انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

-امیدوارم!
دنبالم اومد:
-حالا داری کجا می‌ری؟!
-مامان گیر داده که براش گذشته رو توضیح بدم، تا الان دنبال خودم کشوندمش ولی کلافه شده و پافشاری می‌کنه، باید کم‌کم براش تعریف کنم هر چیزی رو که نمی‌دونه و اونم برای من بگه چرا باعث شده دخترش همیشه تو زندگیش کمبود محبت رو حس کنه، همون‌جور که اون خیلی سوال از من داره منم در قبالش سوال‌هایی دارم که جواب قانع کننده می‌خوام آترون!
-باشه، فقط مواظب باش نذار حرمت بین‌تون شکسته بشه هر چقدر هم تو سختی کشیده باشی
بالاخره اون مادرته و مطمئنا دلایلش قانع کننده‌اس!
-باشه، ممنون.
-کاری داشتی زنگ بزن.
-باشه.
از شرکت که بیرون اومدم چند تا نفس عمیق کشیدم، واقعا سخت بود تحمل این‌همه فشار توی زندگی، فکر کنم کلا من آفریده شدم که مدام زجرکش بشم وگرنه که تا اومدم یکم نفس راحت بکشم حالا باز باید برای چیزهای دیگه حرص بزنم!
با رسیدن به ویلا مامان از کنار هارپر بلند شد و به سمتم اومد:
-چی شد؟ تونستی ویلای مناسبی پیدا کنی؟!
خودم رو پرت کردم روی کاناپه، هارپر به خدمه دستور داد واسم شربت آلبالو بیارن و بعد کنارم نشست:
-خسته نباشی عزیزم.
گونه‌اش رو بوسیدم و در جواب مامان تموم حرف‌های آترون و مکالمه‌هامون رو تعریف کردم.
هارپر با مهربونی گفت:
-منم با آترون موافقم، ما که غریبه نیستیم انگار که یک خانواده‌ایم، شماها خودتون اصرار دارید که از ما جدا بشید وگرنه اگر تا آخر عمر هم پیش ما می‌موندید نه من مشکل داشتم و نه آترون!
دستش رو گرفتم:
-می‌دونم عزیزم، ولی اگر مستقل باشیم راحت‌تریم.
شونه‌های ظریفش رو بالا انداخت:
-باشه پس لااقل فعلا بمونید تا پیدا شدن یک ویلای مناسب.
سری تکون دادم و شربت رو لاجرعه سر کشیدم.
مامان جلوم نشست:
-تو هفته دیگه می‌ری آمریکا؟ مطمئنی نیازی به اومدن من نیست؟!
-بله من می‌رم چون باید کارهای نیمه تمومم رو تموم کنم و بعد از اون با خیال راحت برگردم اینجا، به حضور شما هم نه نیازی نیست، من بعد از عمری آوردمت این‌جا که کمی طعم آرامش رو بچشی حالا که داری به زندگی عادیت برمی‌گردی باز آواره‌ات کنم که چی بشه؟!
هارپر:
-راست می‌گه درسا جون، دل آسا خودش از پس تموم کارها بر میاد شما اگر برید باز باید مواظب شما باشه و بیش‌تر اذیت می‌شه!
مامان:
-باشه من می‌مونم، فقط قبلش باید حتما با هم حرف بزنیم دل آسا یادت که نرفته؟!
-نه یادمه، در اولین فرصت حرف می‌زنیم.
×××
بعد از ناهار تا نزدیک شب خوابیدم چون واقعا به آرامش نیاز داشتم، انقدر که این روزها مشغله فکری داشتم جایی واسه آرامش نمونده بود.
وقتی بیدار شدم آترون توی سالن داشت قهوه می‌خورد و نگاهش به نقشه‌های جلوی روش بود که با نزدیک شدنم حضورم رو حس کرد و سر بلند کرد:
-به به مادمازل دل آسا، بیدار شدی بالاخره؟!
 
روبه‌روش نشستم و پام رو روی اون پام انداختم، به خدمه دستور یه قهوه دیگه داد و منتظر نگاهم کرد:
-خب؟ خوب خوابیدی؟!
-آره خیلی خوب بود، واقعا بهش نیاز داشتم.
-درسا خانم و هارپر رفتن قدم بزنن، می‌خواستن تو رو هم بیدار کنن که مانع شدم و گفتم تو الان به این خواب بیش از هر چیز دیگه‌ای نیاز داری، اونا هم قبول کردن و خودشون رفتن.
-حق با توئه واقعا این چند وقته یه خواب راحت نداشتم!
فنجون قهوه که مقابلم قرار گرفت تشکر کوتاهی کردم و شکر پاش رو برداشتم:
-بلیطم چی شد؟!
-اتفاقا الان داشتم از طریق یکی از دوست‌هام تو فرودگاه برات اوکی می‌کردم، خیالت راحت!
-من وقتی خیالم راحت می‌شه که بدونم کیان شهیادی رو اعدام کردن!
-این‌همه نفرت خوب نیست دل آسا، شاید این‌جوری هم که تو فکر می‌کنی نباشه، شاید...!
حرفش رو قطع کردم:
-اگر تموم چیزهایی رو هم که در مورد کیان شهیادی می‌دونم غلط بوده باشه که نیست، خودکشی اهورا رو تماما از چشم او می‌بینم، اون پسر قربانی خودخواهی پدر بی مهری مثل کیان شهیادی شد، اون دل‌بسته بود و این تنها جرمش بود!
-متاسفم، می‌دونم ضربه‌های سختی به روحت خورده، شاید من و دیگران هیچ‌وقت نتونیم اون‌جوری که باید، درکت کنیم چون هیچ‌وقت جای تو نبودیم!
آهی کشیدم که خندید:
-اصلا ولش کن، بیا به این نقشه‌ها نگاه کن ببینم تو که می‌خوای شرکت بزنی چقدر از مهندس بودن می‌دونی!
خندیدم و در کنارش نشستم، نگاه کوتاهی به نقشه‌ها انداختم و در جوابش گفتم:
-شرکت من با شرکت تو خیلی فرق می‌کنه، چون من از تو بیش‌تر پیشرفت می‌کنم.
-اوه چقدر ادعا!
هر دو خندیدیم، یک‌ساعتی رو با هم مشغول صحبت در مورد شرکت، نرم افزارها و نقشه‌ها و از این قبیل حرف‌ها بودیم که هارپر و مامان سرحال و شاد از پیاده روی برگشتن.
هارپر با دیدنم دوان دوان خودش رو بهم رسوند و درآغوشش مچاله‌ام کرد.
-وای چقدر دلم واست تنگ شده بود دل آسا!
با تعجب نگاهش کردم:
-واه، تو که همش چند ساعته پیشم نبودی.
ناراحت نگاهم کرد:
-خب این چند ساعت انگار چند روز گذشته برام، یعنی تو دلتنگم نیستی؟!
خندیدم و مجدد بغلش کردم:
-چرا منم دلتنگتم عزیزم، شوخی می‌کردم باهات.
آترون در حالی‌که نقشه‌ها و لوازم کارش رو جمع می‌کرد نچ نچی کرد و گفت:
-فکر کنم جای من و تو عوض شده دل آسا، هارپر زن منه به جای این‌که از در میاد داخل من رو ببینه، تو رو می‌بینه و بغلت می‌کنه!
همه زدیم زیر خنده، هارپر برای دلجویی به سمت آترون رفت و گونه‌اش رو محکم بوسید:
-عزیزدلم می‌دونی که تو قلب منی اما دل آسا هم جایگاه والایی پیش من داره پس سخت نگیر!
مجدد همه خندیدیم، دور هم نشستیم و مامان رو بهم گفت:
-خوب خوابیدی؟!
-آره خیلی.
-می‌خواستیم بیدارت کنیم ولی آترون گفت الان بیش‌تر از پیاده روی به خواب نیاز داری!
-درسته، خوب شد که بیدارم نکردید.
با به صدا در اومدن زنگ گوشی آترون مکالمه من و مامان هم قطع شد، آترون با نگاه به صفحه گوشیش با لبخند عمیقی تماس رو متصل کرد و از ما فاصله گرفت.
 
هارپر نگاهم کرد:
-دل آسا می‌خوای منم همراهت بیام آمریکا؟ تنها نباشی بهتره.
-نه نه، تو بمون ایران بیش‌تر به حضورت این‌جا نیازه هم آترون تنها نمی‌شه هم مامان!
-آخه نگرانتیم.
-نباشید، اونجا ویلی هست خودمم می‌تونم مواظب خودم باشم پس جای نگرانی نمی‌مونه!
-باشه اگر تو این‌جوری می‌گی پس مشکلی نمی‌مونه.
به روش لبخند زدم که آترون به سمت‌مون برگشت و رو به هارپر گفت:
-مامانم بود عزیزم، دعوت‌مون کرد واسه شام!
هارپر نیم نگاهی به من و مامان انداخت:
-ولی ما مهمون داریم!
آترون لبخند زد:
-اونا هم دعوتن عزیزم.
سریع میون حرفشون پریدم:
-ما همین‌جا راحتیم، شما هم بی‌خودی منتظر ما نمونید، برید خوش بگذرونید منم با مامان یکمی خلوت می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم!
مامان ادامه‌ی حرفم رو گرفت:
-حق با دل آسا هست، بهتره شماها برید و به مهمونی خودتون برسید وگرنه ما معذب می‌شیم که وجودمون براتون ایجاد مزاحمت کرده و نمی‌تونید به مهمونی‌های خانوادگی‌تون برسید در نتیجه ناراحت می‌شیم!
هارپر دست‌هاش رو به حالت تسلیم بالا برد:
-باشه باشه، هر جوری که شما بخواهید.
سپس رو به آترون گفت:
-می‌رم حاضر بشم!
بعد از رفتن هارپر آترون رو بهم گفت:
-آخه چرا قبول نمی‌کنی بیاید؟ گفتم که مامان شماها رو هم دعوت کرده، می‌دونن مهمون ما هستید!
-نه آترون ممنون، ما این‌جا راحت‌تریم.
-باشه، اصرار نمی‌کنم که معذب نشید، من برم حاضر بشم.
بعد از رفتن آترون مامان از جا بلند شد:
-برم لباسای راحتیم رو تنم کنم، تو این مانتو و شلوار انگار هوا به بدنم نمی‌رسه!
خندیدم:
-برو مامان جان، برو.
×××
بعد از رفتن آترون و هارپر مامان صدام کرد:
-بهترین موقع هست که با هم در مورد گذشته حرف بزنیم دل آسا!
مجبور بودم برای مامان بازگو کنم اون چیزی رو که توی این مدت هدف زندگی شده بود، نمی‌تونستم بهش دروغ بگم یا باز هم شونه خالی کنم و موکول کنم به یک زمان دیگه چون دیر یا زود مجبور می‌شدم که توضیح بدم واسش، وگرنه مدام اصرار می‌کرد و هم خودش اذیت می‌شد تو بی‌خبری موندن، هم من اذیت می‌شدم با این‌همه اصرار!
-باشه، تعریف می‌کنم.
مامان با رضایت سرش رو تکون داد:
-مرسی.
هر دو به تراس رفتیم، آسمون صاف و باد آرومی در حال وزیدن بود.
روی صندلی نشستم و چشم به مامان دوختم که کنار نرده‌های تراس ایستاده بود و زل زده بود به ماه!
-اگر بخوام همه چیز رو از اول تا آخر واستون تعریف کنم خیلی طول می‌کشه و مطمئنا شما خسته‌تر از اونی هستید که بتونید تحمل کنید!
نگاهش رو دوخت به چشم‌های وحشی من، انگار هر لحظه بیش‌تر نگران می‌شد.
-مهم نیست دل آسا، اگر حتی ماه‌ها و سال‌ها هم طول بکشه حرف زدن تو در مورد گذشته اشکالی نداره، چون من حق دارم که با خبر باشم از زندگی و هدفی که دخترم ازش حرف می‌زنه!
شونه‌هام رو بالا انداختم:
-شاید حرف زدن در موردش من رو خسته کنه مامان، اینم مهم نیست؟!
پوزخندی روی لب‌های غرق در رژلب خوشکل و گرون قیمت مامان نشست و چشم‌هاش رو تنگ کرد:
-خب حق داری، واسه تویی که چندین ساله اندازه سه تا جمله بیش‌تر وقت نگذاشتی که با مادرت حرف بزنی باید هم یک داستان زندگی گفتنش خسته کننده باشه برات ولی اگر برای من کل اون چیزی رو نگی که باید بدونم ازت ناراحت می‌شم و در جایگاه مادر حلالت نمی‌کنم دل آسا، تا اینجا پا به پات اومدم و هربار سوال کردم طفره رفتی اعتراضی نکردم ولی من باید بدونم اطرافم چی می‌گذره، باید بدونم که قراره واسه زندگیم چه اتفاقی بیفته!
-باشه حرفی نیست، حالا که اصرار داری ناچارم این‌بار رو استثنا قائل بشم و بیش‌تر از حد معمول
خودم حرف بزنم شاید این‌جوری خودمم راحت شدم از این حس سنگین روی دلم!
مامان مشتاق روبه‌روم نشست:
-عالیه، منتظرم بشنوم.
نگاهم رو سپردم به دست‌های مامان، واقعا زندگی این زن چقدر دست‌خوش اتفاقات عجیب غریب بوده و شاید هنوزم هست!
-همه چیز از سه سال قبل شروع شد، اگر یادتون باشه قبل از این سه سال من دختری بودم که زیاد توی کارهای پدر دخالت نمی‌کردم درسته که گاهی از سر کنجکاوی باهاشون همراه می‌شدم ولی تا اون موقع خبر از کارهای خلاف و غیرقانونی پدر نداشتم و البته اهورا هم حرفی از این باب به من نزده بود!
 
مامان نفس عمیقی کشید و من ادامه دادم:
-من تموم زندگیم و تموم اون چیزی رو که داشتم مدیون حمایت‌های پدر بودم، او همیشه و همه جا پشتیبانم بود و برای من از هیچ لحاظ کمبودی نگذاشته بود ولی توی محبت همیشه یک خلا بزرگ رو توی جسم و روحم احساس می‌کردم که خیلی آرزو داشتم این پوچی رو از بین ببرم و باز هم پدر حمایتم کنه اما نشد، پدر با من با اهورا با شما همیشه سرد رفتار می‌کرد، همیشه زندگی ما عاری از هرگونه احساس خوشایندی بود و بیشتر مثل یک قالب یخ بود، همون‌قدر سرد و بی روح!
سرم رو تکونی دادم:
-دختر یعتی کوه احساس، یعنی موجودی که با محبت باید رشد کنه و بزرگ بشه نه با تهدید، ترس و حس خشن بودن اطرافیان، شاید برای اهورا این نوع زندگی کردن سخت نبوده باشه چون بالاخره او، هم جنس پدر بود اما واسه منی که یک دختر بودم و ژن یک زن توی وجودم بود نمی‌تونستم راحت از کنار این خلا بزرگ بگذرم و نادیده‌اش بگیرم، برای همین هم کم کم توی قالبی فرو رفتم که همیشه و همیشه شما رو ناراحت می‌کرد و عذابتون می‌داد، همیشه به من می‌گفتید که بویی از زن بودن نبردم و چقدر این جمله برای من دردناک بود که من هیچ‌گونه ظرافتی توی وجودم نداشتم و مجبور بودم نقاب سردیم رو روی صورتم حفظ کنم، به قول ایرانی‌ها که می‌گن (گر خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت باش!).
مامان دستم رو بین دست‌هاش گرفت، نگاه بی فروغم رو به دست‌هامون سپردم و ادامه دادم:
-همه چیز پول نبود، همه چیز شهرت نبود مامان، من نیازمند محبت و علاقه‌ای بودم از جانب پدر چون شما که جرات نداشتید جلوی پدر به من عشق بورزید اهورا هم که کلا زیرسلطه پدر بود فقط
در صورتی می‌تونستم محبت شما رو داشته باشم که محبت پدر از قبل شامل حالم شده باشه ولی هیچ‌وقت نشد، جز شما سه نفر هم کسی رو نداشتیم یعنی بعدها فهمیدم که خانواده‌اتون به خاطر پدر شما رو طرد کردن و اون‌همه رو از اطراف خودش و شما و من و اهورا دور کرد فقط چون خودخواه بود و از عشق و علاقه فراری!
قطره اشکی از گوشه چشم‌های شهلا و زیبای مامان سر خورد و ریخت، درد عمیقی توی تموم اعضای بدنم پیچید ولی ادامه دادم:
-یک روز که توی یه پارک خلوت توی نیویورک نشسته بودم آقایی بسیار متشخص، آروم و مهربون در کنارم روی نیمکت نشست، اولش بدون هیچ نگاهی بهش توی افکار خودم غوطه ور بودم اما موقعی که نگاه خیره‌اش رو روی صورتم حس کردم نتونستم بی تفاوت باشم و زل زدم توی چشم‌های سبزش، چشم‌هاش حالت عجیبی داشت، طوری بود که انگار از چشم‌های خودم کپی برداری شده و روی صورت او کار شده یا بهتر بگم چشم‌های من نمونه‌ی دوم چشم‌های اون مرد بود که شباهت عجیبی هم بهم داشت!
تعجب رو تو چشم‌های مامان خوندم، اما بی توجه نگاهم رو ازش گرفتم:
-تا موقعی که ملاقات با اون مرد برام پیش بیاد نمی‌دونستم پدر توی کارهای خلاف و باتلاقی پر از کثافت فرو رفته، می‌دونم که شاید تا چند وقت پیش شما هم نمی‌دونستید و توی خیال خودتون از پدر بت بزرگی ساخته بودید و ستایشش می‌کردید مثل من، ولی اون مرد چشم من رو به روی تمام حقایق زندگی باز کرد، شاید فرشته نجات بود که در قالب یک انسان فرورفته بود و خدا برای هدایت بنده‌ی گمراهش که من باشم فرستاده بود.
نفس عمیقی کشیدم:
-اولش با دیدن چشم‌هاش جا خوردم اما بروز ندادم، سعی کردم خیلی سریع از کنارش بلند بشم و ازش دور بشم اما انگار اون خیلی راحت حرف‌هام رو از چشم‌هام درک می‌کرد و تا اومدم خیز بردارم مچ دستم اسیر دست‌های محکم و مردونه‌اش شد، به خیال این‌که مزاحمه و قصد شومی داره خواستم فریاد بزنم ولی جلوی دهنم رو گرفت و کنار گوشم گفت که یک دوسته و واسه کمک به من اومده، اولش حرفش رو باور نکردم اما وقتی بهم عکس خانوادگی‌مون رو نشون داد و اطلاعاتی درمورد هممون، مطمئن شدم این شخص هرکی هست ما و زندگی‌مون رو خیلی خوب می‌شناسه و از جیک و پوکمون باخبره، برای همین هم سکوت کردم و سر جام روی نیمکت نشستم تا بفهمم حرف حسابش چیه، اونم معطل نکرد و خیلی زود رفت سر اصل مطلب!
مامان با کنجکاوی زل زده بود توی چشم‌هام، مکثم که طولانی شد با اخم پرسید:
 
-زیر لفظی می‌خوای دل آسا؟!
-سخته واسم بازگو کردنش مامان.
مامان فقط نگاهم کرد، دستی روی صورتم کشیدم:
-اون مرد از گذشته حرف زد، از این‌که نقشش توی زندگی ما چی بوده گفت که با نامردی تمام اون رو از حق‌هایی که داشته جدا کردن، از چیزهایی که سهمش بوده و باید مال او باشه جداش کردن و با رذالت تمام خانواده‌اش رو از هم پاشیدن اونم آدم‌های خودخواهی که بویی از انسانیت نبرده بودن، اون شخص پدرم بود مامان، پدر اصلی من کسی که تموم این سال‌ها نمیشناختمش و نمی‌دونستم اصلا وجود خارجی داره همیشه تو خیالم فکر می‌کردم که کیان شهیادی پدر منه و خونش تو رگ‌های من در جریانه ولی اشتباه می‌کردم، شما هم هیچ وقت سعی نکردید حقایقی که حق من بود بدونم رو واسم بگید، همیشه پشت پدر قلابی من قایم شدید و خواستید که گذشته رو اون‌جوری باور کنم که شماها همیشه توی گوش‌هام می‌خوندید و تعریف می‌کردید، کیان شهیادی همیشه سعی داشت من رو از خود واقعیم دور کنه می‌خواست من اونی باشم که او می‌خواست مثل یک ربات که هر دستوری بهش می‌دن اجرا کنه، شماها من رو از حق طبیعی که داشتم جدا کردید، نمی‌دونم تویی که مامان واقعیم بودی چرا سعی نکردی چشم‌هام رو باز کنی؟ چرا باید یک غریبه بیاد و دستم رو بگیره و از خواب طولانی که شماها من رو توش فرو برده بودید بیدارم کنه؟ چرا مامان؟ چرا؟!
صدای فریادم باعث شد مامان بلند بزنه زیر گریه، اولش با تعجب و حیرت بهم خیره بود اما بعدش کم‌کم اشک‌هاش شروع به باریدن کرد.
تکونی خورد و میون گریه گفت:
-می‌خوای بدونی؟ باشه بهت می‌گم!
دست‌هاش رو بلند کرد و با بغض ادامه داد:
-هیچ‌وقت این دست‌های من نمک نداشته واسه هرکس هرکار کردم خیال کرد وظیفه‌امه دل آسا، توام حالا داری بدون هیچ پرسشی من رو با چوب می‌زنی و قضاوتم می‌کنی بدون اینکه بپرسی چرا نتونستم این‌همه سال حقیقت زندگی و گذشته‌ات رو بهت بگم، درسته تو حق داری از دست همه عصبانی باشی چون تو باید راست می‌شنیدی نه دروغ، اما بهت اجازه نمی‌دم قبل از شنیدن حرف‌های من بهم تهمت پنهان کاری بزنی چون خدا خودش شاهده که همیشه هوات رو داشتم و تموم سعی خودم رو کردم که تو از خودت دور نشی خودتم می‌دیدی که چقدر التماست می‌کردم از پدر و برادرت فاصله بگیری، نامحسوس تو رو از خطری که احاطه‌ات کرده بود باخبر می‌کردم اما تو نمی‌خواستی چشم‌هات رو باز کنی، نمی‌خواستی!
پشتش رو بهم کرد، نفس عمیقی کشیدم و صداش زمزمه وار به گوشم رسید:
-سال‌ها پیش وقتی برای اولین بار توی زندگیم عاشق شدم هرگز فکر نمی‌کردم روزی مجبور بشم با دست‌های خودم طلاق نامه‌ام رو امضا کنم و از عشقم جدا بشم، اون روزها برای من حکم خوشبختی رو داشت که فکر نمی‌کردم هیچ موقع تموم بشه اما اشتباه می‌کردم، همیشه وقتی خیلی احساس خوشبختی می‌کنی یه اتفاق گند می‌زنه به تموم باورهات، برعکس بعضی عشاق که به هم نمی‌رسن یا به سختی بهم می‌رسن من و هونیاک خیلی راحت به هم رسیدیم و با رضایت کامل از جانب دو خانواده با هم ازدواج کردیم، انقدر خوشحال بودیم و خوشبخت که هرگز فکرشم نمی‌کردیم که چه اتفاقات شومی در انتظارمونه، هونیاک یک مرد به تمام معنا بود، عاشقی که جونش به نفس‌های من وصل بود و حتی می‌تونم با اطمینان بگم که حتی از منم عاشق‌تر بود، دو سال از زندگی‌مون می‌گذشت که با کلی دکتر رفتن بالاخره خدا تو رو بهمون داد، چون من یکه زا بودم و بعد از تو دکتر گفت که دیگه هرگز باردار نمی‌شم و بی‌خودی هم تلاش نکنم، هونیاک همیشه بهم دلداری می‌داد و می‌گفت که غصه نخورم چون همین که تو رو داریم کفایت می‌کنه و بیش‌تر از این نیازی به بچه نداریم، تو که به دنیا اومدی زندگی‌مون رنگ دیگه‌ای گرفت و هونیاک عاشقانه تو رو می‌پرستید، چون تو توی همون نوزادی خیلی ناز و ملوس بودی به نحوی که خانواده‌هامون عاشقت بودن، کم‌کم پدرت توی کارش به مشکل برخورد و یک روز با دوتا از شرکاش دعواشون می‌شه، یکی از شرکای هونیاک چاقو بیرون میاره و توی گیرودار دعواشون می‌زنه به شریک دیگه و چون ترسیده چاقو رو جوری که هونیاک نفهمه تو جیبش میندازه و خودشم فرار می‌کنه و گم و گور می‌شه، پدرت وقتی به خودش میاد که دیگه کار از کار گذشته، مردم پلیس خبر می‌کنن و اونا هم هونیاک رو به جرم قتل با خودشون می‌برن و اون مرد هم که شریک هونیاک بوده و چاقو خورده بوده می‌رسونن بیمارستان اما چون خیلی ازش خون رفته بوده نمی‌تونن نجاتش بدن و می‌میره، از اون روز بود که ابرسیاه بدبختی بالای سر زندگی ما ایستاد و شروع به باریدن کرد، هر روز یه اتفاق شوم و یه خبر بد جدید، طی دادگاه پدرت من برای اولین بار کیان شهیادی رو ملاقات کردم که ادعا می‌کرد برادر بزرگ اون مرحومه که مرده و مثلا هونیاک چاقوش زده بوده، هرچقدر پدرت اصرار کرد که اونا سه نفر بودن و اون چاقو برای او نیست کسی حرفش رو باور نکرد، بدتر این‌که دونفر از اعضای شرکت رو هم که آوردن برعلیه پدرت شهادت دادن و به دروغ و البته دشمنی که با پدرت داشتن ادعا کردن که اون مرد توسط پدرت به قتل رسیده، دیگه هیچ‌کس نتونست کاری بکنه هرچقدر مادر هونیاک زجه زد من تو رو بردم جلو و خواهش کردم التماس کردیم، پدرش با کیان حرف زد او راضی نشد انگار قلبش از سنگ بود و مدام بهمون با قصاوت تمام می‌گفت که خون رو فقط با خون می‌شورن ولاغیر، مادر هونیاک از شدت شوکی که بهش وارد شده بود یک هفته توی بیمارستان تحت مراقبت‌های ویژه بستری شد و منم یک چشمم اشک بود و یک چشمم خون، پدر هونیاک مدام به این در و اون در می‌زد اما کیان حتی حاضر نبود دیه و پول هم قبول کنه فقط می‌گفت قصاص!
نفس‌های مامان به شماره افتاده بود، سریع براش یک لیوان آب آوردم و با قلبی مالامال از غم روبه‌روش نشستم که با لبخند بی حالی نگاهم کرد:
-به روزهای آخر و نزدیک به اعدام پدرت نزدیک می‌شدیم، کی باورش می‌شد منی که خنده از لب‌هام کنار نمی‌رفت به این روز افتاده باشم که حتی مادرمم از دیدنم وحشت می‌کرد، یک روز که خونه مادر هونیاک بودم و طبق معمول گریه می‌کردیم در خونه‌اشون به صدا در اومد، ما با مادر هونیاک همسایه بودیم و آشنایی من و هونیاک هم به همین طریق بود، اون روز مادرمم همراهم اومده بود تا بتونه کمی فریماه خانم (مادر هونیاک) رو دلداری بده، وقتی آقای ساجدی (پدر هونیاک) رفت و در رو باز کرد ما منتظر بودیم ببینیم باز چه خبر تازه‌ای شده، کمی بعد بود که آقای ساجدی به همراه کیان وارد خونه شدن و در نهایت داخل هال نشستن، هیچ‌کس نمی‌دونست کیان شهیادی به چه منظور به این‌جا اومده اما به خیال این‌که اومده تا رضایت بده نور امیدی توی دل‌هامون تابید و برای پذیرایی ازش از جا بلند شدیم، فریماه خانم و مادر من پیشش نشستن و من برای آوردن وسایل پذیرایی وارد آشپزخونه شدم، یک ساعت از اومدنش می‌گذشت که با اون چشم‌های وحشتناکش زل زد به من و رو به جمع گفت:
 
-حاضرم به یک شرط رضایت بدم تا هونیاک ساجدی اعدام نشه!
فریماه خانم با شوق همون‌جور که اشک می‌ریخت گفت هر شرطی بذاره قبوله اما کیان مستقیم زل زد به من و گفت که می‌خواد با من اول حرف بزنه، مادرم کمی از این حرف ناراحت شد و البته نگران ولی آقای ساجدی گفت که مشکلی نداره و راهنمایی‌مون کرد توی حیاط تا با من حرف بزنه، کمی استرس داشتم، حس ششمم بهم اخطار می‌داد که قرار نیست حرف‌های خوبی از دهن این آدم بشنوم ولی می‌خواستم خوش بین باشم و دل خودم رو آروم می‌کردم که شروع کرد به زدن حرف‌های دلش، حرف‌هاش چی بود؟ یک مشت خزعبلات، از من خواست که از هونیاک طلاق بگیرم و بشم زنش، حتی رضایت نمی‌داد که تو رو هم به هونیاک پس بدم می‌گفت تنها در صورتی رضایت می‌ده هونیاک آزاد بشه که من و تو مال اون
بشیم، لب‌هام انگار وزنه‌های ده کیلویی بهشون وصل کرده بودن نمی‌تونستم بازشون کنم، کیان حرف‌هاش رو زده بود و منتظر جواب بود، وقتی دید فقط توی شوک حرف‌هاش فرو رفتم و هیچی نمی‌گم بهم مهلت داد که تا دو روز دیگه جواب قطعی رو بهش بگم، که اگر منفی باشه هونیاک اعدام می‌شه و اگر مثبت باشه هونیاک آزاد می‌شه، قمار بدی راه انداخته بود، بازی با جون عزیزترین شخص زندگیم بود و نمی‌تونستم به راحتی ازش بگذرم، می‌دونستم که اگر جواب مثبت بدم خودم توی این راه تلف می‌شم اما حاضر بودم خودم توی آتیش این انتقام بسوزم اما هونیاک زنده باشه و نفس بکشه، چاره‌ای نداشتم جز این‌که برای هونیاک از خودم بگذرم، برای همین هم با فریماه خانم و آقای ساجدی تموم حرف‌های وقیحانه کیان شهیادی رو در میون گذاشتم و اونا هم ناباورانه چندساعتی رو توی بهت گذروندن اما وقتی تصمیمم رو بهشون گفتم با گریه و غم ازم تشکر کردن و فقط می‌موند رضایت هونیاک که واقعا کار سختی بود، اما آقای ساجدی و فریماه خانم طی رفت و آمدهای متعددشون موضوع رو با هونیاک در میون گذاشته بودن و مجبورش کرده بودن که برگه‌ی حضانت فرزند و طلاق نامه رو امضا کنه، این در حالی بود که خانواده من به شدت مخالف تصمیمم بودن و ادعا داشتن که من نباید به خاطر جون هونیاک از زندگی خودم بگذرم ولی عشق که این چیزها حالیش نمی‌شه و من پا روی تموم حرف‌ها و عقایدها گذاشتم و بالاخره پس از گذشت یک هفته با کیان به طور رسمی ازدواج کردم و حضانت بچه هم به خودم رسید، توی مراسم عقد ساده‌ام با کیان هیچ‌کس حضور نداشت و چقدر توی اون روزها دلم آرزوی مرگ می‌کرد و راحتی مطلق، ولی حتی مرگ هم ازم رو بر می‌گردوند، بعد از عقد یک ماهی رو توی ایران موندیم تازه اون موقع بود که اهورا رو دیدم و فهمیدم که کیان شهیادی قبل از من یک زن دیگه داشته و این پسر هم از همون زنش داره ولی نمی‌دونم اون زن کجا بود چون هیچ‌وقت ندیدمش و اهورا هم اون‌قدری بزرگ نبود که بتونم راجع به مادرش ازش بپرسم ولی از همون موقع مهر اهورا توی دلم نشست و واقعا مثل بچه‌ی خودم دوستش داشتم چون او هنوز بچه بود و از هیچی خبر نداشت، کیان طبق قولی که داده بود دوهفته بعد از مراسم عقدمون هونیاک رو از اعدام و از زندان آزاد کرد و رضایت داد، ولی دیگه هیچ‌بار نگذاشت که ما همدیگه رو ببینیم و یک‌ماه بعد هم بهم گفت که باید برای همیشه از ایران بریم و دیگه نمی‌تونیم اون‌جا زندگی کنیم، هرچقدر ازش خواستم که از این تصمیم صرف نظر کنه راضی نشد که نشد و در نتیجه مجبور شدم قید همه‌ی اقوامم و خانواده‌ام و دلخوشی‌هام و هونیاک بزنم و راهی دیار غربت بشم، وقتی اومدیم نیویورک کیان فقط پول بود که به پام می‌ریخت و ازم می‌خواست خوش باشم ولی خوشی واقعی پول نبود، چیزهای دیگه‌ای بود که خلا بزرگی رو توی زندگیم ایجاد کرده بودن و با هیچ چیز هم پر نمی‌شدن، توی اون روزها تنها دلخوشیم حضور تو بود که یادآور عشقم بودی، یادآور کسی که دیوانه وار من رو می‌پرستید و همیشه هرچیزی رو که می‌خواستم برام فراهم می‌کرد و نمی‌گذاشت که آب توی دلم تکون بخوره، هونیاک یک مجنون به تمام معنا بود و یک عاشق واقعی که با نامردی تمام ازم گرفتنش، کیان به زور فامیلی ساجدی رو از پشت اسمت برداشت و به جاش شهیادی رو نشوند اما هر چقدر تلاش کرد اسمت رو تغییر بده اجازه ندادم و با پافشاری‌های مداومم بالاخره از خر شیطون اومد پایین و فقط به همون فامیلی اکتفا کرد، هونیاک اسمت رو انتخاب کرده بود و همیشه معتقد بود تو توی زندگیت یک کار بزرگ می‌کنی و براش مایه‌ی افتخار می‌شی بیچاره نمی‌دونست که قراره تو رو ازش بگیرن و نتونه حتی بزرگ شدنت رو ببینه، کم کم تو و اهورا بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدید، کیان هردفعه تهدیدم می‌کرد که اگر هرکدوم از شما دونفر بویی از گذشته و اتفاقاتی که افتاده ببرید هردوتون رو می‌کشه و خودم رو هم می‌فرسته دبی تا زیر دست شیخ‌های عرب دست به دست بشم و توی هرزگی غرقم می‌کنه، می‌دونستم اون‌قدری کثیف هست که گفته‌هاش رو عملی کنه برای همین هم شدیدا ازش حساب می‌بردم و جرات نمی‌کردم چیزی راجع بهش به شماها بگم و به خصوص تو که چیزهای بیش‌تری رو باید می‌دونستی تا بشناسی کسی که زندگی و آینده‌ی خودت و پدرت و مادرت رو به آتیش کشیده بود، ولی نمی‌شد، کم‌کم بزرگ شدید و کیان تو رو هم وارد لجن زندگی خودش کرد و هرچقدر من سعی کردم اجازه ندم فقط می‌گفت زمانی دست از سرت بر می‌داره که خودت ازش بخوای ولی توام که از هیچی خبر نداشتی به خواهش و التماس‌های من بی توجه بودی و حتی خیال می‌کردی من بدخواهت هستم و نمی‌خوام تو به جایی برسی برای همین هم مدام باهام دعوا می‌کردی و من و افکارم رو عهد قجری می‌خوندی، هیچ‌وقت نخواستی بفهمی که مادرت هرگز دشمنت نیست و بدت رو نمی‌خواد، کیان تو رو توی هر حرفه‌ای وارد می‌کرد تا به اصطلاح نمک گیرت کنه که نتونی در مقابلش اعتراض کنی یا نتونی از دستوراتش سرپیچی کنی اون به تو و اهورا احتیاج داشت و نمی‌خواست از دستتون بده برای همین هم سعی می‌کرد در مقابل‌تون کوتاه بیاد که خیال نکنید به فکرتون نیست و نقشه‌ای داره، اون می‌خواست یه کاری بکنه که شماها خودتون رو مدیونش بدونید به نحوی که همیشه به خودتون بگید چطوری می‌تونیم این‌همه لطف پدر رو جبران کنیم ولی اون در کل داشت به خودش لطف می‌کرد نه شماها، خلاصه کنم اون از شماها پله می‌ساخت واسه پیشرفت خودش، اوایل فقط به داشتن شرکت و کارخونه‌اش قانع بود اما کم‌کم طمع کرد و وارد کارهای غیرقانونی شد به نحوی که ازش یه تباهکار ساخته شد که از هیچ جنایتی روی گردان نیست و از هیچ گناهی ابا نداشت!
مامان آه عمیقی کشید و به چشم‌های خیس از اشکم زل زد، لبخند مهربونی بهم زد و گفت:
-خوشحالم که اشک می‌ریزی، چند وقته که می‌بینم اصرار داری خود واقعیت رو توی یک نقاب پنهان کنی ولی من تو رو زاییدم و نمی‌تونی برای من خودت رو عوضی جلوه بدی، من می‌دونم که دخترم حتما از این کارهاش و تصمیم‌هاش یه دلیلی داره و بی گدار به آب نمی‌زنه.
 
دستی به صورتم کشیدم، باورم نمی‌شد که من گریه کردم اون هم بعد از این‌همه مدت!
از جا بلند شدم، پاهام انگار یاری نمی‌کرد توی قدم برداشتن، در جواب مامان پس از مکثی نسبتا طولانی گفتم:
-درست حدس زدی مامان، از وقتی هونیاک ساجدی که تازه از زندگی تلخ و سخت گذشته‌اش باخبر شدم اومد سراغم و با دلیل و مدرک و البته آزمایش DNA بهم ثابت کرد که پدر واقعیم خودشه نه کیان شهیادی از پدر متنفر شدم، تصمیم گرفتم هر جوری که شده زندگیش رو به آتیش بکشم پس چه بهتر که خودم رو مطابق میلش وفق می‌دادم تا بتونم نظرش رو جلب کنم که راضی باشه ازم و مهم‌تر این‌که بهم اعتماد کنه وگرنه که من هیچ‌وقت حاضر نمی‌شدم توی گندکاری‌هاش شریک بشم و خلاف قانون عمل کنم، هیچ‌کس مثل من نمی‌تونست از پشت به پدر خنجر بزنه، اما پدر باید تقاص جدا کردن من از پدر واقعیم رو می‌داد اونم توسط خودم تا بتونم وجدانم رو آسوده کنم که ازش انتقام سال‌های زجر و عذاب تو و هونیاک رو گرفتم، باید خیالم راحت می‌شد که اون‌قدری مدرک تحویل پلیس بدم تا بی برو برگرد اعدامش کنن و حتی مجال دفاع از خود رو بهش ندن، سال‌ها رنج کشیدم تو رو از خودم رنجوندم، از خود واقعیم فاصله گرفتم تا به این‌جا برسم، حق من نبود یک عمر با دروغ و ریا کاری زندگی کنم، حق من یک زندگی آروم بود کنار پدر و مادرم نه زندگی توی غربت و توی یک خانواده‌ای که کانونش مثل قطب جنوب همیشه سرد و یخ زده‌اس!
نگاهم رو به چشم‌های ناراحتش دوختم:
-مجبور بودم برخلاف خواسته‌هات عمل کنم مامان، مجبور بودم رباتی بشم که پدر می‌خواست، اگر خواستار انتقام بودم باید شرایطش رو هم خودم فراهم می‌کردم، چون پدر هیچ‌وقت توی ذهنش هم نگذشته بود که قاتل جونش و باعث افشای مهم‌ترین رازهاش من باشم، دل آسایی که همیشه معتقد بود دست راستشه و هرگز بهش نارو نمی‌زنه، اما خنجر من می‌دونست چه موقع از غلاف بیرون بیاد، باید جوری بیرون می‌اومد که ضربه‌اش کُشنده باشه نه این‌که زخم به جا بذاره و کار رو نیمه تموم رها کنه!
پوزخندی زدم:
-البته اینم اضافه کنم که من با کمک ویلی تونستم به موفقیت امروزم برسم، ویلیام یکی از نیروهای نفوذی پلیس نیویورکه که فقط برای این قبیل معموریت‌ها به پلیس کمک می‌کنه، زمانی که فهمید من خواستار نابودی این باند هستم و ازم مطمئن شد هویت اصلی خودش رو برام فاش کرد و همیشه پشتیبانم بود اونم پنهانی و بدون این‌که اجازه بده کسی حتی یک درصد هم شک کنه، واقعا اقرار می‌کنم اگر حضور ویلی نبود من موفق نمی‌شدم که حالا این‌جا باشم و با تو دردودل کنم مامان!
مامان با حیرت بهم خیره شد:
-یعنی ویلیام همدست تو بود این مدت؟!
-کجاش این قدر عجیبه؟ این‌که یک آدم درست کار باشه و از خلاف دوری کنه این‌همه تعجب آوره؟!
مامان سرش رو تکون داد:
-من امشب دیگه نمی‌تونم هضم کنم چیزی رو دل آسا، گیج شدم بهتره که برم استراحت کنم توام با خودت خلوت کن نیاز داری که بدونی کی دوستته و کی دشمنت، عجله هم نکن از گذشته تا حال ببین کی واقعا بهت نارو زده، حرف‌هایی که امشب از من شنیدی تماما حقیقت بود که از وقتی خودت رو پیدا کردی و تونستی بد رو از خوب تشخیص بدی همیشه خواستم بهت بگم اما کیان شهیادی مانعی بود که مثل یک قفل جلوی دهنم رو می‌بست اما حالا دیگه ترسی ندارم چون می‌دونم دستش به ما نمی‌رسه، فقط امید دارم که تو طرف حق رو بگیری نه این‌که با عصبانیت قضاوت کنی!
با رفتن مامان من موندم و جای خالیش!
من موندم و دنیایی از فکر و خیال!
من موندم و تردید و شک و دودلی!
آهی کشیدم و زمزمه کردم:
-خوش به حالت اهورا که نیستی این روزهای نحس رو ببینی!
×××
از پله‌های سالن پایین اومدم، آترون با دیدنم به سمتم اومد و بازوم رو گرفت:
-خوشحالم که بالاخره به آرزوت رسیدی.
 
لبخند محوی به روش زدم:
-اگر کمک‌های تو نبود قطعا نمی‌تونستم به این زودی بلیط گیر بیارم و به قول تو به آرزوم برسم!
-تو خودت تلاش می‌کنی، ماها فقط وسیله‌ایم برای برداشتن بعضی از مانع‌ها سر راهت، فقط ازت یه خواهشی دارم این‌که دل هارپر رو به دست بیاری اون از این‌که تو داری می‌ری و تا چند مدت نمی‌بینتت خیلی دلخور و ناراحته، منم واقعا این‌جا سرم کلی شلوغه و نمی‌تونم شرکت رو رها کنم و برشون دارم با تو بیارمشون نیویورک، برای همین دیشب با منم قهر کرده بود، مامانتم یه جور دیگه تو خودش فرو رفته و ناراحته که البته می‌دونم مامانت بیش‌تر نگرانته ولی هارپر تو رو شناخته و ازت مطمئنه می‌دونه می‌تونی از خودت مراقبت کنی اما دلتنگیش رو نمی‌دونه چطوری تسکین بده، شاید با قدرت کلمات بتونی کمی از این پیله‌ی غم بکشیش بیرون!
-خوشحالم که انتخاب هارپر تو بودی آترون، همینکه این‌همه نگران حالش هستی بهم این اطمینان رو می‌ده که خیلی دوستش داری، باشه من حتما باهاش صحبت می‌کنم!
آترون با مهربونی ذاتیش به روم لبخند زد، با هم به سالن پذیرایی رفتیم، هارپر به خدمه دستور داد کیک و آبمیوه بیارن و خودش زل زد بهم، جلوش نشستم و نگاهم رو از چهره‌ی ناراحت هارپر به سمت مامان که سعی می‌کرد تظاهر کنه سرحاله سوق دادم و پوفی کشیدم:
-این‌جوری که شماها عزا گرفتید اصلا نمی‌تونم تمرکز کنم و توی کارهام موفق بشم، واقعا می‌گم چون تا برم اون‌جا تموم فکر و ذهنم می‌مونه پیش شماها در نتیجه نمی‌تونم طرف رو کیش کنم و خودم مات می‌شم!
مامان خنده‌ی کوتاهی کرد:
-نه دخترم ما فقط از روی دلتنگی برای توئه که ناراحتیم وگرنه می‌دونیم تو مثل یک مرد، محکمی و
می‌تونی از پس خودت بر بیای بهتره تموم تمرکزت رو بذاری روی اهدافت که مغلوب نشی بعد از این‌همه زحمت!
آترون کنار هارپر که مشغول بازی با انگشت‌هاش بود نشست و بوسه‌ی آرومی روی موهای هارپر نشوند.
لبخند محوی روی لب‌هام نشست و دقایقی بعد مشغول خوردن آبمیوه وکیک خوشمزه‌ای بودیم که توسط خدمه آورده شده بود.
مامان بعد از خوردن از جا بلند شد و رو بهم گفت:
-فردا ساعت چند حرکتته؟!
-هشت صبح.
-بسیارخب، می‌رم تو اتاقت چمدونت رو حاضر کنم چون می‌دونم اگر به خودت باشه انقدر حواست پرته که همه چیز از یادت می‌ره و وسایلاتو جا می‌ذاری اون‌وقت اون‌جا لنگ می‌مونی!
-ممنون مامان.
با رفتن مامان نزدیک به هارپر نشستم و صداش زدم!
دو دفعه بیش‌تر صداش نزده بودم که صدای گریه‌اش فضای سالن رو پر کرد و آترون عصبی و ناراحت بغلش کرد!
از این‌که یک نفر این‌همه بهم علاقه داره که برای رفتنم این‌جوری گریه می‌کنه واقعا تعجب کردم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم میزان علاقه‌ی هارپر به خودم تا این حد باشه.
آترون نگاهم کرد، با اخم بهش زل زدم که زمزمه کرد:
-بذار آروم بشه بعد حرف می‌زنید!
سری تکون دادم و از جا بلند شدم، خودم رو به تراس رسوندم و هوای تازه رو نفس کشیدم، دقایقی بعد کسی از پشت آروم بغلم کرد و شونه‌هام رو بوسید!
به عقب برگشتم و با دیدن هارپر با چشم‌های گریون لبخند محوی زدم:
-هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تا این حد من رو دوست داشته باشی هارپر!
-هنوز خیلی مونده تا بفهمی هستن کسایی دور و ورت که از علاقه‌شون خبر هم نداری، تو خیال می‌کنی تنها و بی کسی اما خیلی‌ها اطرافت هستن که تو رو دوست دارن اونم بی نهایت درست مثل من!
-قرار نیست که برای همیشه ترکت کنم، تو خودتم می‌دونی و از اول در جریان بودی که من تموم این سه سال رو سختی کشیدم تا به این‌جا برسم، اگر نرم و کیان شهیادی تبرئه بشه اون‌وقت برای همیشه از دستم می‌دی هارپر، به این چیزها اگر فکر کنی مطمئن باش دلتنگیت کمتر می‌شه و درکم می‌کنی، تو با این بی قراری‌ها داری آترون رو هم می‌رنجونی، اون خیلی دوستت داره و نمی‌تونه ببینه اشک‌هات رو، پس ادامه نده و فقط دعا کن موفق بشم و سرافراز برگردم!
هارپر گونه‌هام رو بوسید:
-حق با توئه، من نباید مثل بچه‌ها رفتار کنم باید موقعیت تو رو هم در نظر بگیرم نباید خودخواه باشم!
-مرسی که درکم می‌کنی.
دقایقی بعد هر دو به سالن برگشتیم، آترون نگران بهم زل زد که با اطمینان چشم‌هام رو بستم و رنگ نگاهش شاد شد!
هارپر جلو رفت و روبه‌روی آترون ایستاد:
-متاسفم عزیزم اگر ناراحتت کردم، قول می‌دم دیگه تکرار نشه.
آترون بی اختیار سخت در آغوشش کشید و چیزی کنار گوشش زمزمه کرد، لبخند محوی روی لب‌هام نشست و خداروشکر کردم که این دو به همدیگه رسیدن.
یک ساعت بعد به پیشنهاد هارپر برای شام به بیرون رفتیم، آترون حین رانندگی نگاهی به چهره آروم هارپر انداخت و رو به من گفت:
-حیف که نمی‌تونم دوری از هارپر رو تحمل کنم وگرنه می‌فرستادم باهات بیان دل آسا!
هارپر خوشحال به سمتم برگشت که زود گفتم:
-نه نه آترون، الان موقعیت مناسبی نیست فعلا فقط باید خودم تنها برم چون معلوم نیست اون‌جا چی در انتظاره، ممکنه تمام وقتم تو ادارات پلیس بگذره اون وقت هارپر و مامان بیخودی آلاخون والاخون می‌شن، جاشون توی ایران خیلی امن تره.
-اوکی، امیدوارم به سلامت بری و برگردی.
-ممنونم.
 
با رسیدن به یک فضای سنتی و دنج همگی پیاده شدیم، آترون زودتر داخل رفت تا میز گیر بیاره و هارپر با ذوق تندتند از سه تایی‌مون عکس می‌گرفت و پست می‌کرد اینستا!
مامان رو به من خندید و گفت:
-این دختر خسته نمی‌شه، اگر ولش کنی تا صبح این‌ور اون‌ور می‌پره و عکس می‌گیره!
خندیدم، بازوی هارپر رو گرفتم و مجبورش کردم داخل رستوران بشه.
با ورودمون گارسون سریعا به سمت‌مون اومد و رو به من تعظیمی کرد که با تعجب زل زدم بهش:
-اوه باعث افتخاره که شما این‌جا توی رستوران ما می‌خواهید شام میل کنید خانم شهیادی عزیز!
تعجبم دو برابر شد، مامان با گیجی پرسید:
-ببخشید می‌شه بپرسم شما دختر من رو از کجا می‌شناسید؟!
گارسون دستپاچه نگاهی به اطرافش انداخت و در جواب مامان گفت:
-اگر ممکنه فعلا بیاید بریم تا جایی که رزرو کردید رو نشونتون بدم بعدش جواب این سوال رو می‌دم بانو!
هارپر کلافه گفت:
-بسیارخب، بفرمایید!
دنبالش به راه افتادیم، وارد یه راهرو شد و بعد از اون وارد یک محوطه خیلی شیک‌تر از سالن قبلی که توسط یک در چوبی از محوطه اول جدا شده بود.
نگاهم از دور به آترون افتاد که برامون دست تکون می‌داد، گیج و منگ به همراه گارسون نزدیک تختی که آترون روش نشسته بود رفتیم و همگی نشستیم.
گارسون مجدد تعظیمی کرد و پرسید:
-بفرمایید منو، انتخاب کنید لطفا!
آترون نیم نگاهی به چهره‌های ما که هنوز توی تعجب فرو رفته بود کرد و رو به گارسون گفت:
-شما بفرمایید، انتخاب کردیم خودم صداتون می‌کنم مرسی.
گارسون با لبخند عمیقی، نگاه از چهره‌ی من بر گرفت:
-چشم، با اجازه.
با رفتنش، هارپر تند از آترون پرسید:
-یعنی چی؟ اون دل آسا رو می‌شناخت باید بدونیم از کجا!
آترون پوزخندی زد و درجواب هارپر گفت:
-ببخشیدا هارپرجان ولی انگار موقعیت و گذشته‌ی دل آسا رو کلا از یاد بردی، مگه نه این‌که ایشون قبلا مدلینگ نیویورک بوده، اونم صفحات مد که طراحشون و صاحبشون مایکل بوده، معروف‌ترین
طراح مد توی آمریکا، خیلی هم عجیب نیست که خیلی‌ها دل آسا رو بشناسن!
تازه متوجه شده بودم، مامان چشم غره‌ای بهم رفت و رو به آترون گفت:
-من همون وقت این روزها رو پیش بینی کرده بودم، هنوز این‌که خوب بود، اگر یه جا بره شلوغ باشه و مردم شناساییش کنن که می‌ریزن رو سرش و امضا و عکس و یک عالم وقتش رو می‌گیرن، مردم ایران مثل آمریکا نیستن که بی تفاوت باشن اونا عاشق هنر و بازیگرها و خواننده‌ها هستن و خیلی هیجان دارن که با یک هنرپیشه یا کسی که مشهوره صحبت کنن یا این‌که عکس بگیرن!
هارپر سری تکون داد:
-خب می‌تونه با گریم چهره‌اش رو تغییر بده.
مامان عصبی غرید:
-نه لازم نکرده، من دوست ندارم دخترم یه آدم دیگه بشه، مجبور باشه تو اجتماع از خود واقعیش دوری کنه و توی یک قالب دیگه فرو بره بهتره یکم با عینک دودی و کلاه و آرایش تغییر اندکی تو چهره‌اش ایجاد کنه که لااقل زیاد کسی از هویت اصلیش بویی نبره!
رو به آترون گفتم:
-حالا چرا از اون سالن آوردمون این‌جا؟!
-این‌جا مخصوص آدم‌های مشهور و مهمه، بازیگرها و خواننده ها کسانی که می‌خوان تو آرامش غذاشون رو بخورن تا کسی مزاحمت ایجاد نکنه واسشون، یا به قول درساخانم نخوان مدام عکس بگیرن یا امضا، راهنمایی‌شون می‌کنن این‌جا!
 
-من‌که هنوز تازه داخل رستوران شده بودم اون مرد چطوری من رو شناخته بود این‌همه زود که تو رو راهنمایی کرده این‌جا؟!
-مشغول تمیز کردن تخت بوده که از پشت شیشه می‌بینه تو رو و کمی که دقت می‌کنه می‌فهمه کی هستی، الانم مجله‌ای که عکست روش خورده رو داره، بهم نشون داد البته ازم قول گرفت در آخر که داریم می‌ریم یه امضا و دست نوشته هم بهش بدی، منم از طرف تو قول دادم!
مامان پوف محکمی کشید که هر سه‌مون زدیم زیر خنده، در آخر من و هارپر ماهی شکم پر رو برای شام انتخاب کردیم و مامان و آترون جوجه کباب رو ترجیح دادن.
تا موقعی که شام رو بچینن روی تخت صحبت‌هامون حول فردا و رفتن من چرخ می‌زد، کمی بعد که شام رو آوردن واقعا از بوی خوب غذاها دلم ضعف رفت و برای اولین بار بود که با آرامش و در کنار کسانی که دوستشون داشتم شام می‌خوردم و چقدر برام لذت بخش بود.
اون‌شب بعد از اتمام شام طبق قولی که آترون به گارسون داده بود به ناچار دست نوشته و امضایی نوشتم و تقدیمش کردم که بی نهایت تشکر کرد و خوشحال شد.
بعد از این‌که برگشتیم ویلا، آترون و هارپر بلافاصله شب بخیر گفتن و برای خوابیدن رفتن، منم وارد اتاقم شدم و نفس عمیقی کشیدم که مامان صدام زد:
-همه چیز واست آماده کردم، خیلی مواظب خودت باش دیگه سفارش نکنم‌ها دل آسا!
-نگران نباش مامان، انگار یادت رفته که من همون دختر خودساخته و محکمم که کیان شهیادی رو توی قمار زندگی کیش و مات کردم!
-می‌دونم، اما منم یه مادرم و دلم آروم نمی‌شه.
-خیالت راحت قربونت برم، هیچی نمی‌شه.
-باشه، به خدا سپردمت.
پس از این‌که بوسیدمش اونم من رو بوسید و رفت.
توی تختم نشستم و زمزمه کردم:
-کیان شهیادی کم کم دیگه باید اشهدتو بخونی و با این دنیا خداحافظی کنی!
×××
از هواپیما پایین اومدم و نگاه سردم رو به چهره‌های مختلفی که از کنارم می‌گذشتن دوختم!
دلم نمی‌خواست جلو برم، انگار حالا که به آرزوهام نزدیک شده بودم انگیزه‌هام رو از دست داده بودم!
با برخورد چند نفر بهم متوجه شدم که سد راهشون شدم و به ناچار راه افتادم سمت سالن فرودگاه.
پس از انجام کارهای مقدماتی، چمدونم رو بهم تحویل دادن و من وارد سالن انتظار شدم، با چشم به دنبال ویلیام گشتم و کمی بعد با نشستن دستی روی شونه‌ام، سرم رو برگردوندم و به چشم‌هاش زل زدم.
در آغوشم کشید و زمزمه کرد:
-وای چقدر دلتنگت بودم دل آسا!
-منم همینطور.
به راه افتادیم، ویلیام برعکس همیشه سعی نکرد که ازم تعریف کنه یا با حرف‌های عاشقانه‌اش حوصله‌ام رو سر ببره برعکس، این‌بار سکوت اختیار کرده بود، برای همین هم خودم به حرف اومدم، چون سوال‌های زیادی توی سرم بود که باید می‌پرسیدم!
-پدر الان کجاست؟!
ویلیام پوزخند عمیقی به روم زد:
-جالبه، پدر!!!
اخم‌هام درهم شد، ادامه داد:
-همون پدری که نقشه کشیدی و انداختیش پشت میله‌های زندان؟!
با بهت بهش زل زدم، وقتی دید سر جام خشک شدم بازوم رو گرفت و کشید:
-بیا، الان وقت بحث نیست فعلا کارهای مهم‌تری داریم مادمازل!
درون ماشینش که نشستیم ذهنم هنوز درگیر اون جمله‌ی چندش آوری بود که ویلیام به زبونش آورده بود!
با رسیدن به ویلای کوچولو و نقلی که توی مرکز نیویورک و تو خیابون معروفی واقع شده بود، بی حرف ریموت در بزرگ رو فشرد و ماشین وارد باغ ویلا شد.
با تعجب نگاهم رو به فواره‌هایی که در وسط چمن‌های تمیز و مرتب باغ می‌چرخیدن و آب رو به همه جا پخش می‌کردن خیره کردم که ماشین در زیر آلاچیق بزرگی که سایه انداخته بود متوقف شد و ویلیام سریعا به سمتم اومد و در رو باز کرد.
آروم پا روی سنگفرش گذاشتم، گوشیم مرتب زنگ می‌خورد و انگار به جز خودم ویلی رو هم عصبی کرده بود:
-گوشیت خودش رو کشت، زودباش جواب بده!
به دنبالش راهی سالنی شدم که چمدون به دست به اون سمت می‌رفت، می‌دونستم پشت خط موبایل کیه، لابد مامان بود که نگرانم شده بود و انتظار داشت خبر از خودم بهش بدم!
با طمانینه گوشی رو بیرون کشیدم، برعکس انتظارم شماره آترون و اسمش بود که روی گوشی نقش بسته بود، کلافه رد دادم با کی لج کرده بودم؟!
اونا الان توی ایران، با فرسنگ‌ها فاصله نگرانم بودن، حق نداشتم با خودخواهی و ناراحتی از اون جمله ویلی، اونا رو از حالم بی‌خبر بذارم!
شماره آترون رو گرفتم که تنها یک بوق خورد و بعد صدای نگرانش پیچید توی گوشم:
-قرار نشد می‌ری اون‌ور کلا فراموشمون کنی دل آسا که اگر این‌طور باشه پشیمونم می‌کنی از اعتمادی که بهت کردم!
-متاسفم، گوشیم روی سایلنت بود و متوجه تماس‌هات نشدم!
-مادرت خیلی نگران بود، ازم خواهش کرد حالت رو جویا بشم وگرنه قصد مزاحمت نداشتم.
به لحن ناراحتش عادت نداشتم، برای دلجویی زمزمه کردم:
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا