدم به آراد و گفتم:
- هیس، هیچی نگو. می‌خوام جوابشو بدم.
آراد زد زیر خنده و گفت:
- ببین چی سیوش کرده... جوجه!
- خفه شو آراد.
تماس رو وصل کردم. هانیه بازم مثل همیشه با گرمای خاصی بهم سلام کرد. رفتم توی بالکن و یه لبخند روی صورتم نشست وقتی صدای گرم هانیه تو گوشم پیچید.
- علی رسیدی تهران؟ همه‌چیز خوبه؟
- سلام عزیز دلم. آره، یکم پیش رسیدیم.
- خوبه. شام خوردی؟
- خوردم. تو چی؟
- من نه. یه کم دلم درد می‌کرد.
نگران شدم و با صدای لرزونی پرسیدم:
- چی شده زندگیم؟ الان بهتری؟
- آره دیوونه، نگران نباش. بهتر شدم و یه کم دیگه می‌رم یه چیزی می‌خورم. پیش کسی هستی؟
- پیش آرادم، پسرخالم.
- خب، خوبه پس. راحت باش و نگران منم نباش. یه چیزی می‌خورم و می‌خوابم. توام برو بخواب، فردا صبح زود باید بیدار بشی.
یه لحظه سکوت کردیم. بعد صدام رو نرم‌تر کردم:
- دلم برات تنگ شده هانیه. کاشکی اینجا بودی!
صداش پر از حس شد و گفت:
- منم همین حس رو دارم. پس منتظر می‌مونم قهرمان بشی و برگردی قلب من!
- دوریت سخته. وقتی از اصفهان خارج شدیم، انگار ته دلم خالی شد.
 
صداش نرم‌تر شد و گفت:
- علی جانم، می‌دونم دوری سخته و هیچ‌جایی به خوبی کنار تو بودن نیست. ولی اینو بدون، هر جا باشم قلبم پیش توئه. من متعلق به قهرمان زندگیمم.
لبخند زدم و گفتم:
- این حرفت تموم خستگی‌هامو می‌بره.
کمی مکث کرد و بعد با صدایی بچگونه گفت:
- پس قول بده زود برگردی، که بتونم از ته دل بغلت کنم و همه‌ی دلتنگی‌هام از بین بره.
- تو اول قول بده مراقب خودت باشی و زود بخوابی!
- مراقبم. صبح اگه دیرتر از تو بیدار شدم، بهم زنگ بزن.
شب‌بخیر گفتیم. گوشی رو با لبخند قطع کردم. دلم پر از آرامش و امید بود؛ انگاربرای فردا بمب انگیزه بودم.
از توی بالکن داشتم شهر رو نگاه می‌کردم که خالم صدامون زد و گفت:
- بچه‌ها، بیاید میوه بخورید.
آراد که کف اتاق نشسته بود و داشت ناخوناشو می‌گرفت، آروم گفت:
- آره، میایم. ولی اول علی آقا باید ول کنن دیگه... سرمون رو خوردن!
اومدم داخل، زدم پس کلش و گفتم:
- چه غلطی کردی؟
سرش رو تکون داد و گفت:
- من؟ من چیزی نگفتم داداش. رواله!
خندیدم و از اتاق زدم بیرون. میوه‌ها رو آوردم داخل و داشتم می‌خوردم که مامانم اومد تو. نگاهش کردم. سوزن توی دستش بود. سیبی که توی دستم بود، همون‌جوری توی دهنم نگهش داشتم و آروم گفتم:
- مامان... .
آراد کارش رو تموم کرد، نگاه کرد به مامانم و گفت:
- خاله، به کی می‌خوای بزنی اون اژدر رو؟
خندید و گفت:
- به علی‌آقای گل.
سیب رو از دهنم درآوردم و پریدم توی بالکن. آراد می‌خندید و می‌گفت:
- بابا، بیا. یه سوزن ترس نداره که!
- نمیام. سوزن می‌خوام چکار؟
انقدر بلند حرف زدم که همه جمع شدن توی اتاق. شوهر خالم گفت:
- چی شده؟
مامانم گفت:
- هیچی. یه نوروبیون می‌خوام بزنم بهش، رفته توی بالکن.
همه زدن زیر خنده. خالم گفت:
- تو که قهرمانی، از یه سوزن چرا می‌ترسی؟
اومدم داخل اتاق، با نگرانی به سوزن نگاه کردم. نگاهشون کردم و گفتم:
- من بدون اینم می‌تونم قهرمان بشم.
-شوهرخالم گفت:
- علی‌آقا، این یه سوزن تقویتیه. به نفع خودته.
- برید بیرون، بذارید فکرام رو بکنم.
آراد اومد جلو، یه کم چپ‌چپ نگاه کرد و گفت:
- می‌خوابی یا بخوابونمت، جوجو؟
- بیا برو کنار آبنبات چوبی!
اومدم از اتاق برم بیرون که بابا اومد.داشت می‌رفت دستاش رو بشوره. یه کم نگاهم کرد و گفت:
- برو بزن و سریع بخواب.
انقدر جدی و قاطع گفت که نتونستم نه رو حرفش، حرف بیارم. برگشتم توی اتاق و دراز کشیدم. داشتم روبه‌رو رو نگاه می‌کردم. دستام رو توی هم گره زده بودم و فشار می‌دادم. یه کم بعد، صدای آراد بود که می‌خندید و بعدش من:
- آخ!
 
تو همون حالت خوابیدم. نزدیک‌های صبح بابام اومد، آروم بیدارم کرد و گفت:
- علی بابا، نماز صبحه. بیدار شو، نمازت رو بخون تا کم‌کم راه بیفتی سمت سالن.
چشم‌هام رو یه کم پاک کردم و گفتم:
- مگه تو نمیای بابا؟
- نه بابا جان، تو که می‌دونی من تهران چقدر کار دارم!
بلند شدم. یه نگاهی به آراد انداختم که روی تخت خوابیده بود. رفتم وضو گرفتم. نماز صبح رو خوندم و یه حس آرامش خوب توی دلم جا گرفت. بعد از نماز، کنار جا نماز نشستم. دست‌هام رو بالا بردم و توی دلم گفتم:
- خدایا، امروز مسابقه دارم. استرس زیادی دارم، ولی می‌دونم کمک تو هست. فقط کمک کن تمرکز کنم و بهترین خودم رو نشون بدم!
یه نفس عمیق کشیدم. رفتم به حالت سجده و آروم گفتم:
- هیچ‌وقت تنهام نذار، خدایا.
جا نماز رو جمع کردم. رفتم کنار بابا و مامانم و خالم که داشتن صبحونه می‌خوردن. کنارشون نشستم و گفتم:
- سلام به همگی. ماشاالله همه هم که بیدار شدن!
خاله گفت:
- کله‌پاچه دوست داری، خاله؟
یه نگاه جذاب بهش انداختم و شروع کردم به خوردن. گفتم:
- مامان، شما الان نیاز نیست بیاید سالن. قطعاً خسته می‌شید. من خودم خبرتون می‌کنم.
- باشه مامان جان. ما هم با خالت می‌ریم بیرون.
خاله پرسید:
- آراد رو بیدار نکردی؟
لبخند زدم و گفتم:
- خاله، مثل اینکه شازده رو نمی‌شناسی. اون حالا حالا بیدار نمی‌شه.
- تو بخور، تا من بیدارش کنم.
لقمه‌ی آخر رو خوردم. اومدم بلند شم که بابا دستم رو گرفت و گفت:
- بشین.
نشستم و گفتم:
- جانم؟
بابا و مامانم داشتن نگاهم می‌کردن.
- چیزی شده؟
- نه مامان جان. بابا می‌خواست بهت بگه امروز همه‌ی تلاشت رو بکن تا موفق بشی. اما اگه یه درصد هم نشد، بدون که زندگی تموم نشده.
- من قهرمان می‌شم، نگران نباشید.
بابا گفت:
- تو حتماً قهرمان می‌شی. تو قهرمان زندگی من و مادرتی.
خندیدم. بلند شدم و وارد اتاق شدم. دیدم آراد با یه چشم بسته داره بهم نگاه می‌کنه.
- مردی تا بلند شدی؟
با دست زد روی پیشونیش و گفت:
- تو می‌خوای بری مسابقه بدی، نمی‌دونم چرا من باید از خوابم بزنم!
لباس عوض کردم و گفتم:
- بپوش تا بریم، کم حرف بزن.
ساکم رو برداشتم. توی آینه به خودم نگاه کردم. وجدان‌خان یهو اومد سراغم. دیگه اسمش رو باید بذارم علی کوچولو. علی کوچولو گفت:
- خداییش نبودم، دلت برام تنگ نشد؟
- چرا، واقعاً نبودت داشت دیوونه‌م می‌کرد دیگه!
- ببین، الانم کاری ندارم؛ فقط خواستم بگم تو می‌تونی پسر.
لبخند زدم و از اتاق بیرون زدم. مامان با قرآنی که توی دستش بود، اومد جلو و گفت:
- از زیر قرآن رد شو مامان جان!
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا