انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان خنجری ازجنس دل آسا| مهدیه مومنی نویسنده انجمن آوای رمان

بعد از تشویقات بغلش کردم:
-امیدوارم خوشت اومده باشه مامان، یه ماشین خوش دست و مناسب برای خانم‌ها!
-واسه چی انقدر زحمت کشیدی؟ تو خودت بهترین هدیه واسه منی عزیزم.
-نه دیگه وظیفه‌ام بود، امیدوارم که مورد پسندت باشه!
-عالیه.
اشاره‌ای به زهرا خانم کردم و او سوییچ رو گرفت سمت مامان، همه مجدد تشویق کردن و باز به سالن برگشتیم.
هارپر ضبط رو روشن کرد و صداش رو تا ته زیاد کرد، همه ریختن وسط و شروع کردن رقصیدن، توی چشم‌های مامان اشک شوق موج می‌زد، آترون کنارم روی مبل نشست:
-خوشحالم برات که به اون چیزی رسیدی که آرزوش رو داشتی، تو لایق این آرامشی دل آسا، میون اون حجم از خلاف جایی واسه روح لطیف تو نبود!
-هم واسه خودم خوشحالم هم واسه مامان، هیچ‌وقت ندیدم تا این حد خوشحال باشه آترون.
-این خوشحالی رو مدیون توئه، تو با از خودگذشتگی‌هات او رو به این آرامش رسوندی!
لبخندی زدم، مامان وسط سالن به اتفاق کامناز خانم می رقصیدن، آترون خیره به هارپر که با کامیشا می‌رقصید گفت:
-تو نه تنها به مامانت کمک کردی و خوشبختی رو بهش هدیه کردی که به منم زندگی دوباره و انگیزه بخشیدی!
-منظورت هارپره؟!
-آره، درسته که تو رو خیلی دوست داشتم و می‌خواستمت اما می‌تونم با اطمینان بگم هارپر هم نمونه‌ی دیگه‌ای از توئه!
-خوبه، خیلی خوبه که راضی هستی.
کمی مکث کردم و گفتم:
-امروز اسب خریدم، تو یه باشگاه هم برای سوارکاری ثبت نام کردم.
-تو که سوارکاریت عالیه، ثبت نام برای چی؟!
-چه می‌دونم بابا، آقای سخاوت گفت لازمه که یکی دو جلسه زیر نظر اساتید ایرانی باشی منم مخالفتی نکردم!
-خب پس برای محکم کاری بوده، عیب نداره.
-هزینه هنگفتی هم برای اون اسب دادم، هرچه زودتر باید شرکتم رو راه اندازی کنم سرمایه‌ام نباید بی‌خودی معطل بمونه!
-می‌تونی از اول ماه شرکت رو افتتاح کنی.
-این خیلی خوبه!
کامیشا به سمتم اومد و در حالی‌که از شدت رقص صورتش غرق در دونه‌های ریز عرق بود گفت:
-تک دختر مامانتی و توی جشن تولدش همش نشستی؟ پاشو دیگه وقت برای حرف زدن زیاده!
به درخواست همشون که خیلی هم اصرار داشتن براشون یک دور عربی و یک دور هم ایرانی رقصیدم، تا یک ساعت بعد از اون همه رقصیدن و بعد از خوردن میوه ستایش خانم و زهرا خانم مشغول چیدن میز شام شدن.
برای شام زرشک پلو با مرغ و چلوکباب سلطانی سفارش داده بودیم، اکیپ آترون هم خیلی زحمت کشیده بودن چه از لحاظ کادو چه از لحاظ رقصیدن و شلوغ کاری تا مامان احساس بی کس بودن و تنهایی نکنه، ثمینا ولی کوچولوش رو نیاورده بود و وقتی ازش پرسیدم گفت که چون شلوغ می‌کرده پیش مامانش گذاشتنش!
شب خیلی خیلی خوبی بود، آخر شب همه با تشکر فراوون واسه پذیرایی بی نقص‌مون خداحافظی کردن و مجدد به مامان تبریک گفتن و رفتن، در آخر آترون و هارپر مونده بودن، دور هم توی سالن نشستیم، زهرا خانم و ستایش خانم مشغول جمع آوری میز شام بودن و سالن هم نیاز به تمیز کردن داشت.
مامان رو بهشون گفت:
 
-هرچی غذا اضافه اومده بردارید ببرید، حیفه الکی هدر بره، نوش جونتون ببرید بدید اعضای خانواده‌اتون بخورن!
هردوشون با خوشحالی از مامان تشکر کردن که گفتم:
-کیک هم هنوز اضافه‌اس، اونم تقسیم کنید بین خودتون و بردارید، امشبم فقط تمیزکاری‌های جزئی رو انجام بدید بقیه‌اش بمونه واسه فردا صبح!
چشمی گفتن و مشغول کار شدن، آترون گفت:
-همه چیز خیلی عالی پیش رفت.
هارپر با نگاه قشنگش به مامان خیره شد:
-خیلی خوشگل شدی درسا جون واقعا حیفه که تو این سن الکی غصه بخوری و خونه نشین باشی، من با کمک کامیشا براتون کلاس شنا و باشگاه ثبت نام کردم روزهای فرد کلاس‌های شنا تشکیل می‌شه و روزهای زوج هم وقت باشگاه دارید هر دوش هم عصرهاست و راحتید، حتما برید و پشت گوش نندازید!
مامان با مهربونی خندید:
-خیلی ممنون دخترم، خوشحالم که شماها اطراف منید، واقعا خیلی احساس آرامش می‌کنم از حضورتون!
هارپر با محبت لبخند زد:
-خواهش می‌کنم، از پس فردا باید شروع کنید یادتون نره.
رو بهش گفتم:
-ای بدجنس حالا دیگه بدون هماهنگی با من مامانم رو ثبت نام می‌کنی؟!
همه خندیدن و کمی بعد هارپر و آترون هم رفتن، ستایش خانم و زهرا خانم هم با آژانس رفتن و موندیم من و مامان.
مامان به اتاقش رفت تا هم لباسش رو عوض کنه هم یه دوش بگیره، منم کادوهاش رو براش توی کمدش چیدم و خودمم به اتاقم رفتم، آرایشم رو پاک کردم و لباس‌های راحتیم رو تنم کردم و روی تختم دراز کشیدم که مامان با تقه‌ای که به در زد وارد شد، خواستم بلند بشم که سریع گفت:
-نه نه بخواب، راحت باش!
بالای سرم نشست و موهام رو نوازش کرد:
-امشب بهترین شب زندگیم بود، ممنونم ازت دل آسا تو خیلی خوبی!
-منکه کاری نکردم مامان، خوشحال بودن شما آرزوی قلبی منه.
-قربونت برم دختر گلم.
-همین‌که راضی بودید برای من بسه!
-عالی بود، عالی.
بوسه‌ای روی پیشونیم زد و از جا بلند شد:
-می‌دونم خسته‌ای، میرم تا راحت استراحت کنی!
-شب بخیر مامان.
-شب بخیر عزیزِ مامان.
×××
یک هفته از روز تولد مامان می‌گذشت.
مامان که از طریق هارپر توی کلاس‌های مختلف و باشگاه ثبت نام شده بود و با وجود ماشین لازم نبود برای رفت و آمد اذیت هم بشه خوشحال و راضی توی تموم کلاس‌هاش شرکت می‌کرد و جدیدا
برای یادگیری زبان اسپانیایی و فرانسوی هم ثبت نام کرده بود، به قول خودش می‌خواست حداقل پنج زبان رایج کشوری رو یاد بگیره، من لازم نمی‌دونستم بی‌خودی خودش رو اذیت کنه چون مامان که قصد مهاجرت نداشت نیازی به این زبان‌ها نبود اما وقتی دیدم خودش دوست داره و سرش گرمه اعتراضی نکردم تازه خوشحال هم بودم که مدام غصه تنهاییش رو نمی‌خوردم.
باالخره انتظار به پایان رسید و آترون دستور افتتاح شرکتم رو صادر کرد!
از قبل همه چیز رو برنامه ریزی و مرتب کرده بود تا مشکلی برام پیش نیاد، یا به قول معروف راه بیفتم تا بعدش که خودم بتونم تسلط روی اوضاع رو به دست بگیرم!
 
اون روز به اتفاق مامان، هارپر، خانواده و اکیپ آترون و بقیه کارکنان که توسط آترون استخدام و هر کدوم واسه سِمَتی انتخاب شده بودن جلوی شرکت حاضر شدیم.
مش قربون هم که آترون آورده بود که اگر نیاز به پذیرایی شد تنها نمونیم مدام اسپند دود می‌کرد و
حسابی دورمون رو دود احاطه کرده بود!
خنده‌ام گرفت، نگاهم رو به آترون که می‌خواست با همه صحبت کنه دوختم و منتظر شدم.
-خیلی ممنونم از همتون که اینجایید، نمی‌خوام الکی معطل‌تون بکنم پس یک راست میرم سر اصل
طلب، دل آسا خانوم لطفا تشریف بیارید اینجا و شرکتتون رو افتتاح کنید!
همه کوتاه تشویق کردن، مامان با هیجان بهم زل زد:
-تو همیشه باعث افتخار من بودی عزیزم، برعکس پوسته‌ی ظریف و حساست، درونت خیلی محکم و استواره!
دلم قرص شد، لبخند گرمی زدم و آروم به سمت آترون رفتم، قیچی رو از دست مش قربون گرفتم و
با نگاهی به جمع، ربان رو چیدم!
صدای تشویق مجدد بلند شد، اول آترون بعد من و به ترتیب همه داخل شدن، آترون دستش رو برای مش قربون تکون داد و او به همراه یک پیرمرد مهربون دیگه که از گفته‌های آترون فهمیدم برای آبدارچی شرکت بودن انتخابش کرده مشغول پذیرایی از حضار شدن، آبمیوه‌های خنک و کیک می‌تونست عصرونه‌ی خوبی باشه واسشون.
شرکت چیزی فراتر از انتظارم بود، دکوراسیونش به بهترین نحو طراحی و همه چیز به روز شده بود!
یک لحظه هم نمی‌تونستم چشم از دکوراسیون مدرن این شرکت قشنگ بردارم که آترون خندید:
-خداروشکر، مشخصه پسندیدی واقعا انگار یک کوه عظیم رو از روی شونه‌هام برداشتن!
-ممنونم ازت آترون، مگه می‌شه این‌جا رو هم نپسندید؟ واقعا خیره کننده‌اس!
-فقط یدونه مدیر لایق و مهربون مثل تو کم داره که دیگه تکمیل بشه.
خندیدم و بعد جدی گفتم:
-یعنی کادر شرکت رو با اعضا تکمیل کردی؟ یعنی هر بخشی متخصص خاص خودش رو داره؟!
-خیالت راحت، همشون از بهترین طراحان، مهندسان و مدیران لایق ایرانی هستن که برای هر بخش مناسبن، همشون کارشون رو می‌دونن و من قبلا صحبت‌های لازم رو باهاشون کردم فقط یک مورد رو نتونستم هنوز برات فراهم کنم!
نگاهم نگران شد، منتظر نگاهش کردم که گفت:
-متاسفانه تو به یک معاون یا بهتره بگم رئیس دوم نیاز داری که وقتی خودت نیستی جایگزینت باشه، وکالت داشته باشه و بتونه به جای تو امضایی خواستن بزنه جای تو قرارداد ببنده و کلا نیمه دوم تو باشه، خودت که دیگه با شرایط آشنایی داری، اون شخص باید یک نفر باشه که خیلی قابل اعتماد و لایق این جایگاه باشه، من اون یک نفر رو هنوز نتونستم پیدا کنم!
لب‌هام رو جمع کردم و برای این‌که کمی از اضطرابش رو کم کنم گفتم:
-نه اشکال نداره، فعلا که من خودم درگیر نیستم و می‌تونم توی شرکت باشم و اداره‌اش کنم تا بعدا هم خدا بزرگه، بالاخره یک نفر پیدا می‌شه!
-پیدا می‌شه دل آسا، این‌جوری نیست که حالا انگار یدونه هم آدم قابل اعتماد اطراف من نباشه ولی مشکل این‌جاست که تو مجردی، زیبایی، دختری، مسلما سخت می‌شه اطمینان کرد!
متوجه منظورش شدم و با بی‌خیالی گفتم:
-اما من پرورش یافته خارجم آترون، تو آمریکا رشد کردم، اصلا این چیزها واسم کوچیک‌ترین اهمیتی نداره که تو بخوای به خاطرش یه فرد قابل اعتماد رو از دست بدی برای این بخش!
-می‌دونم ولی فعلا نمی‌خوام عجله کنم، به قول خودت تو که فعلا قصد رفتن به جایی رو نداری و تو
شرکتی تا بعدا هم یه فکری می‌کنم خودم!
-باشه ممنون.
کمی بعد آترون من رو با تمامی اعضای شرکت آشنا کرد، منشیم دختر مهربون و خوشگلی بود که با معرفی آترون فهمیدم که اسمش (کتایون ریاحی) هست و اولین تجربه کاریش رو توی شرکت ما می‌گذرونه و قبلا برای منشی بودن به شرکت آترون مراجعه کرده بوده که چون آترون خودش منشی داشته او رو برای این‌جا مناسب دیده و انتخابش کرده!
 
بیست و دوسال سن داشت و این‌جوری که حرف می‌زد مشخص بود تا فوق دیپلم بیشتر تحصیل نکرده و توی کلاس های زبان هم شرکت داشته و به سه زبان زنده دنیا به غیر از فارسی تسلط کامل داشت که البته این خیلی عالی بود!
بعد از معرفی منشیم بقیه اعضا هم از همکاری باهام ابراز خوشحالی کردن و منم در جوابشون تشکر کردم و داشتن احساس متقابل.
قرار شد از فردا به صورت جدی کار توی شرکت آغاز بشه و از این رو پس از صحبت‌های نهایی آترون، همه خوشنود خداحافظی کردن و از شرکت خارج شدن، هارپر بازوم رو گرفت:
-هر موقع که نیاز به کمک داشتی می‌تونی رو منم حساب کنی!
-قربونت برم عزیزم، می‌دونم تو همیشه پیشم بودی و هوام رو داشتی.
با گذشت ساعتی دیگه ازشون خداحافظی کردم و سپردم مامان مش قربون رو هم با خودش برگردونه ویلا چون خودم می‌خواستم برم باشگاه اسب سواری و کمی سواری بدم به اسب که تنبل نشه.
پشت فرمون نشستم و با سرعت به سمت باشگاه روندم، رئیس باشگاه آقای سخاوت با دیدنم دستی تکون داد که لبخندی به روش زدم و متقابلا دستی تکون دادم.
خودم رو به اتاقک مخصوص رسوندم و پس از پوشیدن لباس مخصوص سوار کاری بند کلاهم رو محکم کردم و از اتاقک بیرون رفتم.
آقای سخاوت به سمتم اومد و در همون حال گفت:
-به به، چه عجب خانم شما سری هم به باشگاه زدید!
خنده‌ی کوتاهی کردم و دست دراز شده‌اش به سمتم رو فشردم:
-سلام، شرمنده خیلی درگیرم نتونستم بیام!
با هم به سمت اصطبل به راه افتادیم که گفت:
-می‌تونم بپرسم درگیر چه کاری هستید؟ جایی می‌خواید سرمایه گذاری کنید؟!
-خیر من درگیر افتتاح شرکتم بودم، وقتی دیدم سرمایه‌ام بی دلیل و بی استفاده مونده به دوستان
گفتم که ترتیب یه شرکتی رو واسم بدن تا سرمایه‌ام رو توی یه کار پرسود و خوب بذارم که بیخودی هم به هدر نره!
-عالیه خانم، واقعا در اوج جوونی اینهمه پرکار بودن و با انرژی بودن خودش امتیاز خیلی بزرگیه، در ضمن شما خیلی موفق و مفید هستید خانواده باید بهتون بباله!
-ممنونم از لطف شما، خب من توی این دنیا جز مامانم و دوستام کسی رو ندارم اونا برام انگار فامیل درجه یک هستن که کنارم حضور دارن و همونا هم واسم کفایت می‌کنن نیازی به بودن‌های پوچ و توخالی دیگران ندارم!
-بله با مادرتون معاشرت داشتم، ایشون هم مثل شما زن خوبی بودن فقط نقطه ضعف‌شون این بود که یکمی حساس و شکننده بودن البته تو یک برخورد من به این نتیجه رسیدم شاید با گذشت زمان به اشتباهم پی ببرم.
صادقانه گفتم:
-خیر اتفاقا درست شناختید، مامان با توجه به گذشته سختی که پشت سر گذاشته متاسفانه حساس شده و شاید کمی هم ترسو!
-متاسفم، امیدوارم بتونن باز هم محکم و با اراده مثل شما عمل کنن.
-من هم امیدوارم!
دستی به یال‌های اسب کشیدم که سرش رو پایین آورد و به شکمم کشید، با خوشحالی و ذوق گفتم:
-وای انگار قبول کرده که من صاحب جدیدش هستم!
آقای سخاوت خنده‌ی بلندی سر داد:
-بله خانم، اسب هم می‌فهمه و درک می‌کنه، بعدشم ماشاالله شما انقدر ظریف نوازشش می‌کنید و باهاش ازتباط برقرار می‌کنید که حق داره زود بهتون خو بگیره، خانم خردمند متاسفانه با زور تازیانه با اسب‌هاش ارتباط برقرار می‌کرد واسه همین این اسب زود به یک نوازش دل میبازه!
با مهربونی سرش رو توی آغوشم گرفتم و پرسیدم:
-غذا خورده؟!
-بله، این‌جا کاملا قانونی و براساس نظمه، غذا خوردنشون و همه چیزشون بر پایه و اساس ساعت
دقیقی هست که کارگرها بهشون می‌رسن الانم آماده برای تاختن هست!
سری به رضایت تکون دادم و رو بهش گفتم:
-پس بگید برام آماده‌اش کنن.
از اصطبل بیرون اومدم، نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به فضای بزرگ باشگاه انداختم، دقایقی بعد
اسب آماده و شیهه کشان مقابل روم ایستاده بود، بهش زل زدم:
-چقدر تو خوشگلی آخه، بهتره اسمی واست انتخاب کنم!
سریع افسارش رو توی دستم گرفتم و از پسرک که آورده بودش تشکر کوتاهی کردم و او رفت، گوشیم رو درآوردم و رفتم توی اینترنت تا اسمی قشنگ واسش انتخاب کنم خصوصا که دختر بود و باید یه اسم دخترونه براش انتخاب می‌کردم.
بعد از کمی گشتن بالاخره از اسم (هورا) خوشم اومد، دخترونه و اصیل بود!
روم رو کردم به سمتش و زمزمه کردم:
-اسمت رو گذاشتم هورا، دوست داری؟!
با صدای شیهه‌اش خنده‌ی بلندی سردادم و بوسیدمش، آقای سخاوت به سمتم می‌اومد برای همین سوار بر اسب شدم و همون‌جا ایستادم تا بهم برسه!
-خانم شما که هنوز زیرِ نظر مربی قرار نگرفتید، قرار بود چند جلسه‌ای رو واسه اطمینان بیشتر بیاید پیش مربی!
-می‌دونم، امروز که دیگه داریم به شب نزدیک می‌شیم فردا اگر شد زودتر میام تا پیش مربی‌تون باشم!
-مطمئنید که الان می‌تونید سوارکاری کنید؟!
 
کلافه بهش نگاه کردم:
-شما یه چند دقیقه همین‌جا باایستید تا من هنرم رو بهتون نشون بدم!
کمی عقب رفت، وارد میدان وسط باشگاه شدم و با تموم قدرت شروع به تاختن کردم، هر چیزی رو که زیر نظر بهترین سوارکاران نیویورک آموخته بودم رو براش به نمایش گذاشتم، دستم رو به یال اسب گرفتم و کمی بعد روی هورا نشستم، دست‌هام رو رها کردم و اسب شیهه کشان سرعت گرفت، آقای سخاوت با حیرت بهم زل زده بود، پاهام رو بالا آوردم و یه وری روی اسب نشستم، بعد از دو دور اینبار کاملا روی اسب خوابیدم و صدای تشویق‌های چند نفر باعث شد که روی اسب بشینم و کم کم متوقفش کنم، نفس نفس می‌زدم که آقای سخاوت بلند فریاد زد:
-عالی بود، محشر بود، باریکلا!
لبخند رضایت روی لب‌هام جا گرفت، پیاده شدم و افسار هورا رو توی دستم فشردم، بیرون رفتم که نگاهم به کارگرانی افتاد که کمی دورتر مشغول تماشام بودن، احتمالا اونا تشویقم کرده بودن!
آقای سخاوت دست‌هاش رو بلند کرد:
-تسلیم، شما معرکه‌اید خانم!
-فقط خواستم بهتون بگم که بی اساس حرفی رو نمی‌زنم!
-پس شما دوره دیدید.
-بله، توی آمریکا!
-به به مشخصه باید هم به این خوبی سوارکاری رو بلد باشید!
-بله من توی هر رشته‌ای تخصص دارم، به لطف یک دوست!
پوزخندی زدم، نگفته بودم به لطف پدر قلابی که یک عمر بهم دروغ گفت و حالا دیگه وجود خارجی نداره و من شاید تا آخر عمرم به خاطر این محبت‌هاش کمی خودم رو مدیونش می‌دونستم چون باعث شده بود امروز توی هر کاری سر رشته داشته باشم و مردم بهم افتخار کنن و خودم احساس غرور!

-عالیه، خب برو دیگه تا قبل از تاریکی هوا یکمی هم باهاش سوارکاری کن.
ازش دور شدم، به سمت درختان تنومد رفتم و لا به لاشون گم شدم، آروم آروم می‌رفتیم و تا اواسط درخت‌ها رسیدیم که یهو صدایی شنیدم!
با اخم به اطراف نگاه کردم ولی خبری نبود، با فکر اینکه خیالاتی شدم افسار هورا رو تکونی دادم و کمی به سرعتم افزودم که باز همون صدا تکرار شد!
اینبار فریاد زدم:
-کی این‌جاست؟!
چشم‌هام رو تنگ کردم و با دقت بیشتری اطراف رو نگاه کردم، متوجه شدم اسب سیاه رنگی که به شدت سیاه بود کمی جلوتر ازم ایستاده بود و مردی هم روش نشسته بود، مثل من با کنجکاوی اطراف رو نگاه می‌کرد و با دیدنم بهم دقیق شد!
احساس می‌کردم چهره این مرد عجیب برام آشناس، کمی جلوتر رفتم که یه آن روی اسب خشکم زد!
او هم بهتر از من نبود، هر دو مبهوت به هم زل زده بودیم، باورم نمی‌شد این‌جا ببینمش، اصلا فکر نمی‌کردم یکبار دیگه این مرد مرموز رو ببینم اونم سوار بر اسب و توی یه باشگاه تو ایران!
افسار رو تکونی دادم و به طرفش رفتم، انگار فهمید دارم بهش نزدیک می‌شم و نمی‌دونم چرا تسمه دستش رو به روی اسب کوبید و با تموم قدرت شروع کرد به فرار، تا چند لحظه توی بهت رفتنش بودم و بعد با قدرت روی هورا کوبیدم و به دنبالش!
هر چقدر بیشتر جلو می‌رفت درخت‌ها بیشتر می‌شدن، نمی‌خواستم از دستش بدم حالا که این لعنتی رو بعد از این‌همه مدت پیدا کرده بودم، آره این مرد کسی بود که ویلیام در به در دنبالش می‌گشت و شده بود کابوس شب‌هام، این مرد کسی نبود جز... سریتا!
کسی که فرار رو بر قرار ترجیح داده بوده و پلیس‌ها نتونسته بودن بگیرنش حالا جلوی چشم‌های من بازم فرار می‌کرد.
 
بیشتر افسار هورا رو تکون دادم، اون هم انگار سوارکار ماهری بود چون مدام نگاه به عقب بر می‌گردوند تا می‌دید دنبالشم با گفتن هـــی بلندی به اسبش بر سرعتش می‌افزود!
این تعقیب و گریز شاید یک ربع به طول انجامید و در آخر با پیچیدن جلوش تونستم نگهش دارم، اگر او زیر نظر اساتید ایرانی سوارکار شده بود من پیش آمریکایی ها دوره دیده بودم!
از روی هورا پریدم پایین و افسارش رو به درختی در همون نزدیکی بستم، به سمتش رفتم که سرش رو انداخته بود پایین و تندتند نفس عمیق می‌کشید!
افسار اسبش رو از دستش گرفتم و غریدم:
-بیا پایین.
با کمی مکث از روی اسب پایین پرید، کمی چاق‌تر شده بود و هیکل عضله‌ایش توی اون لباس مخصوص بیشتر خودنمایی می‌کرد!
افسار اسب رو بالاتر از افسار هورا به درخت بستم، اسب‌ها که مشغول خوردن علوفه اون اطراف شدن کلاه رو از سرم برداشتم و موج موهایی که بالا جمع‌شون کرده بودم تا توی کلاه جا بگیرن روی شونه‌هام ریخت و بوی شامپوی مخصوصم مشامم رو نوازش داد!
او هم کلاهش رو برداشت و کنار درختی همون نزدیکی نشست:
-چیه؟ واسه چی دنبالم اومدی؟!
با حیرت زل زدم بهش:
-وای چه خوب بلدی فیلم بازی کنی، تو به جای خواننده باید می‌رفتی بازیگر می‌شدی!
-به جای این چرندیات برو سر اصل مطلب.
با حرص نگاهش کردم که پوزخندی به روم زد:
-اصلا تو چرا اینجایی الان؟ مگه نه اینکه باید پشت میله‌های زندان توی نیویورک باشی خانم خلافکار!
-واقعا؟ اتفاقا سوال منم از تو همینه، تو چطوری قسر در رفتی از دست ویلیام و پلیس‌ها؟ چطور اومدی ایران در حالی که باید ممنوع الخروج باشی سریتا خااان!
با تمسخر اسمش رو صدا زدم که از جا بلند شد، کمی عقب رفتم و اون با چشم‌های به خون نشسته‌اش غرید:
-تو یه احمقی، یعنی هنوز نفهمیدی من کی‌ام و چطوری یهو سروکله‌ام تو باند مخوف پدرت پیدا شد؟ چطوری انقدر به خودت می‌بالی که نمی‌دونی من کی‌ام و تموم گذشته و حضورم توی جمع‌تون یا دوست شدنم با اون دختر احساساتی هارپر همه یک نقشه بود تا بتونم به اهدافم برسم، چطوری نفهمیدی که من...!
نزدیک بود غش کنم، رفته رفته احساس می‌کردم گوش‌هام اشتباه می‌شنون و این حرف‌ها دروغی بیش نیستن که تیر آخر رو زد و حرفش رو تکمیل کرد:
-یه نیروی نفوذی از طرف پلیس ایران بودم توی باند پدرت!
دست‌هام یخ زد، گوش‌هام انگار اشتباه شنیده باشن فریاد زدم:
-تو چی گفتی؟!
به سمتم اومد و بازوهام رو گرفت، محکم تکونم داد:
-آره من همونی‌ام که با همکاری پلیس نیویورک باند پدرت رو متلاشی کردم، من اونی‌ام که اینجام نه اونی که تو ماه‌ها توی نیویورک باهاش در ارتباط بودی و ازش یه خلافکار حرفه‌ای ساخته بودی، من فقط یک آدم بودم با دو پوسته‌ی متفاوت که یکیش پوسته اصلی خودم بود و بعدیش قلابی و ساخته شده!
دهنم خشک شده بود، ادامه داد:
-واسه چی دنبالم اومدی؟ بگو چطوری پیدام کردی؟ اصلا تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟!
با تکون‌های مداومش از بهت بیرون اومدم و سیلی محکمی به صورتش زدم، سرش که خم شد با نفرت گفتم:
-حق نداری با من اینجوری حرف بزنی!
سرش رو آروم بالا آورد و به چشم‌های وحشیم زل زد، ادامه دادم:
 
-تو سگ کی باشی که بخوای به من بی احترامی کنی؟!
پوزخند زد:
-اوه مادمازل انگار جایگاه الانت رو به کل فراموش کردی، نمی‌دونی که تو دیگه دختر کیان شهیادی بزرگ نیستی که توی نیویورک کسی حق نداشت بهش بگه بالا چشمت ابروئه، تو الان یه خلافکار فراری هستی که نمی‌دونم چطوری و از کجا فرار کردی یا به قول خودت چرا ممنوع الخروج نشدی!
گیج شده بودم، اصلا نمی‌تونستم اتفاقات و حرف‌ها رو هضم کنم، ای کاش هرگز دنبالش نیومده بودم تا با این حقایق که نمی‌دونم تا چه حد راست هستن روبه‌رو بشم!
انگار متوجه شد گیج شدم که موبایلش رو بیرون آورد:
-یا حقیقت رو بهم می‌گی، یا زنگ می‌زنم پلیس و به عنوان یک خلافکار به جا مونده و فراری از اون باند معرفیت می‌کنم، می‌دونی که تو ایران سریع محکوم به اعدام می‌کنن پس قبل از اینکه سرت بره بالای چوبه دار حرف بزن!
عقب عقب رفتم که پوزخند زد:
-وای نکنه می‌خوای فرار کنی؟ خیال می‌کنی من کمتر از توام که حریف نشم تو رو به دام بندازم؟!
به سمتم اومد و مچ دستم رو گرفت، به چشم‌های خاکستریش نگاه کردم، چرا نتونسته بودم راز این نگاه رو، اون یهویی غیب شدن‌هاش رو، حرف‌ها و پرسش‌های بودارش رو بفهمم و بشناسمش؟
چرا نتونسته بودم بفهمم اینا همش یه بازیه؟!
آب دهنم رو به سختی قورت دادم، احساس می‌کردم دست و پاهام می‌لرزن، انگار فهمید که با لحن آروم‌تری گفت:
-بسیارخب نترس، بیا از این‌جا بریم هوا داره تاریک می‌شه و این‌جا نمونیم بهتره!
بی حرف سوار بر اسبم شدم و او هم نشست، آروم آروم و در سکوت کامل به سمت اصطبل برگشتیم.
بین راه متوجه نگاه‌های خیره‌اش به خودم می‌شدم و سرم رو کامل انداخته بودم پایین و فقط افسار
هورا رو بین مشتم می‌فشردم!
باورم نمی‌شد که رکب خورده باشم، بازی خورده باشم از سریتا!
با رسیدن به اصطبل، یکی از خدمه رو بهمون گفت:
-زمان بستن باشگاه هست، زودتر اسب‌ها رو بذارید تو اصطبل و خودتونم برید!
اسب‌ها که توی جایگاه خودشون قرار گرفتن هر دو بیرون اومدیم، رو بهم گفت:
-بهتری؟!
پوزخندی زدم، حالا حال من واسش مهم شده بود؟!
-خوبم.
-پس لباس‌هات رو عوض کن، باید بریم و حرف بزنیم!
نیاز داشتم از حقایق بیشتری باخبر بشم، باید می‌فهمیدم چطوری ماها رو گول زده، من و ویلی خیلی در موردش تحقیق کرده بودیم ولی همه اطلاعات همون‌هایی بودن که خودش توضیح داده بود، پس چطور ممکن بود؟!
سری تکون دادم و تند به اتاقک رفتم، بعد از تعویض لباس رژ لبم رو تجدید کردم و برگشتم بیرون، لباس عوض کرده و منتظرم بود.
بهش که نزدیک شدم باز هم تیپش رو تحسین کردم!
جین مشکی، تیشرت همرنگ چشم‌هاش و کفش‌های مشکی.
دستبند استیلی که توی دست راستش خودنمایی می‌کرد من رو به این باور رسوند که این مرد شخصیت دیگه‌ای داره جز اونی که من توی نیویورک دیده و شناخته بودم!
با هم به سمت ماشین‌ها رفتیم، با دیدن ماشینش توی دلم گفتم:
-پس پولداری!
بی حرف به سمت ماشینم رفتم که داد زد:
-دنبالم بیا.
بعد از گذشت نیم ساعت که با سرعت روندیم کنار رستوران شیکی توقف کرد، تعجب می‌کردم که چرا سعی نکرده بود تحویل پلیس‌ها بده من رو!
 
از ماشین پیاده شدم، کیفم رو توی دستم فشردم که بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشید، رستوران نسبتا شلوغ بود، به سمت میزی رفت و صندلی رو برام عقب کشید، اوه چه جنتلمن!
پوزخندی زدم و نشستم، روبه‌روم نشست:
-چیزی میل داری؟!
الان اگر بهترین‌ها رو هم جلوم می‌ذاشتن هیچ میلی به خوردن‌شون نداشتم، انقدر ذهنم درگیر بود که نمی‌فهمیدم اصلا کجا اومدیم و چرا به این پسر پیش روم اعتماد کردم و همراهش شدم کسی که یکبار تو گذشته گولم زده بود ولی باید حرف‌هاش رو می‌شنیدم و باید از گذشته با خبر می‌شدم!
-الان نه.
گارسون رو صدا زد، رو بهش گفت:
-یه بطری آب معدنی با دو لیوان یکبار مصرف لطفا!
بعد از رفتن گارسون دست‌هام رو روی میز حلقه کردم و خودم شروع کردم، همه چیز رو گفتم، از سه سال پیش و پیدا شدن یهویی هونیاک ساجدی، از بی رحمی‌های پدر قلابیم و از پنهون کردن‌هاش و از داستان‌های دروغینی که بیست و سه سال به خوردم داده بود و الکی توی ذهنم گنجونده بود، نمی‌دونم چرا و چطوری بهش اعتماد کردم اما وقتی توی چشم‌هاش نگاه می‌کردم اثری از فکر بد و چیزی که به ضررم باشه یا نقشه‌ای علیه من داشته باشه نمی‌دیدم، شاید هم دوباره بی جهت داشتم اطمینان می‌کردم و ممکن بود مثل گذشته که نتونسته بودم بشماسمش باز هم شخصیت رو اشتباه درک کنم اما نشد که ساکت بمونم پس تموم اون چیزهایی که لازم بود بدونه رو براش گفتم!
•••
هر لحظه بیشتر توی بهت فرو می‌رفت، هر لحظه بیشتر توی شوک حرف‌هام فرو می‌رفت ولی من بی وقفه صحبت می‌کردم انقدری که وقتی بالاخره سکوت کردم و همه چیز گفته شده بود دیدم که یک‌ساعت گذشته!
لیوانی آب ریختم و لاجرعه سرکشیدم، ولرم بود و بهم نچسبید ولی بهتر از هیچی بود!
کمی بعد از بهت حرف‌هام بیرون اومد، او هم لیوانی آب خورد و پرسید:
-چه مدرکی برای اثبات این حرف‌هات داری؟!
عصبی نگاهش کردم:
-مختاری باور کنی یا نکنی، مگه من برای حرف‌ها و گفته‌های تو سند و مدرکی درخواست کردم که تو حالا انتظار مدرک داری؟!
-اگر گفته‌هات حقیقت داشته باشه پس تو باید...!
حرفش رو باز هم نیمه تموم ول کرد، سرش رو تکونی داد و زمزمه کرد:
-باورم نمی‌شه!
لب‌هام رو جمع کردم، گوشیم رو بیرون آوردم و برای مامان که سه دفعه زنگ زده بود و من نفهمیده بودم تایپ کردم:
-با یه همکار قرار ملاقات دارم، دیر میام شامم بیرونم شما راحت باش مامان.
گوشی رو توی کیفم برگردوندم و به چهره‌اش که هنوز توی خودش فرو رفته بود نگاه کردم، ته ریشش رنگ صورتش رو کمی تیره‌تر نشون می‌داد، به یاد اون جمله‌اش افتادم که گفت (خیال می‌کنی واسه چی به اون دختر احساساتی هارپر نزدیک شدم؟!) لابد چون هارپر نزدیک‌ترین دوست من بود و این یعنی پیدا کردن ارتباط با من و در آخر هم پا گذاشتن تو باند پدر!
چقدر حساب گرانه عمل کرده بود، باید به این هوشش آفرین گفت.
کمی بعد به حرف اومد:
-یعنی تو، پدرت رو لو دادی؟!
اخم کردم:
-اون پدر من نبود.
-می‌تونم بگم تو خیلی زرنگی، خیلی باهوش و حرفه‌ای عمل کردی!
-مثل تو!
به چشم‌هام خیره شد:
-هیچ‌وقت حتی فکرش رو هم نمی‌کردم که تو یه دختر معمولی باشی، فکر می‌کردم همدست پدرتی و خلافکـار!
-منم هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تو سه شخصیتی باشی!
با تعجب گفت:
-چرا سه تا؟!
-یک شخصیت وقتی پیش هارپر بودی و گولش می‌زدی، یک شخصیت وقتی توی باند و توی آمریکا
بودی و ماها رو گول زدی، یک شخصیتم الانت که هنوز نتونستم کامل بفهمم چی تو سرت می‌گذره و
بشناسمت.
کمی مکث کردم و ادامه دادم:
-حتی نمی‌دونم کدوم شخصیت‌هات رو باید باور کنم!
بی حرف بهم زل زد، لب‌هام رو کوتاه گزیدم که مِنو رو گرفت سمتم:
-بیا، انتخاب کن.
مِنو رو گرفتم، نگاهی به لیست بلند بالای مِنو انداختم و مردد موندم چی انتخاب کنم.
در آخر لازانیا سبزیجات انتخاب کردم و به همراه دوغ!
مِنو رو بهش برگردوندم که گفت:
-زدی تو کار غذاهای رژیمی؟!
سپس بدون اینکه منتظر جوابم بمونه رو به گارسون گفت:
-لطفا واسه منم یه سوپ ماهیچه با دلستر بیارید ممنونم.
با رفتن گارسون گفتم:
-حالا نوبت توئه که حقیقت‌ها رو در مورد خودت بگی، مطمئن باش من هیچ چیزی رو بهت دروغ نگفتم پس توام راستش رو بگو!
چند لحظه فقط بهم زل زد، معذب بودم و احساس می‌کردم با یک آدم جدید در ارتباطم که هیچ شناختی ازش ندارم، انگار یه شخصیت جدید پیش روم قرار گرفته بود و من باید از اول پازل‌های هویتش رو کنار هم می‌چیدم تا ازش یک آدم بسازم با یک شخصیت جدید!
 
-حق داری که دلت بخواد خیلی چیزها واست روشن بشه، مثل منکه تا الان کنجکاو بودم و دلم می‌خواست در موردت بیشتر بدونم و توام بهم حقیقت رو گفتی و بهت اعتماد کردم، پس توام یکبار
دیگه بهم اعتماد کن مطمئن باش اینبار چیزی جز حقیقت نمی‌شنوی!
سری تکون دادم و لبخندی به روم زد:
-از وقتی که خودم رو شناختم عاشق موسیقی و خوانندگی بودم، انگار این حِرفه با رگ و خونم عجین شده بود پس بی معطلی به سمتش رفتم و با صدای خوبی که داشتم خیلی زود تونستم کار رو بگیرم دستم، خانواده‌امم طوری بودن که اصلا سعی نمی‌کردن عقاید و باورهای همدیگه رو نادیده بگیرن یا کاری رو به اجبار بهت تحمیل کنن، راحتت می‌گذاشتن تا خودت انتخاب کنی، انتخاب منم عرصه‌ی موسیقی بود، توی دانشگاه هم لیسانس گرفتم و اینبار دیگه به طور جدی توی این هنر خودنمایی کردم!
با اومدن گارسون سکوت کرد، دو گارسون در اطراف‌مون با مهارت و سریعا غذاها رو روی میز چیدن و با تعظیم کوتاهی دور شدن، بوی لازانیا باعث شد حس کنم چقدر گرسنه‌ام پس بی معطلی تکه‌ای جدا کردم و خوردم.
کمی از دلسترش رو خورد:
-داییِ پدرم، آقای صدرالدین حشمتی سرهنگ اداره‌ی پلیس بود که هر موقع به خونه‌امون می‌اومد حرفش حرف یک باند مخوف و بزرگ مواد مخدر، قاچاق اعضا، پولشویی و از این قبیل خلاف‌ها بود، اعتراف می‌کرد که این باند منحل نشدنیه و کسی تا الان نتونسته ازشون آتویی به دست بگیره و متلاشی‌شون کنه بلکه هر پلیسی پاش رو جلو گذاشته در همون لحظه اول کیش و مات شده، انقدر دایی صدرالدین در مورد این پرونده صحبت کرده بود که من انگار از تمامی جزئیاتش با خبر بودم، انگار جز به جزء خطوط و کلمات پرونده رو خونده و می‌دونستم، البته درسته که این‌جور پرونده‌ها محرمانه هستن اما دایی پدرم، ما رو از خودش می‌دونست چون رابطه‌اش با پدرم خیلی خوب بود، پدر همیشه داییش رو می‌ستود و ازش خوشش می‌اومد، کم کم متوجه شدم دایی صدرالدین دنبال یک نفر می‌گرده که برای یک جانفشانی بزرگ خودش رو آماده کنه و بره جلو، دایی می‌گفت اصلا نمی‌خواد از خانواده بزرگ پلیس‌ها کمک بگیره چون اونا بالاخره شناخته شده هستن و نمی‌تونست ریسک کنه، دایی نگران بود که شرف و اعتبارش رو توی اداره با یک خطا از دست نده، می‌خواست یک شخص کاملا ناشناخته و البته با هویتی که به شخصیتش نزدیک باشه پیدا کنه و نفوذی بفرستتش به اون باند، ازم خواست اگر توی اطرافیانم کسی رو می‌شناسم حتما بهش معرفی کنم و اینم اضافه کنم که از جانب دایی پول خوبی بهش می‌رسه هر کس که این کار سخت رو انجام بده!
کمی مکث، با غذاش تقریبا بازی می‌کرد، آروم گفتم:
-می‌خوای بعد از غذا حرف بزنیم؟!
دو سه قاشق خورد و بعد دستمالی برداشت، دور لب‌هاش رو تمیز کرد و لبخند زد:
-نه، ادامه میدم.
تکه‌ای لازانیا جدا کردم و خوردم، ادامه داد:
-نمی‌دونم چرا و چطوری شد که یه حس خیلی قوی بهم گفت من باید اون فرد نفوذی باشم، همیشه با دیدن فیلم‌های پلیسی و هیجانات و ماموریت‌هاشون به وجد می‌اومدم، برام خیلی جالب بود هماهنگی‌هاشون، دویدن‌ها تلاش‌ها و تموم چیزهایی که توی یک پلیس وجود داشت، غیرت و شرفشون، جانفشانی برای مردمشون باعث می‌شد همیشه تحسین‌شون کنم، واسه همینم وقتی دایی در این باره حرف می‌زد توی ذهنم مدام جرقه می‌خورد که اون شخص منم، چند روز گذشته بود، با خودم می‌گفتم لابد دایی یکی رو پیدا کرده که دیگه نه زنگی زده و نه اومده اما درست همون روز پیداش شد و متوجه شدم هنوز کسی رو پیدا نکردن، پس این رو به فال نیک گرفتم و پیشنهادم رو مطرح کردم ولی خارج شدن کلمات از دهنم همانا و فوران کردن آتش وجود چند نفر همان!
خنده‌ی کوتاهی کرد:
-وای دل آسا باید بودی و می‌دیدی، مامان جیغ می‌کشید، محکم جلوی دایی می‌گفت هرگز نمی‌ذاره تنها پسرش قربانی نابودی یک باند خلاف بشه، پدر از طرف دیگه با جدیت تمام بهم می‌گفت که حتی فکرشم مسخره‌اس و بهتره تمومش کنم اما من مصمم بودم، حدود دوهفته درگیر این ماجرا بودیم، پدر و مامان حرف خودشون رو می‌زدن و منم حرف خودم رو، خب بالاخره مامان حق داشت بترسه چون دایی تمام این مدت حرف از وحشتناک بودن این سیستم زده بود و مامان چطوری می‌تونست به قول خودش تنها پسرش رو بفرسته تو دهن اژدها ولی تقدیر و قسمت هر چی که رقم خورده باشه هیچ‌کس نمی‌تونه جلو دارش بشه، کم کم با صحبت‌هایی که با دایی کردم و اینکه خودم کاملا راضی هستم او هم روی ذهن پدر کار کرد و بالاخره پدر رو راضی کردیم اما مامان به هیچ صراطی مستقیم نبود تا اینکه تهدیدش کردم، متاسفانه راهی جز این واسم نگذاشته بود، بهش گفتم اگر نذاره اون زندگی رو که خودم دوست دارم بسازم و جوری که خودم دوست دارم زندگی کنم برای همیشه از ایران میرم و حتی پشت سرمم نگاه نمی‌کنم و این جمله مامان رو به شدت ترسوند چون می‌دونست من اگر حرفی رو بزنم عمل می‌کنم و زیرش نمی‌زنم، پس اینبار او هم در سکوت نگاهم کرد و من این سکوت رو به نفع خودم تعبیر کردم و به دایی گفتم که برای رفتن آماده‌ام، بر خلاف مامان و بابا، دایی اصلا مخالف رفتنم نبود بلکه مدام بهم می‌گفت می‌دونم که تو اراده‌ات قویه و می‌تونی سرافرازم کنی، وقتی بهش اعلام کردم برای رفتن آماده‌ام شروع به انجام کارها کرد و من پس از گذشت یک‌ماه دیگه بالاخره به مقصد آمریکا و در آخر نیویورک توی هواپیما نشستم!
غذام تموم شده بود، آخرین جرعه دوغ رو هم خوردم و دست‌هام رو تمیز کردم:
-وای خیلی خوشمزه بود، خیلی وقت بود این‌جور غذایی رو نخورده بودم.
لبخند عمیقی زد:
-اگر سیر نشدی می‌خوای بگم بیارن واست؟!
-نه نه ممنون، سیرم!
یک قاشق توی دهنش گذاشت و زمزمه کرد:
-نوش جونت.
سپس ادامه داد:
 
-اون‌جا دایی برام همه چیز رو حاضر و مهیا کرده بود، هیچ مشکلی نبود، می‌دونستم انقدر حرفه‌ایه که هیچ‌کس نمی‌تونه به هیچ چیز شک کنه، تنها رابطمون مرد پستچی بود که هر دو روز واسه گرفتن خبر به بهانه نامه بردن می‌اومد و من باهاش سریع صحبت‌های لازم رو انجام می‌دادم و البته توی خونه هم شنود کار شده بود که به راحتی صدام رو می‌شنیدن، دایی خودش نقشه رو پیش می‌برد، من فقط و فقط مثل مهره شطرنج به دست دایی صدرالدین این‌ور و اون‌ور می‌شدم و هر کاری رو که می‌گفت انجام می‌دادم، اولین قدم برای نزدیک شدن به اون باند آشنایی با یکی از اعضای اون باند بود، طبق تحقیقات دایی دختر این خانواده خواننده و مدلینگ نیویورک بود، یک شخصیت فوق‌العاده محبوب و مشهور که خب خیلی هم سخت می‌شد بهش نزدیک شد ولی یک راه ارتباطی وجود داشت و اونم دوستش بود، هارپر!
لب‌هام رو جمع کردم، بشقابش رو که محتواش رو به اتمام بود عقب زد و انگار سیر شده بود!
-طرح دوستی ریختم و با هم آشنا شدیم، خب هارپر دختر احساسی و صادقی بود و نفوذ درونش اصلا کار سختی نبود، بالاخره باب آشنایی باز شد و من و تو به هم معرفی شدیم، من در مورد حرفه و کارم بهتون دروغ نگفتم من خواننده هستم همون‌جوری که بهتون گفتم اما اون استودیویی که توی ایران اومدید و دیدید واسه یکی از دوست‌هامه که واسه یک مدت باید ازش نگهداری می‌کردم چون خودش مسافرت بود، با هارپر هم که توی یک استودیو توی نیویورک آشنا شدیم و من عمدا اومده بودم اون‌جا و خودم سر صحبت رو با هارپر باز کرده بودم تا بتونم خودم رو بهش نزدیک کنم، قصدم این نبود که عاشقم بشه از همون اولم بهش گفتم خودش رو درگیر من و روابطی فراتر از دوستی نکنه، خدا می‌دونه که هیچ‌وقت هم پا فراتر از اختیارات و انتخاب‌هام نگذاشتم یعنی به عرف و شرع و قانون پایبند بودم و تمامی حقوق نامحرمی رو رعایت کردم اما نمی‌دونم چی شد که اون دختر بهم دل باخت، من اون رو یک مهره می‌دیدم و اون از من توی خیالش یک بت ساخته بود و ستایشش می‌کرد.
دلسترش رو بالاخره تموم کرد، از جا بلند شد و چشم‌هاش رو بست:
-می‌شه از این‌جا بریم؟!
بی حرف به دنبالش رفتم، انقدر لازانیاش خوشمزه بود که واقعا دلم می‌خواست چند بار دیگه هم بیام و امتحانش کنم.
بیرون منتظر موندم تا اومد، دستش رو به سمت خیابون گرفت:
-بیا قدم بزنیم!
در کنار هم به راه افتادیم، نفس عمیقی کشید:
-آشنایی با تو و هارپر یعنی وارد شدنم به عمارت پدریت، کم کم طبق حرف‌ها و خواسته‌های دایی حرف‌هام با پدرت نتیجه داد و من وارد باند شدم، می‌دیدم که زرنگی و هیچ‌وقت نتونستی بهم اعتماد و اطمینان کنی واسه همینم سعی می‌کردم حتی الامکان جلوی چشم‌هات نباشم تا مبادا با حس ششم و قوی زنانه‌ات بویی ببری که الحمدالله نبردی، می‌دیدم که وقت‌هایی که یهویی غیب می‌شم بعد از اون با شک و دودلی نگاهم می‌کردی ولی خب منم کارم رو بلد بودم، کم کم متوجه بعضی حقایق در مورد تو و خانواده‌ات شدم و وقتی واسه اولین‌بار مامانت رو دیدم یه چیزی ته دلم خالی شد و فرو ریخت، از عذابی که با زندگی کردن توی اون عمارت با اون اشخاص بهش متحمل می‌شد رو از چشم‌هاش هم می‌تونستم بخونم و سعی کردم دیگه چشمم به چشم‌هاش نیفته، تموم کارها و اقداماتی که انجام می‌شد رو از قبل به دایی و دار و دسته‌اش ابلاغ می‌کردم و دیگه بقیه کارها با خودشون بود، گاهی هم برای رفع دلتنگی و بی تابی‌های مامان که صبرش تموم می‌شد مجبور می‌شدم برم ایران اما خب چون پدرت بهم اعتماد کرده بود در نبودمم، من رو تو جریان تموم اتفاقات می‌گذاشت.
راه رفته رو به سوی ماشین برگشتیم، بین راه نگاهم کرد:
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا