Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن آوای رمان
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
کلانتری حسابی بهم ریخت. چند تا مأمور دیگه اومدن جلو که آرومش کنن، ولی آقا هاشم ولکن نبود. همهجا پر از سر و صدا شده بود. همون موقع یه سرگرد جوون وارد شد. قد بلند، چهره جدی ولی آروم. نزدیک شد و گفت:
- چی شده آقا؟ چرا داد و هوار میکنی؟ بدم بازداشتت کنن؟
بابای سوگند عصبیتر شد و گفت:
- بگو بکشن منو اصلاً وقتی دخترم نیست.
سرگرد یکم متعجب شد و از مأمور قضیه رو پرسید و بعدش خیلی آروم گفت:
- آقا آروم باشین. من مسئولیت این پرونده رو میگیرم. همین امشب با هم میگردیم.
آقا هاشم نفسنفس میزد، ولی یکم آروم شد. سرگرد ادامه داد:
- اول قبرستون رو میگردیم، بعد از هر جایی که نیاز باشه استعلام میگیریم.
همراهش راه افتادیم. قبرستون تاریک بود، چراغهای کمنور فقط سایهی سنگ قبرها رو روی زمین انداخته بودن. اسم سوگند رو صدا زدیم، همهجا رو گشتیم، ولی خبری نبود. کمی بعد سرگرد با بیسیم به بیمارستانها و پاسگاههای اطراف زنگ زد. جواب همه یکی بود و هیچ خبری از سوگند نبود. ساعتها گذشت. شب سنگینتر شد. من کنار مامانم نشسته بودم، دستش رو محکم گرفته بودم. مامان سوگند با چشمهای باد کرده ناله میکرد و زیر لب میگفت:
- هاشم دخترمون... .
آقا هاشم با چشمای خسته هنوز ایستاده بود. سرگرد هم بیوقفه پیگیری میکرد. تا خود اذان صبح گشتیم. صدای مؤذن که توی تاریکی پیچید، تنها چیزی بود که سکوت و اضطرابمون رو شکست. ولی هنوز هیچ خبری از سوگند نبود. بعد از اذان صبح دوباره برگشتیم کلانتری. همه خسته بودیم، چشمامون سرخ شده بود، ولی هیچکس دلش نمیخواست بره خونه. سرگرد ما رو برد داخل اتاقی که گروه سایبری نشسته بودن. چند تا مانیتور روشن بود و صدای کیبوردها فضا رو پر کرده بود. یکی از مأمورها گفت:
- جناب سرگرد آخرین جایی که گوشی سوگند روشن بوده ردش رو زدیم. لوکیشن نشون میده اطراف قبرستونه.
قلبم فرو ریخت. خاله ملیحه دستش رو گذاشت روی صورتش و زیر لب گفت:
- یا خدا!
ترس توی صورت هممون نقش بسته بود. سریع رفتن سراغ دوربینهای خیابونهای اطراف. ساعتی که با سوگند داشتم حرف میزدم رو بهشون گفتم و اونا هم اطلاعات رو وارد سیستم کردن. تصویر روی مانیتور بالا اومد. سوگند بود، داشت با تلفن حرف میزد. همون لحظهای که من باهاش صحبت میکردم. بعد یهو یه ماشین ون مشکی جلوی پاش پیچید. یه مرد ماسکزده که کلاه نقابدار سرش بود از ماشین بیرون پرید و دستمالی رو روی صورت سوگند گذاشت. سوگند دست و پا زد، ولی چند ثانیه بعد بیحال شد. مامانم دستم رو محکم فشار داد. اشک توی چشمام جمع شد. تصویر واضح نبود، نصف ماشین توی کادر نبود، پلاک معلوم نمیشد. فقط سایهای تاریک، فقط ترس. مامان سوگند نشست کف اتاق و محکم زد توی صورتش و با صدای لرزون گفت:
- وای دخترم... وای دخترم... .
سرگرد رو به ما کرد و گفت:
- ببریدش بیرون و بذارید همکارای من کارشون رو بکنن. بذارید بقیه دوربینها هم چک بشه.
آقاهاشم: لطفاً بذارید همینجا بمونیم. توروخدا.
سرگرد سرش رو تکون داد و صندلیهای گوشه اتاق رو با دست بهمون نشون داد. همه نشستیم. سکوت سنگینی اتاق رو گرفته بود. فقط صدای تایپ و کلیک میاومد. یکم بعد یه سروان نزدیک شد. کاغذی دستش بود. گفت:
- قربان دوربین دیگهای اونجا نبوده. باید وقت بیشتری بذاریم تا دوربینهای کل شهر رو بگردیم و ماشین رو پیدا کنیم.
مامان سوگند زد زیر گریه. صدای گریهش اتاق رو پر کرد. بابای سوگند سرش رو پایین انداخت، دستاش رو مشت کرده بود. من فقط نگاه میکردم، قلبم از ترس داشت میترکید. سرگرد دست آقا هاشم رو گرفت و با صدای محکم گفت:
- تا پیداش نکنیم دست برنمیداریم. دخترت رو بهت برمیگردونم. فقط شما به کسی شک ندارید؟ کسی که دشمنی داشته باشه یا مشکلی با سوگند داشته باشه؟
همهمون یه لحظه ساکت شدیم. مامان سوگند سرش رو پایین انداخت، باباش دستاش رو مشت کرده بود، منم به فکر فرو رفتم. ولی هیچکدوم چیزی به ذهنمون نرسید. با صدای گرفته گفتم:
- نه، کسی نیست.
سرگرد سری تکون داد و گفت:
- خب برید خونه، ما کارمون رو ادامه میدیم. هر خبری شد بهتون اطلاع میدیم.
دلمون نمیخواست برگردیم، ولی مجبور شدیم. برگشتیم و دراز کشیدم روی تختم و دیدم سامیار چندبار زنگ زده. یه شب بخیر براش فرستادم و سعی کردم بخوابم ولی اون شب تا صبح چشمهامون روی هم نرفت. فردا بعد از ظهر رفتم کلاس پیانو. دستام روی کلیدها میلرزید. هیچ نت درستی از زیر انگشتام درنمیاومد. ذهنم پر از تصویر سوگند بود. سامیار که روی صندلی کناری نشسته بود، نگاهش رو به من دوخت. نزدیکتر شد و گفت:
- درسا، حالت خوب نیست عزیزم. چی شده؟
سرم رو پایین انداختم. اشک توی چشمام جمع شد. با صدای لرزون گفتم:
- سوگند... دیشب گم شد. داشت باهام تلفنی حرف میزد، یهو صدای ترمز ماشین اومد، گوشی افتاد و خاموش شد. الان هم هیچ خبری ازش نیست.
سامیار جا خورد. ابروهاش درهم رفت.
- چی؟ یعنی دزدیدنش؟
با بغض گفتم:
- نمیدونم. دیشب که فیلمها رو داخل کلانتری دیدیم یه ون مشکی بوده، یه مرد ماسک زده، ولی هیچ چیزش معلوم نیست.
سامیار با دستش چونهم رو چرخوند و به چشمهام زل زد؛ نگاهش جدیتر شد و گفت:
- نگران نباش. من کنارت هستم. هر کاری لازم باشه میکنم.
لبخند کوچیکی زدم و سرم رو پایین انداختم.
***
«سوگند»
چشمهام کمکم باز شد. همهچی تار بود و سرم سنگین. درد مثل پتک توی شقیقههام میکوبید. با دست دیوار رو گرفتم و به زور بلند شدم. اتاق سرد و نمور بود. دیوارها رنگپریده و ترکخورده، یه لامپ زرد کمنور از سقف آویزون بود که بیشتر سایه میانداخت تا روشنایی. گوشهی اتاق یه تخت فلزی زنگزده با تشک نازک و پارهای بود. پنجره کوچیکی بالای دیوار بود، میلههای آهنی جلوش رو گرفته بودن. بوی رطوبت و کهنگی همهجا پیچیده بود. شروع به گشتن کردم. هیچ چیزی نبود جز یه صندلی شکسته و اون تخت. رفتم سمت در و محکم کوبیدم.
- کمک! کسی هست؟! کمکم کنید!
دستام درد گرفت ولی باز ادامه دادم. صدای ضربههام توی اتاق پیچید. یه لحظه صدای کلید اومد. در باز شد. یه دختر جوون با چهره سرد و بیروح وارد شد. قبل از اینکه چیزی بگم، محکم یه سیلی زد توی صورتم. سرم گیج رفت و افتادم کف اتاق. یه کلت از زیر لباسش درآورد و جلوی صورتم گرفت و با صدای خشن گفت:
- بازم صدات در بیاد میکشمت.
قلبم داشت از جا کنده میشد. اشکم بیاختیار سرازیر شد. دختره یه ساندویچ از دستش پرت کرد سمتم.
- همینو بخور، بیشتر از این لیاقت نداری.
بعد در رو محکم بست، قفل کرد و رفت. صدای قدمهاش دور شد. من همونجا روی زمین نشسته بودم. دستم روی صورتم بود، اشکهام بیوقفه میریخت. حس میکردم همهچی تموم شده. فقط گریه کردم، بیصدا، توی اون اتاق تاریک و سرد. «دو روز بعد»
وقتی چشمهام رو باز کردم، سرم هنوز سنگین بود و درد مثل خوره توی شقیقههام میپیچید. به زور نشستم. نگاه کردم، روی صندلی کنار دیوار یه لیوان چای و یه تیکه نون و پنیر گذاشته بودن. شکمم از شدت گرسنگی صدا میداد. رفتم سمت صندلی، نون رو برداشتم و شروع کردم به خوردن. لیوان چای رو که بلند کردم، چشمم به یه کاغذ تا شده زیرش افتاد. سریع برداشتم و بازش کردم. با خط درشت نوشته بود «صبحونت رو بخور و عجله نکن. تا شب همه چیز رو میفهمی.» دستهام لرزید. کاغذ رو محکم گرفتم. قلبم تند میزد. زیر لب گفتم:
- یعنی کی اینو نوشته؟ چرا منو اینجا نگه داشتن؟ چرا میگن تا شب همه چیز رو میفهمم؟
نشستم روی زمین، پشت به دیوار. لقمهی نون توی دستم مونده بود و دیگه میلی به خوردن نداشتم. اشک توی چشمهام جمع شد. ذهنم پر از سوال بود. این کار کی میتونه باشه؟ چرا من؟ چرا خدایا؟ دانیال اگه بود نمیذاشت این اتفاق بیافته.
***
«سرگرد»
سرم رو روی میز گذاشته بودم که صدای باز شدن در اومد و سروان ماجدی وارد شد و گفت:
- قربان هنوز نخوابیدین شما؟ اینطوری از پا در میاید.
ساعت رو نگاه کردم و گفتم:
- چی شده ماجدی؟
- یه آقایی که میگه کارگردانه میخواد شمارو ببینه.
بلند شدم و با تعجب گفتم:
- کارگردان با من چکار داره؟
- قربان مثل اینکه داخل دارالرحمه فیلمی داشتن ضبط میکردن و میخواد چیزی رو نشون شما بده.
- پس چرا منتظری؟ سریع بیارش داخل.
مرد میانسالی با عجله وارد اتاق شد. خودش رو معرفی کرد، گفت کارگردانه و دیشب یه چیزی دیده که باید بهم نشون بده. نشست روبهروم و گفت:
- ما چند روز پیش یه سکانس فیلمبرداری داشتیم توی دارالرحمه. یکی از دوربینهامون به طور اتفاقی روشن مونده بود و یه فیلم ضبط کرده. دیشب که داشتم چک میکردم، چیزی دیدم که گفتم باید بیام به شما نشون بدم.
لپتاپ رو گذاشت روی میز و فیلم رو پخش کرد. نگاه کردم. تصویر واضح بود. تصویر دزدیده شدن سوگند که کل ماشین معلوم بود. ذرهای امید توی وجودم جوونه زد. برگشتم سمتش و گفتم:
- خیلی ممنون، این فیلم خیلی کمک بزرگیه.
بلند شدم و فریاد زدم:
- ماجدی اون بیرونی!
ماجدی وارد شد و احترام گذاشت. گفتم:
- فیلم رو از آقا بگیر. الان دیگه ماشین کاملاً معلومه. دوربینهای اداره راه رو چک کنید، مسیرش رو پیدا کنید.
نشستم روی صندلی و نگاهم افتاد به عکس داخل کشویی که نیمهباز بود. نگاهش کردم و قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. رفتم کنار پنجره و گفتم:
- خدایا ایندفعه نذار شرمنده خانوادهای بشم.
دو ساعت بعد سروان وارد اتاق شد. نفسش تند بود. کمی نفس کشید و گفت:
- سرگرد ماشین رو پیدا کردیم. از دوربینهای جاده مشخص شد که رفته سمت بوشهر. آخرین جایی که دوربینها گرفتنش یه منطقهی ساحلیه. اونجا دیگه هیچ دوربینی نیست.
لبخندی زدم و سریع پالتوم رو برداشتم و گفتم:
- با آگاهی بوشهر هماهنگ کن. همین الان راه میافتیم.
- قربان خانواده دختر چندبار تماس گرفتن. بهشون بگم؟
از اتاق زدم بیرون و گفتم:
- الان نه.
وقتی برای از دست دادن نداشتیم. ماشین آماده شد. من، سروان و چند نفر دیگه سوار شدیم. باد سرد صبحگاهی از پنجره میزد توی صورتم. فقط یه چیز توی ذهنم بود. اینکه باید سوگند رو پیدا کنیم، قبل از اینکه دیر بشه. راه افتادیم سمت بوشهر. پنج ساعت رانندگی بیوقفه، جاده طولانی و خستهکننده بود. وقتی رسیدیم، مستقیم رفتیم سراغ آخرین دوربینی که ون مشکی رو گرفته بود. تصویر نشون میداد ماشین وارد یه جاده ساحلی شده و بعدش دیگه هیچ دوربینی نبود. ایستادم وسط جاده، رو به تیمم گفتم:
- وجب به وجب این منطقه رو باید بگردید. هیچ رد و نشونهای نباید از چشممون دور بمونه.
دست ماجدی رو گرفتم و گفتم:
- هماهنگ کردی با بچههای بوشهر؟
- بله قربان یکم دیگه میرسن.
- خوبه، کوادکوپتر رو راه بندازید.
مأمورها پخش شدن. بعضیها سمت ساحل رفتن، بعضیها جاده خاکی رو دنبال کردن. رد لاستیکها روی زمین بود، ولی کمکم محو میشد. باد ساحل میوزید و صدای موجها با قدمهامون قاطی میشد. سکوت سنگینی فضا رو گرفته بود. من و سروان مسیر رو ادامه دادیم. هر جا که احتمال میدادیم ماشین توقف کرده باشه، دقیق بررسی میکردیم. ولی هیچ سرنخی جز همون رد لاستیکها پیدا نشد. ایستادم، بیسیم رو گرفتم و گفتم:
- کلیه واحد به گوش باشن، باید از مردم محلی پرسوجو کنیم. شاید کسی چیزی دیده باشه.
چند مأمور رفتن سمت روستاهای اطراف تا خبر بگیرن. من به افق نگاه کردم. آفتاب کمکم داشت غروب میکرد. میدونستم کار آسونی نیست. اینجا ساحل بازه، دوربین نداره، هر ماشینی میتونه راحت رد بشه و ناپدید بشه. با صدای محکم گفتم:
- تا وقتی رد این ون رو پیدا نکنیم، هیچکس حق نداره دست از کار بکشه.
***
«سوگند»
در اتاق باز شد. صدای قفل و لولای زنگزده مثل خنجری توی گوشم نشست. یه نفر با کلاه نقابی وارد شد. اتاق تاریک بود و هوا هم تاریک شده بود، چیزی درست معلوم نمیشد. فقط سایهی سنگینش روی دیوار افتاده بود. صندلی رو کشید وسط اتاق و نشست. صدای مخوفش مثل زهر توی گوشم پیچید:
- چطوری عشق من؟
قلبم ایستاد. چشمام گرد شد. با تعجب و ترس گفتم:
- ساسان؟
سایهی نقابش تکون خورد. خندهی سردی کرد. همون لحظه همهی خاطرات لعنتی گذشته مثل فیلم از جلوی چشمم رد شد. پا عقب کشیدم و به دیوار نمور تکیه دادم. صدام لرزید:
- چرا منو آوردی اینجا؟ چی میخوای ازم؟
ساسان سرش رو کمی خم کرد، انگار از ترس من لذت میبرد.
- یادت رفت که تو مال منی. هیچکس دیگه حق نداره بهت نزدیک بشه.
سرم رو بردم پایین و نگاهش نکردم ولی اون ادامه داد:
- بدون تو نمیتونستم سوگند. نمیتونستم ببینم داری زن یکی دیگه میشی. ولی الان که اون عوضی مرده... دیگه باید مال من بشی.
وقتی اسم دانیال رو آورد و بهش توهین کرد، قلبم آتیش گرفت؛ خونم به جوش اومد. با تمام توان داد زدم:
- حق نداری به دانیال من توهین کنی.
چشمهای ساسان سرخ شد. کمربندش رو باز کرد و با خشم چند بار محکم به بدنم کوبید. درد توی تنم پیچید. به خودم میپیچیدم، اشکهام بیوقفه میریخت. ساسان نفسنفس میزد. بعد شیشهی الکلی که با خودش آورده بود رو برداشت، سر کشید و خندهی دیوونهوارش اتاق رو پر کرد. بلند شد، دستهاشو باز کرد و با صدای بلند گفت:
- تو باید مال من بشی!
من گوشهی اتاق افتاده بودم، بدنم درد میکرد، قلبم میلرزید. ترس کل وجودم رو گرفته بود.
- خیلی وقته این نقشه رو داشتم میکشیدم. امشب وقته رفتنه عشقم. قراره امشب بریم امارات، ولی قبلش یه کار مهم هست که باید انجامش بدیم.
نفسش سنگین بود، نزدیک صورتم شد. بوی تند الکل زد زیر دماغم، حالم بد شد. صدای خشنش توی گوشم پیچید:
- از اول نباید رابطمون رو تموم میکردی. تو که میدونستی من دیوونتم.
نگاهم کرد و خندهی بلند و بیرحمش وارد گوشم شد.
- دیر شد، ولی عیب نداره بالاخره میشه.
اشکهام بیوقفه میریخت. خودم رو جمع کردم، زانوها رو بغل گرفتم. قلبم هر آن ممکن بود به خاطر ترس بایسته. با التماس جیغ زدم:
- ساسان، تورو خدا نه. نباید این کارو کنی. تورو خدا ساسان...
صدای خندهی ساسان دوباره اتاق رو پر کرد. سایهی نقابش روی دیوار افتاده بود، سنگین و ترسناک و بعد... .
***
« سرگرد»
سروان با عجله اومد سمت من. نفسش تند بود، معلوم بود چیزی دیده.
- جناب سرگرد وقتی داشتیم منطقه رو میگشتیم یه پسر رو دیدیم که داشت پیاده به سمت ما میدوید که مربوط به پروندهست.
اخم کردم و گفتم:
- بیاریدش ببینم.
کمی بعد یه پسر جوون با لباس خاکی و نفسنفسزنان جلو اومد. نگاهش پر از اضطراب بود. نگاهم کرد و با ترس گفت:
- فکر نمیکردم شما اینجا باشید. من سامیارم، داداش کسی که سوگند رو دزدیده.
همهمون جا خوردیم. سکوت سنگینی افتاد. ادامه داد:
- وقتی فهمیدم سوگند دزدیده شده خیلی ناراحت شدم، چون نامزدش دانیال، دوست من بود. یه روز اتفاقی رفتم خونه دیدم داداشم ساسان کلی پول و طلا و دلار با خودش برداشته. بهش شک کردم و دنبالش راه افتادم تا رسیدم اینجا.
نفسش رو با فشار بیرون داد، دستاش میلرزید.
- یه خونه این نزدیکیها هست. نرفتم جلو چون چند تا آدم مسلح اونجا بودن. خواستم زنگ بزنم به پلیس، ولی دیدم آنتن ندارم. سوار ماشین شدم که برم یه جایی که آنتن باشه، ولی ماشینم پنچر شد. بعدش گوشیم خاموش شد و دیگه شماها رو دیدم.
***
« سامیار»
با عجله پلیسها رو بردم سمت اون خونه. هنوز به دیوارهای سیمانی و چراغهای خاموشش نرسیده بودیم که آدمهای مسلح فهمیدن لو رفتن. صدای تیر و تفنگ همهجا رو پر کرد. گلولهها مثل بارون میباریدن. پشت یه ماشین سنگر گرفتم، نفسهام تند شده بود. پلیسها یکییکی جاشون رو گرفتن و شروع به تیراندازی کردن. چند دقیقه بعد، خونه کاملاً محاصره شد. بعضی از اونها کشته شدن، بعضی زخمی افتادن روی زمین و چند نفر هم دستگیر شدن. سرگرد که دستش زخمی شده بود و خون از آستینش میچکید، با عصبانیت داد زد:
- ساسان! بیا بیرون، هیچ راه فراری نداری!
سکوت سنگینی افتاد. فقط صدای باد و خشخش برگها میاومد. هیچ خبری از داخل خونه نشد. به سمت سرگرد خم شدم، صدام لرزید ولی محکم گفتم:
- بذارید من برم داخل و باهاش حرف بزنم.
همه نگاهم کردن. میدونستم خطر داره، ولی اون داداش منه. شاید فقط من بتونم قانعش کنم. سرگرد با اکراه قبول کرد و گفت:
- خیلی مراقب باش، قطعاً مسلحه.
در رو باز کردم و وارد شدم. بوی خون و رطوبت سنگین فضا رو پر کرده بود. چشمم افتاد به گوشهی اتاق؛ پناه افتاده بود، لباسش خونی و نفسهاش بریدهبریده. خون زیادی ازش رفته بود ولی داشت نگاهم میکرد. قدمهام سنگین شد، رفتم نزدیکش و نگاهش کردم. چشمهاش نیمهباز بود، لبهاش میلرزید. لبخندی زد و با صدای ضعیفی گفت:
- دارم تاوان پس میدم، نه؟
دستام لرزید. بغض گلوم رو گرفت. با صدای خشن جواب دادم:
- تو عوضیتر از اونی هستی که تاوانت رو اینجوری پس بدی. قلبت باید له میشد... تویی که قلب بیگناه منو له کردی.
اشک گوشهی چشمش جمع شد. با صدای گرفته ادامه داد:
- منو ببخش سامیار، چون داداشت هر کاری دلش خواست با من کرد.
خشکم زد. چند ثانیه فقط نگاهش کردم و گفتم:
- هر بلایی سرت بیاد حقته، تو... .
ادامه ندادم و فقط نگاهش کردم. بعد چشمم افتاد به اسلحهی کلت با صداخفهکن که توی دستش بود. خم شدم، اسلحه رو برداشتم. جسم سردش توی دستم سنگینی کرد. چندتا سرفه کرد و با لبخند تلخی گفت:
- حق داری منو بکشی. من تو رو خیلی وقت پیش کشتم.
نفسهام تند شد. قلبم مثل طبل میکوبید.
- هر شب توی فکرم ماشه رو میچکوندم و زندگی کثیفت رو تموم میکردم.
چشمهاش رو بست. نفسم رو حبس کردم و انگشتهام روی ماشه لرزید. لحظهای چشمهامو بستم، بعد... صدای گلوله توی اتاق پیچید و پناه بیحرکت شد. اشکهام چکید. اسلحه رو گذاشتم توی دستای خودش. زانو زدم کنارش. لبخند تلخی زدم و با اشک گفتم:
- بالاخره تموم شد پناه من.
***
«سرگرد»
داشتم دست زخمیم رو میبستم که یهو صدای شلیک مثل انفجار توی خونه پیچید. با نیروها سریع وارد شدیم. صحنهای که دیدم، نفس رو توی سینهم حبس کرد. سامیار روی زمین افتاده بود، دستش رو روی دلش گرفته بود و خون از بین انگشتاش جاری بود. کنار اون، ساسان با خندهای دیوونهوار بالای سرش ایستاده بود و اسلحه توی دستش بود. با اومدن من، چشمهاشو به من دوخت، اسلحه رو بالا آورد تا شلیک کنه. قبل از اینکه ماشه رو بکشه، یکی از نیروها سریعتر عمل کرد، به پاش شلیک کرد و اسلحه از دستش افتاد. روی زمین افتاد و با بهت به سامیار نگاه کرد و با صدای شکسته گفت:
- آخرش داداش خودم منو فروخت.
سامیار، با لبخند تلخ و نفسهای بریده جواب داد:
- اینجا دیگه آخرشه ساسان... آخر من، تو و اون پناه... اون عاشق قلابی.
دستام رو مشت کردم. رو به نیروها داد زدم:
- ماجدی سریع اورژانس خبر کن!
بعد خم شدم، نگاه سردی به ساسان انداختم و با صدای محکم پرسیدم:
- سوگند کجاست؟
همین لحظه یکی از مأمورها از انتهای راهرو فریاد زد:
- جناب سرگرد! سوگند اینجاست!
قلبم تند شد. سریع دویدم سمت اتاق. در رو باز کردم، تصویر سوگند جلوی چشمم نشست. بدنش لرزون بود و وضعیت بههمریختهای داشت. روم نشد نگاه کنم و سرم رو برگردوندم. در رو بستم و همونجا وایستادم. وای خدا چکار کردید با این دختر معصوم. خانوادش. با صدای جدی رو به همکارای خانوم گفتم:
- اون دختر وضعیت مناسبی نداره. سریع برید داخل.
ایستادم دم در، دست زخمیم رو فشار دادم. عصبانیت مثل آتیش توی رگهام میدوید. رفتم سمت ساسان، یقهش رو گرفتم و از زمین بلندش کردم. محکم به دیوار کوبیدمش. مشتهام بیاختیار روی صورتش فرود میاومدن. فریاد زدم:
- خیلی عوضی هستی! خیلی بیغیرتی که همچین کاری به یه دختر هفده هجده ساله کردی!
خون از لبش جاری شده بود. همون لحظه ماجدی دوید جلو، دستم رو گرفت و گفت:
- جناب سرگرد، خوددار باشید لطفاً.
رهاش که کردم افتاد روی زمین. به سمت ماجدی برگشتم و با اشک فریاد زدم:
- حسین من چی بگم به خانوادش؟ من چی بگم؟! بگم دیر رسیدم هرکار دلشون خواست با دخترتون کردن؟!
ماجدی دستم رو گرفت و بلندم کرد. نفسهام سنگین بود. عقب رفتم. همون موقع خانومها سوگند رو آوردن. چادری دورش پیچیده بودن. چهرهش رنگپریده، ترسیده، دستهاش لرزون و لکههای خون روشون بود. نگاه کوتاهی بهش کردم، قلبم تیر کشید. سرم رو از شرمندگی پایین انداختم. سوگند رو به سمت ماشین بردن. ساسان رو هم دستبند زدن و کشوندن بیرون. سکوت سنگینی فضا رو گرفته بود.
ماجدی: جناب سرگرد جنازهها رو جمع کنیم؟
- هیچی نمیدونم، خودتون هرکار درسته انجام بدید.
یهو صدای سامیار بلند شد. نیمهجون، ولی مصمم بود:
- لطفاً یه گوشی بدید... میخوام یه تماس بگیرم.
نزدیک شدم بهش و گفتم:
- دووم بیار پسر، اورژانس میرسه الان.
چندتا سرفه کرد و با لبخند گفت:
- چشم به راه دارم، یه گوشی بهم بدید.
گوشیم رو به سمتش گرفتم.
***
«درسا»
نشسته بودم روی تخت، عکسهای بابا و داداشم رو نگاه میکردم. هر دوشون دیگه نبودن. انگار همهچی ازم گرفته شده بود. عکسهای شب نامزدی دانیال و سوگند رو ورق میزدم، اشکام بیوقفه روی صورتم میریخت. یهو گوشیم زنگ خورد. ساعت ۱۲ شب بود. شمارهای ناشناس. قلبم تند میزد. استرس گرفتم و جواب ندادم. دوباره زنگ خورد، همون شماره. دستهام لرزید. با ترس جواب دادم. صدای ضعیف و بیجون از اون طرف خط اومد:
- درسا... .
خشکم زد.
- سامیار؟ خوبی؟ چی شده؟ این شماره کیه سامیار؟
نفسهای بریدهبریدهاش توی گوشی پیچید.
- باید یه سری چیزارو برات توضیح بدم درسا، پس ب... ب... ذار حرف بزنم.
اشکهام بیشتر شد. گوشی رو محکم گرفتم، انگار میخواستم از لابهلای سیمها دستش رو بگیرم.
- سامیار داری منو میترسونی، بگو چی شده جان درسا؟
با صدای ضعیف و بریده گفت:
- من عاشقتم، این رو هیچ وقت یادت نره.
از حرفش اشک توی چشمهام جمع شد. با صدای لرزون جواب دادم:
- دیوونه شدی مگه؟ منم عاشقتم ولی چی شده؟ به خدا داری میترسونیم!
همون لحظه صدای سرفههای شدید و آژیر آمبولانس از پشت خط توی گوشم پیچید. قلبم داشت از جا کنده میشد. با گریه فریاد زدم:
- سامیار...!
صداش دوباره اومد اما ضعیفتر از قبل:
- درسا...!
و بعد صداش قطع شد.
نفسهام بند اومده بود. گوشی هنوز توی دستم میلرزید که صدای مردی از اون طرف خط اومد:
- خانوم رادمنش؟
بیشتر از قبل ترسیدم. با صدای لرزون گفتم:
- بفرمایید.
- من سرگرد شمس هستم. مسئول پروندهی دوستتون، خانوم رحیمی.
اشکهام بیوقفه میریخت. با اضطراب پرسیدم:
- چی شده جناب؟ سامیار پیش شما چکار داره؟ چرا حرفی نمیزنید خب؟ سامیار حالش خوبه؟
چند لحظه سکوت شد. فقط صدای نفسهای سنگین سرگرد میاومد. بعد با صدای گرفتهای گفت:
- باید قطع کنم. به خانوادهی رحیمی خبر بدید ساعت هفت صبح کلانتری باشن.
گوشی توی دستم سنگین شد و افتاد روی زمین. اشکهام روی گونههام جاری بود. صدای بوق ممتد هنوز توی گوشم میپیچید. اشکهام بیوقفه جاری بود، نفسهام بریدهبریده. ساعت روی دیوار، عقربهها رو به نیمهشب میکشیدند. همهچیز سنگین شده بود؛ هوا، سکوت، حتی قلبم. میدونستم فردا صبح توی کلانتری، حقیقتی که مثل سایه بالای سرمون ایستاده، همهچیز رو تغییر میده. چراغ اتاق خاموش بود، فقط نور ضعیف گوشی روی زمین میدرخشید. من مونده بودم با ترس، با اشک، و با یک انتظار لعنتی که پایان نداشت.
***
«علی»
بعد از اون اتفاق لعنتی همهچی برای من خاموش شد. صبحها دیگه صبح نبودن، فقط یه امتداد تاریکی بودن. شبها هم فقط کابوس بودن؛ کابوسِ خندهی هانیه کنار اون پسر، کابوسِ صدای محمد که میگفت:
- نذار علی هانیه رو از دست بده.
ولی من از دست دادم. نه فقط هانیه، نه فقط محمد، حتی خودم رو. افسردگی مثل یه سایه روی همهچی افتاده بود. دیگه هیچچیز خوشحالم نمیکرد. حتی نفس کشیدن برام سخت بود. هر بار که چشمهام رو میبستم، تصویر اون ۲۰۷ مشکی جلوی چشمهام میاومد. هر بار که گوشیم زنگ میخورد، ناخودآگاه فکر میکردم شاید هانیه باشه... ولی هیچوقت نبود. ترومای خیانتش مثل یه زخم باز بود. هر بار که یادش میافتادم، انگار دوباره چاقو میرفت توی قلبم. دیگه با کسی حرف نمیزدم. دیگه به کسی جواب نمیدادم. سکوت پشت سکوت، و یه اتاق تاریک که شده بود زندانم. میرفتم جاهایی که باهم رفته بودیم و یه نخ سیگار میکشیدم. گاهی میرفتم جلوی آینه و به خودم نگاه میکردم. چشمهام گود افتاده بودن، صورتم لاغر شده بود و یه مرد شکسته روبهروم بود. یه مردی که دیگه هیچچیز براش مهم نبود. نه آینده، نه زندگی، نه حتی خودش. گیر دادنهای خانواده هم که هیچ وقت تمومی نداشت. زندگیم شده بود درد کشیدن توی سکوت. عکس، چت، خاطرات، کادوها و بوی اون عطری که شاید هیچ وقت از یادم نره. «شش ماه بعد»
رفتم سمت خاک محمد. هر قدمی که برمیداشتم، انگار یه تکه از وجودم سنگینتر میشد. از دور دیدم یه دختر با شال مشکی و چشمهای پر از اشک نشسته کنار قبر. پشت یه درخت ایستادم. صداش میلرزید.
- بهارت اومده محمد... ولی تو چرا نیستی؟ چرا منو تنها گذاشتی؟
خشکم زد. بهار؟ همون کسی که محمد دوسش داشت ولی هیچوقت چیزی نگفت؟ آروم نزدیک شدم. صدای قدمهام روی خاک پیچید. بهار سرش رو بلند کرد، اشکهاش هنوز روی گونههاش بودن. نگاهش پر از غم بود. کمی نگاهم کرد که گفتم:
- سلام. من علیم.
یه لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
- محمد همیشه از شما حرف میزد. میگفت علی مثل داداشمه، مثل سایهست همیشه کنارمه.
نفسم سنگین شد. گفتم:
- ولی محمد هیچوقت از شما چیزی نگفت. من فقط اتفاقی فهمیدم... فهمیدم شما و محمد چه داستانی داشتید. متاسفم.
بهار اشکهاش رو پاک کرد. نشستم کنار قبر و فاتحه خوندم و کمی بعد پرسیدم:
- شما مگه ازدواج نکرده بودی؟
سرش رو انداخت پایین و گفت:
- شوهرم... یه روز بالای ساختمون نیمهکاره بود. پرت شد پایین و فوت شد. چند ماه بعدش دیگه طاقت نیاوردم. خواستم بیام سمت محمد. برگشتم به شهرمون ولی دیر برگشتم. وقتی رسیدم، فهمیدم محمد... .
عینکم رو درآوردم و آروم گفتم:
- تسلیت میگم.
سکوت قبرستون سنگینتر شد. من فقط نگاهش کردم. اون دختر، همون بهاری که محمد همیشه عاشقش بود و حرفی ازش نمیزد. حالا روبهروی من بود. نگاه کردم به اسم محمد و اشکهام بیصدا ریختن. انگار همهی دردها، همهی خیانتها، همهی زخمها، دوباره زنده شدن. یکم بعد بهار بلند شد و آروم گفت:
- دعا کن منم بمیرم و به محمد برسم.
سرم رو تکون دادم. بهار رفت و من موندم و محمد. قبر رو شستم و گفتم:
- رفتی و تنهام گذاشتی داداش.
سرم رو گذاشتم روی زانوهام. یاد شبهایی افتادم که گذشت. شبهایی که هیچکس نمیدونست من چی کشیدم. شبها با کابوس بیدار میشدم. کابوس تصادف. کابوس هانیه.
- هر بار که چشمهام رو میبستم، همهچی دوباره زنده میشد محمد. روزها هم بهتر نبود. صبحها با یه دلِ خسته بیدار میشدم، میرفتم سراغ کتابها، کنکور نزدیک بود. ولی ذهنم هیچوقت با من نبود. هر صفحهای که میخوندم، تصویر هانیه میاومد جلوی چشمهام. هر تستی که میزدم، صدای تو توی گوشم میپیچید. کنکور دادم، ولی انگار نه برای آینده، نه برای زندگی. فقط برای اینکه یه کاری کرده باشم، یه چیزی نوشته باشم روی برگه، که بگم هنوز زندهم. دلتنگی مثل خوره افتاده بود به جونم. دلتنگی برای تو، برای روزهایی که با هم میخندیدیم ولی حالا دیگه نیستی. هیچکس نمیفهمید. هیچکس نمیپرسید. فقط من بودم و یه قلبی که هر لحظه بیشتر میلرزید. دکتر گفت آریتمی داری، خفیفه. ولی من میدونستم این فقط اسمشه. حقیقتش این بود که قلبم شکسته بود. شکستهای که هیچ دستگاهی نمیتونست درستش کنه. حالا اینجام. کنار خاکت. با همهی سختیهایی که گذشت، با همهی شبهایی که گریه کردم، با همهی روزهایی که بیرمق گذشت.
بلند شدم و به آسمون نگاه کردم و گفتم:
- درد داشت ولی حتماً میارزید. به قوی شدنم میارزید.
گوشی توی جیبم لرزید. دستهام هنوز سرد بودن، ولی درش آوردم. صفحه روشن شد. بابام بود.
- سلام، جونم بابا.
صدای پر از انرژی و خوشحالیاش از اون طرف خط پیچید:
- سلام پسرم. نتایج کنکورت اومد گل پسر!
یه لحظه قلبم تندتر زد. استرس مثل موجی اومد سراغم. با لرزش خفیفی پرسیدم:
- چی شده؟
بابا با خنده گفت:
- حقوق روزانه دانشگاه شهید بهشتی رو قبول شدی!
خشکم زد. چند ثانیه فقط سکوت کردم. بعد یه لبخند بیاختیار نشست روی لبهام. اشکهام دوباره ریختن، ولی این بار نه از درد، نه از خیانت، نه از دلتنگی... از خوشحالی. سرم رو بلند کردم به آسمون نگاه کردم.
- خدایا شکرت. بالاخره بعد از شش ماه از ته دل خوشحال شدم.
نتیجه تلاشهام رو گرفته بودم. از محمد خداحافظی کردم و سریع برگشتم خونه و با دیدن مامان بغلش کردم و مامان اسپند دود کرد و گفت:
- یه خبر خوب دیگه هم داریم برات.
نگاهش کردم و لبخند زدم و گفتم:
- اومد؟
- زرنگیها. بله اومد.
بستهای رو بهم داد و گفت:
- مبارکت باشه.
با خوشحالی بازش کردم. گواهینامم بود. حالم بهتر شده بود و دوست داشتم همیشه همینطوری بمونه. صدای در اومد. بابا وارد شد، با همون لبخند همیشگی و نگاه پر از غرور. من هنوز گواهینامه رو توی دستم داشتم. رفتم سمتش، بغلش کردم. گفتم:
- بابا، یه چیزی میخوام بهت بگم.
نشستیم کنار هم. نفس عمیقی کشیدم.
- وامهایی که گرفتم رو میخوام بدم ماشین بخرم. ولی پولم کمه.
بابا یه لحظه نگاهم کرد و بعد لبخند زد.
- تو نگران نباش آقای حقوقدان. من کمکت میکنم. اما خب بالاخره باید روی پای خودت بایستی.
اون لحظه، یه حس آرامش عجیبی اومد سراغم. انگار بعد از همهی سختیها، بالاخره یه چیزی داشت درست میشد. مامان و یاسمین با شیرینی و چایی اومدن و کنارمون نشستن. مامان چایی رو بهم داد و گفت:
- پیش محمد بودی؟
سرم رو تکون دادم که بابا گفت:
- خدا رحمتش کنه.
چند روز بعد، با هم رفتیم نمایشگاه ماشین. بوی لاستیک نو، برق بدنهها، صدای فروشندهها. همهچی برام تازه بود. بابا کنارم راه میرفت و نگاهش پر از افتخار بود. چشمم افتاد به یه ۲۰۶ سفید. ساده، تمیز، مثل یه صفحهی سفید برای شروع دوباره. دستم رو روی بدنهاش کشیدم. برقش توی چشمهام نشست.
- همین رو میخوام بابا.
بابا لبخند زد و گفت:
- انتخاب خوبیه.
مدارک رو امضا کردیم و کلید رو گرفتم. وقتی پشت فرمون نشستم، یه حس عجیبی داشتم. انگار همهی اون شش ماه تاریک، همهی خیانتها، همهی دلتنگیها، حالا یهکم عقب رفته بودن. ماشین رو روشن کردم. صدای موتور مثل یه نوای تازه بود. زیر لب گفتم:
- خدایا شکرت، شاید این بار زندگی دوباره شروع بشه.
بابا دستش رو گذاشت روی شونهم.
- راهت تازه شروع شده علی. برگرد به اوج موفقیت.
***
«درسا»
شش ماه گذشته بود. همهچیز عوض شده بود، انگار دنیا دیگه همون دنیای قبل نبود. وارد آسایشگاه شدم، بوی دارو و سکوت سرد دیوارها نفسگیر بود. دکترا جلوی در ایستاده بودن، یکیشون گفت:
- خانوم رادمنش، امروز سوگند کسی رو نمیخواد ببینه. از همه میترسه. فقط میتونید از دور نگاهش کنید.
قلبم فشرده شد. سرم رو تکون دادم و قدمهام سنگین شد. از پشت شیشه نگاه کردم. سوگند روی تخت نشسته بود، چهرهی رنگپریده و موهای آشفتهای داشت. لبهاش تکون میخورد، انگار داشت با کسی حرف میزد. گوش دادم... اسم دانیال رو زمزمه میکرد. با لبخند محوی، انگار داشت با خیال اون حرف میزد. چند لحظه بعد، ناگهان جیغ کشید. چشمهاش وحشتزده شد. از تخت پرید پایین، به گوشهی اتاق دوید. دستهاشو جلوی صورتش گرفت، کنج اتاق نشست و با صدای لرزون فریاد زد:
- تورو خدا نه... نه... .
پاهاش میلرزید، انگار داشت از یه آدم خیالی فرار میکرد. پرستارها سریع دویدن سمتش، ولی اون همچنان جیغ میزد و خودش رو جمع کرده بود. من پشت شیشه ایستاده بودم، اشکهام بیوقفه جاری بود. میخواستم در رو باز کنم، بغلش کنم، ولی میدونستم نمیذارن. فقط نگاه کردم، به سوگندی که دیگه اون دختر سابق نبود، به سایهای از گذشته که هنوز داشت با کابوسهاش میجنگید. با اشک از آسایشگاه زدم بیرون. هوای گرمی روی صورتم نشست و داغی اشکهام خاموش نمیشد. گوشی توی دستم شروع کرد به زنگ خوردن. شماره ناشناس بود. قلبم تند میزد. جواب دادم. صدای سامیار پیچید توی گوشم، ضعیف، مثل نفس آخر:
- درسا... .
خشکم زد. اشکهام بیشتر شد. چند کلمه باهاش حرف زدم، ولی انگار صداش از دور میاومد، مثل یک رویا. همون لحظه دستی روی شونهم نشست. برگشتم، یه خانوم با نگرانی نگاهم کرد:
- خانوم، خوبی؟ گوشیت چند دقیقهست داره زنگ میخوره، ولی شما فقط خیره شدی به من.
نفسهام برید. گوشی رو نگاه کردم، تازه فهمیدم هنوز زنگ میخوره. با عجله جواب دادم. صدای آشنا از اون طرف خط اومد:
- خانوم رادمنش چرا جواب نمیدی؟
روانشناسم بود. بغض کردم و با صدای لرزون گفتم:
- باز توهم صحبت با سامیار سراغم اومد.
چند لحظه سکوت کرد، بعد با صدای آرام و جدی گفت:
- وقت مشاورت بود چرا نمیای؟
ساعت رو نگاه کردم و گفتم:
- تا نیم ساعت دیگه خودم رو میرسونم.
گوشی رو پایین آوردم و راه افتادم به سمت مطب دکتر.
روی صندلی اتاق روانشناس نشسته بودم. بوی آرامبخش چای گیاهی توی هوا پیچیده بود، ولی دل من آروم نمیشد. روانشناس با نگاه جدی و صدای آرام گفت:
- دوباره برام تعریف کن درسا جان. همهچیز رو، همونطور که خودت میدونی.
نفس عمیقی کشیدم. اشک گوشهی چشمهام جمع شد.
- فقط همون چیزایی که بهم گفتن رو میدونم. سامیار تیر خورده بود... پلیسا گفتن اورژانس بردش بیمارستان. بعد آمبولانس تصادف میکنه... همه مردن. ولی جنازهی سامیار بینشون نبود.
دستام رو محکم روی زانو فشار دادم.
- هر بار از سرگرد شمس پرسیدم، فقط گفت همه مردن. ولی هیچوقت نگفت سامیار کجاست. هیچوقت جواب درست نداد.
بغضم شکست.
- من هنوز صدای آخر سامیار رو توی گوشم دارم. گفت من عاشقتم. بعد صداش قطع شد. از اون شب به بعد، هر بار فکر میکنم دارم باهاش حرف میزنم، ولی همهش توهمه.
روانشناس یادداشت کرد، بعد با صدای آرام گفت:
- خوبه... ادامه بده. بذار همهی چیزی که توی ذهنته بیرون بیاد.
اشکهام بیوقفه جاری شد. به دیوار سفید اتاق نگاه کردم و همهی کابوسها دوباره جلوی چشمم زنده شدن. یک ساعت بعد از مطب دکتر اومدم بیرون. گوشی رو محکم توی دستم گرفتم. هنوز صدای روانشناس توی گوشم میپیچید:
- تو هنوز با سایهها زندگی میکنی.
اشکهام خشک نشده بود. قدمهام سنگین بود، انگار هر قدم روی زمین، باری از گذشته رو به دوشم میگذاشت.
سرم رو پایین انداختم و زیر لب زمزمه کردم:
- کجایی تو آخه سامیار؟
***
«علی»
وسایل رو داخل اتاق گذاشتم و رفتم کنار نگهبان و گفتم:
- اینجا پارکینگ هم داره؟
یکم نگام کرد و با لحجه مشهدی گفت:
- پسرجان تو مگه دیوانهای؟ معلومه که پارکینگ داره.
خندیدم و گفتم:
- عمو چرا عصبی میشی حالا؟
چاییش رو خورد و پرسید:
- از کجا میای حالا؟
- اصالتاً بختیاری هستم ولی از اصفهان میام.
- به به. خب خوبه پس.
از ساختمون رفتم بیرون و زنگ زدم به بابا. یکم بعد جواب داد.
- سلام بابا جان.
- سلام پسرم خوبی؟
- خوبم بابا، گفتم خبر بدم که من اتاق گرفتم و نگران نباشید.
- کلاساتون از کی شروع میشه؟
نشستم روی صندلی و گفتم:
- از فردا.
داشتم حرف میزدم که یه پسر موبلند اومد و پرسید:
- داداش سرپرستی کجاست؟
گوشی رو آوردم پایین و گفتم:
- از نگهبانی باید بپرسی من نمیدونم.
- دمت گرم.
از بابا خداحافظی کردم. آدرس پارکینگ رو گرفتم و رفتم ماشین رو آوردم داخل و برگشتم به سمت اتاق که دیدم در اتاق بازه. وارد شدم دیدم همون پسر موبلنده به همراه سرپرست داخل اتاقن. سرپرست تا منو دید گفت:
- آقای سام ایشون همخوابگاهی شماست.
رفتم نزدیک و دستم رو دراز کردم به سمتش. دستم رو گرفت و گفت:
- حسین هستم. حسین دارابی.
دستش رو فشار دادم.
- منم علی سامم از اصفهان.
سرپرست گفت: خب دو نفر دیگه هم تا شب بهتون اضافه میشن. من تنهاتون میذارم. کاری داشتید به مشهدی رضا نگهبان بگید.
تشکر کردم ازش و وسایلهام رو گذاشتم داخل کمد و تخت پایین رو برداشتم که حسین گفت:
- حاج علی ترم یکی باید باشی.
بالشتم رو گذاشتم و گفتم:
- آره. شما چطور؟
از تخت اومد پایین و گفت:
- ترم یک حقوق. تو چی؟
لبخند زدم و گفتم:
- پس همکلاسی هستیم.
خندید و اومد کنارم. گفت:
- بزن قدش. رفاقت ما از الان شروع شد.
خندیدم و دستم رو بالا بردم. زدیم قد هم.
- رفاقت ما از همین الان شروع شد.
حسین با خنده رفت سمت تختش و گفت:
- من چون علاقه به تخت بالا دارم پس میام بالای سر تخت تو.
حسین وسایلش رو آورد سمت تخت و من بالشتم رو مرتب کردم، روی تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم. برای اولین بار توی این چند ماه، حس کردم شاید یه رفیق تازه پیدا کرده باشم. ولی ته دل، هنوز یه چیزی سنگینی میکرد. اون شب، وقتی از خوابگاه زدم بیرون، رفتم سمت پارکینگ. ۲۰۶ سفیدم اونجا بود، مثل یه دوست وفادار که همیشه منتظرته. دستم رو کشیدم روی بدنهی سردش و گفتم:
- رفیق، فقط تویی که هیچوقت خیانت نمیکنی.
نشستم پشت فرمون. صدای موتور که روشن شد، مثل یه سلام گرم بود. چراغهای جلوش تاریکی رو به رو رو روشن کرد. من حرف میزدم، اون گوش میداد.
- ببین، امروز خیلی خستهام. ولی تو تنها کسی هستی که میفهمی.
هر بار که فرمون رو میگرفتم، حس میکردم دست یه دوست رو گرفتم. یه دستی که محکم بود، مطمئن بود، و هیچوقت ول نمیکرد. چند روز بعد، تصمیم گرفتم برگردم اصفهان. دلتنگی برای خونه، برای مامان و بابا، برای خیابونهای آشنا، دیگه طاقتفرسا شده بود. وسایلم رو جمع کردم و به سمت اصفهان حرکت کردم. هر کیلومتر که جلو میرفتم، انگار یه تکه از دلتنگیهام کم میشد. وقتی رسیدم خونه. مامان در رو باز کرد، بغلم کرد. بوی اسپند و صدای خندهش خستگی راه رو از تنم برد. بابا هم با نگاه پر از غرور گفت:
- خوش اومدی پسرم.
- ممنون باباجان.
فردای اون شب تصمیم گرفتم که برم کوه صفه. همونجایی که برای اولین بار هانیه بهم قول داد. جایی که اولین بار احساس قشنگی داشتم و الان دیگه هیچ خبری از اون احساس نیست. غروب روز بعد رفتم بالای صفه. باد خنک پاییزی میوزید و شهر زیر پام مثل یه نقشهی روشن بود. نشستم روی سنگی و به گذشته فکر کردم؛ به هانیه، به قولهایی که داده بود، به شبهایی که با خیالِ بودنش نفس میکشیدم و روزهایی که با خیانتش شکستم. چشمهام روی چراغهای شهر بود که یه صدای دخترونه از پشت سر اومد:
- آقا... .
کمی تعجب کردم، ولی برنگشتم. فکر کردم شاید کسی راه رو گم کرده یا دنبال کسی دیگهست. دوباره سکوت کردم. چند ثانیه بعد، همون صدا دوباره اومد:
- علی...!
یخ کردم. قلبم تند زد. آروم برگشتم و دیدم... هانیهست. یکآن همهچی از جلوی چشمهام رد شد. خندهها، قدم زدنها، قولها، نگاهها... و بعد خیانت، اشکها، سقوط، بیهوشی، بیمارستان. همهی قشنگیها و همهی زشتیها مثل یه فیلم کوتاه توی چند ثانیه جلوی چشمهام پخش شد. پاهام سنگین شدن. نمیتونستم جلو برم، نمیتونستم عقب بکشم. فقط نگاهش کردم. اونجا، بالای صفه، با شهر زیر پامون، انگار گذشته دوباره برگشته بود تا منو امتحان کنه. هانیه نزدیکتر شد. نگاهش سنگین بود. لبخندی زد و گفت:
- مو سفید کردی... داغون شدی.
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- ولی تو بهتر شدی.
سکوتی بینمون نشست. بعد با صدایی لرزون گفت:
- تازه از استرالیا برگشتم. چند روزه میام اینجا و یاد گذشته میکنم.
چیزی نگفتم. برگشتم و به شهر زیر پام نگاه کردم.
- نمیخوای بدونی چی شد؟
بازم سکوت کردم.
- پسرعمم خیلی اذیتم کرد. صلاح نبود بیشتر از اونجا بمونم. برگشتم... برگشتم تا تورو پیدا کنم.
نگاهش کردم و آروم گفتم:
- داغ یه عشق قدیم رو اومدی تازه کنی؟ وقتی اومدی که آتیش این عشق کهنه دیگه خاکستر شده.
اشکهاش جاری شد.
- حمید کارایی کرد که توی همشون فکر میکردم کاش تو بودی و نمیذاشتی.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- آدما برمیگردن. برمیگردن به جایی که دوست داشته شدن، وقتی که یکشون رو صفر کردن.
با التماس گفت:
- جبران میکنم علی... .
سرم رو تکون دادم.
- همینجا بود که قول دادی دلم رو نشکنی. اما تو دل که نه، کل زندگیم رو له کردی و رفتی پی خوشیت.
ساعت دستم رو باز کردم. نگاهش کردم و گفتم:
- این ساعت همیشه باهام بود، یادته؟ توی کافه بهم دادی.
ساعت رو گذاشتم کف دستش و به چشمهای خیسش نگاه کردم.
- عادت به روزای سخت، یا سختت میکنه یا بیتفاوت.
برگشتم. قدمهام سنگین بودن، ولی هر قدم انگار یه فصل رو میبست.
رسیدم پایین کوه. ۲۰۶ اونجا منتظرم بود، مثل یه دوست وفادار. دستم رو روی بدنهاش کشیدم و زیر لب گفتم:
- فقط تویی که هیچوقت تنهام نمیذاری.
سوار شدم و ماشین رو روشن کردم. صدای نرمش مثل یه نوای تازه بود. راه افتادم. از آینهی بغل کوه صفه دور میشد. هانیه، خاطرات، خیانت، همهچی پشت سرم موند. قطره اشک گوشه چشمم رو پاک کردم و دفترچه خاطراتمون رو از داشبورد درآوردم، برای آخرین بار خوب نگاهش کردم و پنجره به بیرون پرتش کردم.
سخن پایانی: برای نوشتن رمان سختیهای زیادی رو تحمل کردم و خداروشکر که جلد اول رو تونستم به ایستگاه آخر برسونم. این رمان تقدیم به همۀ اون کسایی که یواشکی درد میکشن و مردونه زندگی میکنن. دخترخانوم و آقاپسری که از طرف مقابلت ضربه خوردی، یادت نره که همه شکستها میتونن یه فرصت برای موفقیت باشن و هیچ وقت یادت نره که خدایی هست، قانونی هست و خدا با قوانینش و عطوفتش مارو از تباهی نجات میده.
و در آخر یادت نره که در سقوط، فرصتی برای پرواز است.
﴿فَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ﴾ سوره تغابن، آیه 11
«پس هر که به خدا ایمان بیاورد، خدا قلب او را هدایت میکند؛ و خدا به همه چیز دانا است.»