انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

-امیدوارم!
دنبالم اومد:
-حالا داری کجا می‌ری؟!
-مامان گیر داده که براش گذشته رو توضیح بدم، تا الان دنبال خودم کشوندمش ولی کلافه شده و پافشاری می‌کنه، باید کم‌کم براش تعریف کنم هر چیزی رو که نمی‌دونه و اونم برای من بگه چرا باعث شده دخترش همیشه تو زندگیش کمبود محبت رو حس کنه، همون‌جور که اون خیلی سوال از من داره منم در قبالش سوال‌هایی دارم که جواب قانع کننده می‌خوام آترون!
-باشه، فقط مواظب باش نذار حرمت بین‌تون شکسته بشه هر چقدر هم تو سختی کشیده باشی
بالاخره اون مادرته و مطمئنا دلایلش قانع کننده‌اس!
-باشه، ممنون.
-کاری داشتی زنگ بزن.
-باشه.
از شرکت که بیرون اومدم چند تا نفس عمیق کشیدم، واقعا سخت بود تحمل این‌همه فشار توی زندگی، فکر کنم کلا من آفریده شدم که مدام زجرکش بشم وگرنه که تا اومدم یکم نفس راحت بکشم حالا باز باید برای چیزهای دیگه حرص بزنم!
با رسیدن به ویلا مامان از کنار هارپر بلند شد و به سمتم اومد:
-چی شد؟ تونستی ویلای مناسبی پیدا کنی؟!
خودم رو پرت کردم روی کاناپه، هارپر به خدمه دستور داد واسم شربت آلبالو بیارن و بعد کنارم نشست:
-خسته نباشی عزیزم.
گونه‌اش رو بوسیدم و در جواب مامان تموم حرف‌های آترون و مکالمه‌هامون رو تعریف کردم.
هارپر با مهربونی گفت:
-منم با آترون موافقم، ما که غریبه نیستیم انگار که یک خانواده‌ایم، شماها خودتون اصرار دارید که از ما جدا بشید وگرنه اگر تا آخر عمر هم پیش ما می‌موندید نه من مشکل داشتم و نه آترون!
دستش رو گرفتم:
-می‌دونم عزیزم، ولی اگر مستقل باشیم راحت‌تریم.
شونه‌های ظریفش رو بالا انداخت:
-باشه پس لااقل فعلا بمونید تا پیدا شدن یک ویلای مناسب.
سری تکون دادم و شربت رو لاجرعه سر کشیدم.
مامان جلوم نشست:
-تو هفته دیگه می‌ری آمریکا؟ مطمئنی نیازی به اومدن من نیست؟!
-بله من می‌رم چون باید کارهای نیمه تمومم رو تموم کنم و بعد از اون با خیال راحت برگردم اینجا، به حضور شما هم نه نیازی نیست، من بعد از عمری آوردمت این‌جا که کمی طعم آرامش رو بچشی حالا که داری به زندگی عادیت برمی‌گردی باز آواره‌ات کنم که چی بشه؟!
هارپر:
-راست می‌گه درسا جون، دل آسا خودش از پس تموم کارها بر میاد شما اگر برید باز باید مواظب شما باشه و بیش‌تر اذیت می‌شه!
مامان:
-باشه من می‌مونم، فقط قبلش باید حتما با هم حرف بزنیم دل آسا یادت که نرفته؟!
-نه یادمه، در اولین فرصت حرف می‌زنیم.
×××
بعد از ناهار تا نزدیک شب خوابیدم چون واقعا به آرامش نیاز داشتم، انقدر که این روزها مشغله فکری داشتم جایی واسه آرامش نمونده بود.
وقتی بیدار شدم آترون توی سالن داشت قهوه می‌خورد و نگاهش به نقشه‌های جلوی روش بود که با نزدیک شدنم حضورم رو حس کرد و سر بلند کرد:
-به به مادمازل دل آسا، بیدار شدی بالاخره؟!
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا