انجمن آوای رمان

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی آوای رمان بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان رمان پارادوکس سرخ «جلد اول» | سید علی جعفری کاربر انجمن آوای رمان

این کار بهم حس خوبی می‌داد. نزدیکش شدم، بوسیدمش و دوباره توی دلم از خدا کمک خواستم. از زیرش رد شدم و پرسیدم:
- عمو ما رو می‌بره سالن؟
- آره مامان، توی پارکینگ منتظرتونه.
خداحافظی کردم و آروم گفتم:
- آراد پس بیا. داری چکار می‌کنی؟
سریع خودش رو با یه لقمه نون توی دهنش رسوند، کفش‌هاش رو برداشت و پرید توی آسانسور. دنبالش رفتم و وارد آسانسور شدم.
- بپوش کفش‌هات رو بدبخت خوابالو!
با دهن پر چندتا فحش داد و کفش‌هاش رو پوشید. خورشید بالا اومده بود. هرچی به محل برگزاری مسابقات نزدیک‌تر می‌شدیم، استرس من بیشتر می‌شد. ولی به روی خودم نمی‌آوردم تا بقیه فکر خاصی نکنن. گوشیم رو باز کردم، وارد گالری شدم و پوشه‌ای که برای هانیه ساخته بودم رو باز کردم. سعی کردم با عکس‌هاش خودم رو آروم کنم، ولی استرس بیشتر از این چیزا بود. خواستم به هانیه زنگ بزنم، ولی گناه داشت. نمی‌خواستم از خواب بیدارش کنم. پنجره‌ی ماشین رو دادم پایین و سعی کردم نفس بکشم.
وقتی رسیدیم، به مربی تیم زنگ زدم. از شوهر خالم خداحافظی کردیم و با آراد خودمون رو بهشون رسوندیم. بچه‌ها همه جمع بودن. به همه سلام کردم و برگشتم سمت سالن. فضای مسابقه‌ی انتخابی تیم ملی اصلاً شبیه مسابقات استانی نبود. همه‌ی تیم‌ها با لباس‌های یک‌دست و آماده برای مسابقه ایستاده بودن. داشتم نگاه می‌کردم که سرمربی اومد و شروع کرد به صحبت کردن:
- بچه‌ها سلام. امیدوارم دیشب رو خوب استراحت کرده باشید. الان ازتون می‌خوام بهترین خودتون باشید. هر کس اینجا باید پنج تا هفت مبارزه انجام بده. مسابقات نیمه‌نهایی و فینال فردا برگزار می‌شن. برای اینکه ببینید مسابقه‌ی اول قرمز هستید یا آبی، با سرپرست هماهنگ بشید.
با حرفش بچه‌ها هجوم بردن سمت سرپرست تیم تا جدول‌ها رو ببینن. ولی من که هنوز استرس توی وجودم بود، عقب وایستادم. یکم که گذشت و همه دیدن، سرپرست اومد سمتم و گفت:
- آقای سام، پس چکار می‌کنی؟ جدول رو نشونت بدم؟
دست کشیدم بین موهام و گفتم:
- نه استاد، فقط بهم بگید چه رنگی باید بپوشم و با کی بازی دارم؟
- رنگ لباست آبیه و با ووشوکار آذربایجان شرقی مسابقه‌ی اولته.
رفتم داخل رختکن، لباس‌هام رو عوض کردم. گرم‌کن رو روی شونه‌هام انداختم و وارد سالن تمرین شدم. شروع کردم به گرم کردن و فقط سعی داشتم استرسم رو بخوابونم. سرمربی که زیر نظرم داشت، اومد جلو و گفت:
- علی دستات می‌لرزن. می‌دونم استرس داری، ولی بدون فقط تو نیستی که استرس داری. اینجا مسابقات انتخابی تیم ملیه.
با دست اشاره کرد به یکی از بچه‌های تیم و گفت:
- رامبد رو می‌شناسی؟ مبارز وزن ۷۵ کیلو.
با دست عرق‌هام رو پاک کردم، سرم رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادم. سرمربی ادامه داد:
- رامبد الان شانس مدال طلای تیمه و همه‌ی تیما هم می‌دونن چه اعجوبه‌ایه. ولی می‌دونستی چندبار شکست خورده توی همین سالن؟ خودت هم... مگه تو انتخابی تیم استان بازی فینال رو نباختی؟ الان هم بدون، اگر باختی تجربه به دست آوردی و آماده می‌شی برای سال بعد.
با حرفاش دلم کمی آروم گرفت. خودش وایستاد و باهام مرور فن کرد. بعد از یه ساعت، آراد سریع وارد سالن تمرین شد و بلند گفت:
- داش علی، بجنب! آماده شو، مبارزت نزدیکه.
تجهیزاتم رو کامل کردم و دور سالن یکم راه رفتم و گفتم:
- آراد با گوشیم فیلم بگیر از مسابقه حتماً
- باشه داداش.
 
با خوندن اسمم توسط گوینده‌ی سالن، با استرس و هیجان رفتم و کنار سکو ایستادم. اولین مبارزه‌م بود. اون لحظه که پا روی تشک گذاشتم، حس کردم زمان یخ زده. ولی همه‌ی نگاه‌ها به من بود. حریفم که نزدیک شد، چشم‌هاش پر از جدیت و انرژی بود. سوت داور که زده شد، شروع کردم به حرکت. سعی کردم تمرکزم رو حفظ کنم. نفس عمیق کشیدم و با قدم‌های نرم و سنجیده جلو رفتم. اول یه لگد سریع به پهلوش زدم. دیدم کمی تعجب کرد، اما عقب نکشید. داشت کم‌کم فشار می‌آورد. یه مشت زد که نزدیک بود بخوره، اما با یه حرکت چرخشی ازش فرار کردم. استرسم کمی بهتر شد. انگار روی حریف تسلط داشتم. با جهشی سریع خودم رو رسوندم جلو و ضربه‌ای به سرش زدم. با این حرکت من، صدای تشویق همه مخصوصاً آراد به گوشم رسید. حریف هم جنگید و هر لحظه تلاش می‌کرد منو زمین بزنه. ولی با تمرکز و آرامش بازی رو حفظ کردم. ضربه‌ها رو جاخالی دادم و با یه ضربه‌ی پا از سکو پرتش کردم پایین. دقیقاً اون لحظه حس کردم همه‌چیز از ذهنم خالی شده، بجز نفس‌هام که بلند و آرام بین حرکت‌ها می‌اومدن. راند اول رو بردم. با شروع راند دوم، هر چی داشتم گذاشتم توی مبارزه.
ضربات سریع حریف کارم رو سخت کرده بود، ولی دست از تلاش برنداشتم. نفس‌نفس می‌زدم، ولی سرشار از انرژی بودم. با دقت حرکت می‌کردم. سعی کردم گاردم رو حفظ کنم. حریف با یه مشت قوی حمله کرد، درست جلوی صورتم! تونستم با یه حرکت، سرم رو به کنار ببرم و ضربه رو جاخالی بدم. سریع برگشتم و یه هوک قوی خوابوندم روی فکش. با این ضربه افتاد روی زمین. با اعلام داور، حریف رو ضربه فنی کردم. نفس‌نفس می‌زدم، ولی دلم پر از غرور بود. خوشحال بودم که هم استرسم رو شکست دادم، هم حریفم رو. رفتم پیش سرمربی. کلاهم رو درآورد و با لبخندی که بهم زد، برگشتم روی سکو. با اعلام سرداور مسابقه، دست من به‌عنوان فرد پیروز بالا برده شد. باورم نمی‌شد؛ این من بودم؟ مسابقات انتخابی تیم ملی؟ از خوشحالی، دست‌هام داشتن می‌لرزیدن. رفتم پیش بقیه و همه بهم تبریک گفتن. آراد اومد و زد بهم.
- پسر، عالی بودی... ضربت خیلی دقیق و فنی بود.
- کمک کن دستکش‌هام رو دربیارم.
نشستم کف سالن تمرین و نفس‌نفس می‌زدم. سرپرست اومد و یه کم آب بهم داد. آب رو که خوردم، گفت:
- علی، مسابقه‌ی بعدی هم آبی هستی. لباس‌هات رو عوض نکن، ولی تقریباً تا دو ساعت دیگه بازی نداری.
نفسم که جا اومد، گوشیم رو از علی گرفتم و به هانیه پیام دادم: «سلام دختر کوچولو... نمی‌خوای بیدار بشی به علی آقاتون تبریک بگی؟» یه کم راه رفتم و برگشتم داخل سالن برگزاری مسابقه. بچه‌ها یکی‌یکی می‌رفتن و مبارزه‌های خودشون رو انجام می‌دادن. نوبت مسابقه‌ی رامبد که شد، با اشتیاق نشستم و حرکاتش رو تماشا کردم. سرمربی نشسته بود روی صندلی کوچ و زیاد جنب‌وجوش نداشت. انگار می‌دونست قراره چه اتفاقی بیفته. داور که سوت مسابقه رو به صدا درآورد، رامبد با یه ضربه‌ی پا، حریفش رو ناک‌اوت کرد. همه تعجب کرده بودن. مسابقه ده ثانیه هم طول نکشید. کل سالن داشتن تشویقش می‌کردن. واقعاً دلم می‌خواست مثل رامبد باشم. اون به همراه سرمربی وارد سالن تمرین شد و منم رفتم دنبالشون. رسیدم به رامبد و بهش تبریک گفتم. گفت:
- کارت تو هم خیلی خوب بود، پسر.
خندیدم و پرسیدم:
- پای خودت درد نگرفت؟
خندید و چیزی نگفت. برگشتم به سالن و رفتم توی فکر. فکر هانیه... حتماً وقتی پیامم رو بخونه، خیلی خوشحال می‌شه. کاش اینجا بود و با بودنش بهم دلگرمی می‌داد. توی افکار خودم بودم که سرپرست و مربی تیم اومدن، کنارم نشستن. مربی تبلتش رو گرفت جلوم و گفت:
- علی، این مسابقه رو خوب ببین و بگو نقطه‌ضعف این بازیکن‌ها چیه؟
تبلت رو گرفتم و فیلم رو پلی کردم. فیلم مسابقه‌ای از وزن من بود. یه کم نگاه کردم و گفتم:
- استاد، مبارز قرمز گاردش خیلی بازه، ولی در عوض زیرگیر خوبیه.
مربی تبلت رو گرفت و گفت:
- آفرین. تو باید با این بازی کنی. این بازیکن قبلاً کشتی‌گیر بوده و بعد اومده ووشو. تو اصلاً نباید بچسبی بهش، چون راحت ازت امتیاز می‌گیره. سعی کن با بوکس گیجش کنی و تک‌امتیاز ازش بگیری.
با حرفش یه کم استرسی شدم، ولی به روی خودم نیاوردم. از پیششون بلند شدم و برگشتم به سالن تمرین. شروع کردم به کیسه زدن و دست‌هام رو کمی گرم کردم.
 
***
مسابقه‌ی دوم شروع شد. همه فریاد می‌زدن، ولی سرمربی آروم نشسته بود و مسابقه رو تماشا می‌کرد. یعنی خیلی از من مطمئن بود؟ گاردم رو بستم و از لای دستکش‌هام، رقیب رو نگاه کردم. هیکل تنومندی داشت. با چشم‌های قرمز شده‌ش دنبال این بود که من حمله کنم، ولی فقط دورش چرخیدم. یه کم که گذشت، چندتا ضربه‌ی مشت رد و بدل شد. ولی منتظر بودم گاردش باز بشه. و همین هم شد. گاردش که باز شد، سرمربی داد زد:
- حالا!
مشت‌هام رو روانه‌ی صورتش کردم. کمتر از چند ثانیه، کلی بهش ضربه زدم. واقعاً گیج شده بود. ولی یهو یکی از مشت‌هام رو جاخالی داد و با درخت‌کن کردنم، از سکو پرتابم کرد پایین. بلند شدم و آروم توی دلم ذکر «یا علی» رو گفتم. حریف سرسختی بود، ولی نباید می‌باختم. راند اول به نفع اون تموم شد. نشستم روی صندلی. سرمربی بهم آب داد و گفت:
- علی، واقعاً الکی داری می‌بازی. بهش نزدیک نشو. کشتی‌گیره طرف، اصلاً بهش نزدیک نشو. ضربات سرعتی بزن و امتیاز بگیر. قرار نیست قدرت به خرج بدی.
نفس عمیقی کشیدم. با اعلام داور برگشتم روی سکو. حرف‌های سرمربی رو مو به مو اجرا کردم و بازی رو بردم. خوشحال برگشتم و فقط دنبال گوشیم می‌گشتم تا به هانیه زنگ بزنم. از بین بچه‌ها و تبریک گفتن‌هاشون رد شدم. نفس‌زنان دستکش‌هام رو درآوردم و به آراد گفتم شماره‌ی هانیه رو برام بگیره. گوشی رو گرفتم دستم. هرچی بوق خورد، هانیه جواب نداد. رفتم دست و صورتم رو شستم. اومدم دوباره زنگ بزنم که محمد زنگ زد. تماس رو وصل کردم. با صدای نسبتاً بلندی گفت:
- داداش، شنیدم تا الان دوتا مبارزه بردی! چطوری؟
- آره، مسابقه‌ها سخت بود. اولین حریف خیلی تکنیکی بود، ولی ناک‌اوتش کردم. دومی هم از اونایی بود که ناگهانی حمله می‌کرد. دهنم سرویس شد، ولی تونستم ببرم!
- خوبه داداشم، نگران نباش. تو همه رو امروز می‌ترکونی!
- امیدوارم.
- ها چیه؟ صدات گرفته‌ست انگار! نگرانی انگار؟
- یه کمی نگرانم. زنگ زدم به هانیه، جواب نمی‌ده!
- تو حواست رو بذار روی مسابقات علی. اونم حتماً خوابه و گوشیش رو سایلنت کرده.
- چی بگم... .
- هیچی، برو و فقط برنده شو. من بازم بهت زنگ می‌زنم.
گوشی رو قطع کردم. با آراد از سالن زدیم بیرون و یه کم توی محوطه‌ی ورزشگاه آزادی تاب خوردیم. موقع ناهار که شد، با بچه‌ها ناهار خوردیم. غذامون ساده بود، ولی کلی انرژی داشت. دور میز نشسته بودیم. همه راجع به مبارزه‌ها حرف می‌زدن، خاطرات سخت و شیرین رو مرور می‌کردن و به هم روحیه می‌دادن. بازم گوشیم رو چک کردم، ولی خبری از هانیه نبود. سعی کردم خودم رو مشغول دیدن مسابقات کنم. چند دقیقه‌ای به مسابقه‌های بقیه نگاه کردم. هیجان توی سالن موج می‌زد. صدای تشویق مردم، ضربه‌ها، نفس‌های سنگین ورزشکارها... مربی‌ها هم از کنار زمین با دقت خیلی بالا مسابقه‌ها رو زیر نظر داشتن و راهنمایی می‌کردن. استاد باشگاه خودم بهم زنگ زد. یه کم راجع به مسابقه‌ها حرف زدیم و بهم انگیزه داد. ولی همچنان یواش‌یواش توی دلم یه جای خالی بود، چون جواب هانیه رو نگرفته بودم. سعی کردم این افکار رو بذارم کنار و آماده شم برای مسابقه‌ی سوم که قرار بود بعد از ظهر شروع بشه. برگشتم به سالن تمرین. نفس عمیقی کشیدم و یه سری حرکات کششی انجام دادم تا عضلاتم گرم بشه. اما ذهنم مدام پیش هانیه بود. چند بار گوشی رو چک کردم، ولی هنوز خبری ازش نبود. دست‌پاچه شدم و همین باعث شد تمرکزم رو کمی از دست بدم. آراد که حالم رو دید، اومد کنارم و با لبخند گفت:
- علی، این نگرانی‌ها رو بذار کنار. الان وقتشه که فقط روی خودت تمرکز کنی، پسر.
دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و گفتم:
- نگرانم. هانیه جواب نداده و اینم باعث شده نتونم آروم باشم.
سرش رو تکون داد و گفت:
- می‌دونم دوست داری جواب بده، ولی الان وقت فکر به هانیه نیست علی. انتخابی تیم ملیه. دوتا بازی رو با سختی بردی. می‌خوای ببازی سومی رو؟ باید همه‌ی انرژی‌ت رو جمع کنی.
 
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- حق با توئه. باید قوی باشم.
بعد از چند دقیقه تمرین سبک، صدای گوینده‌ی سالن توی فضا پیچید؛ وقت مسابقه‌ی سوم بود. قدم زدم سمت تشک. قلبم تند می‌زد، ولی ذهنم آروم‌تر شده بود. حریف رو اون‌ور سکو دیدم که آماده ایستاده بود. نگاهش حرف می‌زد. یه مبارزه‌ی سخت پیش رو داشتیم. رفتم روی سکو. نفس‌نفس می‌زدم، ولی انگار سنگینی رقابت رو درست حس می‌کردم. حریف سومم مسلط و باتجربه بود و از تیم زنجان اومده بود. چهره‌ش نشون می‌داد که اصلاً قصد نداره راحت تسلیم بشه. نگاهش پر از خشم و انرژی بود. می‌دونستم باید بیشتر از قبل انرژی بذارم.
سوت داور که به صدا دراومد، هر دو با تمام قدرت به هم حمله کردیم. با مشت‌های سنگین و لگدهای حساب‌شده به من ضربه می‌زد. منم نمی‌خواستم عقب بکشم. قدم برداشتم و لحظه‌به‌لحظه جاخالی دادم. از ضربه‌ها فاصله گرفتم و سعی کردم گیجش کنم. ضربه‌ها یکی‌یکی می‌اومدن سمتم. حس می‌کردم هر لحظه یه ضربه ممکنه آسیبی بهم برسونه. یه لحظه ضربه‌ی محکمی به پهلوم خورد که تا مغزم درد گرفت. اما خودم رو جمع کردم و سریع با یه لگد چرخشی بلند جواب دادم که ناجور تعادل حریف رو به هم زد. مبارزه رفت‌وبرگشت داشت. سعی کردم تمرکزم رو حفظ کنم، نفس‌هام رو کنترل کنم و از فرصتی که پیش می‌اومد، نهایت استفاده رو ببرم. هر بار که حریف حمله می‌کرد، یه راه فرار یا جاخالی پیدا می‌کردم و تلاش می‌کردم با ضربه‌های حساب‌شده جواب بدم. بازی سوم رو هم بردم، ولی زیاد خوشحال نبودم. بدنم به‌شدت خالی کرده بود. با سوت داور افتادم روی سکو و فقط نفس‌نفس می‌زدم. واقعاً مبارزه‌ی سنگینی بود و با ذهنی درگیر این مسابقه رو برده بودم.
سرمربی و مربی اومدن. با کمکشون برگشتم داخل سالن تمرین و دراز کشیدم. به سقف نگاه کردم و کم‌کم چشم‌هام سنگین شد. همون‌جا خوابم برد. با صدای سرپرست بیدار شدم. یه کم چشم‌هام رو مالیدم.
سرپرست گفت:
- خوب خوابیدی قهرمان؟
یه کم نگاهش کردم و پرسیدم:
- من چقدر خواب بودم؟
یه آبمیوه بهم داد و گفت:
- تقریباً دو ساعته که خوابیدی. سرمربی گفت باید استراحت کنی.
هوا تاریک شده بود. سالن رو سایه‌های غروب پر کرده بودن. من همچنان با دل‌مشغولی منتظر شنیدن صدای زنگ گوشیم بودم. هیچ خبری از هانیه نبود. هر ثانیه بیشتر به هم می‌ریختم و حس می‌کردم تمرکزم رو کلاً از دست دادم. سرمربی تیم اومد کنارم و با صدای آروم گفت:
- علی خوب استراحت کردی؟
- آقا راستش... نمی‌دونم چی بگم. یه کم بهم ریختم، ولی... .
دستش رو گذاشت روی شونه‌م و گفت:
- من می‌دونم. نیاز نیست توضیح بدی. ولی الان بدهکاری‌ای به هیچ‌کس نداری جز خودت. باید به خودت و تیمت وفادار بمونی. باید برنده بشی پسر. هنوز سه تا مبارزه‌ی دیگه مونده.
همین‌طور که حرف می‌زد، کمی آروم شدم. سرم رو بالا گرفتم و بهش لبخند زدم. تو همین حال‌وهوا، آراد اومد پیشم. با گوشی توی دستش نگاهم کرد و لبخند زد.
- برا چی می‌خندی؟
- بفرما، اینم از هانیه خانومت.
با عجله گوشیم رو گرفتم. صفحه‌ی تماس هانیه رو دیدم. نفس عمیقی کشیدم، از بس که قلبم تندتند می‌زد. تماس رو جواب دادم. صدای هانیه که توی گوشم پخش شد، کمی دلم آروم گرفت. با صدای نرم و مهربونش گفت:
- سلام.
با اینکه خوشحال بودم از جواب دادنش، ولی در عین حال عصبی هم بودم.
- سلام... هانیه.
- علی، می‌دونم این مدت جواب ندادم خیلی نگران شدی. ولی یه چیزی توی خانواده پیش اومد که نتونستم زود بهت خبر بدم.
نگران شدم و پرسیدم:
- چی شده؟ خوبی تو؟
- مامانم توی بیمارستان بود و وضعش خراب بود. مجبور شدم کنارش باشم.
- الان حالش بهتره؟
- آره عزیزم، نگران نباش. ولی واقعاً منو ببخش. هرچی بگی حق داری دورت بگردم!
نمی‌تونستم با عصبانیت حرف بزنم. آروم گفتم:
- دیوونه، می‌دونی چجوری گذروندم امروز رو؟
- آره، من کاملاً تورو می‌فهمم. ولی خب گفتم دیگه... چکار کردی حالا؟ قهرمان من تونست قهرمان بشه؟
 
یه کم خندیدم و گفتم:
- تو نبود تو تونستم سه تا بازی رو ببرم، اما هنوز مونده!
جیغ کشید و با خوشحالی گفت:
- تبریک می‌گم دیوونه! آسیبی که ندیدی؟
- نه فدات شم. کبودی و این چیزا هست، ولی مشکلی نیست.
- مراقب خودت باش... حالا کی مسابقه داری؟
ساعت رو نگاه کردم و گفتم:
- امروز یکی دیگه مونده. اگر ببرم، فردا بقیه‌ی مبارزات انجام می‌شن.
- علی من همیشه کنارت هستم، حتی وقتی نیستم. من به تلاشت ایمان دارم و مطمئنم قهرمان می‌شی!
صدای لرزون اما پر از دلسوزی‌اش توی قلبم نشست و حسابی آرومم کرد.
- هانیه، ترسیدم که بالاخره بعد این همه مدت، یکی رو از دست بدم که برام خیلی مهم بوده. واقعاً وقتی نبودی، ترسیدم.
- حق داری، ولی بدون هانیه همیشه هستش، حتی وقتی بقیه نیستن!
نفس عمیقی کشیدم و حس کردم بار سنگینی از رو دوشم برداشته شده.
هانیه ادامه داد:
- بذار ترس و نگرانی‌ها برن. اصلاً به چیزی فکر نکن. الان وقت جنگیدن با تمام وجودته. من اینجا هستم... همیشه.
***
«آراد»
نشسته بودم و علی رو نگاه می‌کردم. با لبخند دیدنی‌ای داشت به حرف‌های هانیه گوش می‌داد. تماس رو که قطع کرد، دیدم یه جور آرامش خاصی گرفت. دلم قرص شد که بالاخره تونسته یه دلگرمی پیدا کنه. توی زمانی که هانیه نبود، همه می‌دیدیم چقدر توی دلش استرس و نگرانی هست. معلوم بود که داره تمرکزش رو از دست می‌ده. توی سالن تمرین، روی نیمکت نشسته بودم و نگاهش می‌کردم. با یه نفس عمیق و لبخندی که گوشه‌ی لبش ظاهر شد، انگار دوباره جون گرفته بود. همین که گوشیش رو گذاشت زمین و دست به کمر زد، فهمیدم تصمیم گرفته به مبارزه‌ی بعدی فکر کنه و از اون نگرانی‌ها فاصله بگیره. رفتم پیشش و با لبخند نگاهش کردم. بغلم کرد و گفتم:
- داداش، چقدر خوب شد حالت. می‌بینم که دوباره جون گرفتی!
خندید و از بغلم اومد بیرون. نگاهم کرد و گفت:
- آره آراد. حرف‌های هانیه خیلی بهم انرژی داد. الان فقط می‌خوام گرم کنم و آماده بشم برای ترکوندن.
- پس بجنب.
یه نفس عمیق کشید و رفت سراغ گرم کردن. بدنش رو کشید و شروع کرد با آرامش، اما پرقدرت حرکات رو تکرار کردن. رفتم دستشویی و وقتی برگشتم، علی داشت می‌رفت سمت سکو برای مبارزه‌ی چهارم. سریع خودم رو رسوندم بهش، گوشی رو ازش گرفتم و بلند گفتم:
- تو می‌تونی، خب؟ تو برنده‌ای!
سرش رو تکون داد. چون لثه داخل دهنش بود، نمی‌تونست حرف بزنه. هممون می‌دونستیم این یه مبارزه‌ست که خیلی سخت‌تر از قبلی‌هاست. ولی هنوز اثر تماس هانیه توی چهره‌ش بود؛ یه آرامش تازه‌وارد که بازم داشت بهش نیرو می‌داد. دست‌هام از استرس خیس عرق شده بود. رفتم نشستم روی صندلی و از پشت مسابقه رو نگاه کردم. سوت شروع مبارزه که خورد، علی شروع کرد با تمرکز بالا دور حریف چرخیدن. اما حریفش خیلی سرسخت بود. ضربه‌هاش محکم و دقیق بودن. علی چند بار پشت سر هم ضربه خورد، ولی همچنان جلوش وایستاده بود. صدای نفس‌های تندش توی سالن می‌پیچید. کمی که گذشت، یهو ضربه‌ی شدیدی خورد توی سر علی و حالش خراب شد. محکم افتاد روی زمین و داور شروع کرد به شمردن بالای سرش. روی زمین افتاده بود و کمی دماغش خون اومده بود. همه‌جا ساکت شد. قلبم داشت توی بالاترین حد خودش می‌زد. بلند شدم و با تمام وجودم فریاد زدم:
- علی بلند شو! به خاطر هممون، به خاطر خودت... بلند شو پسر!
انگار حرف‌هام رو شنید. کمی تکون خورد و خودش رو جمع کرد. زیر لب حرف زد و نفس عمیقی کشید. دوباره بلند شد. خون روی صورتش رو پاک کرد. همه نفس‌شون بند اومده بود، ولی این صحنه بیشتر از همیشه هیجان رو توی سالن بالا برد. با بلند شدن علی، من و بقیه‌ی تیم کلی داد زدیم و تشویقش کردیم. همه داشتیم با استرس مسابقه رو دنبال می‌کردیم. خون دماغش بند نمی‌اومد و پزشک‌ها هی خون‌ها رو پاک می‌کردن. سرمربی کنار زمین بالا و پایین می‌پرید و با جدیت کار رو ادامه می‌داد. راند اول رو علی برد و راند دوم رو حریفش. رقابت سه راند طول کشید و علی با تمام توان و تکنیکش به حریف فشار آورد. هر ضربه‌ای که می‌زد، تشویق‌ها بیشتر و بلندتر می‌شد. منم داشتم تشویق می‌کردم که خالم و مامانم و باباهامون اومدن.رفتم کنارشون و همه‌چیز رو براشون توضیح دادم. مامانم با دیدن علی، چشم‌هاش رو گرفت و گفت:
- وای، من نمی‌تونم نگاه کنم... خیلی خشن دارن مبارزه می‌کنن که!
نشستن روی صندلی‌ها و یه کم بعد، مبارزه تموم شد. سکوت خاصی توی سالن حکم‌فرما بود. همه منتظر رأی سرداور بودن. همه‌چیز برابر بود و به سختی می‌شد تشخیص داد کی برنده شده. خاله پرسید:
- چی شد الان آراد؟ کی برنده شده؟
- نمی‌دونم خاله‌جان، باید صبر کنیم.
همه منتظر بودیم و هر ثانیه به اندازه‌ی یک ساعت می‌گذشت. با اعلام سرداور، علی برنده‌ی مسابقه شد. با اعلامش، کل سالن رو با تشویق‌هامون منفجر کردیم. از ته دل خوشحال بودم و بابام رو بغل کردم. همه داشتن می‌خندیدن و منتظر بودیم علی بیاد پیشمون. ولی علی جون حرکت نداشت. سرمربی و مربی کمکش کردن و آوردنش پیشمون. با دیدن خانواده، خندید و آروم سلام کرد. باباش بغلش کرد و بهش تبریک گفت.
 
***
«علی»
توی محوطه داشتم قدم می‌زدم و مدام ناخون‌هام رو می‌خوردم. بابام با آبمیوه‌های توی دستش اومد، یکم نگاهم کرد و گفت:
- عزیز من، این‌طوری می‌خوای بری مسابقه‌ی آخر رو تمومش کنی؟
زیپ گرمکنم رو باز کردم و گفتم:
- بابا الان هوا رو ببین. تقریباً سرده، ولی من از گرما دارم آب‌پز می‌شم.
آبمیوه رو بهم داد و نشست روی صندلی و گفت:
- استرس نداشته باش. تا الان پنج تا بازی رو بردی و دیشب هم به‌ خوبی استراحت کردی.
اومدم حرف بزنم که آمبولانس کنار ورودی سالن ایستاد. یکی از شرکت‌کننده‌ها مثل اینکه آسیب جدی دیده بود و از درد فریاد می‌زد. با سر اشاره کردم به آمبولانس گفتم:
-بفرما تحویل بگیر. بکش‌بکشه پدر من... تازه این حریفم نایب‌قهرمان مسابقات آسیاست. بوشهریه و توی لیگ بازی می‌کنه.
یه کم نگاهم کرد و گفت:
- به نظرم همین الان برو انصراف بده. از الان خودت رو باختی.
- مشوشم بابا، متوجه نیستی به خدا.
کلافه بودم و مدام جلوی بابام رژه می‌رفتم. داشتم راه می‌رفتم که سرپرست تیم اومد و گفت:
- علی آماده‌ای؟
با حرفش قلبم تندتر زد. واقعاً آماده نبودم. بدنم هنوز از مبارزه‌ی دیشب درد می‌کرد.
- آره استاد آماده‌م. ولی واقعاً بدنم جون نداره!
- یعنی چی؟ این همه بدنسازی کار کردیم و الان که یک قدمی طلا هستی داری جا می‌زنی پسر؟
دستم رو توی موهام کشیدم و به بابام گفتم:
- بابا نمی‌خوای بشینی اینجا که؟
بلند شد و گفت:
- بریم.
وارد سالن تمرین شدیم. تجهیزات رو پوشیدم و شروع به گرم کردن کردم. خبری از حریفم داخل سالن تمرین نبود. دست و پام رو خوب گرم کردم. توی همین حین، مربی داشت نکاتی مربوط به مسابقه رو بهم می‌گفت. چند دقیقه‌ای که گذشت، صدای گوینده‌ی سالن اومد:
- خیر مقدم عرض می‌کنیم خدمت سرمربی تیم ملی ووشو که با همراهان‌شون وارد سالن شدن!
نگاه کردم به مربی و پرسیدم:
- سرمربی تیم ملی اومده مسابقات فینال رو تماشا کنه؟
- آره، همیشه خودش رو به مسابقات نیمه‌نهایی می‌رسوند. اما الان مثل اینکه نتونسته.
حضور سرمربی تیم ملی، انگیزه‌ی مضاعفی بهم داد. همین باعث شد استرسم کمی آروم بشه. سرمربی تیم اومد داخل سالن و گفت:
- مبارزه‌ی بعدی تویی علی.
- استاد، هاشمی برد یا باخت؟ دستی به صورتش کشید و با عصبانیت گفت:
- باخت. خیلی بد هم باخت. آبرومون داره می‌ره. تو باید ببری تا حداقل تیم شانس روی سکو رفتن رو داشته باشه.
تو همین حین، باز صدای گوینده‌ی سالن اومد:
- فینال وزن منفی ۶۵ کیلوگرم جوانان، آقای *** از تیم بوشهر با هوگو و لباس قرمز و آقای علی سام از تیم اصفهان با هوگو و لباس آبی، کنار سکو حاضر باشن.
بدنم گر گرفته بود و به سختی نفسم بالا می‌اومد. توی دلم آیت‌الکرسی رو خوندم. با تشویق بچه‌ها وارد سالن مبارزات شدم. داشتم می‌رفتم که بابام صدام زد. رفتم کنار نرده‌ها و نگاهش کردم. دستم رو گرفت و گفت:
- بابا جوری بازی کن که قهرمان زندگی خودت باشی. برد و باخت اهمیت داره، ولی یادت نره اول باید شرمنده‌ی خودت نباشی.
 
لبخندی بهش زدم و با سرمربی رفتیم کنار سکو. مبارزه‌ی قبل تموم شد و با اعلام داور، وسط رفتیم روی سکو. تجهیزات چک شد و من نگاهم رو به حریفم دوختم؛ حریفی که چشم‌های قرمز شده‌ای داشت و اصلاً بهم نگاه نمی‌کرد. با سوت داور، مبارزه‌ی آخر شروع شد. من کاملاً روی مبارزه تمرکز کرده بودم، ولی نگاه حریفم یه چیز دیگه رو نشون می‌داد؛ یه اضطراب عجیب‌وغریب که هر ثانیه بیشتر می‌شد. بعد از یکی‌دوتا ضربه، حریفم ناگهان عقب کشید. نفسش تند شد، دست‌هاش لرزید. حتماً ترسیده بود. اومدم حمله کنم، ولی اون کم‌کم نشست روی زمین و شروع به گریه کردن کرد. مبارزه رو رها کرد و مثل کسی بود که طاقت ادامه دادن نداره. گیج شده بودم و نمی‌دونستم باید چکار کنم. همه با تعجب نگاه‌مون می‌کردن. لثه‌م رو درآوردم، رفتم جلو و آروم پرسیدم:
- داداش خوبی؟ چی شدی پس؟
حرف نزد. سرمربیش اومد روی سکو، دستش رو گرفت و گفت:
- پاشو عزیزم، نباید مبارزه می‌کردی.
با هر کلمه‌ای که می‌گفت، گریه‌هاش بیشتر می‌شد. داور رفته بود کنار هیئت ژوری و داشتن با سرپرست تیم بوشهر صحبت می‌کردن. همه‌ی سالن توی سکوت بود و با دقت صحنه رو نگاه می‌کردن. روی سکو ایستاده بودم و فقط نگاه می‌کردم. داور اومد سمت من و آروم گفت:
- پدرش فوت شده. نمی‌تونه ادامه بده. تو برنده‌ی مبارزه شدی.
تو اون لحظه، سخت بود که بخوام چیزی بگم. حریفم با کمک سرمربیش بلند شد و داشت سکو رو ترک می‌کرد. داور منو به وسط سکو فراخوند. رفتم کنارش وایستادم، ولی حواسم پیش حریفم بود و رفتنش رو تماشا می‌کردم. من این برد رو نمی‌خواستم. این شکلی نه! سرداور منو به‌عنوان فرد پیروز اعلام کرد، اما اجازه ندادم دستم رو بالا ببره. سریع خودم رو به حریفم رسوندم و دستش رو گرفتم:
- داداش، تسلیت می‌گم بهت، می‌دونم خوب نیستی ولی می‌خوام که باهام بیای روی سکو.
سرمربیش با تعجب نگاهم می‌کرد. با صدای گرفته‌ای گفت:
- برای چی بیام؟
چیزی نگفتم و با خودم بردمش روی سکو. دستش رو بالا گرفتم و بعدش بغلش کردم. همه‌ی نگاه‌ها روی ما بود. اشک‌هاش روی گونه‌هاش ریخته بود؛ پسری قهرمان با صورتی پر از غم، غم از دست دادن پدر. نگاهش کردم و با لبخند بهش گفتم:
- تو قهرمانی؛ و بدون که پدرت الان داره بهت افتخار می‌کنه.
با صدای لرزونی ازم تشکر کرد. با صدای تشویق جمعیت، از روی سکو آوردمش پایین. قهرمان شده بودم، ولی کاش این اتفاق براش نمی‌افتاد. همین‌طور که داشتم از سکو پایین می‌اومدم، صدای تشویق‌ها هنوز توی گوشم بود. دستم هنوز سنگینی اون لحظه رو حس می‌کرد؛ همون لحظه‌ای که دست حریفم رو بالا بردم. پاهام خسته بودن، ولی دلم یه جور سبکیه خاصی داشت. انگار یه چیزی توی وجودم آروم گرفته بود. وسط راه، یه نفر جلو راهم وایساد. سرمربی تیم ملی بود. با اون قد بلند و نگاه نافذش اومد جلو، دستش رو دراز کرد به سمتم و گفت:
- علی سام، کارت بزرگ‌تر از قهرمانی بود.
دستکشم رو درآوردم و دستش رو گرفتم و گفتم:
- ممنونم استاد، فقط حس کردم باید اون کار رو بکنم.
لبخند زد؛ از اون لبخندهایی که توش احترام و تحسین قاطی شده بود.
- تو فقط یه مبارز نیستی، تو یه الگو شدی. تیم ملی همچین روحیه‌ای رو لازم داره.
یه لحظه مکث کرد، بعد آروم گفت:
- توی تمرینات تیم می‌بینمت!
ازش تشکر کردم و با تشویق جمعیت، وارد سالن تمرین شدم. توی ذهنم غوغا بود.
 
آخرین ویرایش:
***
نورافکن‌ها روی سکو افتاده بودن. صدای گوینده‌ی سالن با لحنی رسمی و سنگین توی فضا پیچید:
- مراسم اهدای مدال وزن منفی ۶۵ کیلوگرم جوانان، هم‌اکنون آغاز می‌شود.
کنار سکو ایستاده بودم. بدنم هنوز کوفته بود، ولی قلبم یه جور خاصی می‌تپید. نه فقط از هیجان، از سنگینی لحظه‌ای که قرار بود مدال طلا رو بگیرم، در حالی که نفر دوم اونجا نبود. پدرم کنارم ایستاده بود. با چشمایی که برق می‌زدن دستش رو گذاشت روی شونه‌م و گفت:
- علی جان، امروز فقط مدال نگرفتی، دل گرفتی. من بهت افتخار می‌کنم پسرم.
خندیدم بهش که آراد اومد. با گوشی توی دستش هی عکس می‌گرفت و هیجان‌زده می‌گفت:
- داداش، قیافه‌تو ببین! انگار خودت هنوز باور نکردی قهرمان شدی! بخند یکم.
سرمربی‌م لبخند زد، ولی توی نگاهش یه غرور خاص بود. اومد نزدیک و گفت:
- این لحظه نتیجه‌ی همه‌ی اون تمرینای سختته. ولی چیزی که تو رو خاص کرد، اون کاری بود که با حریف کردی. مردونگیت قشنگ بود.
هم آروم بودم، هم مشوش و ناراحت. صدای گوینده دوباره بلند شد:
- نفرات سوم، از تیم تهران الف و آذربایجان غربی، آقایان *** و *** روی سکو حاضر شوند.
نفرات سوم اومدن بالا، مدالشون رو گرفتن و جمعیت حسابی تشویق‌شون کرد. اما جای نفر دوم خالی بود. همه می‌دونستن چرا. همه سکوت کرده بودن. گوینده با صدای آروم گفت:
- متأسفانه نفر دوم این وزن، به دلیل شرایط خاص در مراسم حضور ندارد. و اما نفر اول وزن ۶۵ کیلوگرم، آقای علی سام از تیم اصفهان. تشویق بفرمایید.
رفتم بالا و ایستادم وسط سکو. خواستن مدال طلا رو گردنم بندازن ولی قبول نکردم. فقط گرفتمش، نگاهش کردم و یه نفس عمیق کشیدم. تشویق‌ها بلند شد، ولی من فقط یه جمله توی ذهنم تکرار می‌کردم: «این مدال فقط برای من نیست.» به جمعیت نگاه کردم، بعد به پدرم، مربی‌م، آراد و سرمربی. همه‌شون با افتخار نگاهم می‌کردن. ولی من توی دلم داشتم به اون پسر فکر می‌کردم. به اشک‌هاش، به غمش، به لحظه‌ای که نشست و شکست. صدای تشویق‌ها هنوز توی سالن می‌پیچید. همه با شور و هیجان اسمم رو صدا می‌زدن. آراد از ته دل می‌خندید، گوشی به دست، مدام عکس می‌گرفت و داد می‌زد:
- علی، عالی بودی! عالی!
از سکو که اومدم پایین، پدرم محکم بغلم کرد. صدای نفسش توی گوشم پیچید و گفت:
- قهرمان منی، نه فقط توی مسابقه، توی زندگی.
محکم‌تر بغلش کردم و دستش رو بوسیدم. صدای همهمه‌ی سالن هنوز قطع نشده بود. نورافکن‌ها روی سکو خاموش شده بودن، ولی دوربین‌ها همچنان روشن بودن. خبرنگار شبکه‌ی ورزش با میکروفن توی دست، با لبخند و هیجان به سمتم اومد. یکم استرس گرفتم وقتی نزدیکم اومد. خبرنگار گفت:
- علی سام، قهرمان وزن منفی ۶۵ کیلوگرم جوانان کشور، تبریک می‌گم! احساست رو بعد از این برد بزرگ بگو.
نفس عمیقی کشیدم. هنوز بدنم درد می‌کرد، ولی لبخندم محو نشد. گفتم:
- سلام ممنونم. واقعاً سخت بود. نه فقط از نظر فیزیکی، از نظر روحی هم فشار زیادی بود. ولی خداروشکر تونستم تا آخرش بجنگم.
خبرنگار جلوتر اومد. نگاهش جدی‌تر شد و گفت:
- همه دیدن که حریف فینال شما به خاطر شرایط خاص نتونست مبارزه رو ادامه بده. ولی واکنش شما، اون لحظه‌ای که دستش رو بالا بردید، همه رو تحت تأثیر قرار داد. چی باعث شد اون تصمیم رو بگیرید؟
اول به دوربین نگاه کردم و بعد به جمعیت پشت سرش و آروم گفتم:
- اون لحظه مدال مهم نبود. فقط دیدم یه آدم، یه رقیب، یه پسر هم‌سن‌وسال من، داره با یه درد بزرگ دست‌و‌پنجه نرم می‌کنه. حس کردم باید کنارش باشم. شاید اون لحظه بیشتر از هر ضربه‌ای که توی مبارزه زدم، ارزش داشت.
خبرنگار لبخند زد، ولی توی چشماش احترام موج می‌زد.
- خیلی‌ از همکار‌های من گفتن این حرکتت نشونه‌ی بلوغ فکری و اخلاقی‌ته. حالا که قهرمان شدی، برنامه‌ت برای آینده چیه؟ تیم ملی؟ مسابقات آسیایی؟
یه لحظه مکث کردم، بعد با لبخند گفتم:
- راستش هنوز دارم این لحظه رو هضم می‌کنم. ولی اگه قراره ادامه بدم، فقط با همین روحیه‌ست. با جنگیدن، با احترام، با انسانیت. اگه تیم ملی بخواد، من آماده‌ام.
خبرنگار با لبخند گفت:
- ممنونم علی جان، قهرمان امروز و شاید قهرمان فردای ایران. تبریک دوباره به تو خانواده‌ات و امیدواریم بیشتر ازت بشنویم.
 
دوربین خاموش شد، خبرنگار رفت و من موندم با خودم. همه‌چی آروم شده بود، ولی یه چیزی هنوز منتظر بودم. گوشیم توی جیبم لرزید. هانیه زنگ زده بود. قلبم یه لحظه وایساد، بعد تندتر زد. جواب دادم. صداش توی گوشم پیچید؛ همون صدای نرم و آشنا.
هانیه گفت:
- سلام قهرمان من... .
لبخندم عمیق‌تر شد و گفتم:
- سلام هانیه... شنیدی مگه؟
بغض صداشو گرفت و گفت:
- شنیدم، دیدم، اشک ریختم، خندیدم. تو قهرمان شدی علی، همون‌طور که همیشه باور داشتم.
- بدون تو سخت بود، ولی حرفات، اون تماس دیشب، همه‌چی رو عوض کرد.
- من همیشه باهاتم، حتی وقتی دورم. امروز، تو فقط مدال نگرفتی، ثابت کردی علی منی.
یه لحظه سکوت شد، ولی اون سکوت پر بود از حس.
- هانیه، این مدال یه گوشه‌ش مال توئه. برای همه‌ی لحظه‌هایی که تنهام نذاشتی دختر!
خندید و گفت:
- علی، من بهت افتخار می‌کنم. حالا فقط یه چیز می‌خوام... .
- جانم دلم... چی؟
صداش رو دخترونه‌تر کرد.
- قول بده هرچی شد، همیشه همین‌قدر با دل بجنگی. چون تو فقط قهرمان مسابقه نیستی، قهرمان دل منی.
چشم‌هام پر اشک شد، ولی لبخندم محو نشد.
- قول می‌دم... همیشه.
تماس تموم شد. صدای هانیه هنوز توی گوشم بود، مثل یه ملودی آروم که نمی‌خواست قطع بشه. گوشی رو آروم گذاشتم کنارم، ولی انگار یه چیزی توی وجودم روشن شده بود. یه حس عجیب بین آرامش و دلتنگی.
***
تازه رسیده بودیم اصفهان که محمد زنگ زد و گفت:
- سلام داداش، رسیدی؟
- آره.
- حال نداری‌ها، ده دقیقه دیگه پیشتم.
اومدم بگم نه که گوشی رو قطع کرد. با ماشین اومد دنبالم. شیشه رو داد پایین و با اون لبخند شیطنت‌آمیزش گفت:
- داش علی گل، قهرمان ملی، افتخار خاندان، بیا بالا ببین چه سورپرایزی برات دارم!
خندیدم و گفتم:
- محمد دایی خسته‌ام. فقط یه بالش می‌خوام و لالا.
از ماشین پیاده شد و منو سوار ماشین کرد و گفت:
- بالش رو بی‌خیال، امشب شبه قهرمانه!
راه افتادیم، اما محمد یه لحظه هم آروم نمی‌گرفت. توی مسیر مدام می‌گفت:
- فقط وقتی دیدی چی برات تدارک دیدیم قول بده جیغ نزنی.
سرم رو خاروندم و گفتم:
- کجا داریم می‌ریم مگه؟ چه خبره اصلاً؟
- سکوت کن.
چیزی نگفتم تا رسیدیم جلوی یه کافه. نورهای گرمش از پشت شیشه‌ها می‌تابید بیرون. محمد گفت:
- پیاده شو و چشماتو ببند. فقط اعتماد کن.
- محمد این اداها چیه؟ خستم به خدا!
- علی، ببند دیگه!
چشم‌هام رو بستم. دستم رو گرفت و من رو برد داخل. صدای همهمه‌ی آروم، بوی قهوه و یه حس عجیب توی فضا بود.
- حالا چشماتو باز کن.
چشم‌هام رو باز کردم و همه باهم فریاد زدن:
- سورپرایز!
هانیه، با اون لبخند همیشگی‌اش، درست وسط سالن ایستاده بود و بهم نگاه می‌کرد. کنارش فاطمه دوستش، حنا و سعید بودن. وسط سالن، یه میز بزرگ بود با یه کیک خاص. کیک سفید با تصویر یه دستکش بوکس قرمز و نوشته‌ی طلایی روش: «تو بهترینی قهرمان».
 
خشکم زده بود. لبخندم کم‌کم شکل گرفت، بعد خندیدم و اشک توی چشم‌هام جمع شد. محمد پرید بغلم کرد و مثل یه بچه‌ی هیجان‌زده گفت:
- داداش! ترکوندی! قهرمان شدی! حالا دیگه می‌تونم بگم پسرعموم رو توی تلویزیون دیدم!
خندیدم و زیرکی هانیه رو نگاه کردم. سعید هم بغلم کرد، آروم‌تر، ولی با همون حس افتخار. بعد از اون همه خنده و شلوغی، بعد از بریدن کیک و شوخی‌های محمد که حتی به دستکش بوکس روی کیک هم رحم نکرد، یه لحظه چشم‌هام با چشم‌های هانیه گره خورد. لبخند زد؛ همون لبخند آروم و آشنایی که همیشه دلم رو می‌لرزوند. با یه اشاره‌ی کوچیک گفت:
- دنبالم بیا.
دنبالش راه افتادم. از پله‌های چوبی کافه بالا رفتیم. طبقه‌ی دوم خلوت بود؛ نور ملایم، صدای آروم موسیقی، یه میز کنار پنجره که رو به خیابون باز می‌شد نشستیم. یه لحظه سکوت شد. فقط صدای نفس‌هامون بود و اون حس عجیبی که بین‌مون جریان داشت. هانیه کیف کوچیکش رو باز کرد، یه جعبه‌ی چرمی مشکی بیرون آورد و گفت:
- اینو برای تو گرفتم، ولی دوست دارم خودم دستت کنم.
- مگه چیه؟
جعبه رو باز کرد. یه ساعت ظریف، با بند چرمی مشکی و صفحه‌ای که زیر نور مثل چشم‌های خودش می‌درخشید. کلی خوشحال شدم و با ذوق گفتم:
- هانیه... خیلی قشنگه.
لبخند زد، ولی توی نگاهش یه چیزی بیشتر از زیبایی بود.
- این ساعت، برای لحظه‌هایی که باید یادت بیاد زمان چقدر مهمه. برای ثانیه‌هایی که جنگیدی، برای لحظه‌هایی که خواستی جا بزنی ولی ادامه دادی.
دستم رو آروم گرفت و با دقت، ساعت رو دور مچم بست. انگار داشت یه عهد می‌بست، یه قول بی‌صدا. نگاهش کردم و با اشکی که گوشه‌ی چشم‌هام بود گفتم:
- تو همیشه بلدی چجوری آرومم کنی، نه؟
- چون توی دل تو زندگی می‌کنم علی من. چون هر ضربه‌ای که خوردی، منم حسش کردم. هر پیروزی‌ای که داشتی، منم باهاش نفس کشیدم.
یه دختر چجوری می‌تونست آدم رو انقدر عاشق کنه آخه؟ دستش توی دستم بود. توی دلم غوغا بود. یه لحظه خواستم چیزی بگم، ولی فقط نگاهش کردم. اونم فقط نگاهم کرد و توی اون نگاه، همه‌چی گفته شد.
همین‌طور داشتیم همدیگه رو نگاه می‌کردیم که یکی زد پس کلم و گفت:
- بابا بسه دیگه!
برگشتم نگاهش کردم، دیدم محمده. بلند شدم و وایستادم جلوش که گفت:
- ها؟ نکنه می‌خوای منو هم مثل حریف‌هات بزنی؟
بغلش کردم و فشارش دادم و گفتم:
- تو داداش منی.
 

موضوعات مشابه

عقب
بالا